مشترك مورد نظر هم اكنون در دسترس نميباشد. لطفا پيغام خود را بگذاريد.
متشكرم! ![]()
سلام دوستان . خواستم بگم ميل زدم به استاد مينايي و ازشون راجع به نمرات سوال كردم متن نامه و جواب استاد را ميزارم تا خيال همه راحت بشه . ( لازم نيست بگين ، خودم ميدونم چقدر خوبم !!! ![]()
![]()
....
)
متن نامه من :
سلام استاد مينايي
اميدوارم حالتون خوب باشه. خوب من يكي از دانشجوهاتون تو دانشگاه كاشان هستم نميدونم به خاطر مياريد يا نه اما اين زياد مهم نيست. غرض از مزاحمت اين بود كه بچه ها هنوزاز نمرات درس هوش مصنوعي اطلاع ندارن نميدونم نمرات را رد كردين يا نه اما ما چون اصفهان هستيم ازنمرات مطلع
نشديم و تو سايت دانشگاه و گروه هم نبود و هيچ كدوم از بچه ها هم تا اون جا كه من ميدونم خبر ندارن . خواستم اگه براتون امكان داره نمرات را براي من ميل بزنيد تا به اطلاع بقيه هم برسونم و همه را از نگراني دربيارم.
از توجهتون ممنون و به اميد ديدار
جواب استاد مينايي :
Salaam
It will be announced until first week of Shahrivar.
Minaei
Announced= اعلان
حالا اين كه استاد تا اون موقع دارند چي كار ميكنند را نميدونم ، اما اگه اين همه وقت را براي بررسي برگه ها و پروژه هامون گذاشته باشند ، خوب خيلي جالب است. ![]()
![]()
بر پشت چهار چرخ فرسوده اي ديدم نوشته بود :
گشتم ، نبود ، تو ديگر نگرد نيست
..............
اما عزيز !
" تو ديگر نگرد نيست " سزاوار من نيست
پويندگي تمامي معناي زندگي است
وقتي اين را براي يادگاري برام نوشتي چقدر لذت بردم و چقدر هر بار از خوندن اين شعر لذت بردم . ممنونم! ![]()
پ ن : دو بار آپ كردن تو يك روز ... ![]()
سلام ![]()
بد : هر موقع از روز و هر روزي از هفته كه بري تو خيابون ترافيك است.![]()
اون روزها كه بچه تر بودم همش همه ميگفتن چقدر تهرون ترافيك داره و فلان و بيسار است و چقدر همه تو زحمت اند و از اين حرف ها و من واقعا درك نميكردم كه اين يعني چي و از طرفي خوشحال بودم كه اصفهان اين طوري نيست ، اما حالا چي! همه جا ترافيك است ، من نميدونم اين همه ماشين از كجا عين قارچ سبز شده و اين همه ترافيك درست كرده است . اصفهانم شد مثل تهران و اين چيزي نبود كه خواسته بوديم.![]()
![]()
خوب : چند روزي است كه هواي شهر خيلي عالي شده. آفتاب ديگه اون قدر ها داغ نيست آسمون ابر ميشه و باد خنك مياد و هوا ميشه مثل روزهاي پاييزي.
البته برا مني كه اون آب و هوا ي جهنمي را ديده و تحمل كرده بودم ، اصفهان خيلي هم خوب و خنك بود اما حالا ديگه خيلي محشر شده. ![]()
![]()
سلام.![]()
![]()
روبروي كوچه اي كه خونه ما اون جاست يك پارك است كه من هر روز موقع رفتن و برگشتن از وسط اون رد ميشم. باغبون هاي محترم هم خيلي بهش ميرسن و هر وقت كه من اون طرفام ميبينم كه دارن آبياري ميكنند ، چند تا از اين فواره گردون هام گذاشتن تا كارشون راحت تر باشه . پريروز من داشتم برميگشتم و رسيدم به اول پارك ديدم يكي از اين فواره ها باز است و داره دور ميتابه و چمن ها را آب ميده ، حالا برد آبپاشي اين فواره خيلي زياد بود اون قدري كه مسير حركت من را هم خيس ميكرد اونم به شدت . خوب من كه رسيدم اون جا يك خورده مونده بود تا يكي از فواره ها برسه به مسير وسط پارك ، منم كه حوصله صبر كردن نداشتم با محاسبات خفن مهندسي
به اين نتيجه رسيدم كه اگه بدوم اين فوارهه بهم نميرسه و اون يكي هم كه جهتش عكس اين يكي است پس با خوبي و خوشي و سلام و صلوات رد ميشم و آبم از آب تكون نميخوره و تازه كلي هم كيف ميكنم .
