تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

 

سلام.

 

خوب به سلامتي سه ماه تابستونم تموم شد و پاييز از راه رسيد و اين تغيير را با سرد شدن

 هوا كاملا ميشه درك كرد.اما واقعا اين هفته آخر عجب هواي محشري شده بود ، بعد اون

 تابستون گرم و داغ اين خنكي هفته آخر حسابي چسبيد.

 

خوب حرف واسه گفتن زياد است ، از تابستوني كه رفت و از پاييزي كه داره مياد . يادش به

 خير بچه گي ها كه ميرفتم مدرسه زنگ انشاء بهمون ميگفتن بنويسيد كه تابستان خود را

چگونه گذرانديد و ما هم از همه شيطنت ها و بازي هامون ، از همه دوستهامون و بازي هايي

كه باهاشون كرديم ، از همه مهموني هايي كه رفتيم ، از شب هايي كه خونه مادر بزرگ و

پدر بزرگ خوابيديم و از همه چيزهاي خوبي كه داشتيم مينوشتيم. واقعا چقدر بازي كرديم،

از صبح تا شب تو كوچه و خونه بازي ميكرديم و خسته هم نميشديم .

 

حالا هممون بزرگ شديم و ديگه از اون بازي هاي كودكانه خبري نيست اما خوب چيزهاي

ديگه اي جاي اون را گرفته . حالا بيشتر احساس مسئوليت ميكنيم ، احساس اين الان

ديگه مجبوريم خواه ناخواه از اون دنياي شيرين كودكي فاصله بگيريم و يك سري چيزهاي

ديگه را جايگزين قايم موشك ، لي لي ، بالا بلندي و روپولي بكنيم. و خوب اين، اون قدر ها

هم دلچسب نيست ، شيريني هاي خودش را داره  احساس بزرگ شدن و كامل تر شدن

اما خوب دل كندن از اون همه خوشي بي تكلف اون قدر ها هم كار خوش آيندي نيست

براي همين است كه بعضي وقت ها به يك بهونه اي به اون شيريني ها ناخنكي ميزنيم و دلمون

را به يادش خوش ميكنيم.

 

 

اتاقم خيلي شلوغ پلوغ است. همه چيزهايي كه بايد با خودم ببرم را دارم جمع ميكنم . مامان

هم خيلي كار ها را كردن ، اصلا نميدونم چه جوري بايد تشكر كنم و ميدونم كه مثل هميشه از

كنار همه اين كار ها ميگذرم .

 

احساس مسافر بودن حس خاصي است كه بسته به سفر و جايي كه ميخواي بري و آدم هايي

كه باهاشوني، فرق ميكنه اما خوب ته همه اين حرف ها اينه كه مسافر ميره ، ميره و نميمونه

بايد جايي را ترك كرد تا بهش بگن مسافر و همين ترك كردن است كه دل را دگرگون ميكنه.

ميگن وقتي ميخواي بري سفر سعي كن دل بكني تا راحت تر باشه اما خوب اين به حرف راحت

است اما به عمل ...

اما خوب هر چقدر هم كه اين حرف ها را بزني بايد رفت و اين رفتن جزء چرخه زندگي است پس

بايد سعي كنيم كه اين رفتن را هر چقدر ميشه شيرين تر كنيم و مهم تر از اون اينه كه موندن را

هم بتونيم شيرين و خاطره انگيز و آرامش بخش كنيم.

 

اين روزهاي آخر وقتي همش غر ميزدم و ميگفتم كه نميخوام برم مامان بهم ميگفتن فقط يك سال

ديگه مونده ، فقط يك سال . سال ديگه اين موقع همه چيز تموم شده ديگه نه دانشگاهي هست و

نه دوران دانشجويي . فكرش را كه ميكنم ميبينم آره حق با مامان است ، اين گذر زمان كه

هيچ جوري هم نميشه جلوش را گرفت خيلي وقت ها خوبه و خيلي وقت ها هم به نظر بد

مياد. هنوز سه سال پيش اين موقع جلو چشمم است انگار همين ديروز بود ، اومدن براي اولين بار

دفعه اولي كه بچه ها را تو خوابگاه و دانشگاه ديدم ، چقدر راحت دوست شديم و  با هم

مونديم . تموم لحظه هاي تلخ و شيرين اين سه سال عين فيلم جلو چشمام ميگذره و من

فكر ميكنم كه سه سال بايد زمان زيادي باشه اما چطور اين قدر زود ميگذره. انگار مثل هوا

از بين انگشتام لغزيد و رفت و من هيچ كاري براي موندنش نتونستم بكنم.

