تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو 2!!!

یکشنبه سی ام مهر 1385، ساعت: 0:0

 

خوب سلام. خوبين؟ خوشين؟ غرض از مزاحمت اين بود كه چند تا از بچه ها گفتن يك بار ديگه اين پست " هر چه ميخواهد دل تنگت بگو " را بزار ، ما ميخوايم يك كم حرف بزنيم. خوب منم كه همه ميدونن چقدر بچه خوبي هستم  ( نیستم؟؟ ) گفتم چشم.

 حالا اگه من اين پست را گذاشتم و بعد كسي نظر نداد فكر نكنين من از خودم درآوردم ها نه اصلا. شايد دلشون ديگه تنگ نبوده يا حرفي نمونده ( مثلا جای دیگه حرف هاشون را گفتن  )   يا نميشده اين جا گفت ( چرا نميشده؟؟؟ ). اما خوب به هر حال من اين پست را ميزارم تا هر كس هر چي دوست داشت بگه ، از وضع آب و هواي جوي و روحي گرفته تا برهان عليت و اثبات وجود خدا!!!

خيالتون هم راحت باشه كه اگه بخواين هر چه تو دل تنگتون هست را بگين جا كم نميارين!!! امتحانش كه ضرر نداره ، داره؟  اصلا میتونین هر چی تو سرتون هم هست را هم بگین!!!

ببينين ديگه از اين فرصت ها شايد پيش نياد ها. حالا  حرف هاتون را نگين ، بعد ببينين پشيموني سودي نداره.  

 

رفیق بد !!!

پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385، ساعت: 13:2

 

سلام.

خوب از قدیم وندیم گفتن توزندگی رفیق خیلی مهم است. ( منظور از رفیق همان دوست است! ) اما اینم گفتن که امان از رفیق بد که خیلی بد است. تا حالا فکر کردین رفیق بد چرا بده؟ خوب چون شاید وقتی تو با یکی رفیق میشی خواه ناخواه از کارهای اون تاثیر میگیری و اگه اون رفیقت کارهاش بد باشه تو هم تحت تاثیر قرار بگیری. اما اینم هست که هیچی هم بهتر از رفیق خوب نیست که یک دنیا می ارزه.

حالا یک نکته جالبی هم هست اونم این که ممکن یک رفیق بد یک کاری یاد دوستش بده که نفسش خوب نباشه اما یک عده ای از اون کار استقبال کنن.مثلا من خودم چند روز پیش با همین اتفاق مواجه شدم.

 قضیه از این قرار بود که هفته پیش یکشنبه تعطیل بود ما هم میخواستیم بریم خونه پیش مامان و بابا اما شنبه بعدازظهر کلاس میکرو داشتیم با مدیرگروه عزیز و خوب کلاس میکرو را هم که نباید تعطیل کرد ( همین طوری که سر کلاسم هستم نمیفهمم دیگه وای به وقتی که نباشم ) اما خوب دیگه خونه رفتن روی همه چیز را پوشوند و تصمیم بر عمل مبارک دودر کردن کلاس گرفتم و گفتم قید کلاس را میزنم. خلاصه چهارشنبه که رفتیم سر کلاس میکرو پیش خودمون گفتیم استاد که عمرا قبول کنه کلاسش را تعطیل کنه ( آخه سابقه ایشون تو این زمینه سیاه سیاه بود ---> تشکیل کلاس با ۳ نفر را هم تو سابقشون داشتن !! ) اما خوب گفتیم سنگ مفت گنجیشک مفت تیری است در تاریکی برای همین گفتیم استاد کلاس شنبه را تعطیل نمیکنید؟ اونوقت استاد یک لبخند ژوکوندی زدن  و گفتن " ببینید بچه ها در چهار حالت است که کلاس تشکیل نمیشه اول اینکه استاد نیاد دوم این که استاد بیاد دانشجو نیاد ( این جا یک لبخند اضافه تری هم زدن ! ) و دو مورد بعدی را هم یادشون نبود  . خلاصه که با زبون بی زبونی گفتن چی کار کنیم. حالا این حرف ها شما را یاد کی میندازه؟؟؟ من میگم این رفیق بد بی تاثیر نیست همینه... 

