تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

يك گوشه دنيا

شنبه سی و یکم تیر 1385، ساعت: 13:35
 

سلام.

در هر كجاي ايران هستيد بهتون سلام ميكنم و بهترين ها را براتون آرزو دارم.

صداي من را از ۱۸۰ كيلومتر بالاتر از پايتخت فرهنگي جهان اسلام ميشنويد

منتظر گزارش هاي بعدي من باشيد...

غروب جمعه

جمعه سی ام تیر 1385، ساعت: 16:42

سلام.

 

چرا همه ميگن غروب هاي جمعه دلگير؟ اصلا واقعيتشم ببينين جمعه ها عصر اصلا انگار حس و حال همه فرق ميكنه شهر ساكت تر است مردم خسته تر اند و يك جوري همه دلتنگ اند.البته اين موضوع شامل حال كسايي كه مهموني ميرند يا تو يك جمع دوستانه اند نميشه اما وقتي تنها باشي اوضاع فرق ميكنه. شايد تلقين باشه شايدم نه اما واقعا چرا؟

خوب شايد چون بعد از تعطيلي آخر هفته، شنبه صبح بايد دوباره رفت سر كار يا دنبال درس و مشق ؟ شايد چون خيلي از مسافرهايي كه آخر هفته را اومده بودن خونه جمعه ها عصر بر ميگردن سر كار هاشون و خونواده را به اجبار ترك ميكنند و براي همين غمگين اند ؟ شايد كساني انتظار اومدن يك مسافر را داشتن و اون اين بار هم نيومده وهمين موضوع همه را غمگين كرده ؟ البته يك چيزي هم شنيدم كه نميدونم تا چه حد درسته اما يك باور قديمي ميگه كه جمعه ها عصر ارواح مرده هايي كه به زمين اومده بودن بر ميگردن به آسمون  براي همين همه چيز دلگير ؟؟؟

 نميدونم اما خوب شايدم اصلا اين ها دليلش نباشه ، اصلا شايد غروب هاي جمعه دلگير نباشه شايدم باشه ، كي ميدونه ؟

 

پ ن : تا حالا موقع عطسه كردن سعي كردي چشمهات را باز نگه داري ؟

صاحب گردونه

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385، ساعت: 14:50

 

غصه نخور.

اوني كه اون بالا است خودش ميدونه چطوري گردونه را بچرخونه...

 

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را

كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را

زيباي من تمام وجودم فداي تو

ناقابل است هر چه بريزم به پاي تو

رفتي و پا به روي دل من گذاشتي

اما خوشم كه مانده بر آن جاي پاي تو

يك شب به ساز كهنه من پنجه اي بزن

تا زهره در فلك بنوازد نواي تو

دنیای بچه گی

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385، ساعت: 17:3

 

سلام

 

۱-از وقتي بچه بودم  تابستون برام جايگاه خاص خودش را داشت اون موقع ها كه خيلي كوچولو بودم و هنوز مدرسه نميرفتم تابستون را دوست داشتم چون خواهر و برادرم ديگه مدرسه نميرفتن و بيشتر خونه بودن و با هم بازي ميكرديم همين طورم بچه هاي همسايه ها كه خيلي با هم جور بوديم و كلي برا خودمون برنامه ميزاشتيم يك چيزي حدود 20 تا بچه از 4-5 ساله كه من جزئشون بودم تا 17-18 ساله همه و همه جمع ميشدم و بازي ميكرديم.

نميدونم شما " زو" بازي كردين يا نه اما اين يكي از بازي هاي مورد علاقه من بود چقدر سر اين بازي ميخنديديم چقدر خورديم زمين چقدر لباسهامون پاره شد اما همش صفا داشت. يا وقت هايي كه "روپولي" بازي ميكرديم اون وقت ما ها كه خيلي بچه بوديم و بلد نبوديم بازي كنيم پول هاي كاغذي را قايم ميكرديم و كلي ميخنديديم و بقيه دنبالش ميگشتن.

جشن تولد هاي بچه گانه اي كه برا هم ميگرفتيم يا اون بار كه همه رفتيم پارك دم خونه تا خودمون ناهار درست كنيم اما بعد از ناكامي دويديم اومديم خونه و ناهارامون را برديم پارك و با هم خورديم.