 

دوران دانشجويي براي من دوران خوبي بود و سعي كردم كه ازش خوب استفاده كنم يعني

كارهايي را بكنم كه دوست داشتم و اون را براي خودم خاطره انگيز كنم. شايد خيلي درس خون

نبودم اما هميشه فكر كردم كه دانشگاه فقط جاي درس خوندن نيست و بايد خيلي كارهاي

ديگه را هم اون جا انجام داد. هر چند وقتي بابا بعد از اين همه سال از خاطرات دوران دانشجوييشون

تعريف ميكنند ميبينم كه نه بابا من هيچ كاري نكردم!

 

خوب بعد اين همه كه حرف زدم آخرش اين كه لحظه رفتن است ، رفتن و شروع كردن . مثل

هميشه توي تقويمم براي اول مهر نوشتم كه " به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد " و به خودم

هم ميگم كه بايد قوي باشم و امسال را هم با توكل به خدا به بهترين شكل بگذرونم .

 

خداجون دور از خانواده و عشق اونها خودم را مثل هميشه و بيشتر از هميشه به تو

 ميسپارم و ازت ميخوام كه تو غربت اون جا تنهام نزاري و هميشه راه درست را پيش

پام بزاري هر جا هم كه خواستم كار اشتباهي بكنم خودت نزار.باشه؟

 

ماه رمضان هم داره مياد ، به نظر من ماه دوست داشتني است . يك ماه متفاوت كه خيلي

كارهايي را تو اون انجام ميديم كه وقت هاي ديگه اون ها را انجام نميديم . اميدوارم خدا

امسال هم بهمون توفيق عبادت خالصانه و خوب را بده و نعمت ها و بركت هاي اين ماه را

 از ما دريغ نكنه. آمين!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:56  توسط فازی  | 

 

خدا زياد كنه اين روزهاي آخر خونه بودن را ، البته اين بار نه از لحاظ اين كه خونه پيش مامان و بابا و عزيزات هستي ، اون كه جاي خود داره. از اين لحاظ كه همه يادشون مياد تو داري ميري وكلي عزيز ميشي ( عزيز كه بودي عزيز تر ميشي ) وهمه مهموني ميدن و ميگن ميخوان تا تو هستي مهموني هاي عقب افتادشون را بدن ، هي دم راهي بهت ميدن و به قول رويا خشكه باهات حساب ميكنن و ميگن بگير عزيرم تو هم مسافري و هم دانشجو و به قول بابا دانشجو و سرباز دو قشري هستن كه بايد بهشون كمك كرد

 مامان قربونش برم هم هي غذاهايي را كه دوست داري ميپزه ، هر چي هم كه لازم داري فقط كافي لب تر كني تا بابا بخره.اگه هم  چيزي بخواي وبهت ندن ( اين كار معمولا از جانب خان داداش صورت ميگيره ) اون وقت دو تا تاكتيك ميزني ، اول خودت را لوس ميكني و كلي مظلوم نمايي ميكني كه داداشي جون من دارم ميرم آخه چطور دلت مياد، خواهر برادريت كجا رفته و كلي براش زبون ميريزي اما معمولا خان داداش با اين حرف ها كاري برات نميكنه اين جاست كه قسمت دوم عمليات را انجام ميدي و به بابا متوسل ميشي و اين مظلوم نمايي ها را اون جا ميكني خوب بابا قربونشون برم هم كه دل بچه آخري را كه نميشكنه و ميرن يك گفتمان دوستانه با داداش جون ميكنند و قضيه به خوبي و خوشي ختم به خير ميشه.

البته اين ها همه مال همين چند روز آخرها ، برا همين ميگم خدا زيادش كنه...

 

پ.ن : این فرشمون هم کلی چیز های دیدنی داشت که من تا حالا ندیده بودم اما امشب جبران کردم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:55  توسط فازی  | 

 

سلام.

 

تا حالا برات پيش اومده كه بدوني بايد حتما كاري را انجام بدي   و چه بخواي و چه نخواي اون اتفاق ميفته اما از اون اتفاق ، از اون تغيير بترسي و به خاطر اين ترس آرزو كني كه كاش چشم هات را ميبستي و وقتي باز ميكردي اون اتفاق با همه دل نگراني ها و دلشوره هاش انجام شده باشه ، اونم به بهترين نحوممكن.

اصلا بدوني كه ميتونست اين اتفاق به شكل خيلي راحت تر و دلچسب تري كه هميشه آرزوش را داشتي برات بيفته اما اين طور نشد و نميشه و مجبوري اون را از سخت ترين و ترسناك ترين روشش پشت سر بگذاري و همين ديوونت كنه و از شدت نگراني سعي كني اصلا بهش فكر نكني  ، اما مگه ميشه؟

و سخت ترين قسمتش اين باشه كه تو اين اتفاق تو تنها باشي ، تنهاي تنها ، بقيه باشند اما كاري از دستشون بر نياد و بگن اين خودتي كه بايد اين كار را بكني و عواقبش هم به عهده خودت است . دعا كني و از خدا كمك بگيري اما باز هم بترسي و دلت هيچ جوري آروم نشه.