یادش به خیر یک بار استاد اعظم تو موقعیت مشابه این بهمون گفت به بچه ها بگو اگه بیان سر کلاس نیم نمره ازشون کم میکنم  

اما خدایی بچه های ما تو زمینه تعطیل کردن کلاس آخر اتحاد اند .همه موافق و آماده برای این کار. حتی بچه هایی هم که راهشون دور است و نمیرن خونه هیچ وقت اذیت نکردن و موافق این امر مبارک بودن.دست همه درد نکنه.  اماهمین کارها را کردیم که استاد اعظم راه به راه به همه میگفت این ۸۲ ای ها متحد اند ( بیچاره دکتر مینایی را از بس بهش این را گفته بودن هر جلسه این را توکلاس میگفت ) .   خدا این خانواده کوچیک اما صمیمی۸۲ ای ها را حفظ کنه.

 

 پ ن ۱ : کلاس شبکه عصبی از صبح ساعت ۸ تا بعدازظهر ساعت ۴.خوب این واقعا استثنائی است و  کمی هم اذیت کننده ( البته اذیت کننده است چون تو تمام این مدت را خوابت میاد  البته تجربه این چهار سال یک راه هایی را برای فرار از خوابیدن سر کلاس یادمون داده )  اما خوب در مجموع کلاس خوبی بود ....

 پ ن ۲ : این اولین هفته ای است که جمعه موندم کاشان و نرفتم خونه . خوب هم خوبه و هم بد. خوبه چون با بچه ها و هم اتاقی های خوبم با همیم گل میگیم و گل میشنویم  و خوب بد است  دلیل بد بودنش را  میدونین که . امسال ولی بر خلاف هر سال هر هفته رفتم خونه. جالب بود هفته پیش هر کی من را دفعه اول میدید چشم هاش این طوری میشد  منم این طوری   خوب مگه چی شده؟؟؟

 

قرمه سبزی

چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385، ساعت: 12:32
 

افطاری سلف - فیلم برداری- کاسه ماست - سی دی لینوکس - برنجتون چیه؟ -  یک شب پر از خنده و خوشی - منوی غذا - اس ام اس یا اس ا مس - ساعت ۱:۴۵ صبح - دیگه نه! - نگهبانی - زعفرون - سوختگی - ماهی خوشمزه- کریدور مهندسی - خنده - خواب  و ..... و صد البته یک قورمه سبزی استثنائی استثنائی...

  ( خوب همه این ها احساسات من در طول جریانات بالا بوده حالا میتونید حدس بزنید هر کدوم کی و برای چی یا کی بوده !!! )

احیا

یکشنبه بیست و سوم مهر 1385، ساعت: 23:45

 

سلام.

 

امسال توي اين چهار سال دانشگاه ، اولين سالي بود كه هيچ كدوم از شب هاي احياء را كاشان نبودم و نتونستم برم مسجد دانشگاه. دلم خيلي سوخت ... خيلي.  نميدونم چرا اما احياي مسجد دانشگاه را خيلي دوست دارم ، خيلي برام لذت بخش و خاطره انگيز است. تموم لحظه هاش شيرين است و حس و حال خاصي داره. از آماده شدن با بچه ها و توي دل شب رفتن به مسجد ، دعاي جوشن كبير و استراحت هاي بين اون ، وضو گرفتن تو سرما ، اون همه جمعيت ، بودن با بچه ها ، خوابيدن هاي گاه و بيگاه! و بهترين قسمت اون كه قرآن سر گرفتن و عذاداري آخر اون است. نميدونم چه حس و حالي اون جا  است كه حتي يك گنهكار رو سياه هم اون جا دلش ميشكنه و دلش روشن ميشه...