 عجب روزگاري را گذرونديم.حالا اون جمع دوستانه از هم جدا شدن يك سري خارج از كشوراند يك سري شهر هاي ديگه و هر كسي مشغول گرفتاري هاي خودش شده  حالا مدت ها از اون موقع ها گذشته و ما همه بزرگ شديم خيلي از بچه هاي اون روزها حالا خودشون مامان و بابا شدن اما خوب فكر نميكنم هيچ كدومشون اون روزهاي خوب را فراموش كنند روزهاي بي خيالي و شادي.عجب دنيايي اين دنياي كودكي شايد به خاطر همين عشق و صفايي كه تو اون كه هيچ وقت دوست ندارم آدم بزرگ بشم ، آدم بزرگي كه روحش را به روزمرگي بفروشه و اين قدر غرق زندگي شده باشه كه خنديدن را فراموش كرده باشه.فكر كنم بچه موندن بهتر .

 

2-يك دوست دارم كه فكر كنم از تو لغت هاي كه ياد گرفته " نميدونم " را خوب ياد گرفته آخه هر وقت باهاش حرف ميزنم از همه بيشتر هي ميگه نميدونم البته اين ندونستنش از روي نااميدي و خستگي است.به شوخي بهش ميگم بابا آخه يك كم چيز ياد بگير بلكه اوضاعت خوب شه ميگه هيچي تو مخم نميره . آخه اينم شد حرف ؟   اين جا بهت ميگم كه تا خيلي دير نشده يك تكوني به خودت بده ، تو كه خيلي وقته كه تصميمت را براي نابودي خودت گرفتي و زمين و زمون را مقصر ميدوني اما براي بهتر شدن اوضاع هم تلاش نميكني تويي كه نجنگيده تسليم شدي  نزار آسمون خاكستري زندگيت به شب سياه پيوند بخوره خودت اون را برسون به طلوع خورشيد  خود خودت...

 

گفتند ستاره را نميتوان چيد

و آنان كه باور كردند

براي چيدن ستاره

حتي دستي دراز نكردند

اما باور كن

كه من به سوي زيباترين و دورترين ستاره دست دراز كردم

و هر چند دستانم تهي ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد...

 

 

 

 

از پایگاه داده!

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385، ساعت: 23:13

سلام.

 

خلاصه اخبار : اين يك پست تخصصي است  .لطفا دوستان مطلع هر چه سريع تر اطلاعاتشون را بدن تا بندگان خدا از بي خبري در بيان ( ثواب داره )

 

مشروح خبر : آيا ما امتحان از پايگاه داده  داريم؟  اگر جواب مثبت است اين واقعه ناگوار در چه روز و به چه صورتي رخ خواهد داد؟ عملي است يا تئوري ؟ لطفا جزئيات را ذكر كنيد.

خدايي هر كي هر چي ميدونه بگه كه اوضاع اصلا خوب نيست. باشه ؟

 

پ ن : از همه دوستاي خوبم كه تولدم را چه با ميل چه با كامنت و يا با آف تبريك گفتن ممنونم . خيلي با معرفت و با محبتين.هيچ وقت فراموش نميكنم  انشاالله بتونم جبران كنم . از الان ميگم تولداتون مبارك!!

 

عيد و تولد

شنبه بیست و چهارم تیر 1385، ساعت: 23:15
سلام عيدتون مبارك.

 امشب شب تولد حضرت فاطمه (س) است.همين طور روز مادر وزن.خيلي عيد شيريني است يكي از قشنگترين عيدهايي كه داريم.فردا تولد يكي از مهربون ترين آدم هايي است كه خدا آفريده.

امشب شهر خيلي شلوغ بود همه اومده بودن تا براي مادر يا همسرشون كادو بخرند و چقدر كه اين كار براشون لذت بخش بود. دختر ها و پسر هاي ده-دوازده ساله كه اومده بودن تا يواشكي برا ماماناشون كادو بخرند و بعد با اون مامنشون را ذوق زده كنند آقايوني كه براي همسرشون كادو ميخريدن و يك گل سرخ هم همراهش ميكردن و مادر هايي كه خودشون براي مادرشون كادو ميخريدن همه و همه خوشحال بودن. شيريني فروشي ها علعله بود و همه ميخنديدند.