 

الهي و ربي من لي غيرك ....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:59  توسط فازی  | 

 

سلام.

 

1- خوب شمارش معكوس را از هر وقتي ميشه شروع كرد ، مثلا ميشه روز اول عيد گفت تا عيد سال ديگه 365 روز ديگه مونده و شمارش معكوس را شروع كرد اما اون موقع كسي زياد به اين موضوع اهميت نميده اما وقتي رسيدي به اسفند ماه و بوي عيد خورد به سرت اون وقت كه اين شمارش معكوس هم لذت بخش تر ميشه و هم ملموس تر.

 

حالا نقل كار من است ، اواخر تير كه امتحانات و پروژه هامون تموم شد و تازه حس كرديم تعطيل شديم گفتيم دو ماه ديگه دوباره همه چي شروع ميشه بعد خودمون را زديم به اون راه و گفتيم اوووووه حالا كو تا دو ماه ديگه اصلا امسال تابستون كلي كار داريم و خلاصه هي به گذشت روزها اهميت نداديم ، حالا راستش را بخواين اين بود كه خيلي هم اهميت ميداديم و هي غصه ناك ميشديم كه آخ يك روز ديگه هم گذست ، آخ آخ يك هفته ديگه گذشت و واي واي يك ماه ديگه گذشت اما خوب سعي ميكرديم به روي خودمون نياريم .

اما خوب ديگه حالا كه رسيديم به هفته آخر نه ميشه محل نذاشت و نه دل آدم طاقت مياره كه بي تفاوت بگذره. انگاري همه دلتنگيهاي عالم را جمع كردن و ريختن تو دلت و هي دنبال يك بهانه ميگردي تا يك جوري اون ها را بريزي بيرون ، هر چند بي بهانه هم همين كار را ميكني.

 

نميدونم ، شايد اين حرف ها براي خيلي ها مسخره و خنده دار باشه اما براي من اين طور نيست و هيچ وقتم نخواهد بود.به قول يكي بهم ميگفت تو خيلي بچه ننه اي بهش گفتم آره هستم و بهشم افتخار ميكنم. همه عشق من تو زندگي خانوادم هستند.

 

2- به سلامتي سريال نرگس هم تموم شد ، هر چند من شنيده بودم كه بيشتر از اين حرف هاست اما انگار به دلايلي آخراش را سر هم كردن و زودتر پخش كردن. هر دليلي داشت اما دستشون درد نكنه  آخه وسط هاي سريال اينقدر كشدار شده بود كه حوصله آدم سر ميرفت  اما عوضش اين اخريها تند تند اتفاقات ميفتاد كلي خوب بود، بر خلاف همه سريال هاي ايراني كه حسابي كشدار است و حوصله ادم را سر ميبره . آخر سريال هم خوب اونقدر ها به دل من كه ننشست.

 براي شوكت دلم سوخت و باز هم ديديم كه طبق اون ضرب المثل قديمي " كشته دنيا به آخرت نمي افته " و شوكت هم تقاص كارهاش را به بدترين نحوي كه براش ممكن بود داد ، شايد اتفاقات بدتري هم ميشد براش بيفته اما زمين گير شدن و از دست دادن قدرت هر كاري و تبديل شدن به يك انسان بدون هيچ قدرت و اراده اي براي شوكت و امثال شوكت كه تو زندگيشون فقط دستور دادن و به اين و اون امر و نهي كردن بدترين عذاب است . اون شوكت دو سال پيش با اون همه دبدبه و كبكبه كجا و اين شوكت روي ويلچر كجا. به قول بابا " به يك گردش چرخ نيلوفري   نه نادر به جا ماند و نه نادري " . اميدوارم خدا آخر و عاقبتمون را به خير كنه.

راستي تماشاچي عزيز از حرف هاتون فهميدم كه به شوكت علاقه خاصي داشتين براي همين همدردي من را بابت اين اتفاق بپذيريد!

يك چيز ديگه ، اين شاگرد آقاي شوكت كه چند باري هم تشريف آورده بودن اينجا ! خيلي بچه بامعرفتي هستند ايول آقا رستم واقعا كه رستمي.

اين داماد محترمشون ( آقا مجيد را ميگم ) خيلي آدم فرصت طلب و بي وجداني بود ، بابا يك كم از اين آقا اسماعيل ياد بگير ، حالا هم كه هيچي شوكت بهت از اموالش نميده دلم خنك شد.

