تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

لحظه های آخر ...

جمعه سی و یکم شهریور 1385، ساعت: 12:56

 

سلام.

 

خوب به سلامتي سه ماه تابستونم تموم شد و پاييز از راه رسيد و اين تغيير را با سرد شدن

 هوا كاملا ميشه درك كرد.اما واقعا اين هفته آخر عجب هواي محشري شده بود ، بعد اون

 تابستون گرم و داغ اين خنكي هفته آخر حسابي چسبيد.

 

خوب حرف واسه گفتن زياد است ، از تابستوني كه رفت و از پاييزي كه داره مياد . يادش به

 خير بچه گي ها كه ميرفتم مدرسه زنگ انشاء بهمون ميگفتن بنويسيد كه تابستان خود را

چگونه گذرانديد و ما هم از همه شيطنت ها و بازي هامون ، از همه دوستهامون و بازي هايي

كه باهاشون كرديم ، از همه مهموني هايي كه رفتيم ، از شب هايي كه خونه مادر بزرگ و

پدر بزرگ خوابيديم و از همه چيزهاي خوبي كه داشتيم مينوشتيم. واقعا چقدر بازي كرديم،

از صبح تا شب تو كوچه و خونه بازي ميكرديم و خسته هم نميشديم .

 

حالا هممون بزرگ شديم و ديگه از اون بازي هاي كودكانه خبري نيست اما خوب چيزهاي

ديگه اي جاي اون را گرفته . حالا بيشتر احساس مسئوليت ميكنيم ، احساس اين الان

ديگه مجبوريم خواه ناخواه از اون دنياي شيرين كودكي فاصله بگيريم و يك سري چيزهاي

ديگه را جايگزين قايم موشك ، لي لي ، بالا بلندي و روپولي بكنيم. و خوب اين، اون قدر ها

هم دلچسب نيست ، شيريني هاي خودش را داره  احساس بزرگ شدن و كامل تر شدن

اما خوب دل كندن از اون همه خوشي بي تكلف اون قدر ها هم كار خوش آيندي نيست

براي همين است كه بعضي وقت ها به يك بهونه اي به اون شيريني ها ناخنكي ميزنيم و دلمون

را به يادش خوش ميكنيم.

 

 

اتاقم خيلي شلوغ پلوغ است. همه چيزهايي كه بايد با خودم ببرم را دارم جمع ميكنم . مامان

هم خيلي كار ها را كردن ، اصلا نميدونم چه جوري بايد تشكر كنم و ميدونم كه مثل هميشه از

كنار همه اين كار ها ميگذرم .

 

احساس مسافر بودن حس خاصي است كه بسته به سفر و جايي كه ميخواي بري و آدم هايي

كه باهاشوني، فرق ميكنه اما خوب ته همه اين حرف ها اينه كه مسافر ميره ، ميره و نميمونه

بايد جايي را ترك كرد تا بهش بگن مسافر و همين ترك كردن است كه دل را دگرگون ميكنه.

ميگن وقتي ميخواي بري سفر سعي كن دل بكني تا راحت تر باشه اما خوب اين به حرف راحت

است اما به عمل ...

اما خوب هر چقدر هم كه اين حرف ها را بزني بايد رفت و اين رفتن جزء چرخه زندگي است پس

بايد سعي كنيم كه اين رفتن را هر چقدر ميشه شيرين تر كنيم و مهم تر از اون اينه كه موندن را

هم بتونيم شيرين و خاطره انگيز و آرامش بخش كنيم.

 

اين روزهاي آخر وقتي همش غر ميزدم و ميگفتم كه نميخوام برم مامان بهم ميگفتن فقط يك سال

ديگه مونده ، فقط يك سال . سال ديگه اين موقع همه چيز تموم شده ديگه نه دانشگاهي هست و

نه دوران دانشجويي . فكرش را كه ميكنم ميبينم آره حق با مامان است ، اين گذر زمان كه

هيچ جوري هم نميشه جلوش را گرفت خيلي وقت ها خوبه و خيلي وقت ها هم به نظر بد

مياد. هنوز سه سال پيش اين موقع جلو چشمم است انگار همين ديروز بود ، اومدن براي اولين بار

دفعه اولي كه بچه ها را تو خوابگاه و دانشگاه ديدم ، چقدر راحت دوست شديم و  با هم

مونديم . تموم لحظه هاي تلخ و شيرين اين سه سال عين فيلم جلو چشمام ميگذره و من

فكر ميكنم كه سه سال بايد زمان زيادي باشه اما چطور اين قدر زود ميگذره. انگار مثل هوا

از بين انگشتام لغزيد و رفت و من هيچ كاري براي موندنش نتونستم بكنم.

 

دوران دانشجويي براي من دوران خوبي بود و سعي كردم كه ازش خوب استفاده كنم يعني

كارهايي را بكنم كه دوست داشتم و اون را براي خودم خاطره انگيز كنم. شايد خيلي درس خون

نبودم اما هميشه فكر كردم كه دانشگاه فقط جاي درس خوندن نيست و بايد خيلي كارهاي

ديگه را هم اون جا انجام داد. هر چند وقتي بابا بعد از اين همه سال از خاطرات دوران دانشجوييشون

تعريف ميكنند ميبينم كه نه بابا من هيچ كاري نكردم!

 

خوب بعد اين همه كه حرف زدم آخرش اين كه لحظه رفتن است ، رفتن و شروع كردن . مثل

هميشه توي تقويمم براي اول مهر نوشتم كه " به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد " و به خودم

هم ميگم كه بايد قوي باشم و امسال را هم با توكل به خدا به بهترين شكل بگذرونم .

 

خداجون دور از خانواده و عشق اونها خودم را مثل هميشه و بيشتر از هميشه به تو

 ميسپارم و ازت ميخوام كه تو غربت اون جا تنهام نزاري و هميشه راه درست را پيش

پام بزاري هر جا هم كه خواستم كار اشتباهي بكنم خودت نزار.باشه؟

 

ماه رمضان هم داره مياد ، به نظر من ماه دوست داشتني است . يك ماه متفاوت كه خيلي

كارهايي را تو اون انجام ميديم كه وقت هاي ديگه اون ها را انجام نميديم . اميدوارم خدا

امسال هم بهمون توفيق عبادت خالصانه و خوب را بده و نعمت ها و بركت هاي اين ماه را

 از ما دريغ نكنه. آمين!

 

 

 

خوب بید

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385، ساعت: 22:55

 

خدا زياد كنه اين روزهاي آخر خونه بودن را ، البته اين بار نه از لحاظ اين كه خونه پيش مامان و بابا و عزيزات هستي ، اون كه جاي خود داره. از اين لحاظ كه همه يادشون مياد تو داري ميري وكلي عزيز ميشي ( عزيز كه بودي عزيز تر ميشي ) وهمه مهموني ميدن و ميگن ميخوان تا تو هستي مهموني هاي عقب افتادشون را بدن ، هي دم راهي بهت ميدن و به قول رويا خشكه باهات حساب ميكنن و ميگن بگير عزيرم تو هم مسافري و هم دانشجو و به قول بابا دانشجو و سرباز دو قشري هستن كه بايد بهشون كمك كرد

 مامان قربونش برم هم هي غذاهايي را كه دوست داري ميپزه ، هر چي هم كه لازم داري فقط كافي لب تر كني تا بابا بخره.اگه هم  چيزي بخواي وبهت ندن ( اين كار معمولا از جانب خان داداش صورت ميگيره ) اون وقت دو تا تاكتيك ميزني ، اول خودت را لوس ميكني و كلي مظلوم نمايي ميكني كه داداشي جون من دارم ميرم آخه چطور دلت مياد، خواهر برادريت كجا رفته و كلي براش زبون ميريزي اما معمولا خان داداش با اين حرف ها كاري برات نميكنه اين جاست كه قسمت دوم عمليات را انجام ميدي و به بابا متوسل ميشي و اين مظلوم نمايي ها را اون جا ميكني خوب بابا قربونشون برم هم كه دل بچه آخري را كه نميشكنه و ميرن يك گفتمان دوستانه با داداش جون ميكنند و قضيه به خوبي و خوشي ختم به خير ميشه.