مادر مادر مادر چقدر اين كلمه قشنگه نميدونم چه عشقي تو اين كلمه است كه اون را اين قدر شيرين ميكنه وقتي خونه پيش ماماني و كنار اوني قدرش را بدون . وقتي نگات ميكنه اون يك دنيا عشق را تو چشماش ببين . وقتي بغلش ميكني و بوي وجودش را به جون ميكشي وقتي تو را ميبوسه و طوري نگات ميكنه كه دلت يهو هوري ميريزه پايين قدراون وتك تك اين لحظات را بدون.بچه ها قدر نشناس اند اما مادرا هم فراموشكار اند و فقط خوبي بچه هاشون را به ياد دارند كما اين كه اصلا بديشون را نميبينند

مادر براي من همه زندگيمه همه هستي من چيزي كه به عشقش نفس ميكشم.

خدا از همون اول ما را عاشق كرد اونم عشق به مادر كه البته جلوي عشق خود مادر كه جلوه اي از عشق الهي است عشق ماهيچي نيست.

 اما يادمون باشه مادر هايي كه امشب تو بستر بيماري اند و بچه ها و همسرش با يك دنيا نگراني دست به دامن فاطمه زهرا شدن تا مادرشون را صحيح و سالم بهشون برگردونه.خدا جون تو كه اين قدر مهربوني همه مامان ها را صحيح و سالم و شاد حفظشون كن.

حالا تو اين همه شلوغ پلوغي فردا تولد يك دخترم هست دختري كه خوشحال كه امسال تولدش با اين عيد و عشق و صفا يكي شده و همين براش بزرگترين هديه تولد است.

تولدم مبارك..

وداع...

پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385، ساعت: 1:3

   

    سلام.

 

  1-امشب عجيب دلم گرفته.امشب آخرين شبي كه با بچه ها با هم تو خوابگاهيم .خوب حتي نميدونم چي بگم.از كجا بگم از كي بگم.

   آره يك سال ديگه هم هست اما مگه اين سه سال را چقدر حس كردم كه حالا دلم را به اين يك سال خوش كنم؟

    اون قدر لحظات سه سال پيش برام نزديكه كه اصلا باورم نميشه سه سال گذشته , نگراني ها و دلشوره هاي   يك مادر اضطراب يك پدر دلگرمي هاي يك خواهر و برادر همه و همه  پيش چشمم است و همه انگار همين ديروز بود و حالا سه سال گذشته سه سال پر از خوشي و غم پر از شيطنت ها و خنده ها پر از دلتنگي ها و گريه ها و پر از يك عالمه خاطرات تلخ و شيرين و حالا من موندم و يك دنيا خاطره و يك عالمه حسرت . يك سال ديگه را روبروم دارم كه ميدونم اونم به چشم به هم زدني ميگذره و لحظه هاش مثل هوا از ميون انگشتام ميلغزه و ميره ولي اين جبر زما نه است و نه من ميتونم كاري كنم و نه هيچ كس ديگه.

پس تنها چيزي كه برام ميمونه خاطرات اين روزهاست.خاطرات با هم بودن با دوست هايي مثل امينه كه مهربون  و يك رنگ بود سميرا كه خودش ميدونه چه جايگاه محترمي پيش من داره !, سيما كه كلي با شخصيت بود  , مليحه كه مهربون بود و به فكر همه , رويا كه هميشه چيزي براي غافلگير كردنت داشت! , سمانه كه آخر احساسات بود! , صديقه كه منطقي بود با كلي حرف ها و غذاهاي خوشمزه , اسماء  و سيما والهه كه از كاشاني هاي نيك روزگار بودن و تو تعطيلي كلاس ها از ما پايه تر, ليلا كه پايه حال گيري بود با يك دنيا مهربوني , مريم كه آنجليناي من بود! ,مهناز كه دور بود اما صميمي ,  فاطمه كه هميشه براي كمك حاضر بود, وجيهه كه خنده رو بود با تكيه كلام هاي خاص خودش , نسرين كه خيلي مهربون بود و باحال, راضيه كه آخر خوبي بود و محبت ,  لیلا که خیلی متین بود  زهرا و مريم كه به موقع به دادت ميرسيدن  همشون برا خودشون يك دنيايي بودن ,  يك دنيا پر از عشق و محبت كه من فرصت شناخت كامل اون را نداشتم و اين حسرتي هميشگي براي من است. و البته اهالي خوب مملكت همسايه كه دوستان نيكي بودن.