خوشحالم كه اين قسمت هاي آخر از اين سمانه خانم خبري نبود ، من نميدونم اين تو زندگيش هيچ كاري غير از مراقبت از نرگس نداشت؟ بيچاره بچه اش ، فكر ميكنين اصلا مامانش را ميديده؟!

صحبت راجع به اين سريال و بازيگراش زياد است اما خوب بهتر بزاريم بقيه راجع بهش حرف بزنند.

 

3- اين گزارش كارآموزي هم عجب معضلي شده ها . تنبلي تو نوشتنش ديگه از همه چيز بدتر است ، اصلا دست و دلم بهش نميره. اصلا نميدونم چي بايد بنويسم شما ميدونيد؟ ميشه راهنمايي كنيد؟

 

چند روز پيش داشتم به داداشم همين حرف ها يا بهتر بگم غرغر ها را ميگفتم كه ديدم ميخنده گفتم واااا چرا ميخندي مگه حرف خنده داري زدم گفت نه به تو نميخندم ياد ماجراي گزارش كارآموزي خودم افتادم بهش گفتم مگه چي كار كردي گفت روزي كه رفته بودم دانشگاه  گزارش ننوشته بودم گفتم چي كار كنم چي كار نكنم ، رفتم تو كتابخونه دانشگاه و يكي از گزارش هاي كارآموزي بچه هاي سال قبل را كه تو كتابخونه بود برداشتم و جلدش را در آوردم و اسم خودم را نوشتم و دادم به استاد ، جالب تر اين كه حتي موضوعش هم با كارآموزي من يكي نبود، آخر كار هم نمره كامل گرفتم!  و من بعد از شنيدن حرف هاي داداشم تا مدت ها اين جوري بودم

بابا داداش من آخه اگه من شانس و جرات تو را داشتم كه الان اوضام خيلي بهتر بود. آخه نميدونيد چيا از كاراش تو دانشگاه نعريف ميكنه كه من تا مدت ها چشم هام گرد شده باقي ميمونه.

 

 

پ ن : اين روزهاي آخر اوضاع و احوالم ابري است پس سعي ميكنم زياد ننويسم تا مذاقتون تلخ نشه.

 

مگه ميشه ترك وطن كرد

توي غربت عمري را سر كرد

من كه ميدونم ، تنها ميمونم

وقتي غربت تو صدام

من كه من هميشگي نيستم

ديگه عاشق زندگي نيستم

ديگه عاشق زندگي نيستم

..................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:29  توسط فازی  | 

 

سلام به همه غنچه هاي باغ علم و دانش و مشتاقان علم و تحصيل. ( البته غنچه كه چه عرض كنم !  )

بخواين و نخواين اين روزها بحث شروع مهر و باز شدن دانشگاه مثئله خيلي مهمي كه ذهن خيلي ها را به خودش مشغول كرده مخصوصا كه فردا هم جشن شكوفه هاست ( البته براي بچه هاي دانشگاه ما و شايد به طور خاص تر براي همكلاسي هاي ما و حتي خاص تر ... !  )  براي همين هم من وظيفه خودم ديدم كه بيام و به همه نوگلان باغ دانش كه فردا صبح ميرن سر كلاس و درس و مشق تبريك بگم و آرزو كنم كه امسال هم مثل جشن هاي قبلي بهشون خوش بگذره.

 

حيف كه ما تو هيچ كدوم نبوديم ، ميشه فيلم مراسم را بدين تا ببينيم؟ مخصوصا اون جايي كه گل ميدن و معلم ها و اساتيد دست نوازش به سر بچه ها ميكشن از همهش بايد جذاب تر باشه

 

ولي شايد هيچ جشني اندازه جشن اول ترم 2 باحال نبود ، قيافه هايي كه هفته بعدش وقتي اومدن سر كلاس و اون نوشته را روي تخته خوندن خيلي جالب بود.

 

ولي جدا همه بايد از داشتن همچين همكلاسي هاي مستعدي خوشحال باشيم و به خودمون بباليم  ( حالا هي نرين جشن شكوفه ها ، همه كسايي كه تو زندگي به يك جايي رسيدن از همين افراد بودن  ) .

 

خوب اميدوارم فردا بهتون خوش بگذره  . شب زود بخوابين و صبحم صبحانه مقوي بخورين. اگه خواستين از احساستون و اتفاقاتي كه اون جا افتاد برامون بگين تا ما هم يك فيضي ببريم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:28  توسط فازی  | 

 

سلام.

خيلي غصه خوردم.آخه من كه به كسي كاري ندارم. نميدونم . يك آدم از خدا بي خبر كه خودش را به اسم يكي از بچه هاي دانشگاهي معرفي ميكنه چند وقتي مياد و چرت و پرت ميگه شايد نبايد خيلي اهميت بدم اما نميدونم چرا كه خيلي غصه خوردم و اذيت شدم.