البته اين ها همه مال همين چند روز آخرها ، برا همين ميگم خدا زيادش كنه...

 

پ.ن : این فرشمون هم کلی چیز های دیدنی داشت که من تا حالا ندیده بودم اما امشب جبران کردم!!

 

ترس

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385، ساعت: 16:59

 

سلام.

 

تا حالا برات پيش اومده كه بدوني بايد حتما كاري را انجام بدي   و چه بخواي و چه نخواي اون اتفاق ميفته اما از اون اتفاق ، از اون تغيير بترسي و به خاطر اين ترس آرزو كني كه كاش چشم هات را ميبستي و وقتي باز ميكردي اون اتفاق با همه دل نگراني ها و دلشوره هاش انجام شده باشه ، اونم به بهترين نحوممكن.

اصلا بدوني كه ميتونست اين اتفاق به شكل خيلي راحت تر و دلچسب تري كه هميشه آرزوش را داشتي برات بيفته اما اين طور نشد و نميشه و مجبوري اون را از سخت ترين و ترسناك ترين روشش پشت سر بگذاري و همين ديوونت كنه و از شدت نگراني سعي كني اصلا بهش فكر نكني  ، اما مگه ميشه؟

و سخت ترين قسمتش اين باشه كه تو اين اتفاق تو تنها باشي ، تنهاي تنها ، بقيه باشند اما كاري از دستشون بر نياد و بگن اين خودتي كه بايد اين كار را بكني و عواقبش هم به عهده خودت است . دعا كني و از خدا كمك بگيري اما باز هم بترسي و دلت هيچ جوري آروم نشه.

 

الهي و ربي من لي غيرك ....

 

 

 

شمارش معكوس

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385، ساعت: 14:29

 

سلام.

 

1- خوب شمارش معكوس را از هر وقتي ميشه شروع كرد ، مثلا ميشه روز اول عيد گفت تا عيد سال ديگه 365 روز ديگه مونده و شمارش معكوس را شروع كرد اما اون موقع كسي زياد به اين موضوع اهميت نميده اما وقتي رسيدي به اسفند ماه و بوي عيد خورد به سرت اون وقت كه اين شمارش معكوس هم لذت بخش تر ميشه و هم ملموس تر.

 

حالا نقل كار من است ، اواخر تير كه امتحانات و پروژه هامون تموم شد و تازه حس كرديم تعطيل شديم گفتيم دو ماه ديگه دوباره همه چي شروع ميشه بعد خودمون را زديم به اون راه و گفتيم اوووووه حالا كو تا دو ماه ديگه اصلا امسال تابستون كلي كار داريم و خلاصه هي به گذشت روزها اهميت نداديم ، حالا راستش را بخواين اين بود كه خيلي هم اهميت ميداديم و هي غصه ناك ميشديم كه آخ يك روز ديگه هم گذست ، آخ آخ يك هفته ديگه گذشت و واي واي يك ماه ديگه گذشت اما خوب سعي ميكرديم به روي خودمون نياريم .

اما خوب ديگه حالا كه رسيديم به هفته آخر نه ميشه محل نذاشت و نه دل آدم طاقت مياره كه بي تفاوت بگذره. انگاري همه دلتنگيهاي عالم را جمع كردن و ريختن تو دلت و هي دنبال يك بهانه ميگردي تا يك جوري اون ها را بريزي بيرون ، هر چند بي بهانه هم همين كار را ميكني.

 

نميدونم ، شايد اين حرف ها براي خيلي ها مسخره و خنده دار باشه اما براي من اين طور نيست و هيچ وقتم نخواهد بود.به قول يكي بهم ميگفت تو خيلي بچه ننه اي بهش گفتم آره هستم و بهشم افتخار ميكنم. همه عشق من تو زندگي خانوادم هستند.

 

2- به سلامتي سريال نرگس هم تموم شد ، هر چند من شنيده بودم كه بيشتر از اين حرف هاست اما انگار به دلايلي آخراش را سر هم كردن و زودتر پخش كردن. هر دليلي داشت اما دستشون درد نكنه  آخه وسط هاي سريال اينقدر كشدار شده بود كه حوصله آدم سر ميرفت  اما عوضش اين اخريها تند تند اتفاقات ميفتاد كلي خوب بود، بر خلاف همه سريال هاي ايراني كه حسابي كشدار است و حوصله ادم را سر ميبره . آخر سريال هم خوب اونقدر ها به دل من كه ننشست.

 براي شوكت دلم سوخت و باز هم ديديم كه طبق اون ضرب المثل قديمي " كشته دنيا به آخرت نمي افته " و شوكت هم تقاص كارهاش را به بدترين نحوي كه براش ممكن بود داد ، شايد اتفاقات بدتري هم ميشد براش بيفته اما زمين گير شدن و از دست دادن قدرت هر كاري و تبديل شدن به يك انسان بدون هيچ قدرت و اراده اي براي شوكت و امثال شوكت كه تو زندگيشون فقط دستور دادن و به اين و اون امر و نهي كردن بدترين عذاب است . اون شوكت دو سال پيش با اون همه دبدبه و كبكبه كجا و اين شوكت روي ويلچر كجا. به قول بابا " به يك گردش چرخ نيلوفري   نه نادر به جا ماند و نه نادري " . اميدوارم خدا آخر و عاقبتمون را به خير كنه.

راستي تماشاچي عزيز از حرف هاتون فهميدم كه به شوكت علاقه خاصي داشتين براي همين همدردي من را بابت اين اتفاق بپذيريد!

يك چيز ديگه ، اين شاگرد آقاي شوكت كه چند باري هم تشريف آورده بودن اينجا ! خيلي بچه بامعرفتي هستند ايول آقا رستم واقعا كه رستمي.

اين داماد محترمشون ( آقا مجيد را ميگم ) خيلي آدم فرصت طلب و بي وجداني بود ، بابا يك كم از اين آقا اسماعيل ياد بگير ، حالا هم كه هيچي شوكت بهت از اموالش نميده دلم خنك شد.

خوشحالم كه اين قسمت هاي آخر از اين سمانه خانم خبري نبود ، من نميدونم اين تو زندگيش هيچ كاري غير از مراقبت از نرگس نداشت؟ بيچاره بچه اش ، فكر ميكنين اصلا مامانش را ميديده؟!

صحبت راجع به اين سريال و بازيگراش زياد است اما خوب بهتر بزاريم بقيه راجع بهش حرف بزنند.

 

3- اين گزارش كارآموزي هم عجب معضلي شده ها . تنبلي تو نوشتنش ديگه از همه چيز بدتر است ، اصلا دست و دلم بهش نميره. اصلا نميدونم چي بايد بنويسم شما ميدونيد؟ ميشه راهنمايي كنيد؟

 

چند روز پيش داشتم به داداشم همين حرف ها يا بهتر بگم غرغر ها را ميگفتم كه ديدم ميخنده گفتم واااا چرا ميخندي مگه حرف خنده داري زدم گفت نه به تو نميخندم ياد ماجراي گزارش كارآموزي خودم افتادم بهش گفتم مگه چي كار كردي گفت روزي كه رفته بودم دانشگاه  گزارش ننوشته بودم گفتم چي كار كنم چي كار نكنم ، رفتم تو كتابخونه دانشگاه و يكي از گزارش هاي كارآموزي بچه هاي سال قبل را كه تو كتابخونه بود برداشتم و جلدش را در آوردم و اسم خودم را نوشتم و دادم به استاد ، جالب تر اين كه حتي موضوعش هم با كارآموزي من يكي نبود، آخر كار هم نمره كامل گرفتم!  و من بعد از شنيدن حرف هاي داداشم تا مدت ها اين جوري بودم

بابا داداش من آخه اگه من شانس و جرات تو را داشتم كه الان اوضام خيلي بهتر بود. آخه نميدونيد چيا از كاراش تو دانشگاه نعريف ميكنه كه من تا مدت ها چشم هام گرد شده باقي ميمونه.