 

از اين سه سال هيچ كدوم برام لذت بخش تر و تاثيرگذارتر از شب 19 ماه رمضان  سال اول نبوده ، اون شب احياء يكي از بهترين احيا هاي عمرم بود ، اون شب ، اون قرآن سر گرفتن ، اون حس و حال مجلس ، اون همه عشق ... هيچ وقت فراموشم نميشه ، چيزي كه ديگه تو اين چند سال تكرار نشد ، چه شبي بود ، وصف نشدني ...

 

و امسال هيچ كدوم از سه شب را اون جا نيستم و اين باعث شده كه دلم بدجوري بسوزه ، اينم از بي لياقتي من است. خدا وكيلي هر كدوم كه اون جا رفتين من را هم ياد كنيد ، خواهش ميكنم!

 

 

 

خدايا ، خداي خوب و مهربونم ، ميدونم كه اصلا بنده خوبي برات نبودم اما تو هيچ وقت اين را به رخم نكشيدي و در عوض هميشه دستم را گرفتي و كنارم بودي . حالا باز هم اومدم ، كه اگه اين جا نيام ديگه جايي را ندارم كه رو به اون بيارم ، باز هم اومدم تا به حرف هام گوش بدي و مرحم دل دردمندم باشي، اين دل را خودت بهم دادي . خدايا خودت گفتي كه تو اين ماه ما مهمون توايم پس بزار از اين فرصت استفاده و شايد سوء استفاده كنم و بهت بگم كه مهمون حبيب تو است و با حبيب هم حبيبانه رفتار ميكنند. پس بيا تو اين شب ها باز هم نه با عدلت كه با لطف و مهربونيت با اين مهمون هات تا كن و ببخش بر ما اون چه را كه نه از سر عناد و غرض ورزي كه از سر جهالت و ناداني انجام داديم.

 ميدونم كه بنده هات را دوست داري كه اگه غير از اين بود از غصه ميمرديم. پس دستمون را بگير .

 

الهي و ربي من لي غيرك .... يا لطيف ارحم عبدك الضعيف

الهي العفو ... الهي العفو ... الهي العفو  ... الهي العفو  ...

 

 

 

.پ ن : انشالله تا چند روز دیگه میرسم به قالب همیشگی

 

... پ ن ۲ : آسمون هم داره میباره. خدایا امشب هممون را عاقبت به خیر کن

آخرین وداع

شنبه بیست و دوم مهر 1385، ساعت: 20:42
 

مناجات علی امشب ز نخلستان نمی آید ...

 

اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم

اينجا نبودم در مدينه مرده بودم

 اي كوچه‏هاي كوفه از غربت بميريد

بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد

 اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار

خود را به زير پاي او آرام بگذار

 مرغان عاشق راه مولا را بگيريد

او بي كس است امشب شما بهرش بميريد

 امشب علي مات جمالي لاله گون است

ذكر لبش »انا اليه راجعون« است

 خانه نشين داغ زهراي نجيب است

دلخسته از نامردي شهري غريب است

 محراب را چون پشت در گلگون نمايد

بر شهر خونين او سر غربت بسايد

 بهر علي هنگامه پرواز گرديد

تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد

 

 

 

شب قدر

جمعه بیست و یکم مهر 1385، ساعت: 4:37

 

امشب شب قدر است. شبي برتر از هزار ماه. امشب شبي است كه سرنوشتي را كه نميشه ديگه نوشت از سر مينويسن. خدايا يادم بده چطوري دعا كنم كه برآورده بشه ...

خدايا خودت ميدوني كه توي دل بنده هات چي ميگذره پس ديگه من نبايد چيزي بگم.  اما خدايا مگه اين دل طاقت مياره .

 خداي من ، قسمت ميدم به هر اون چه كه برات عزيز است كه ......

 

از همتون التماس دعا دارم ، شمايي كه دل پاك دارين و پيش خدا آبرو داريد دعا كنيد براي همه ، تا ما هم از بركت اين دعا مستفيض بشيم .