دوست داشتم اين جا جايي باشه كه راحت باشم ، جايي كه دوستش داشته باشم مثل الان كه خيلي خيلي دوستش دارم و بهش وابستم به محيطش به شما دوستهاي خوبم كه مياين و ميخونين و نظر ميدين و به همه چيزش اما الان بايد هي بترسم كه يكي نياد و مزخرف بگه ، برا همين قسمت نظرات را تاييدي ميكنم. اميدوارم من را ببخشيد و درك كنيد.

خدايا تو زندگي هميشه سعي كردم سرم به كار خودم باشه و به كسي كاري نداشته باشم ، تو كه ميدوني پس هميشه كنارم باش و بزار تا حضورت را حس كنم و در پناهت زندگي آرومي داشته باشم.آمين!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 15:43  توسط فازی  | 

 

سلام.

امروز از اون روزها بود كه ميگن فلاني از دنده چپ بلند شده  ، البته من كه هر چي فكر ميكنم يادم نمياد صبح از كدوم دنده پاشدم اما خوب طبق مشاهداتم بايد بگم حتما چپ بوده . البته از صبح اين طوري نبود ها ، صبحي خيلي دختر خوبي بودم  با خواهرم رفتم بيرون و ظهر اومدم خونه و كلي با مامان حرف زدم و يك ناهار خوشمزه هم نوش جان كردم  ( جاتون خالي  ) اما چشمتون روز بد نبينه كه عصري يكهو اوضاع قمر در عقرب شد  و سر يك اتفاق ساده اينجانب آب و روغن قاطي كردم!   و حسابي عصباني شدم و هي با هر كي از راه رسيد دعوا كردم و هي عذاب وجدان گرفتم و اخم كردم و بحث كردم اونم با ولوم بالا  و خلاصه كه خيلي بچه بدي بودم ، الانم گفتم بيام اين جا تا بلكه با نوشتن يك كم آروم بشم و عقلم بياد سر جاش.

 

اما خيلي بد گذشت  يعني بديش اين بود كه ميدونستم نبايد اين كارهاي بچه گانه و شايد حتي احمقانه را بكنم اما بازم ميكردم و اين بيشتر اذيتم ميكرد. الانم يك وجدان دردي گرفتم كه نگو ( يكي نيست بگه چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني ) خوب مگه شما عصباني نميشين؟ وقتي عصباني ميشين چي كار ميكنين مگه؟؟؟

 

الانم از همين جا از همه كسايي كه ناراحتشون كردم معذرت ميخوام ، حالا چه امروز و چه قبلا ، ببخشيد و حلال كنيد .                                                                                                                                                                                                                                                                    حسن خلقي ز خدا ميطلبم خوي ترا               تا دگر خاطرت از ما پريشان نشود 

 

پ ن : از این که حرف های دلتون را تو پست قبلی گفتین ممنون بازم از این کارا بکنید

 

                                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:57  توسط فازی  | 

 

سلام.

 

اين همه من گفتم يك بارم شما بگين . مگه چي ميشه؟  حتي شمايي كه هر دويست سال يك بار ، يك دفعه طلوع ميكني .

حالا بازم ول كنين و برين ، اما اين بار خيلي فرق داره...

 

شايدم حق داشته باشي ،  نمیدونم ! شايد اگه منم جاي شما بودم هيچي نميگفتم.

 

 

پ ن :  تا حالا يك آدم نديدين كه هم حرف نداشته باشه و هم بخواد حرف بزنه ؟  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:0  توسط فازی  | 

 

سلام به نوگلان باغ انديشه. خوبين ا نشاالله؟

 

 خوب سه ماه تابستون زودتر از اوني كه فكرش را ميكردم گذشت  و الان رسيديم به جايي كه دو ماه پيش فكر ميكرديم چقدر دوره و ميگفتيم اوووووه حالا كو تا انتخاب واحد ، آخه انتخاب واحد يعني نزديك بودن شروع  درس و مشق  و البته دوري...  و خيلي كسي علاقه اي بهش نداره. اما خوب نه ما و نه هيچ كس ديگه اي نميتونه جلوي گذر زمان را بگيره.