 

 

پ ن : اين روزهاي آخر اوضاع و احوالم ابري است پس سعي ميكنم زياد ننويسم تا مذاقتون تلخ نشه.

 

مگه ميشه ترك وطن كرد

توي غربت عمري را سر كرد

من كه ميدونم ، تنها ميمونم

وقتي غربت تو صدام

من كه من هميشگي نيستم

ديگه عاشق زندگي نيستم

ديگه عاشق زندگي نيستم

..................................

 

 

جشن شكوفه ها

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385، ساعت: 11:28

 

سلام به همه غنچه هاي باغ علم و دانش و مشتاقان علم و تحصيل. ( البته غنچه كه چه عرض كنم !  )

بخواين و نخواين اين روزها بحث شروع مهر و باز شدن دانشگاه مثئله خيلي مهمي كه ذهن خيلي ها را به خودش مشغول كرده مخصوصا كه فردا هم جشن شكوفه هاست ( البته براي بچه هاي دانشگاه ما و شايد به طور خاص تر براي همكلاسي هاي ما و حتي خاص تر ... !  )  براي همين هم من وظيفه خودم ديدم كه بيام و به همه نوگلان باغ دانش كه فردا صبح ميرن سر كلاس و درس و مشق تبريك بگم و آرزو كنم كه امسال هم مثل جشن هاي قبلي بهشون خوش بگذره.

 

حيف كه ما تو هيچ كدوم نبوديم ، ميشه فيلم مراسم را بدين تا ببينيم؟ مخصوصا اون جايي كه گل ميدن و معلم ها و اساتيد دست نوازش به سر بچه ها ميكشن از همهش بايد جذاب تر باشه

 

ولي شايد هيچ جشني اندازه جشن اول ترم 2 باحال نبود ، قيافه هايي كه هفته بعدش وقتي اومدن سر كلاس و اون نوشته را روي تخته خوندن خيلي جالب بود.

 

ولي جدا همه بايد از داشتن همچين همكلاسي هاي مستعدي خوشحال باشيم و به خودمون بباليم  ( حالا هي نرين جشن شكوفه ها ، همه كسايي كه تو زندگي به يك جايي رسيدن از همين افراد بودن  ) .

 

خوب اميدوارم فردا بهتون خوش بگذره  . شب زود بخوابين و صبحم صبحانه مقوي بخورين. اگه خواستين از احساستون و اتفاقاتي كه اون جا افتاد برامون بگين تا ما هم يك فيضي ببريم.

 

 

چرا؟

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385، ساعت: 15:43

 

سلام.

خيلي غصه خوردم.آخه من كه به كسي كاري ندارم. نميدونم . يك آدم از خدا بي خبر كه خودش را به اسم يكي از بچه هاي دانشگاهي معرفي ميكنه چند وقتي مياد و چرت و پرت ميگه شايد نبايد خيلي اهميت بدم اما نميدونم چرا كه خيلي غصه خوردم و اذيت شدم.

دوست داشتم اين جا جايي باشه كه راحت باشم ، جايي كه دوستش داشته باشم مثل الان كه خيلي خيلي دوستش دارم و بهش وابستم به محيطش به شما دوستهاي خوبم كه مياين و ميخونين و نظر ميدين و به همه چيزش اما الان بايد هي بترسم كه يكي نياد و مزخرف بگه ، برا همين قسمت نظرات را تاييدي ميكنم. اميدوارم من را ببخشيد و درك كنيد.

خدايا تو زندگي هميشه سعي كردم سرم به كار خودم باشه و به كسي كاري نداشته باشم ، تو كه ميدوني پس هميشه كنارم باش و بزار تا حضورت را حس كنم و در پناهت زندگي آرومي داشته باشم.آمين!

بداخلاق

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385، ساعت: 1:57

 

سلام.

امروز از اون روزها بود كه ميگن فلاني از دنده چپ بلند شده  ، البته من كه هر چي فكر ميكنم يادم نمياد صبح از كدوم دنده پاشدم اما خوب طبق مشاهداتم بايد بگم حتما چپ بوده . البته از صبح اين طوري نبود ها ، صبحي خيلي دختر خوبي بودم  با خواهرم رفتم بيرون و ظهر اومدم خونه و كلي با مامان حرف زدم و يك ناهار خوشمزه هم نوش جان كردم  ( جاتون خالي  ) اما چشمتون روز بد نبينه كه عصري يكهو اوضاع قمر در عقرب شد  و سر يك اتفاق ساده اينجانب آب و روغن قاطي كردم!   و حسابي عصباني شدم و هي با هر كي از راه رسيد دعوا كردم و هي عذاب وجدان گرفتم و اخم كردم و بحث كردم اونم با ولوم بالا  و خلاصه كه خيلي بچه بدي بودم ، الانم گفتم بيام اين جا تا بلكه با نوشتن يك كم آروم بشم و عقلم بياد سر جاش.

 

اما خيلي بد گذشت  يعني بديش اين بود كه ميدونستم نبايد اين كارهاي بچه گانه و شايد حتي احمقانه را بكنم اما بازم ميكردم و اين بيشتر اذيتم ميكرد. الانم يك وجدان دردي گرفتم كه نگو ( يكي نيست بگه چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني ) خوب مگه شما عصباني نميشين؟ وقتي عصباني ميشين چي كار ميكنين مگه؟؟؟

 

الانم از همين جا از همه كسايي كه ناراحتشون كردم معذرت ميخوام ، حالا چه امروز و چه قبلا ، ببخشيد و حلال كنيد .                                                                                                                                                                                                                                                                    حسن خلقي ز خدا ميطلبم خوي ترا               تا دگر خاطرت از ما پريشان نشود 

 

پ ن : از این که حرف های دلتون را تو پست قبلی گفتین ممنون بازم از این کارا بکنید

 

                                                                                    

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو ، باشه ؟

سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385، ساعت: 17:0

 

سلام.

 

اين همه من گفتم يك بارم شما بگين . مگه چي ميشه؟  حتي شمايي كه هر دويست سال يك بار ، يك دفعه طلوع ميكني .

حالا بازم ول كنين و برين ، اما اين بار خيلي فرق داره...

 

شايدم حق داشته باشي ،  نمیدونم ! شايد اگه منم جاي شما بودم هيچي نميگفتم.

 

 

پ ن :  تا حالا يك آدم نديدين كه هم حرف نداشته باشه و هم بخواد حرف بزنه ؟  

 

 

انتخاب واحد

شنبه هجدهم شهریور 1385، ساعت: 21:25

 

سلام به نوگلان باغ انديشه. خوبين ا نشاالله؟

 

 خوب سه ماه تابستون زودتر از اوني كه فكرش را ميكردم گذشت  و الان رسيديم به جايي كه دو ماه پيش فكر ميكرديم چقدر دوره و ميگفتيم اوووووه حالا كو تا انتخاب واحد ، آخه انتخاب واحد يعني نزديك بودن شروع  درس و مشق  و البته دوري...  و خيلي كسي علاقه اي بهش نداره. اما خوب نه ما و نه هيچ كس ديگه اي نميتونه جلوي گذر زمان را بگيره.