 

  2-اين كرك اتك هم شده بلايي خانمان سوز بابا همه معتاد شدن به اين مكعب هاي رنگي .همين الان از پنج نفري كه تو سايتيم چهار نفرشون دارن كرك بازي ميكنن تازه با مخلفات!!! و اين موسيقي هماهنگ صفحه كليد است كه به گوش ميرسه . امان از رفيق بد كه منم دارن اغفال ميكنند بار پروردگارا خودت ما را حفظ كن .

 

   پ ن 1: بهاره اينم اسمت بببببببههههههههههاااااااااااااررررررررررهههههههه حالا خوب شد؟

 پ ن 2: فردا ميرم خونه

همه چی

دوشنبه نوزدهم تیر 1385، ساعت: 1:17

اول سلام.

 

1-خدا را شكر بالاخره پروژه كامپايلر را امروز تحويل داديم . بعد از چندين روز كار شبانه روزي و تلاش همه بچه ها پروژه آماده شد و امروز هم استاد ديد و نمره كامل را داد خدا را شكر,  دست همه بچه ها درد نكنه بچه ها خسته نباشيد. اهالي مملكت همسايه هم انگار هنوز موندن كه اون ارور را چي بنويسن برا همين رفتن تا فردا روزي برگردند. خيلي از بچه ها فردا ميرن خونه اما من هنوز اين جا هستم تا تكليف بقيه پروژه هام معلوم بشه اما دل من غصه نخور كه رهايي نزديكه.

 

2-خوب 81 اي ها هم ديگه كم كم دارن ميرن بهشون عادت كرده بوديم بچه هاي خيلي خوب و با محبتي بودن ( البته اگه بدي هاشون را نبينيم ! ) تو اين سه سال خيلي با هم جور شديم از اون اول اولش همين طور بوديم زود با هم جور شديم و محبت هم را به دل گرفتيم. چه روزها و شب هايي را كه با هم نگذرونديم , چه اردوهايي كه با هم رفتيم و چه شيطنت هايي كه با هم نكرديم با هم اعتصاب كرديم با هم خنديديم با هم كار كرديم با هم گريه كرديم و با هم بوديم . شايد از پيش ما برن ولي خوب خاطراتشون ميمونه و اميدوارم كه همون طور كه از اون ها تو ذهن من خاطرات شيريني مونده از منم تو خاطراتشون به خوبي ياد كنند. همه خواهر و برادر هاي خوبم خيلي دوستتون دارم هر خوبي بدي ديدين حلال كنيد به ما سر بزنيد, اردو ها بي شما صفاش كم است.

 

3-اين شام آخر را بالاخره خانجون ما را مهمون كرد غذا هم غذاي خانجون چه عطر و بو و طعمي هر چند مطمئنا به قول سميرا وظيفش بود. اين مدت بچه ها خيلي زحمت كشيدن و كلي براي سير كردن يك جماعت 15 نفري تلاش كردن اين ميون فكر كنم ليلا و مريم و صديقه تيك هاشون از همه بيشتر بود , ما هم بوديم اما نه براي تيك بلكه براي رضاي خدا!

 

4-مليحه ميگفت ازفردا شب به علت برگشتن مسئول قبلي چت ممنوع , از يك لحاظ هايي حيفه ولي از يك لحاظ هايي خيلي خوبه.آرامش قبلي برميگرده.وجيهه حالا ديگه واقعا چت بده.

 

 

5-امشب دلم گرفته , از فردا اين جا خيلي خلوت ميشه و ميشه همون شعر معروف همه رفتن كسي اين جا نمونده.... هي تو كه هميشه اين شعر را ميخوني  حالا بايد چي كار كرد؟؟؟   آره با خودتم...

همه ذرات جان پيوسته با دوست            همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا               خدابا اين منم يا اوست اينجا ؟

 

6-ايتاليا برد اين خبر داغ داغ چون خودم همين حالا از پاي بازي اومدم . اين جا كه همه خوشحال شدن و من چقدر دلم ميخواست كه زيراون بارون كاغذ ها بودم . اما خدايي اين ايتاليايي ها هم چه بي جنبه بازي سر جام در آوردن ها كلي خنديديم.