 

روزهاي انتخاب واحد هميشه برام خاطره انگيز بوده  ، بار اول ترم دوم بود كه با داداشم اومدم و تو راه هم اتوبوس خراب شد ولي با وجود حامد خيلي بهم خوش گذشت . چقدر هميشه سر اين انتخاب واحد دنگ و فنگ داشتيم ، يادم يك ترم كلي زود رفتيم آزمايشگاه تا گروهمون ساعت خوبي داشته باشه اما بعد از يك ساعت و نيم معطلي وقتي استاد مربوطه اومد و گروهبندي كرد اصلا اوني نشد كه ميخواستيم  ، البته اون موقع اين طوري فكر ميكرديم اما اون كلاس يكي از بهترين و شاد ترين كلاس هايي بود كه داشتم ، ميدونين كه چرا؟

 

برنامه ريزي هاي زيرزميني و تباني هاي درون گروهيمون هم فراموش نشدني بود ، عجب نقشه هايي ميريختيم ، جلسه ميزاشتيم و داد و بيداد ميكرديم و آخرشم يك سري تصميماتي ميگرفتيم كه خيلي وقت ها باعث ميشد يكسري كلاس ها تشكيل نشه ( كلي هركول بوديم ها )

 تازه تو اين جلسه ها و صحبت ها بود كه ما صداي خيلي ها را هم شنيديم ، اون هم چه شنيدني!  و اونها هم لال از دنيا نرفتن.

 

چقدر نماينده فرستاديم تا با استادهاي مختلف حرف بزنند و كلي برنامه ريزي كرديم كه چي بگيم و چي نگيم كه البته خيليهاش با كم لطفي مديران اسبق و فعلي نقش بر آب شد و ما فهميديم كه فقط خودمونيم كه بايد به فكر خودمون باشيم . اصلا فكر ميكنيد برا چي دكتر مينايي دو ترم دانشگاه ما موند ؟ خوب معلومه ديگه از بس ما خوب بوديم  ( فكر ميكنيد دچار خود بزرگ بيني شدم؟ )

 

حالا هم رسيديم به يكي مونده به آخرين اتنخاب واحد دوران دانشجويي ( بگو انشالله ! ) و اين بار اوضاع خيلي توپ است تووووووووپ ، يعني برنامه ارائه شده اين قدر فشرده و عالي كه همه گيج شدن چي انتخاب كنند و كدوم استاد را به اون يكي ترجيح بدن. مثلا خود من اينقدر كه اوضام خوبه كه با اين تعداد واحد از شنبه تا پنج شنبه بايد كاشون باشم و اين يعني ....  يعني ..... اصلا نميدونم چه طوري اين شادي غير منتظره را توصيف كنم.

 

خلاصه كه مامورين ما اطلاع دادن  شبكه هاي زير زميني مملكت همسايه قرار جلسه اي روز انتخاب واحد برقرار كنن تا اون جا دوباره بحثهايي انجام بشه ، رمز عبور هم گل سرخ است ( اوه اوه چه رمانتيك ! ) البته فكر كنم ورود برا عموم آزاد باشه اما خروجش ديگه با خداست و نتايجش را هم بايد صبر كنيم تا ببينيم چي ميشه . پس همه اين بار هم دست به دست هم ميديم!  تا ببينيم سرنوشت اين بار برامون چي رقم زده و اين 2 اين بار چه بلاي  انشالله شيريني سرمون مياره.

 

فقط يك چيزي .......  سلام ......... اين چيزي را يادتون نمياره؟!  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 21:25  توسط فازی  | 

 

سلام  به همه دوستاي گلم كه خيلي دوستتون دارم . قشنگ ترين تولد دنيا مبارك باشه.

 امام زمان تولدتون مبارك . به سلامتي چند ساله شدين؟! تشريف نميارين شمع ها را فوت كنيد؟

 

عجب روزي نيمه شعبون ، يك دنيا شادي و سرزندگي تو اون هست. يك عيد زنده است كه همه احساس خوشي ميكنند. هر كسي تو شور و تكاپو ميفته تا هر كاري ميتونه بكنه تا خودش و بقيه شاد باشند،

يكي  آش رشته ميپزه ( چقدرم كه خوشمزه است  ) يكي شله زرد ميده ( اينا كه نگو ) شيريني ، چاي ، شربت ، شيركاكائو و هزارتا چيز خوشمزه ديگه . كلا عيد خيلي خوشمزه اي است ...  تا باشه از اين عيدها  .آهان تازه بعضي آدم هاي خيلي خوب هم عيدي ميدن اين ديگه خيلي خوبه ( واااا  خداي نكرده فكر نكينيد من خيلي پول دوست دارم ها  نه بابا ! اين پول ها بركت داره   )

 فقط اين عيد كه همه خودشون خودجوش از چند روز قبل تدارك ميبينند و حسابي ذوق دارن. خيابونها پر ميشه از چراغ هاي رنگي كه به شكل هاي مختلف همه جا را تزيين ميكنه.

خيلي ها هم اين چند روزه عفد و عروسي دارن ، آخ كه خيلي خوش به حالشون است ، جاي منم خالي .