خوب همه اين فكرها عين برق از سرم گذشت و من شروع كردم به دويدن فواره عقبي هم به دنبالم بود اما كلي بهش خنديدم كه اوهوكي بابا من زرنگتر از اين حرفام . ![]()
اما چشمتون روز بد نبينه كه يكهو وسط دويدن همين طور كه حواسم به فواره عقبي بود يكهو ديدم از اون بالا چي ميايه؟ كفتر؟ يك دانه ... ؟
نه بابا آي كيو جان
، از بالا و روبرو و زمين و زمان داشت سيل ميومد رو سر من بيچاره ![]()
حالا منم هول شده بودم ![]()
نميتونستمم اون وسط وايسم كه برا همين تندتر ميدويدم اون آب هاي زندگي بخش هم هي بيشتر من را مورد لطف قرار ميدادن و خلاصه بعد كلي دويدن وقتي از مهلكه جون سالم اما خيس آب به در بردم ديدم اون يكي فوارهه اين بلا را سر من آورده. آخه من نميدونم اون كه بايد زاويش با اين 180 درجه باشه يكهو وسط زمين و هوا از كجا پيداش شد؟؟؟ ![]()
فكر كنم تا حالا كسي روبروش از اين كارا نكرده بوده اونم اين كارا كرده تا درس عبرتي باشه برا بقيه
. البته اين احتمال را هم ميدم كه فوارهه كنترل از راه دور داشته باشه آخه بعدش باغبون بد جوري بهم نگاه ميكرد و هي هم سعي ميكرد خندش را پنهان كنه
( ميدونم ، نه كه من بعضي وقت ها از رو چمن ها رد ميشم ميخواست جبران كنه . حالا خوبه گل ها را نچيدم وگرنه با بيلش دنبالم ميكرد
) .
منم كه اصلا انگار نه انگار كه اين بلا سرم اومده - تازه از شانس من هم مانتوم رنگ روشن بود و كامل تابلو بود كه خيس شدم ![]()
- راست دماغم را گرفتم و سرم را با اقتدار!!!
گرفتم بالا و قدم زنان بقيه راه را طي كردم. البته شانس بزرگي كه آوردم اين بود كه اون روز بر خلاف هميشه كه پارك شلوغ است تو پارك هيچكس نبود وگرنه كه همه كلي بهم ميخنديدن!
خلاصه كه كلي كيف كردم و خيس شدم و احساس موش هاي آب كشيده را فهميدم ( هر چند گوشه هايي از ذهنم به ياد ميارم كه قبلا هم اين حس را درك كرده بودم ، آره ؟؟؟
) و البته فهميدم كه ديگه از اين زرنگ بازي ها در نيارم ، اما كو گوش شنوا ( اينقده كيف داد كه نگو امتحان كنيد اون وقت ميفهميد چقدر آدم خوش خوشانش ميشه ![]()
) .
من فهميدم ميخوام چي كاره بشم : مهندس تنظيم فواره ها با زاويه 180 و برد كم در حد يك متر
و البته بدون كنترل از راه دور.( از ما كه گذشت و روحمون خط خطي شد نميزارم بقيه جوونهاي اين مملكت خش خشي بشن![]()
![]()
)
يك پيشنهاد : خوب تا اون جايي كه يادم است اين گياهان سبز روبروي ساختمان اساتيد به يك فواره احتياج داشتن، نه؟
سلام به همه عزيزان.![]()
خوبين انشالله كه؟ دماغتون چاق؟ خوب برين عمل كنيد. اما نه ميگن شانس مياره پس بي خيالش بشين.
چي كارا ميكنيد تابستون؟ دوستان كارآموزي رو ، چي كارا ميكنيد؟ مهندس شديد يا نه هنوز؟ اونا كه ميرن سر كار چي؟ پول پارو ميكنيد ها.
و البته دوستاني كه 2 ماه است ميخورند و ميخوابند چي؟ اونا كه ديگه خيلي بهشون سخت ميگذره طفلكي ها .
راستي ما را نميبينيد خوش كه نميگذره؟ بيخود ميگذره. حالا خدمت ميرسم جبران ميكنم. ![]()
راستي دوست جون مبارك باشه. خيلي خوشحال شدم.![]()
1- خدمت دوستان گل همكلاسي عرض كنم كه بنده درسته خيلي آدم باهوشي هستم و اين موضوع از سر و روم ميباره
اما فكر نميكردم كه شماها اين قدر بيهوش باشيد كه هي سراغ اين نمره هاي خوشگلتون را از من ميگيريد. حالا يك بار راجع به آز پايگاه از توانائي هام استفاده كردم ، ديگه بي جنبه نشيد ها اگه هر بار بخوام اين كار را بكنم كه ديگه به امور مهم مملكت نميرسم. اين مامورمون هم از اون بار كه گفت دستش بند شده ديگه خبري ازش نيست!![]()
خوب بزاريد يك چيزي بهتون بگم از همون فوت هاي كوزه گري تا كارتون راه بيفته ( آخ كه چقدر اين رموز كار را بايد يادتون بدم ) چي كار كنم اينقدر دلم مهربون ديگه راضي به نگرانيتون نيستم
. خوب ببينيد ، شما بايد بريد سراغ اون هايي كه پيش استاد جون خيلي عزيز تشريف داشتن و رفيق تريا و گرمابه! بودن نه من كه تا استاد را صدا ميكردم يك لبخند ژوكوند تحويلم ميدادن و فكر ميكردن الان كه دوباره شروع كنم به شيطوني ( آخي عجب روزگار خوبي بود اين كلاس هاي دكتر مينايي كلي كيف ميكرديم خدا بازم قسمت كنه انشالله ![]()
) بله دوستان اين ها را كه بهتون ميگم آويزه اون گوش هاتون كنيد كه برا زندگيتون خوبه.![]()
2- امروز از شركت بر ميگشتم خونه تو اين نيم ساعتي كه من تو اتوبوس بودم دو تا دختر خانم كه تقريبا هم سن و سال خودم بودن رو صندلي پشت سر من نشسته بودن و تو اين مدت با حرارت و شور فراوان داشتن از ماجراهاي چت كردن هاشون و نتايج بعد از اون ! برا هم صحبت ميكردن ، البته صحبت كه چه عرض كنم داد ميكشيدن .