 

روزهاي انتخاب واحد هميشه برام خاطره انگيز بوده  ، بار اول ترم دوم بود كه با داداشم اومدم و تو راه هم اتوبوس خراب شد ولي با وجود حامد خيلي بهم خوش گذشت . چقدر هميشه سر اين انتخاب واحد دنگ و فنگ داشتيم ، يادم يك ترم كلي زود رفتيم آزمايشگاه تا گروهمون ساعت خوبي داشته باشه اما بعد از يك ساعت و نيم معطلي وقتي استاد مربوطه اومد و گروهبندي كرد اصلا اوني نشد كه ميخواستيم  ، البته اون موقع اين طوري فكر ميكرديم اما اون كلاس يكي از بهترين و شاد ترين كلاس هايي بود كه داشتم ، ميدونين كه چرا؟

 

برنامه ريزي هاي زيرزميني و تباني هاي درون گروهيمون هم فراموش نشدني بود ، عجب نقشه هايي ميريختيم ، جلسه ميزاشتيم و داد و بيداد ميكرديم و آخرشم يك سري تصميماتي ميگرفتيم كه خيلي وقت ها باعث ميشد يكسري كلاس ها تشكيل نشه ( كلي هركول بوديم ها )

 تازه تو اين جلسه ها و صحبت ها بود كه ما صداي خيلي ها را هم شنيديم ، اون هم چه شنيدني!  و اونها هم لال از دنيا نرفتن.

 

چقدر نماينده فرستاديم تا با استادهاي مختلف حرف بزنند و كلي برنامه ريزي كرديم كه چي بگيم و چي نگيم كه البته خيليهاش با كم لطفي مديران اسبق و فعلي نقش بر آب شد و ما فهميديم كه فقط خودمونيم كه بايد به فكر خودمون باشيم . اصلا فكر ميكنيد برا چي دكتر مينايي دو ترم دانشگاه ما موند ؟ خوب معلومه ديگه از بس ما خوب بوديم  ( فكر ميكنيد دچار خود بزرگ بيني شدم؟ )

 

حالا هم رسيديم به يكي مونده به آخرين اتنخاب واحد دوران دانشجويي ( بگو انشالله ! ) و اين بار اوضاع خيلي توپ است تووووووووپ ، يعني برنامه ارائه شده اين قدر فشرده و عالي كه همه گيج شدن چي انتخاب كنند و كدوم استاد را به اون يكي ترجيح بدن. مثلا خود من اينقدر كه اوضام خوبه كه با اين تعداد واحد از شنبه تا پنج شنبه بايد كاشون باشم و اين يعني ....  يعني ..... اصلا نميدونم چه طوري اين شادي غير منتظره را توصيف كنم.

 

خلاصه كه مامورين ما اطلاع دادن  شبكه هاي زير زميني مملكت همسايه قرار جلسه اي روز انتخاب واحد برقرار كنن تا اون جا دوباره بحثهايي انجام بشه ، رمز عبور هم گل سرخ است ( اوه اوه چه رمانتيك ! ) البته فكر كنم ورود برا عموم آزاد باشه اما خروجش ديگه با خداست و نتايجش را هم بايد صبر كنيم تا ببينيم چي ميشه . پس همه اين بار هم دست به دست هم ميديم!  تا ببينيم سرنوشت اين بار برامون چي رقم زده و اين 2 اين بار چه بلاي  انشالله شيريني سرمون مياره.

 

فقط يك چيزي .......  سلام ......... اين چيزي را يادتون نمياره؟!  

 

 

مبارکا باشه

جمعه هفدهم شهریور 1385، ساعت: 18:53

 

سلام  به همه دوستاي گلم كه خيلي دوستتون دارم . قشنگ ترين تولد دنيا مبارك باشه.

 امام زمان تولدتون مبارك . به سلامتي چند ساله شدين؟! تشريف نميارين شمع ها را فوت كنيد؟

 

عجب روزي نيمه شعبون ، يك دنيا شادي و سرزندگي تو اون هست. يك عيد زنده است كه همه احساس خوشي ميكنند. هر كسي تو شور و تكاپو ميفته تا هر كاري ميتونه بكنه تا خودش و بقيه شاد باشند،

يكي  آش رشته ميپزه ( چقدرم كه خوشمزه است  ) يكي شله زرد ميده ( اينا كه نگو ) شيريني ، چاي ، شربت ، شيركاكائو و هزارتا چيز خوشمزه ديگه . كلا عيد خيلي خوشمزه اي است ...  تا باشه از اين عيدها  .آهان تازه بعضي آدم هاي خيلي خوب هم عيدي ميدن اين ديگه خيلي خوبه ( واااا  خداي نكرده فكر نكينيد من خيلي پول دوست دارم ها  نه بابا ! اين پول ها بركت داره   )

 فقط اين عيد كه همه خودشون خودجوش از چند روز قبل تدارك ميبينند و حسابي ذوق دارن. خيابونها پر ميشه از چراغ هاي رنگي كه به شكل هاي مختلف همه جا را تزيين ميكنه.

خيلي ها هم اين چند روزه عفد و عروسي دارن ، آخ كه خيلي خوش به حالشون است ، جاي منم خالي .

هي تو خيابون ماشين عروس هاي گوگولي ميبيني كه عروس و داماد خوشگل و ماماني  توش نيشستن و بقيه دورشون بوق بوق ميكنند و هلهله ميكنند . به به كه چقدر كيف ميده .

خيلي ها هم اين روزها ميرن زيارت  جمكران ، مشهد، كربلا و مكه كه آرزوي زيارت تك تكشون را دارم . يادش به خير سه سال پيش همچين روزي رفته بودم جمكران ، چقدر خوش گذشت هيچ وقت فراموش نميكنم . اگه امسال شما همچين سعادتي داشتين من را هم فراموش نكنيد برام دعا كنيد يعني برا همه دعا كنيد.

انشالله كه عيد به همتون خوش بگذره و همه توهمچين روزي با خوشي و سعادت دور هم جمع باشند.

 

من كه وظيفم را انجام دادم و تبريك گفتم شما چي؟

 

اعتراض

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385، ساعت: 17:58

 

سلام.

 

يك روز يك نفر بهش گفت دانشجو يعني اعتراض .اون بهش گفت اعتراضي كه هيچ فايده اي نداره آخه براي چي؟  گفت براي اين كه بگي مخالفي ، براي اين كه سكوت يعني تسليم يعني خيانت به خودت ، ديگران و انسانيت ، براي اين كه سكوت يعني مرگ .

 گفت كاري كه از اولش بدوني نه تنها هيچ نتيجه مثبتي برات نداره كه كلي هم ضرر برات داره و تو دردسرت ميندازه را براي چي بايد انجام داد . وقتي بارها و بارها خواسته ات را بگي و همه بهت قول هاي الكي و اميدهاي واهي بدن ولي توي چشم هاشون بخوني كه دارن بهت ميخندن ، اونم يك خنده كثيف و به اين فكر ميكنند كه تويي كه جلوشون ايستادي چقدر بايد احمق و ساده باشي كه فكر كني اون ها به حرفت گوش ميكنند  به چه اميدي بايد راه را ادامه داد؟  گفت براي اين كه بايد اين قدر مقاومت كني تا حقت را بگيري ، براي اين كه اين حق تو و بايد جلوشون به ايستي ، براي اين كه حداقل اون هايي كه اذيتت كردن راحت نباشن و بدونن كه تو ميفهمي ، براي اين كه بايد راهي را كه شروع كردي تموم كني.