هي تو خيابون ماشين عروس هاي گوگولي ميبيني كه عروس و داماد خوشگل و ماماني  توش نيشستن و بقيه دورشون بوق بوق ميكنند و هلهله ميكنند . به به كه چقدر كيف ميده .

خيلي ها هم اين روزها ميرن زيارت  جمكران ، مشهد، كربلا و مكه كه آرزوي زيارت تك تكشون را دارم . يادش به خير سه سال پيش همچين روزي رفته بودم جمكران ، چقدر خوش گذشت هيچ وقت فراموش نميكنم . اگه امسال شما همچين سعادتي داشتين من را هم فراموش نكنيد برام دعا كنيد يعني برا همه دعا كنيد.

انشالله كه عيد به همتون خوش بگذره و همه توهمچين روزي با خوشي و سعادت دور هم جمع باشند.

 

من كه وظيفم را انجام دادم و تبريك گفتم شما چي؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:53  توسط فازی  | 

 

سلام.

 

يك روز يك نفر بهش گفت دانشجو يعني اعتراض .اون بهش گفت اعتراضي كه هيچ فايده اي نداره آخه براي چي؟  گفت براي اين كه بگي مخالفي ، براي اين كه سكوت يعني تسليم يعني خيانت به خودت ، ديگران و انسانيت ، براي اين كه سكوت يعني مرگ .

 گفت كاري كه از اولش بدوني نه تنها هيچ نتيجه مثبتي برات نداره كه كلي هم ضرر برات داره و تو دردسرت ميندازه را براي چي بايد انجام داد . وقتي بارها و بارها خواسته ات را بگي و همه بهت قول هاي الكي و اميدهاي واهي بدن ولي توي چشم هاشون بخوني كه دارن بهت ميخندن ، اونم يك خنده كثيف و به اين فكر ميكنند كه تويي كه جلوشون ايستادي چقدر بايد احمق و ساده باشي كه فكر كني اون ها به حرفت گوش ميكنند  به چه اميدي بايد راه را ادامه داد؟  گفت براي اين كه بايد اين قدر مقاومت كني تا حقت را بگيري ، براي اين كه اين حق تو و بايد جلوشون به ايستي ، براي اين كه حداقل اون هايي كه اذيتت كردن راحت نباشن و بدونن كه تو ميفهمي ، براي اين كه بايد راهي را كه شروع كردي تموم كني.

گفت چرا؟ جرا وقتي يك راه نتيجه نداره و ادامه دادن اون نه تنها تو را به هدفت نميرسونه كه حتي طي كردن مسير عادي خودت را هم صعب و دشوار ميكنه بايد ادامش داد ، به خاطر حرف مخالف ها ؟ به خاطر اين كه بهت نخندن و نگن طرف جا زد؟ چرا نميشه قهرمان نبود و يك زندگي بي سر و صدا داشت؟

نگاهش كرد و گفت كه براش متاسف است كه اين طور فكر ميكنه و همين طور براي خودش كه روي اون حساب كرده.  گفت كه اون خسته شده ، گفت اين راه سخته و مرد راه ميطلبه نه يك آدم ترسو ، گفت كه اون توي زندگيش هم هيچي نميشه و بعد هم ول كرد و رفت و اون رفتنش را نگاه كرد كه داشت ازش دور ميشد و به يك سوء تفاهم بزرگ فكر ميكرد كه حالا بين اونها بوجود اومده بود در حالي كه اونم دلش با اون بود اما چراهاش نه به اون و خودش و كارهاشون كه به شرايط موجود و  كساني بود كه اين وضع را بوجود آورده بودن...

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:58  توسط فازی  | 

 

هميشه تكرار اين شعر حس خاصي برام داشته . به معناي عميقي كه پشت اين كلمات است نگاه كن...

 

درون آينه ها در پي چه ميگردي؟

بيا ز سنگ بپرسيم

 كه از حكايت فرجام ما چه ميداند

بيا ز سنگ بپرسيم

زان كه غير از سنگ

كسي حكايت فرجام را نميداند

هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است!

نگاه كن،

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگ باراني! گيرم گريختي همه عمر

كجا پناه بري؟

خانه خدا سنگ است!

به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد

كه من – كه سنگ صبورم –

                       نه سنگم و نه صبور!            

دلي كه ميشود از غصه تنگ ميتركد

چه جاي دل كه در اين خانه سنگ ميتركد!

"فريدون مشيري"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 16:22  توسط فازی  | 

 

سلام .

 

امروز فهميدم كه مدير گروهمون عوض شده  مهندس يا دكتر ( من كه آخرش نفهميدم كدومش؟!!! )  رفته و جاش مهندس اومده.  خوب نظر خاصي ندارم ، يعني راستش نميدونم اصلا يك مدير گروه خوب بايد چي كار برا دانشجوهاش بكنه كه حالا بيام مقايسه كنم. فقط اميدوارم اين مدير جديد منطقش يخ نزده باشه هر چند تو چند مورد خلاف اين خواسته بهمون ثابت شده.