اين طور كه پيدا بود از اين ها بودن كه تو روم ها چت ميكردن و حالا هم يكيشون با يكي آشنا شده بود و البته الان دوران خوش سپري شده بود و الان قهر تشريف داشتن . نكته جالب اين بود كه اون دوستش هم با همون شخص محترم چت ميكرد و الان داشت حرف هاي شب قبلش را برا اين يكي تعريف ميكرد و اون يكي هم يك چيز هايي گفت كه روم نميشه اين جا بگم. ![]()
حالا خواستم بگم اولا كه چت نكنيد چت بده ، دوما اگه ميخوايد چت كنيد و بي چت ميميريد با آدم حسابي ها و آشناهايي مثل خونواده و فاميل و همكلاسي چت كنيد نه با هر غريبه اي كه از راه ميرسه و ميگه "اي اس ال پليز ؟" آي لاو يو !!!"
خوبيت نداره سوما اگه هم ميگيد به من ربطي نداره و برم پي كار خودم و مگه تو فضولي و ... ( خيلي بي ادبي نوچ نوچ نوچ ) لطفا تو اتوبوس و جاهاي عمومي ديگه ماجراهاتون را داد نزنيد بقيه كه گناه نكردن كه اون جا.![]()
![]()
البته شماها كه همه دسته گليد اين ها را گفتم كه خودم يادم بمونه.![]()
سلام .![]()
![]()
امروز قبض تلفن اومد و البته خداراشكر مال خرداد و تير بود يعني من اون موقع خونه نبودم.
خدا به داد من برسه با قبض بعدي كه از حالا همه منتظرشن ، خط و نشونهام كشيده شده و احتمالا يك گوش مالي حسابي انتظارم را ميكشه.
نه فكر كنيد كه من زياده روي ميكنم ها ، نه به خدا اتفاقا خيلي بچه خوبي شدم اما خوب حالا كه من هستم و اينترنت بقيه هم از خدا خواسته ميگن كي بود كي بود ؟ ما كه نبوديم ، فائزههههههههههههههههههههههه .![]()
![]()
![]()
![]()
خدايي منم كه آخر شانسم اگه تو كل روز 1 دقيقه هم وصل بشم همون موقع آقا داداش يا آقاي پدر بايد يهو تلفن زدنشون بگيره و من تابلو و رسوا بشم.![]()
![]()
آقا كسي مخابرات آشنا نداره ؟ ميخوام صحبت كنم بگم قبض ما را اول مهر بيارند.
( هم اكنون به ياري سبزتان نيازمندم ، (حالا سبزم نبود مهم نيست!) )
ز بس كه توبه نمودم ، زبس كه توبه شكستم فغان توبه بر آمد ، زبس شكستم و بستم
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
من كه شب ها ره تقوي زده ام با دف و چنگ ناگهان سر به ره آرم ، چه حكايت باشد
سلام.