گفت چرا؟ جرا وقتي يك راه نتيجه نداره و ادامه دادن اون نه تنها تو را به هدفت نميرسونه كه حتي طي كردن مسير عادي خودت را هم صعب و دشوار ميكنه بايد ادامش داد ، به خاطر حرف مخالف ها ؟ به خاطر اين كه بهت نخندن و نگن طرف جا زد؟ چرا نميشه قهرمان نبود و يك زندگي بي سر و صدا داشت؟

نگاهش كرد و گفت كه براش متاسف است كه اين طور فكر ميكنه و همين طور براي خودش كه روي اون حساب كرده.  گفت كه اون خسته شده ، گفت اين راه سخته و مرد راه ميطلبه نه يك آدم ترسو ، گفت كه اون توي زندگيش هم هيچي نميشه و بعد هم ول كرد و رفت و اون رفتنش را نگاه كرد كه داشت ازش دور ميشد و به يك سوء تفاهم بزرگ فكر ميكرد كه حالا بين اونها بوجود اومده بود در حالي كه اونم دلش با اون بود اما چراهاش نه به اون و خودش و كارهاشون كه به شرايط موجود و  كساني بود كه اين وضع را بوجود آورده بودن...

 

 

  

سنگ

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385، ساعت: 16:22

 

هميشه تكرار اين شعر حس خاصي برام داشته . به معناي عميقي كه پشت اين كلمات است نگاه كن...

 

درون آينه ها در پي چه ميگردي؟

بيا ز سنگ بپرسيم

 كه از حكايت فرجام ما چه ميداند

بيا ز سنگ بپرسيم

زان كه غير از سنگ

كسي حكايت فرجام را نميداند

هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است!

نگاه كن،

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگ باراني! گيرم گريختي همه عمر

كجا پناه بري؟

خانه خدا سنگ است!

به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد

كه من – كه سنگ صبورم –

                       نه سنگم و نه صبور!            

دلي كه ميشود از غصه تنگ ميتركد

چه جاي دل كه در اين خانه سنگ ميتركد!

"فريدون مشيري"

 

تغییرات

سه شنبه چهاردهم شهریور 1385، ساعت: 22:25

 

سلام .

 

امروز فهميدم كه مدير گروهمون عوض شده  مهندس يا دكتر ( من كه آخرش نفهميدم كدومش؟!!! )  رفته و جاش مهندس اومده.  خوب نظر خاصي ندارم ، يعني راستش نميدونم اصلا يك مدير گروه خوب بايد چي كار برا دانشجوهاش بكنه كه حالا بيام مقايسه كنم. فقط اميدوارم اين مدير جديد منطقش يخ نزده باشه هر چند تو چند مورد خلاف اين خواسته بهمون ثابت شده.

 

حداقل اميدوارم خودشون اين را بدونند كه مدير گروه كلاسش بالاتر از اين حرف هاست كه بخواد تدريس داشته باشه.

 

حالا احتمالا استاد اعظم يك افتخار ديگه هم به جمع افتخاراتش اضافه ميشه كه يك سالي با مدير گروه جديد هم اتاق بوده ...

 

اما از حق دور نباشه مدير قبلي هم اون قدر ها بد نبود . خيلي جاها باهامون راه اومد و كارمون را راه انداخت ، كلاسهايي كه باهاش داشتيم خيلي خوب بود و اين آخري ها هم كه حسابي بامزه شده بود. فكر نميكنم كه ديگه دانشگاه بمونه اما به هر حال اميدوارم هر جا هستن موفق باشند و يادمون باشه كه هر كس كلمه اي به ما ياد بده ما را بنده خودش كرده.

 

چيزي كه هست اينه كه يادمون باشه اگه روزي به جايي رسيديم كه قدرتي دستمون بود و وظيفه اي بر عهدمون ، هيچ وقت خدا را فراموش نكنيم و بدونيم كه اون هميشه ناظر بر اعمالمون است. بدونيم كه موقعيتي كه تو اون هستيم محل تخليه عقده هاي فروخورده نيست ، خودمون را جاي طرف مقابل بزاريم و يادمون باشه كه درخت هر چه پربارتر باشه سرش زيرتر است. به خدا قسم كه با تواضع تو هر مقامي باشي نه كلاس كاريت از بين ميره و نه كسي سوارت ميشه.

و هميشه اين شعر را سرلوحه زندگيمون قرار بديم كه   

                              عبادت به جز خدمت خلق نيست

  

میمون خوشگل

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385، ساعت: 15:45

 

سلام به همه شما عزيزان. خوبيد انشالله؟ اين آخرين روزهاي تابستوني را چه طوري ميگذرونيد؟ اميدوارم به خوشي و سلامت باشه.

 

خوب راستش ديشب اين جا ماجرايي بود. اين آقا داداش گل من كه خيلي هم دوستش دارم ، از اون بچه گي كه شيطون و بلا بود الانم همين طور و شيطونياشم با خودش بزرگ شده.

ديشب اومده بود پيش ما و گفت فائزه بيا يك عكس ازت بگيرم و گوشي موبايلش را گرفت طرفم. خوب منم كلي ژست گرفتم و لبخند و تيپ و آماده برا عكس گرفتن. حامد هم عكسش را گرفت و رفت ، تا اين جاي قضيه به خير و خوشي گذشت اما يكهو ديدم از اون اتاق صداي قهقهه بلند شده منم خوب پريدم ببينم چي شده  ديدم همه دارن گوشي موبايل حامد را دست به دست ميكنن و هي ميخندن و ريسه ميرن ، منم بدو رفتم ببينم چي كه اينقدر جالب است. اما وقتي گوشي را گرفتم فكر ميكنيد چي ديدم؟؟؟  خوب يك كله ميمون كه جاي صورتش عكس من بود.

اي خدااااااااااااااااااااااا من اين حامد وكشم!!!!!!!!!!!

 خلاصه خودمم كلي خنديدم و مسخره بازي در آوردم . حالا از اين تصوير آماده ها خيلي داشت اما داداش گل من خوب فقط همين ميمون خوشگل را قابل دونسته بود!! ديگه از اون به بعد بود كه حامد هي عكس همه را ميگرفت و همه ميخنديدن.

الهي قربون باباي گلم برم كه تا حامد ميخواست ازشون عكس بگيره دستشون را ميگرفتن جلوي صورتشون و ميخنديدن و ما هم هي ميپريديم رو سر و كولشون و سعي ميكرديم تا دستاشون را از جلوي صورتشون ببريم كنار . خلاصه كه جاتون خالي كلي ديشب خنديديم .

 

حالا از اين به بعد اگه كسي خواست ازتون عكس بگيره فكر نكنيد خيلي خوش تيپيد يا طرف كلي خاطرتون را خواسته ، به من كه ميمونش رسيد به شما را نميدونم

 

هوپ دیاموند!!!

یکشنبه دوازدهم شهریور 1385، ساعت: 15:20

 

سلام به همه دوستان خوب و ياران همراه.

 مطلبي كه اين بار براتون دارم را زحمتش را آقا سيد كشيدن و راجع به همون  " هوپ دیاموند "  معروفه!!  من كه برام جالب و اسرار آميز بود ، تا نظر شما چي باشه. به هر حال ممنونم كه اين كار را كردن و دعوت همكاري من را لبيك گفتن!

 

 

سنگ ها ، عالمی دیگر ...

 

بسیاری از مردم ، حتی اهل فن به جواهرات و سنگ ها صرفا از دید زیور آلات و ارزش دلاری نگاه می کنند .بعضی از مردم هم بر این باورند که از نگین یا جواهری استفاده کرده اند که برای آنها خوش شانسی یا بد بختی آورده است .