 

حداقل اميدوارم خودشون اين را بدونند كه مدير گروه كلاسش بالاتر از اين حرف هاست كه بخواد تدريس داشته باشه.

 

حالا احتمالا استاد اعظم يك افتخار ديگه هم به جمع افتخاراتش اضافه ميشه كه يك سالي با مدير گروه جديد هم اتاق بوده ...

 

اما از حق دور نباشه مدير قبلي هم اون قدر ها بد نبود . خيلي جاها باهامون راه اومد و كارمون را راه انداخت ، كلاسهايي كه باهاش داشتيم خيلي خوب بود و اين آخري ها هم كه حسابي بامزه شده بود. فكر نميكنم كه ديگه دانشگاه بمونه اما به هر حال اميدوارم هر جا هستن موفق باشند و يادمون باشه كه هر كس كلمه اي به ما ياد بده ما را بنده خودش كرده.

 

چيزي كه هست اينه كه يادمون باشه اگه روزي به جايي رسيديم كه قدرتي دستمون بود و وظيفه اي بر عهدمون ، هيچ وقت خدا را فراموش نكنيم و بدونيم كه اون هميشه ناظر بر اعمالمون است. بدونيم كه موقعيتي كه تو اون هستيم محل تخليه عقده هاي فروخورده نيست ، خودمون را جاي طرف مقابل بزاريم و يادمون باشه كه درخت هر چه پربارتر باشه سرش زيرتر است. به خدا قسم كه با تواضع تو هر مقامي باشي نه كلاس كاريت از بين ميره و نه كسي سوارت ميشه.

و هميشه اين شعر را سرلوحه زندگيمون قرار بديم كه   

                              عبادت به جز خدمت خلق نيست

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 22:25  توسط فازی  | 

 

سلام به همه شما عزيزان. خوبيد انشالله؟ اين آخرين روزهاي تابستوني را چه طوري ميگذرونيد؟ اميدوارم به خوشي و سلامت باشه.

 

خوب راستش ديشب اين جا ماجرايي بود. اين آقا داداش گل من كه خيلي هم دوستش دارم ، از اون بچه گي كه شيطون و بلا بود الانم همين طور و شيطونياشم با خودش بزرگ شده.

ديشب اومده بود پيش ما و گفت فائزه بيا يك عكس ازت بگيرم و گوشي موبايلش را گرفت طرفم. خوب منم كلي ژست گرفتم و لبخند و تيپ و آماده برا عكس گرفتن. حامد هم عكسش را گرفت و رفت ، تا اين جاي قضيه به خير و خوشي گذشت اما يكهو ديدم از اون اتاق صداي قهقهه بلند شده منم خوب پريدم ببينم چي شده  ديدم همه دارن گوشي موبايل حامد را دست به دست ميكنن و هي ميخندن و ريسه ميرن ، منم بدو رفتم ببينم چي كه اينقدر جالب است. اما وقتي گوشي را گرفتم فكر ميكنيد چي ديدم؟؟؟  خوب يك كله ميمون كه جاي صورتش عكس من بود.

اي خدااااااااااااااااااااااا من اين حامد وكشم!!!!!!!!!!!

 خلاصه خودمم كلي خنديدم و مسخره بازي در آوردم . حالا از اين تصوير آماده ها خيلي داشت اما داداش گل من خوب فقط همين ميمون خوشگل را قابل دونسته بود!! ديگه از اون به بعد بود كه حامد هي عكس همه را ميگرفت و همه ميخنديدن.

الهي قربون باباي گلم برم كه تا حامد ميخواست ازشون عكس بگيره دستشون را ميگرفتن جلوي صورتشون و ميخنديدن و ما هم هي ميپريديم رو سر و كولشون و سعي ميكرديم تا دستاشون را از جلوي صورتشون ببريم كنار . خلاصه كه جاتون خالي كلي ديشب خنديديم .

 

حالا از اين به بعد اگه كسي خواست ازتون عكس بگيره فكر نكنيد خيلي خوش تيپيد يا طرف كلي خاطرتون را خواسته ، به من كه ميمونش رسيد به شما را نميدونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:45  توسط فازی  | 

 

سلام به همه دوستان خوب و ياران همراه.

 مطلبي كه اين بار براتون دارم را زحمتش را آقا سيد كشيدن و راجع به همون  " هوپ دیاموند "  معروفه!!  من كه برام جالب و اسرار آميز بود ، تا نظر شما چي باشه. به هر حال ممنونم كه اين كار را كردن و دعوت همكاري من را لبيك گفتن!