سريال نرگس را ميبينيد؟ خوب بيننده زياد داره و داستانشم جالب است. منظورم از جالب يعني اين كه واقعي و يكي از مسائلي است كه الان خيلي از خونواده ها درگير اون هستند. خوشم مياد وقتي كه يك سريال درست و حسابي و دور از لوس بازي هاي مرسوم ساخته ميشه. به نظرم يك جورايي همه اون جا نقششون را تقريبا درست بازي ميكنند مادر نگران و دلسوز كه به خاطر آبروي دخترش و ترس از خيلي از مسائل با اين ازدواج موافقت ميكنه ، يك مادر ديگه كه به خاطر علاقه بيش از حد به پسرش با اين كار موافقت كرده ، يك خواهر كه با مارمولك بازي داره برا داداشش دل ميسوزونه تا با اين كار به چيزي برسه كه عقده هاي تمام زندگيش را برطرف كنه ، يك خواهر ديگه كه به خاطر آرامش مادرش و كله شقي هاي خواهرش به اين كار رضا داده و دو تا جوون كه يكي با كاراي آرتيست بازي احمقانه و يكي با لجبازي هاي بچه گانه همه را مجبور به موافقت كردن و البته پدر خشن كه به خاطر پس گرفتن اختيار و علاقه پسرش و از ميون برداشتن يك آدم كله شق ديگه مثل نرگس داره حسابي خودش را به آب و آتيش ميزنه . اين وسط يك جورايي به نظرم اون آقاي محترم كه برادر دوست نرگس به زور توي قصه چپونده شده تا بالاخره يك امور خيري هم اين وسط سر بگيره و اين آقاي جيمز باند هم سرش بي كلاه نمونه! حالا جالب است كه قصه داره به خوبي رودررو شدن اون دو تا جوون را با زندگي واقعي نشون ميده. حالا گريه هاي اون پسر ، حالت نگاهش وقتي به مادرش ميگه " ديگه نميتونم ، ديگه بريدم " خرد شدن غرورش براي گرفتن پول از مادرش و احساس سربار بودن چه براي اون و چه براي نسرين همه و همه خيلي خوب هم به تصوير كشيده شده و هم قابل درك است.خوبه ساخت چنين سريال هايي آدم را اميدوار ميكنه.
خوب ديگه انگار نرگس شروع شده منم برم بشينم ببينم.
انگار تابستون و گرما همه را كلافه كرده و همه كركره ها را كشيدن پايين!
سلام.
بازم رسيديم به يك عيد بزرگ ديگه. فردا تولد حضرت علي (ع) است روز ميلاد يكي از بزرگترين انسان هاي عالم وجود و البته روز پدرم هست ، عجب روز با مناسبتي است .
امام علي يكي از بزرگ ترين ، مهربون ترين ، مقتدر ترين و در عين حال مظلوم ترين انسان هاي عالم بودن . انساني كه تو هر زمينه اي اول بود و داستان هاي زندگيش همه راهنماي زندگي خوبي براي ما است. هممون بايد از اين كه شيعه امام علي هستيم به خودمون افتخار كنيم و از اين موضوع به خودمون بباليم و خدا را شكر كنيم.
و اما پدر .... بابا ها موجودات بسيار نازنيني هستن. كلمه پدر شما را ياد چي ميندازه ؟ من از شنيدن اون ياد يك كسي ميفتم كه ميتونه همه مشكلات را حل كنه و ميشه هميشه بهش تكيه كرد. ![]()
![]()
![]()
اميدوارم همه پدر ها هميشه و همه جا سايه پر محبتشون رو سر ما بچه ها باشه و همشونم از دست ما راضي باشند. همين جاهم از خداوند بزرگ و مهربون ميخوام كه هر پدري كه به هر دليلي از خونه و خونوادش دور به زودي و با خوبي و خوشي به كانون گرم و پر از عشق و محبت زندگيش برگرده.![]()
ميدونم كه حق مطلب را نتونستم ادا كنم ، به بزرگي خودتون ببخشيد اما خواستم از اين طريق اين عيد را به همتون تبريك بگم و روز پدر را به باباي خوب و گل خودم و همه بابا ها و روز مرد را به همه آقايون محترم و آقا پسراي كوچولو و آقايون پير و جوون تبريك گفته باشم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن : شما براي باباهاتون چي ميخرين ؟ كسي ميتونه يك راهنمايي بكنه ؟ آقایون کمک کنید هر چی باشه شما بیشتر تو این زمینه صاحب نظرید.آخه كادو خريدن برا باباها سخته.![]()
آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
بعد از 22 سال با هم بودن حالا اون داره ميره تا زندگي خودش را بسازه.
22 سال به حرف آسون اما اين 22 سال يعني بينهايت خاطره ، يعني يك دنيا محبت و عشق و يك عالمه چيزهاي خوب كه اصلا نه ميشه گفت و نه ميشه شنيد. چقدر اين با هم بودن ها شيرين بود . فقط خدا ميدونه كه چقدر دوست دارم . تو اين سالها لحظه هاي تلخ و شيريني را به هم گذرونديم ، با هم خنديديم با هم دعوا كرديم با هم گريه كرديم و با هم شيطوني كرديم و هزار و يك كار ديگه . كنار هم بزرگ شديم و من چقدر اين را دوست داشتم. ![]()
يك موقع هايي هست كه آدم ها عميقا از زندگي لذت ميبرند براي من لحظه هاي با هم بودنمون از همين لحظه ها بود. چقدر هميشه از اين كه زير چتر حمايتت باشم لذت ميبردم حتي فكر اين كه يكي هست كه هميشه ميتوني همه جوره روش حساب كني دل آدم را گرم ميكنه و من هميشه از اين احساس سرشار بودم . تو حتي به كلام هم نياز نداشتي ، از چشمام ميخوندي كه چي ميخوام و چي ميگم و اين چقدر لذت بخش بود. ![]()
بازي هاي بچگيمون را هيچ وقت فراموش نميكنم هميشه هرجا ميرفتي منم بايد ميومدم و هر كاري كه تو ميكردي منم بايد ميكردم اما خوب هميشه پيش تو كم مياوردم تو هميشه اول بودي و هستي و خواهي بود و اين براي من كافي كه پا جاي پاي تو بزارم و تو كنارم باشي تا جايي را خطا نرم.![]()
يادت چقدر با هم كل كل ميكرديم و حالا كه بزرگ شديم هم اين بيشتر شده ، وقت هايي كه دست به يكي ميكرديم و كارايي ميكرديم كه چشم همه گرد ميشد آخ كه چه كيفي ميداد . يادت نره " خواهر- برادري" كه هميشه ميگفتيم.