اما باید که این مطلب را مد نظر داشته باشیم که هیچ چیزی در این دنیا بدون علت و دلیل به وجود نیامده و می توانیم از ضررها جلوگیری و از  سودها استفاده کنیم .اگر بخواهیم به تاریخ نگاهی بیندازیم می توانیم نمونه سنگی بنام هوپ دیاموند که یک الماس آبی رنگ با شعاعین آبی و سفید که از آن ساطع می گردد و محو می شود را نام ببر یم که داستانی بس جالب دارد :

 

یک جواهر ساز فرانسوی در قرن 17 در سال 1688 آن را به لویی شانزدهم پادشاه فرانسه می فروشد . لویی شانزدهم این سنگ را به همسرش هدیه می کند ، پس از چندی فروشنده ی این الماس را اعدام می کنند و سپس لویی 16 و همسرش به دست انقلابیون به قتل می رسند .بعد از تمام شدن پادشاهی در فرانسه این سنگ به دست یک جواهر فروش اهل آمستردام افتاد ، این جواهر فروش بعد ازمدتی با پسرش دعوا می کنند و به دست پسرش کشته می شود . پسر بعد از مدتی این جواهر را به یک ثروتمند فرانسوی می فروشد و بعد از مدتی خودکشی می کند .

مدتی بعد ثروتمند فرانسوی به علت نا معلومی کشته می شود . بعد از ان الماس به شخصی به نام هنری تامس فروخته می شود . این شخص کشته می شود و این الماس را وارث او به یک جواهر فروش نیویورکی می فروشد .و سپس خود دیوانه گشته و می میرد .جواهر فروش الماس را به یک شاهزاده به نام کانو تاکسی فروخته و خود خودکشی می کند . چند روز بعد شاهزاده ی روس به قتل می رسد .بعد از آن یک صاحب امتیاز روزنامه ی آمریکایی به نام ادوارد بیل در سال 1911 آن را به قیمت 75 هزار دلار خریده و به همسرش هدیه می کند . ادوارد چند روز بعد همسرش را طلاق داده و خود راهی بیمارستان روانی می گردد .

بعد از ان ادوارد ازدواج کرده و در یک حاثه کشته می شود و همسر دوم او آن را در سال 1948 به شخصی به نام مستر هنری وینسون به 25 هزار دلار می فروشد .تا زمانی که من این سطور را برایتان می نویسم الماس در اختیارهنری وینسون قرار دارد .   

 

 

علمای علوم الهی  بر این باورند که رنگ ، فلز و سنگ وکلا تمام اشیائی که ما استفاده می کنیم در زندگی و رفتار وکردار ما تاثیر گذاراند و اثر خاص خود را دارد.

 

الماس :

به زبان پنجابی به آن میراد و به زبان انگلیسی به آن دیاموند گفته می شود.در زبان فارسی به عربی به آن الماس گفته می شود.دارای برکت مخصوص و زینت می باشد و برکت مخصوص آن امانت و تندرستی است.الماس بی رنگ است اما انواع آن به رنگ های زرد وسبز روشن , زرد مایل به سبز , سیاه مایل به سبزو آبی وجود دارد. طالع هر شخص برج حمل باشد استفاده از الماس , وقار و عزت او را در میان خلائق چند برابر می کند.

 

یاقوت :

درزبان هندی به آن مانک گویند.بسیار طرفدار داشته و نگاه را به دنبال خود می کشد. رنگ عمده ی آن اناری رنگ می باشد. یاقوت دارای برکت مخصوص است و بیماریهای داخلی را بهبود می بخشد . به متولدین برج عقرب اعتماد به نفس و هوشیاری می دهد.

 

زمرد :

  در زبان عربی حجر الحیاء و در زبان انگلیسی به آن امرلند گویند.

دارای رنگ زیبا بوده و دارای رنگ سبز , طلائی , آبی و سفید نیز هست. روح را تقویت می کند . زمرد در روز و در شب دارای درخشندگی و زیبائی می باشد . زمرد دارای برکت مخصوص است و باعث نمایان کردن عشق ومحبت حقیقی می شود.

 

مرجان :

در زبان هندی اورم و به پنجابی  مونگ و به زبان انگلیسی به آن کرول گویند. جواهری خوش رنگ وزیبا و رنگ آن سرخ به رنگ خون است. باعث حفاظت از جادو و افکار شیطانی است.

 

فیروزه :

در زبان هندی به آن پیروج و در انگلیسی به آن توریتوس گفته می شود.

انواع فیروزه به شکل های زیر می باشد :

1- فتحی , 2- اظهاری , 3- سلیمانی , 4- ورلوی , 5- آسمان گون , 6- عب الحمیدی 7- آندیشی 8- گف جولیا

 

فیرزوه به رنگ های آبی و سبز می باشد. استفاده از این سنگ به قلب آرامش می دهد .

خوف و وحشت را از آدمی دور می کند.احساس محبت و عشق و هنر را ترقی می دهد.

 

عقیق :

در انگلیسی به آن آجات  گفته می شود.رنگ های آن متفاوت است .

1- سنگ سلیمانی : رنگ های شاد با سطح موازی

3- شجری : شکل آن مانند درخت باسک است.

4- سیمانی : نشان کوچک و بزرگ و مهم وجود دارد.

به عقیق های سرخ وقهوه ای ، عقیق یمنی نیز گفته می شود. اگر کسی از این انگشتر استفاده نماید غم وغصه های او دور گشته و حاجت های او برآورده می شود ، دشمنان از او دورمی شوندوبرکت با او همراه است.

 

آمینیتیست :

از از انواع عقیق است به رنگ ارغوانی است باعث خوشبختی و خوش شانسی می شود.

 

      

برگرفته شده از کتاب سنگ ها

 

 

پ ن :  به نظرتون هوپ دياموند براي كادو دادن چطوره؟!!!

 

 

کنترل تلویزیون ...

شنبه یازدهم شهریور 1385، ساعت: 16:16

 

سلام.

 

يك سوال خيلي اساسي و سرنوشت ساز : تو خونه شما كنترل تلويزيون دست كيه؟؟؟

 اينم مشكلي است بسيار بسيار اساسي كه هيچ جوري هم حل نميشه.

 

 آخه اين كه ببر دويد دنبال آهو و تيكه و پارش كرد چيش جالبه؟ ( هر چند وقتي اعتراض كني همچين نگاه عاقل اندر سفيه بهت ميندازن كه خودت بفهمي )  يا اين كه آمريكا اين بار به ايران گفت تو يا شما خيلي حساس است؟ چرا  اصلا علم پيشرفت كرد كه تلويزيون ها كنترل از راه دور بشن؟ اون روزها همچين چست و چابك ميپريدي كانالي كه دوست داشتي را ميزاشتي اما حالا با اين كنترل ها اصلا اعصاب واسه آدم نميمونه كه. همچين يك جاي گرم و نرم جلو تلويزيون و يك كنترل تو دست و هالي به هولي بقيه هم بال بال ميزنن. اما بايد فهميد بالاخره پنگوئن ها بچه شون را چه جوري بزرگ ميكنند و ببر بالاخره گوشت آهو بيشتر دوست داره يا گوشت كرگدن!

 

عجب دوره زمونه اي شده! بچه ام بچه هاي قديم.

 

ميخوام اما نميتونم

شنبه یازدهم شهریور 1385، ساعت: 14:27

 

سلام.

تا حالا براتون پيش اومده كه چيزي را واقعا با همه وجودتون بخواين يا كاري را واقعا بخواين انجام بدين  اما نتونين اون چيز را داشته باشيد يا اون كار را انجام بدين؟

واقعا احساس وحشتناكي است،  انگار كه همه ذرات وجودت چيزي را طلب كنند اما بدوني كه كاري ازت بر نمياد ، چقدر سخته.

اين موضوع هميشه تو ذهنم بود و بعضي وقت هام كه خودم تو همچين موقعيتي گير كرده بودم برام خيلي عذاب آور بود. ديروز داشتم فيلم " به نام پدر " را ميديدم. نميدونم ديدين يا نه ، اونقدري كه براش تبليغ ميشه فيلم جذابي نبود اما اين حس را به طور كامل نشون داده بود. بارها و بارها اين لحظات را به تصوير كشيد و بيننده را تو اين احساس با خودش شريك كرده بود .