 

تا سلامی دوباره بدرود

 

تیک خوردن

جمعه شانزدهم تیر 1385، ساعت: 13:19

 

سلام

 

1-اين ماجراي تيك زدنم عامل خيلي خوبي شده براي آشپزي كردن و خيلي ها را به كار تشويق ميكنه اما بعضي ها مثل سميرا حتي عامل به اين مهمي هم نميتونه اون ها را به كار بندازه.

پ.ن : پياز خورد كردن راه بسيار خوبي برا يك دل سير گريه كردن است اونم جلوي همه .كي ميفهمه؟؟؟

 

2- هوا اين جا بس نا جوانمردانه گرم است اين جا استوا است صداي من را از خوابگاه ميشنويد اما انصافا خدا جون يك چند روزي بود هوا خيلي عالي بود بارون ميومد و واقعا با صفا بود نميدونم اين بندگانت دوباره چه دسته گلي به آب دادن كه اين جا را جهنم كردي.البته ما كه همون گل دختراي قبلي هستيم اما مردم مملكت همسايه را نميدونم!!!

 

3-اين درس و مشقم ديگه خيلي باعث زحمت شده تمومم نميشه كه . به داداشم ميگم برام دعا كن ميگه اون موقع كه جيك جيك مستونت بود گردنه حيرونت!! بود فكر الانت نبود؟ خوب من چي بايد بگم

 

4-ديگه  جدا ميخوام برم خونه هيچ راهيم نداره.مامانم را ميخوام...

 

تا سلامی دوباره خداحافظ

 

 

 

اسباب کشی

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385، ساعت: 0:38
 

سلام

۱-امشب به خاطر مسائل اداری و فنی خوابگاهی یک اسباب کشی کوچولو داشتیم  از بلوک ۶ اومدیم بلوک ۷  وقتی داشتم وسایلم را میاوردم یک لحظه از ذهنم گذشت که همش دو تا ساک بیشتر نیست و با همین دو تا ساک وسیله سه سال که دارم زندگی میکنم و وقتی هم که میرم همین دو تا را میبرم هم دلم گرفت و هم کمی تکون خوردم  یاد خیلی از رفتن های دیگه افتادم و چیزهایی که با خودمون میبریم...

۲-خوب امروز روز خوبی نبود البته از  لحاظ نمره ای ! بوی خوبی از این نمره ها به مشام نمیرسه و اوضاع فعلا خاکستری است. امیدوارم این آغاز طلوع باشه نه پایان روز.   فردا همه چیز معلوم میشه برام دعا کنید.

۳-این چند روز حسابی در به در دمپایی شدیم! آخه وقتی دو دریک اتاق ۱۵ جفت دمپایی باشه البته هر کسی اولین جفتی که دم پاش برسه را میپوشه اون وقت که ممکن بهت دمپایی برسه که چهار-پنج شماره برات کوچیکه و اون موقع است که دیدن راه رفتنت با اون دمپایی ها صفا داره.

تا سلامی دوباره بدرود

 

...

سه شنبه سیزدهم تیر 1385، ساعت: 15:30
 

سلام خدا جون.

خوبی؟

خدا جون اومدم بگم یک سراغی از ما بگیر.

 باشه؟؟؟

از بخشندگیت شرمندم ............

 

خوش میگذره

شنبه دهم تیر 1385، ساعت: 23:50
سلام

خوب وقتی با ۱۴-۱۵ تا ازدوستات بشینی سر پروژه و هی سر یک مثال رشته ای سر به سر هم بذارید و بخندید و با دیدن هر چیزی یاد چیز های مربوط و نا مربوط و مجاز و غیر مجاز بیفتین و تا کلی وقت بخندین   وقتی با هم تدارک ناهار ببینید و برو و بیا و هیاهو و جیغ و داد و دنبال هم گذاشتن و رو سر و کله هم پریدن و آخرشم یک سفره بندازی از این ور اتاق تاااااااااااا اون ور اتاق و پنج شش نوع غذا بزاری توش و بعد با کلی خنده و شوخی ناهار را بخورید بعدم یک چایی حسابی روش بخورید تا آهن غذاتون کامل بره   وقتی با هم فوتبال ببینید و بعد هر پنالتی که گل میشه جیغتون اتاق که سهل کل خوابگاه را برداره و تازه بعد از برد تیم وقتی داری جیغ و داد میکنی و از خوشحالی پایین و بالا میپری ازت فیلم هم بگیرن و کلی موقع دیدنش بهت بخندن     وقتی ماجراهای تلفن های خوابگاه !  را بگید و بشنوید  وقتی ... (ببخشید یک کم همچین درون گروهی بود)  و وقتی یک عالمه چیزهای ریز و درشت خوب دیگه هم اتفاق بیفته خوب خوش میگذره دیگه    فکر کنم دیگه باید اسفند را دود کنم ها