 

ميدونيد ، اگه كسي بهتون گفت التماس دعا حتما براش دعا كنيد چون اون داره بهتون التماس ميكنه و اين چيز كمي نيست.

بزرگترین مرد

جمعه بیست و یکم مهر 1385، ساعت: 4:36

 

چه شبي است امشب،  شب ضربت خوردن بزرگترين مرد عالم . چه شبي است امشب،  شب ضربت خوردن دل هزار تكه زينب. چه شبي است امشب،  شب اي سخت و طاقت فرسا كه حتي تاب و تحمل فكر كردن به اون هم برام سخت ترين كار است. چه طور ميشه از اون گفت و نوشت. از علي گفتن كار هر كسي نيست . دلي ميخواد پاك و دستي ميخواد خدايي كه براي داشتنش لياقت لازم است.

خدايا چي تو وجود علي گذاشتي كه حالا بعد اين همه سال براي كسي كه نه حضورش را حس كرده و نه كارهاش را ديده ، حتي اسمش هم مقدس است و شنيدن نامش دلش را ميلرزونه و اشك بي اختيار از چشم هاش ميجوشه. خدايا چي تو وجود علي گذاشتي كه اين قدر همه را عاشق ميكنه كه ميخواي بميري اما شرح درد اون را نشنوي. خدايا چي تو وجود علي گذاشتي كه حتي نميشه توصيفش كرد . خدايا چه كرده اي ...

علي هميشه برام مظهر مظلوميت بوده . علي كه قوي ترين انسان بوده و هست و خواهد بود ، علي كه مهربان ترين افراد است ، علي كه همه صفات الهي را در خود داره ، علي كه همه و همه چيز را در نهايت خوبي و كمال داره ، اما مظلوميت را عجيب داره مظلوميت در عين قدرت ، مظلوميت در عين توانايي  آخه چقدر سكوت چقدر صبر چقدر تحمل ؟؟؟

همه زندگي گذشت تا رسيد به شب 19 ماه رمضان . چه حالي داشتي علي اون شب؟ چه حالي داشتي توي مسجد ، توي محراب ، لحظه ...  خدايا چي بگم؟

بزار اشك هات بريزه. گريه كن به مظلوميتش ، گريه كن به حال خودت ، گريه كن تا آروم بشي. اين اشك ها بند نمياد ، اين دل آروم نميشه. گريه كن به مظلوميت زينب ، گريه كن براي دل داغديده زينب كه چه كشيد. گريه كن براي حسن و حسين كه پدر را با فرق شكافته به خونه آوردن . گريه كن ...

 خدايا اين دل سياهم را پاك كن ، نه به خاطر دعاهاي من بي مقدار  به خاطر بزرگي و عظمت علي . اي خداي كعبه ، علي را رستگار كردي ، اين دل سياه من را هم جلا بده.

 

يا علي ! ببخش ، به خاطر همه چيز ...

 

 

آخرین و بهترین افطاری ...

چهارشنبه نوزدهم مهر 1385، ساعت: 12:37

 

سلام به شما دوستاي خيلي خوبم.

ديروز به خوبي و خوشي مراسم افطاري برگزار شد و ما مراسم افطاري را با موفقيت تمام انجام داديم! و اين اتفاق شيرين را مديون همه كساني بوديم كه بودن و با حضورشون شب به يادماندني را رقم زدن و با گرمی محبت و لطفشون آخرین افطاری را به بهترین افطاری تبدیل کردن.

 

حالا بگيم قصه از كجا شروع شد :

خوب از گل و شعر و ترانه نبود ، از کتلت و كوكو و حلوا بود  و شايد از قبل تر اون , اما هر چي بود خوب بود.