حالا تو همه اون روزها را ميزاري تو كوله بار خاطراتت و ميري تا زندگي جديدت را بسازي. آخ كه چقدر بهت نمياد كه مرد خونه بشي ، براي من هنوز هموني كه باهاش بازي ميكردم ، اما بايد باور كنم كه تو ديگه بزرگ شدي ، مرد زندگيت شدي و ديگه بايد يك زندگي را بچرخوني. ![]()
توي اون لباس دامادي ، كنار فرشته زندگيت چقدر قشنگ ميشي. از خدا ميخوام كه خوشبخت بشي خوشبخت خوشبخت خوشبخت ... ![]()
![]()
يادگار پدرم نور چشم مادرم
داداشم برادرم
داداشم جون مني
آخه هم خون مني
توي باغچه دلم
گل گلدون مني
سلام .![]()
نميدونم شما اهل فيلم ديدن هستين يا نه و اگه بله چه نوع فيلم هايي ميبينيد. اگه اهلش نيستيد كه هيچي ولي اگه آره خوب كارتونم دوست دارين؟!
من خودم به شخصه كارتون خيلي دوست دارم ( البته نه اين ها كه الان تلويزيون پخش ميكنه ها!) من به محصولات شركتهايي مثل والت ديسني ( اين قدر قشنگاش زياد كه نميشه انتخاب كنم ) ، ميراماكس ( شرك را ازش بيشتر ميپسندم ! ) و فاكس قرن بيستم ( آناستازيا كه جاي خود داره ) علاقه خاصي دارم و كلا ميتونم كه از صبح تا شب كارتون ببينم . ![]()
حالا نگين بچه غرب زدست و برنامه هاي وطني را نميپسنده ها نه بابا بعضي هاش را دوست دارم اونم قديميهاش را ، شايدم به خاطر خاطره هاش باشه اما انصافا اون قديميا از اين حالائيها خيلي بهتر است مثلا من خونه مادربزرگه و مدرسه موشها را خيلي دوست داشتم و دارم اما از اين چيزايي كه الان پخش ميكنن زياد خوشم نمياد.
خوب بگذريم از حرف اصلي دور شديم ، غرض از اين همه صغري كبري چيدن اين بود كه بگم يك كارتون ديدم از شركت والت ديسني به اسم " شگفت انگيزان " كه خوب خيلي قشنگ بود البته نميدونم محصول چه سالي است اما اگه كسي به فيلم هاي كارتوني علاقه داره و اين كارتون را هم نديده حتما ببينه ، ويدئو كلوپ ها دارن تازه دوبله شدم هست و دوبلشم خيلي بامزست.
اما داستان فيلم : خوب فيلم در مورد آقاي شگفت انگيز و خانوادشون است كه يك سري سوپر قهرمان اند اما به دلايلي مجبور ميشن مدتي از اين نيروهاي فوق انسانيشون استفاده نكنند تا اين كه يك روز ... ![]()
![]()
خوب شماها هم اگه فيلم يا كارتون خوبي ديدين بگين تا ما هم استفاده كنيم ، خيلي هم تو اين دنياي فناوري غرق نشين خوبيت ندره ! ![]()
" اينم اسم خارجكي فيلم است !THE INCREDIBLES"
سلام.![]()
مدوليا تو كامنتي كه راجع به مطلب جنگ بود اول حرفاش جمله اي را گفته بود كه باعث شد فكري به نظرم برسه . اون گفته بود كه : " مدت ها بود ميخواستم ازت بخوام تا راجع به جنگ هم مطلب بنويسي ..." خوب با خوندن اين جمله چند تا چيز به نظرم رسيد و عين اين كارتون ها هست كه يك چراغ بالاي سر يكي روشن ميشه ها
، هان همون طوري يك فكري به ذهنم رسيد اونم اين كه خيلي از حرف ها هست كه بايد بزنم اما به دليل سهل انگاري ، فراموشي يا مشغله و يا هر چيز ديگه اي اين كار را انجام نميدم. فكر نكنيد كه فكر كردم كه حالا جايي خبري شده ها و اين جا شده تريبون مهم مملكتي ، نه بابا همين برا دل خودم و اين كه شايد بالاخره كسي هست كه دوست داره اين جا مطلبي بياد و اونم حرفش را بزنه و نظرات بقيه را بدونه برا همين گفتم از دوستاي گلم بخوام كه :
1- اگه مطلب خاصي ( حالا غير خاص هم قبوله ! ) بود بگين تا راجبش بحث كنيم.