 موقعي كه پدر ميفهمه پاي دخترش رفته رو مين و احتمال قطع كردن پاش هست ميره تا جايي را كه اين اتفاق افتاده ببينه . اون جا ميفهمه كه اين مين ها را خودش موقع جنگ اينجا كار گذاشته بوده . اين موضوع داغونش ميكنه ، ميني كه خودش كاشته حالا پاي دخترش را بگيره. چقدر اون جا گريه كرد و تماشاگر را هم با خودش گريوند و با همه وجود  با همه عشق يك پدر به فرزند كه نه نهايت داره و نه دروغي تو اون هست از خدا خواست كه پاي اون را به جاي پاي دخترش بگيره  ، اما مگه ميشه ؟ يا وقتي كه پاي پلكان هواپيما پليس دستگيرش كرد و اون را از زن و بچه مريضش كه هيچ كس را جز اون نداشتن جدا كرد همه وجودش نياز بود كه بتونه پيش اون ها باشه اما اين دنيا كثيف اين اجازه را به اون نداد.

 

همين طور صحنه هاي زياد ديگه اي كه بارها و بارها تو صحنه هاي مختلف فيلم زندگي خودمون و اطرافيانمون اتفاق ميفته و اين حس را در ما بوجود مياره . بيايد دعا كنيم كه اگه خدا همچين امتحاني ازمون گرفت قدرتش را هم بهمون بده و همين طور ظرفيت گذشت و كمك به كسي كه تو همچين موقعيتي قرار گرفته را هم داشته باشيم .

 

 

هستم اما نیستم!

جمعه دهم شهریور 1385، ساعت: 1:17

 

  نبود به نظرتون چي ميشد؟ شايد دنياي زرد تري داشتيم! Sign in az invisibleاگه اين  

 

 

 

الو ! خدا...

پنجشنبه نهم شهریور 1385، ساعت: 14:20

 

"  دو ، چهار ، چهار ، سه ، چهار  " ،  منزل خداست ؟

الو!  سلام ، اين منم ، مزاحمي كه آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست

شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما كه ميرسد حساب بنده هايتان جداست ؟

الو!  دوباره قطع و وصل اين شروع شده

خرابي از دل من است يا كه عيب از سيمهاست ؟

خدا !  صداي تو نميرسد ، كمي بلندتر

صداي من چطور ؟ خوب و صاف و واضح و رساست ؟

اگر اجازه ميدهي برات درددل كنم

شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست

خدا! مرا بغل بكن ، كمي نوازشم بده

حضور دستهاي تو عجيب گرم و با صفاست

سر مرا به شانه ات بگير تا سبك شوم

پناهگاه اين دل شكسته شانه شماست

خدا مرا ببخش باز مزاحمت شدم

دوباره زنگ ميزتم  ، دوباره تا خدا خداست

 

 

یک و یک

چهارشنبه هشتم شهریور 1385، ساعت: 15:14

 

سلام.

 

محمد حسين (  خواهر زادم )  چهار سالشه و كلي هم شيطون است ، يعني شيطون مال صبحانش است ديگه تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!!!  اما خوب بعضي وقت ها يك حرفهايي ميزنه كه كلي باحال است و آدم اين طوري ميشه

امروز بهش ميگم محمد يك و يك چند ميشه ؟ كلي فكر كرده و ميگه  خوب يك و يك ميشه يازده ديگه و من بودم كه به ترتيب اين جوري شدم

عید- عید- عید

دوشنبه ششم شهریور 1385، ساعت: 21:46

 

سلام به همه دوست جون هاي گلم  .اميدوارم كه حالتون خوب و خوش باشه .عيدهاتون! هم مبارك باشه. اينقده كه من عاشق جشن و عيد و مهموني و از اين چيزام كه نگو ( نه كه بقيه نيستن ) . حالا اگه خبري بود به ما هم بگين وگرنه سوسك ميشين، اونم سوسك سياه شش پا كرك دار حموم!

 

1- اين سه روز سه تا تولد داريم كه خيلي خوبه. درسته كه صاحبان تولد را اون طور كه حقش است و بايد  نميشناسم اما خيلي خوشحالم. اميدوارم كه عيد همتونم مبارك باشه و كادوهاي خوبي بگيرين!  آخه اين صاحبان تولد اينقدر با محبت و عزيز اند كه به جاي اين كه كادو بگيرن كادو ميدن . ما را هم فراموش نكنيد.

 

درسته كه ملت ايران خيلي عاشق گريه كردن اند و تلويزيون هم كه قربونش برم فقط منتظر كه يك عزايي پيش بياد تا از دو روز قبل تا دو روز بعد عزا ماتم بگيره  اما ماها نبايد از اين اعياد غافل بشيم. به همه تبريك بگين ، مگه چه عيبي داره؟ مگه فقط بايد عيد نوروز و جشن عروسي را تبريك گفت؟ اين قدر اين جشن ها كم رنگ برگزار ميشه و گفته ميشه كه وقتي به يكي ميگي عيدت مبارك چشماش گرد ميشه و با تعجب نگات ميكنه. خوب اين حرفي بود كه بايد ميگفتم اميدوارم فراموش نكنيد.

 

2- امروز يك اتفاق بدي افتاد . تو اتوبوس بودم كه خيلي هم شلوغ بود. دم ايستگاه ديدم يك خانومي پياده شد كه يك بچه بغلش بود و يك بچه هم كنارش بود ، بعد اومد و نشست لب جدول كنار خيابون و شروع كرد به گريه كردن . نميدونين چه طور گريه ميكرد و اشك ميريخت.  گفتن كيفش را زدن اينقدر دلم براش سوخت كه حد نداشت مخصوصا با اون وضعيتش. فكر ميكنم حتما چيز مهمي داشته كه اين طور گريه ميكرده . خيلي صحنه و موقعيت تلخي بود ، واقعا اون آدم از خدا بي خبر وجدان نداره؟ ميدونم شايد اونم از روي بدبختي اين كار را كرده اما اين كارش را توجيه نميكنه ، به هيچ وجه. بعد از اون هم كه ديگه همه تو اتوبوس شروع كردن نفرين و ناله و از تجربيات خودشون و ماجراهايي كه تو اين زمينه براشون اتفاق افتاده بود حرف ميزدند.

 نميدونم تا حالا تو اين موقعيت قرار گرفتين يا نه . البته اميدوارم كه اين بلا هيچ وقت سرتون نيومده باشه و نياد  اما يك بار اين بلا سر من اومد و ميدونم كه جقدر موقعيت بدي است.  پارسال كه رفته بوديم تهران تو ترمينال كيفم را دزديدن و نميدونين چه كشيدم ، مردم و زنده شدم آخرشم راننده اتوبوس برداشته بود و گذاشته بود تو صندوق ماشينش ،  البته زير يك مشت چيز ديگه گذاشته بود !!  من نميدونم چرا ، اما خوب وقتي ديد من دارم از دست ميرم بهم داد.

 يك چيز ديگه هم هست اونم اين كه اگه كسي براش اين اتفاق افتاد حداقل دلداريش بدين نه اين كه عين مجسمه يخي بشينين و محل نزارين . آخه تو اون اتفاق اون كسي كه با من بود همين واكنش را نشون داد .

 

خوب خواستم يك چيز ديگه اي را هم بگم كه اونم اين كه از همتون به خاطر محبت هايي كه دارين ممنون . نوشته هاتون خيلي خيلي خوشحالم ميكنه و شوق ادامه دادن را برام بيشتر ميكنه. ميخوام بدونين كه خيلي برام با ارزشيد و همتون را دوست دارم اونم خيلي زياد.

 

 

 

 

 

گزارش

یکشنبه پنجم شهریور 1385، ساعت: 8:50
 

سلام.