امروز عصر این جا بارون اومد هوا واقعا عالی بود عین این بارون ندیده ها و آدم های توی کویر رفتیم زیر بارون و صفا کردیم به قول شاعر "زیر باران باید بود زیر باران باید رفت با دوست ان  "

تا سلامی دیگه بدرود

 

 

 

روزهای پروژه نویسی

جمعه نهم تیر 1385، ساعت: 16:2
 

سلام

این روزها سخت درگیر سر و کله زدن با پروژه ها هستیم کارها را قسمت بندی کردیم و با بچه ها به صورت همروند! داریم اون ها را انجام میدیم  البته واضح که همه کارها درسی نیست درسته که سر و کله زدن با پروژه ها و بد قلقی های اون ها خیلی وقت ها کفر آدم را در میاره و یک جاهایی دیگه مخت سوت میکشه اما بودن با بچه ها و با هم بودن تحمل این سختی را آسون میکنه

از نمره ها هنوز خبری نیست به غیر از سیستم عامل که حسابی با نمره های توپش شوکه شدیم این را که فکر میکردیم خوب دادیم نمرش این شد خدا به داد برسه کامپایلر را که میدونیم خراب کردیم اما انصافا من به این وضعیت امتحانات و نمره ها و تفاوت ۲ ای ها با ۱ و۳ ای ها مشکوکم و به نظرم دست های پلیدی پشت صحنه است ...

این جا هوا به صورت وحشتناک و طاقت فرسایی گرم است و آدم زنده زنده کباب میشه حالا تو این وضعیت نظرتون راجع به خرابی کولر چیه؟ اوه هیچکی ما را دوست نداره

خدای خوبم تو این وضعیت سخت زندگی این جاخودت کمکمون کن تا کارامون زودتر سر و سامون بگیره و پرواز کنیم به سوی آغوش گرم خانواده.

تا سلامی دوباره بدرود

هجران و صبر

پنجشنبه هشتم تیر 1385، ساعت: 21:1
هر دلی هر قدر هم که سخت باشه برای مظلومیت زهرا (س) اشک میریزه...

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت  

از بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

 

امتحانام تموم شد!

سه شنبه ششم تیر 1385، ساعت: 22:11
سلام به همه دوستای گلم.

خوب امروز به سلامتی و میمنت امتحانات من تموم شد و من الان آزادمممممخوب یا بدش مهم نیست مهم اینه که تموم شد!از نمره هام خدا را شکر خبری نیست  اما خیلی هم فکر نکنید که من الان بیکارم و قرار انشای "تابستان خود را چگونه میخواهید بگذرانید" را بنویسم نه بابا زهی خیال باطل این من بیچاره حالا حالا در خدمتم تا پروژه بنویسم هی بیچاره این بچه های کامپیوتری که نه تابستون دارن و نه زمستون.

امشب به مناسبت تموم شدن امتحانا یک جشن کوچولو هم گرفتیم جای شما خالی

پ ن : فیلم آتش بست را دیدم قشنگ بود شما هم ببینید بد نیست.

تا سلامی دوباره خداحافظ

 

شعر

یکشنبه چهارم تیر 1385، ساعت: 0:57

سلام.

 

اين جا برام جايي كه توش حرف هايي را ميزنم كه دوست دارم و از اون جايي كه خيلي به شعر علاقه دارم ( اين را ميتونيد از حواشي جزوه هاي درسي ام هم بفهميد ! ) پس از اين به بعد گاهي چند خطي هم شعر مينويسم ، يك وقت خداي نكرده فكر نكنيد كه حرف كم آوردم ها.

 

نميخواهم بميرم!

 

نميخواهم بميرم با كه بايد گفت؟ كجا بايد صدا سر داد؟

در زير كدامين اسمان ، روي كدامين كوه؟

كه در ذرات هستي ره برد طوفان اين اندوه

كه از افلاك اين عالم بگذرد پژواك اين فرياد

كجا بايد صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است...