2- بهتر از اون اگه مطلبي دارين كه ميخواين بگين وميخواين مال خودتونم باشه ( يعني من را تو نوشتن قبول ندارين !!!
) برام بفرستين - تا البته پس از عبور از هفت خوان رستم هيئت نظارت كه شامل من وخودم و بنده و ... است
- بديم برا چاپ و بشه تيتر اول ، حالا با اسم خودتون يا اسم مستعار. ![]()
ديديد تو مملكت ينگه دنيا ! يك فيلم جديد كه مياد بازار يك جمله خفن ميزنن برا تبليغاتش خوب مگه ما چمونه كه نتونيم؟ اينم جمله ما : " بشتابيد كه اين جا همون جايي كه قرار شما به حرف بياين! " ![]()
عين اين بچه 2 ساله ها هم غريبي نكنيد، لبم بر نچينيد ، بيايد تو جمع، برا آيندتون خوبه از اين نرم و نازكي در بياين و يك كم چست و چابك بشين! ![]()
تاريخ اعتبار اين نوشته تا آخر كار اين وبلاگ و بعد از اون هم هست!
به اميد ديدارِ................................................................ نوشته هاتون! ![]()
سلام.
موضوع : كلاس گذاشتن!
خوب البته كه بر همگان واضح و مبرهن است كه در دنياي امروز كلاس گذاشتن از موارد لاينفك زندگي است از اين رو بر ان شديم كه در اين جا يكي از روش هاي كلاس گذاشتن اون هم خفنش را براي شما بيان كنيم .اميد كه مورد قبول شما قرار گيرد.
مواد لازم : يك جلد كتاب قطور به زبان لاتين ، قيافه جدي و فيلسوف مابانه ، يك مكان شلوغ و كمي استعداد!
اول از همه وارد يك مكان عمومي ( همون جايي كه ميخواين كلاس بزاريد ) ميشويد دقت كنيد اين روش يكي از روش هاي كلاس گذاشتن خيلي جدي است پس از پوشيدن لباس هاي جگور بگور ( ميدونيد كه منظورم چيه ؟ همون هايي كه هميشه ميپوشيد!!!
) خودداري كنيد ، سپس در مكاني كه تو چشم همه باشيد بشينيد ( حالا اگه شخص خاصي مد نظر است در جايي بشينيد كه كاملا در ديدرس اون باشيد ) ابتدا كمي صبر كنيد بعد كتاب را باز كنيد و با يك قيافه جدي شروع به خوندن كنيد اماااااااا فوت كوزه گري در اين روش خيلي مهم است و بدون اون نقشتون لو ميره و اصلا به درد نميخوره و اونم اينه كه شما بايد در فواصل زماني به صفحات ديگه اي از كتاب رجوع كنيد و وانمود كنيد كه داريد توضيحات اضافه اي را از اون قسمت ميخونيد و بعد از چند دقيقه با تكون دادن سر ( يادتون نره ها خيلي مهمه ) مطلب را تاييد كرده و نشون ميديد كه كاملا موضوع را متوجه شدين سپس دوباره به همون صفحه قبلي بر ميگردين و اين كار را ادامه ميدين . البته ميتونيد ترفند هاي ديگه اي را هم به كار ببريد كه اين به استعدادتون و اهميت كار بستگي داره.
خوب ذكر اين نكته ضروري است كه ممكن حالا يكي اون جا خيلي جوگير شما بشه و هوس كنه ازتون سوالي بپرسه يا اصلا شروع كنه انگليسي باهاتون صحبت كردن و يا از همه بدتر اين كه تو زمينه كتابي كه دارين ميخونين صاحب نظر باشه و فكر كنه يكي مثل خودش را پيدا كرده و شروع كنه به بحث كردن در چنين مواردي كاملا آرامش خودتون را حفظ كنيد و سعي كنيد به يك بهونه اي سريعا صحنه را ترك كنيد يا راه هاي ديگه كه اون موقع به نظرتون رسيد استفاده كنيد ( همه چيز را كه نبايد گفت كه ! ) فقط غش نكنيد كه همه زحماتتون به هدر ميره ، اصلا متونين يك كتاب پيدا كنيد كه موضوعش خيلي خفن باشه و كسي ازش اطلاعي نداشته باشه تا خيالتون از اين بابت راحت بشه مثلا آموزش خميازه كشيدن در 24 ساعت يا آسفالت كردن كف دريا يا هر چيز ديگه اي.
خوب اميدوارم برنامه امروز مورد پسندتون قرار گرفته باشه. منتظر نظرات و پيشنهادات شما عزيزان هستيم.
نتيجه گيري اخلاقي : بهتر هموني كه هستين باشين چون هموني كه هستين خودش خيلي باحاله.![]()
سلام.
اين را بدونيد كه كامپيوتر يكي ازبهترين و موثرترين وسايل زندگي است البته براي يك جا بند كردن و ساكت كردن يك پسر بچه تخس و شيطون 5 ساله!