به نظرتون تو گزارش کار آموزی چی باید نوشت ؟؟؟ 

آب و هوا

شنبه چهارم شهریور 1385، ساعت: 14:9

 

سلام به همه دوستاي گلم. اميدوارم كه حالتون خوب و خوش باشه و حسابي تابستون بهتون خوش گذشته باشه.

از حال من هم اگه بپرسيد شكر ، زير سايه لطف باري تعالي زنده ايم.

 

1- خوب ما ديديم كه همه ميگن بريم مسافرت يك آب و هوايي عوض كنيم ما هم گفتيم مگه ما چمونه كه نريم آب و هوا عوض كنيم برا همين تصميم خودمون را گرفتيم تا حتما آب و هوا را عوض كنيم. بعد گفتيم كجا بريم تا اين آب و هوا اساسي عوض بشه و از اين آب و هواي كنار زاينده رودي در بيايم خوب شما چي فكر ميكنيد؟ من نميدونم شما چي فكر ميكنيد اما ما گفتيم بهترين گزينه شهر همسايه يعني تهران است آخه اون جا از بس دود هست حسابي ميشه آب و هوا عوض كرد براي همينم ما راه افتاديم بريم تهرون . البته بين راه جاتون خالي نطنز يك توقفي كرديم و صبحانه خورديم كه حسابي خوش گذشت بعدم از دور كاشان اين شهر عشق و اميد و بيم و اميد و هزار و يك چيز ديگه را يك زيارتي كرديم و از دور هم سلامي عرض كرديم ، جاي همتون خالي نبود چون ماشين ما ديگه جا نداشت كه شما را هم سوار كنيم!!  تا رسيديم تهران و اون جا هم كه ديديم بعععععله وضعيت هوا رو درجه خطرناك است و حسابي برا اومدن ما سنگ تمام گذاشته تا كاملا آب و هوامون عوض بشه . البته هيچ كدوم از دوستاي تهروني هم نيومد استقبال ، البته شايد به خاطر اين بود كه نميدونستن شايدم دستهايي در كار بوده!

خلاصه يك دو روزي اون جا بوديم بعد من ديدم ديگه خيلي آب و هوامون داره عوض ميشه برا همين بار و بنديلمون را بستيم و برگشتيم خونه. البته رفتن ما فقط براي تغيير آب و هوا نبود اما خوب اين خودش دليل مهمي است مگه نه؟

 

2- يك مطلب ديگه هم هست كه چند روز پيش تو اخبار ميگفت و من اون موقع كه نتونستم بگم اما گفتم بگم تا اگه نشنيدين كلي بخندين .

خوب ميگفت تو يكي از اين كشورهاي شرق آسيا ( اسمش يادم نيست فقط ميدونم مال همين چشم بادومي هاي خوشگل بود! ) مادر آقا پسرهاي جوون ، عكس و مشخصات شازده پسرشون را مينويسن رو كاغذ و ميزنند به درخت هاي پارك ها تا دختر خانوم هاي ماماني بيان بخونن و اگه پسنديدند برن خواستگاري!!!!! آقا خيلي باحال است خيليييييييييييييي .عجب كارايي ميكنن اين آدم ها . حالا اينا را گفتم تا اگه يك شازده اي بهتون گفت دارم ميرم اون طرف ها كار كنم يا درس بخونم ديگه خودتون حساب كار دستتون بياد.

 

۳- گفتی امروز چندم شهریور بود؟

 

 

ماسک

شنبه چهارم شهریور 1385، ساعت: 13:59

 

سلام.

 

هر آدمي بسته به حالات روحيش و شرايطي كه براش پيش مياد عكس العمل هاي متفاوتي از خودش نشون ميده و يك چهره از خودش نشون ميده. درسته كه ما آدم هاي اطرافمون را معمولا با يك اخلاقي كه بيشتر از اون ها ديديم ميشناسيم و مثلا ميگيم فلاني خيلي ساكت يا خيلي شيطون يا هميشه توخودشه يا هر چيز ديگه اما نبايد فراموش كنيم كه اگه يك روزي اون آدم هميشه ساكت حسابي پر حرف شد يا اون آدم شيطون كه هميشه ازش انتظار حرفهاي ساده و شاد و شايد سطحي داشتيم حالا آروم شده و جنس حرف هاش تغيير كرده نبايد خيلي واكنش نشون بديم آخه اون بنده خدا هم آدمه.

اين طوري ميشه كه اون بيچاره اگه روزي هم حس و حالش فرق بكنه ، براي اين كه تو همچين موقعيتي قرار نگيره مجبور ميشه تظاهر كنه و ماسك به چهره بزنه.

 

 

نور

پنجشنبه دوم شهریور 1385، ساعت: 20:23

 

چقدر همه جا نور هست انگار همه نورهاي دنيا را ريختن اين جا . شايدم خورشيد داره جبران شب هايي كه نبوده را ميكنه. نه اما اين جا كه خورشيد نيست خورشيد مدت هاست كه غروب كرده شايد هم نكرده مهم ؟  به اون نقطه سبز نگاه كن. صداي كي بود؟ فكرت ميره به گذشته ها . هي كوچولو گم شدي ؟ اسمت چي ؟ من گم نشدم ، من فقط دنبال قايق كاغذيم روي جوي آب اومدم. همه چي تار است. هيچي واضح نيست. به اون نقطه سبز نگاه كن. من كجام ؟ به نقطه سبز نگاه ميكنم اكا كم كم همه جا سفيد ميشه و پر نور اون قدر نور هست كه ميخواد كورت كنه و يكهو دلت هري ميريزه پايين بعد كم كم اون نور ميره حالا فقط يك عالمه ذرات قرمز ميبيني كه تكون ميخورند و با هر ضربان قلبت ميلرزند.  نگاه آخرت پشت در كه يادم نميره ميدونم الان هم اون جايي انگار كه هميشه پشت تموم در ها منتظر من بودي . دستام يخ كرده ، انگشتهام را مشت ميكنم و سعي ميكنم كه به جاهاي خوبش فكر كنم. همه چي تار است انگار كه يك روبند انداخته باشم . شايدم انداختم . راه ميرم ، همه بهم نگاه ميكنند اما من نميبينمشون . نميبينمشون اما حسشون ميكنم . احساس ميكنم مدت ها پيش هم اين اتفاق برام افتاده شايدم خواب ديدم يك روياي قديمي. چقدر دستات گرم است نكنه از من بگيريشون. اشكام ميريزه بدون اين كه بخوام گريه كنم .  چرا خوابم نميبره؟ لعنتي خوابم با چشمهام قهر كرده. الان كجاييم؟ ساعت چنده؟ چقدر دير ميگذره؟ چرا همه چي تار است؟ يكي داره صدام ميكنه اما چرا صداش اين قدر ميلرزه؟ چرا بهم نگاه نميكنه؟ نميبينمش اما ميدونم كه بهم نگاه نميكنه. چقدر اين لحظه ها كش مياند. قرص خواب آور ميخوام . تا حالا از اين چيزها نخوردم. هنوزم همه چي تار است پس چرا پرده را نميكشن . هي از هوش ميرم و به هوش ميام مثل مرده تو گور. انگار يكي جيغ ميزنه. چقدر به صداها حساس شدم. صورتم يخ كرده . يكي ميگه همه چي عالي است. چقدر اين مهر سرد است شايدم منم كه اين قدر آتيش گرفتم پس چرا دستام مثل دو تا تيكه يخ ميمونه؟ بايد به اون نقطه سبز نگاه ميكردم اما نتونستم ، حالا چي ميشه؟ ته سانديسش را ميده به من و ميگه بخور خوب ميشي. نكنه دستات را از من بگيري ها ، اون وقت  بدون تو ، تو اين همه نور چي كار كنم؟ نميدونم اين جا خيلي تاريك است يا خيلي روشن. هنوزم همه چي تار است خدايا پرده ها را كنار نميزني؟