زمين كر ، آسمان كور است

نميخواهم بميرم با كه بايد گفت؟

اگر زشت و اگر زيبا ، اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را هزاران بار از ان دنياي باقي دوست تر دارم!

به دوشم گر چه بار غم توانفرساست

 وجودم گر چه گرد الود سختي هاست

نميخواهم از اين جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسان هاي خوب و نازنين بسته است

دلم با صد هزاران رشته با اين خلق ، با اين مهر ، با اين ماه ، با اين خاك ، با اين آب ... پيوسته است

مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با ساز و شرابم نيست

جهان بيمار و رنجور است

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش بر نداريم ناجوانمردي است

نميخواهم بميرم تا محبت را به انسان ها بياموزم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل بر افشانم

چه فردايي چه دنيايي!

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است...

 

نميخواهم بميرم اي خدا   اي آسمان   اي شب

نميخواهم

نميخواهم

نميخواهم

مگر زور است؟!

 

 

عشق حقيقي...

جمعه دوم تیر 1385، ساعت: 15:11

 

سلام.

 

هنوز دو تا امتحان ديگه دارم اما اومدم خونه .   خونه خونه خونه ... چقدر اين كلمه پر از عشق، پر از صفا و محبت ، حتي با گفتنش هم دل آدم گرم ميشه.اين درسته كه آدم ها تا نبود چيزي را حس نكنند به ارزش واقعي اون پي نميبرند امان از اين انسان بي انصاف هممون همين طوريم تا يك نعمتي را داريم اصلا بهش توجه نميكنيم انگار بايد باشه و نبودش اصلا بي معني اما وقتي از دستش ميديم اون وقت كه تازه شستمون خبر دار ميشه كه چه بلايي سرمون اومده و آه از نهادمون در مياد كه حيف و صد حيف.

 

منم تا قبل از اين كه بيام دانشگاه هيچ وقت ارزش عشق خانواده ام را اين طور لمس نكرده بودم اما حالا كه سه سال تو بلاد غربت دور از عزيزانم زندگي ميكنم ميفهمم كه خانواده يعني چي.شايد بعضي ها بهم بخندن كه فلاني هر هفته هم ميره خونه و اين حرف ها را ميزنه اما خوب هر كسي يك جوري ، جالبه كه با گذشت زمان نه تنها عادت نكردم كه بد تر هم شدم . شايد بهم بر چسب معروف "بچه ننه" را هم بزنند اما من ميگم آره هستم و بهش هم افتخار ميكنم افتخار...

 

آرامشي كه توي آغوش مادر هست ، محبت و دلگرمي كه توي نگاه گرم پدر هست ، شادي كه توي كل كل هات با داداشت هست ، لذتي كه توي حرف هاي خواهرونه هست ، به خدايي خدا كه هيچ كجاي دنيا پيدا نميشه هيچ كجا ...

 

اما يك چيز ديگه ام هست اونم اين كه " خدا گر ز حكمت ببندد دري حتما ز رحمت گشايد در ديگري " براي منم خدا را شكر همين طوره ، اگه از خانواده دورم كرده عوضش خدا دوستايي بهم داده كه كنارشون شاد باشم و غم دوري را فراموش كنم ، هميشه خدا را از اين بابت شكر ميكنم كه دوستايي دارم كه وقتي خونه ام دلم براشون تنگ ميشه و وقتي دانشگاهم از بودن پيششون لذت ميبرم  دوستاي مهربون و همدل. اينه كه باعث ميشه بعد ها سختي هاي دانشگاه و دوري تو ذهنم نمونه و فقط لذت هاش را يادم بياد.

 حرف هاي شيرينمون توي اتاق تا نيمه هاي شب ، خنده هامون ، بازي هامون ،نگراني هامون ، كار كردن هامون ، درس خوندناي مخصوصمون كه بين هر خط درس يك ساعت ميخنديديم ، شيطونيهامون سر كلاس ها و استاد بيچاره كردن هامون و عشق مون و محبت مون و صفا مون...

 

خداي خوبم  اي كسي كه كس بي كسي هاي مني ، بابت همه اين ها ازت ممنونم.خدا جون عزيزانم را هميشه برام با شادي و عشق حفظ كن . آمين!

 

تا سلامي ديگه خداحافظ