البته براي سنين بالاتر هم بي اثر نيست
به نظرتون فایده دیگه ای هم داره؟ ![]()
از دفتر تجربه هاي شخصي
سلام.
به من ربط نداره ؟ نميدونم ربط داشتن تو اين موضوع يعني چي اما فقط اين را ميدونم كه دلم خيلي ميسوزه. اين روزها بابا مرتب اخبار را دنبال ميكنند و من به زور نميخوام ببينم . بدترين قسمت ماجرا برام ديدن بدن تكه تكه شده و آغشته به خون بچه هاي كوچيك است و چشم هايي كه توشون يك دنيا غم هست ، آخه يك بچه 3-4 ساله چي از وطن و دشمن و جنگ ميفهمه ؟ كجا ميفهمه كه اين خواست خدا بوده و بايد راضي بود ؟ اون فقط ميفهمه كه ديگه مادرش نيست تا بغلش كنه ، فقط ميفهمه كه دوستش كه تا ديروز با هم بازي ميكردن الان ديگه رفته ، فقط ميفهمه كه وقتي صداي غرش هواپيما مياد بايد مثل يك گنجشك بي پناه كنج اتاق بلرزه و خدا خدا كنه كه اين بار هم اون چيزي كه از اون بالا ميفته و ديروز خونه دوستش را آتيش زد روي خونه اون ها نيفته.
با سياست- اين واژه كثيف- هيچ كاري نداره فقط ميخواد ديگه جنگ نباشه فقط ميخواد همه جا آروم بشه و اون بازم بتونه با خيال راحت با دوستاش تو كوچه پس كوچه هاي شهرش بازي كنه و دنبال توپش بدوه.
اين بچه ها چه آينده اي دارن ؟ اصلا آينده براي اون ها يعني چي ؟ ياد سالها قبل ميفتم ياد بچه گي هامون آخه ما هم خودمون بچه هاي جنگيم . هيچ وقت يادم نميره اون روزي را كه تو حياط خونه بودم و هواپيماي عراقي بالاي خونمون رد شد و من چقدر ترسيدم و گريه كردم ، بمبش را انداخت خونه همسايه كوچه بالاييمون را ويران كرد ، اينها خاطرات من از جنگه خاطرات يك بچه 3 ساله حالا خدا به داد اون بچه ها برسه. اميدوارم هر چه زودتر صلح بشه فقط همين. اون بچه ها نميخوان حتما پيروز باشن – هر چند آزادگي تو سربلندي است – اما حالا فقط صلح ميخوان فقط صلح ........
سلام. ![]()
اين اولين تابستوني است كه ميفهمم روز تعطيل يعني چه و جمعه ها تو تابستون چه كيفي داره. تا قبل از امسال همه روزهاي تابستون جمعه بود. ![]()
پ ن : ببينم تا حالا شنيدين كسي را از كارآموزي بيرون كنند ؟؟؟![]()
![]()
پ ن ۲ : برای این که خیالتون راحت بشه بگم که من هنوز اخراج نشدم این فقط یک سوال است.![]()
سلام.
فردا 5 شنبه 5 / 5 / 1385 است. ![]()
چه توالي جالبي. خيلي ها فردا ممكن يك قرار قديمي داشته باشند ، خيلي ها كار خاصي را ميخوان فردا انجام بدن و خيلي ها هم منتظرن تا فردا اتفاق بخصوصي براشون بيفته.
هر چي هست روز جالبي بايد باشه و اگه تو اين روز اتفاق جالبي براتون افتاد هميشه تاريخش را يادتون ميمونه.ان شاالله فردا روز خوبی برای هممون باشه.![]()
راستي از اين توالي هاي اعداد تاريخ هيچ خاطره اي نداريد ؟
با همه اين حرف ها من بازم 6را بيشتر از بقيه عددها دوست دارم .اگه عمري بود از
6/ 6/ 86 براتون مينويسم. فكر ميكنيد اون روز اوضاع و احوالمون چطوره ؟ هستيم ؟ نيستيم ؟ كجاييم ؟ الله اعلم...
يا حق ! ![]()
سلام.
دو روز پيش خبر خيلي تلخي شنيدم ، پدر يكي از دوستاي خوبم بار سفر را بسته بود و از اين دنياي خاكي رفته بود .با رفتن ايشون نه تنها خانواده اون مرحوم عزادار شدن بلكه هر كسي كه ايشون را ميشناخت در اين غم گريست و ناله سر داد.
اين اتفاق براي من خيلي تكان دهنده بود اول به اين خاطر كه او يك پدر بود و همه ميدونيم كه داغ عزيز اونم عزيزي مثل پدر خيلي خيلي سخته .
بعد به خاطر شخصيت بالاي ايشون كه هر كسي كه مختصر آشنايي با ايشون داشت غير از خوبي چيزي به ياد نداشت ، به قول معروف آدم دست و پا خيري بودند و هر كاري از دستشون بر ميومد براي غريبه و آشنا انجام ميدادن و همين باعث شد كه با رفتنشون اين طور همه به سوگ بشينند.
و در آخر به خاطر شناخت بهتر اطرافيانم. آدم ها توي سختي ها هم شناخته ميشوند و هم محك زده ميشوند، اين واقعيتي است كه همه اون را ميدونيم و قبولش داريم و من اين بار هم فهميدم كه دوستانم چقدر خوب اند و اين كه ميتونم هميشه روشون حساب كنم...
اسماء عزيز بازم تسليت من را بپذير و بدون همون طور كه سميرا گفت خدا بنده هاي خوبش را زودتر ميبره پيش خودش ، بدون كه به قول برادرمون مرگ پایان کبوتر نیست و اين كه طول زندگی مهم نیست مهم عرض آن هست،و پدر بزرگوار شما كسي بود كه زندگي پر خير و بركتي داشت و انسان ماندگاري بود ، هست و خواهد بود ، هيچ وقت اين ها را فراموش نكن و بهشون افتخار كن كه تو دختر چنان پدري هستي.
با همه اين حرف ها باز هم همه ما را در غمت شريك بدون و بدون كه هميشه كنارت هستيم.
و باز هم حرف برادرمون را به ياد داشته باشيم كه مرگ هر کسی نشانه ی این هست که ما به یاد داشته باشیم که مرگ ما نیز نزدیک هست پس مراقب باشيم...
حرف هام را با شعري پايان ميدم كه برادرمون خيلي هنرمندانه انتخاب كرده
صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نميآيد
نباش منتظرش! رهگذر، نميآيد
نميشود به خدا باورم، كه ميگويند:
مسافر تو دگر از سفر نميآيد...
مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي
چرا كه با غزل من پدر نميآيد
سلام
1- امروز اولين روز كارآموزيم بود. از اون جايي كه شركتي كه ميرم براي كار همچين يك كمكي از خونمون دور من بايد حدودا ساعت 7:15 ديگه از خونه بزنم بيرون و اين يعني ساعت 7 از خواب بيدار شدن و ديگه خودتون ميدونيد كه خواب صبح را از دست دادن يعني چي...
خلاصه صبح با كلي بيچارگي از خواب بيدار شدم و رفتم شركت اون جا هم منتظر رويا شدم و بعد با هم رفتيم بالا سلام عليك كرديم و منتظر شديم از اون جايي كه مهندس ماموريت بود قرار شد ما به جاي بعد از ظهر تا ظهربمونيم ما هم كه البته مشتاقان علم و آموزش بوديم بالاجبار قبول كرديم . كار شروع شد و خوب هم پيش رفت اما به علت خستگي مفرط و بي خوابي هاي قبلي و صد البته سفر روز قبل به 180 كيلومتر بالاتر از پايتخت فرهنگي جهان اسلام - كه هر جايي هم ميتونه باشه – ديگه ساعت 11:30 بود كه همچين فقط يك كمي از اون اشتياقم كم شد و اشتياق رفتن به خونه و خواب جاي اون را گرفت و وقتي عقربه هاي ساعت نويد رسيدن ظهر را دادن من چون پرنده اي مشتاق به سوي خونه پرواز كردم و در رخنخواب گرم و نرمم به خواب خوشي فرو رفتم !!![]()
و اين بود خاطره من از اولين روز كار آموزي . راستي شما هيچ خاطره خاصي از اولين روز كا ر آموزيتون ندارين ؟
2- امروز اول مرداد ماه است.يك ماه از فصل تابستون گذشت ، تير را پشت سر گذاشتيم و مرداد و شهريور را پيش رو داريم كه مسلم است اين دو ماه هم به همون سرعتي كه تير ماه گذشت ميگذره كه صد البته اميدوارم در غفلت نگذره و هممون روزهاي خوب و خوش و پر از موفقيتي را پيش رو داشته باشيم. دو ماه ديگه همچين روزي هم اول مهر ماه است...![]()
3- هر آدمي تو زندگي علايق خاص خودش را داره . منم از بچگي تا الان كتاب خوندن را به عنوان يكي از سرگرمي هاي فوق العاده جذاب برا خودم داشتم و بعضي وقت ها حتي به طور افراطي تو اين كار پيش رفتم . تو اين رابطه بعضي وقت ها كتاب هايي خوندم كه خيلي برام جذاب بوده و البته تاثير گذار . يكي از اون كتاب ها كه حامد ( داداشم ) بهم معرفي كرد كتاب " چه كسي پنير من را جا به جا كرد ؟ " از اسپنسر جانسون است . اگه اين كتاب را نخوندين حتما اون را مطالعه كنيد و ببينيد كه چه اثر عميقي روي شما ميگذاره. من كه كلي ازش خوشم اومد و تا حالا چندين بار اون را خوندم.
پ ن : خان داداش تولدت مبارك. مرداد برات هم شروع زندگيت بود و هم شروع زندگي مشتركت.![]()