 

بعد از تهيه و تدارك مقدمات مراسم و خريد توسط آقايون و خانم ها و پخت و پز و به سرانجام رسوندن كارها توسط خانم ها ( كه الحق اين جا ليلا خيلي زحمت كشيد ) سه شنبه بعدازظهر ساعت 4:15 بود كه راه افتاديم به سمت نياسر . نيم ساعتي تو راه بوديم ( دقيقا مطمئن نيستم آخه سرمون به حرف زدن گرم بود ) و رسیدیم . بار و بنديل را از ميني بوس آوردیم پايين و بساطمون را پهن كرديم. طبق انتظارمون بايد اون جا شلوغ ميبود اما هيچ كس ديگه اي نبود. خوب پسرها رفتن تا آتيش روشن كنند تا بتونيم غذاها را گرم كنيم ما هم سفره را آماده كرديم و يك سفره حسابي چيديم و زولبيا و باميه ( يك دونه زولبيا سفارشي! ) ، خرما ، حلوا ، نان ، پنير ، خيار و گوجه ، سوپ خوشمزه ليلاو البته شير ( اين خيلي خوب بود ) را چيديم تو سفره . اذون را گفتن و طبق شعار اول نماز بعد از غذا دوستان افطار كردن و بعد نماز خوندن ( سوسك ميشن ، من ميدونم ) بعد از اون هم رفتيم بالا و حسابي دنبال توپ دويديم و روي خيلي ها را كم كرديم و با توپ آشناشون كرديم ،البته اون هام كردن و يكهو يك اتفاق خيلي جالب افتاد اونم اين كه برق رفت. بعله برق رفت و ما در تاريكي مطلق مونديم و مجبور شديم با نور موبايل تو اون تاريكي سر كنيم و وسايل را از پايين بياريم بالا تا لااقل زير نور ماه و ستاره ها بتونيم شام بخوريم , اما خيلي جالب بود خيلي. ( يكي از مزاياي برق رفتن اين بود كه يكي از قشنگترين آسمون هاي شب زندگيمون را ديديم ) يك نيم ساعتي برق نبود و بچه ها شام را آماده كردن ( حالا تو تاريكي بماند كه چطوري!! ) بعد از نيم ساعت برق اومد و مراسم غذا خوردن تو روشنايي انجام شد. شام خيلي خوشمزه اي بود و حسابي چسبيد. همين جا از همه كساني كه با تمام وجود ( اعم از دست و پا و ... ) در درست كردن اون زحمت كشيدن تشكر ميكنم!                          

                                                                                                                                   

بعد از شام هم تا وقتی ماشین اومد یک بازی خیلی بامزه کردیم این طوری که اسم شهر و کشور و روستا و دیگه هرجایی که بگی را میگفتیم و گروه بعدی با آخرین حرف اون کلمه اسم بعدی را میگفت.

خوب توی این بازی ما با نقاط زیادی از کشورمون آشنا شدیم که تا اون موقع به گوشمونم نخورده بود مثلا توابع زیادی از نایین را شناختیم ! یا کل کشورهای آفریقایی را هم یاد گرفتیم و خلاصه اطلاعات جغرافیاییمون هم رفت بالا و البته غیر از این خیلی چیزهای دیگه هم روشن شد!!!

این مراسم توی ماشین هم ادامه پیدا کرد البته با این تفاوت که این بار اسم را به جای شهر و منطقه گفتیم و این بازی هم نکات آموزنده زیادی داشت. دیگه ساعت 11 بود که رسیدیم خوابگاه و با مقداری غنیمت اردویی به اتاق برگشتیم.

 

 

پ ن : نوشین آباد , نوشین شهر , نوشین دره , نوشین 1 , نوشین 2 , نگین خواهر نوشین و البته خود نوشین جون ...

 

پ ن 2 : هندونه سفید و قرمز !!

 

پ ن 3 : یکی گفت اگه همیشه حس و حال همه اردویی بود خیلی عالی بود...

 

پ ن 4 : جالبه که از ورودی های 1 و 4 هم تو مراسم بودن. جای 3 ای ها هم خیلی خالی بود. انشالله اردوی بعدی همه با هم میریم.

 

 بچه ها هر چیزی را که من یادم رفته بگم شما بگید تا باقی بمونه و همیشه از خوندنش لذت ببریم.

 

بچه ها دوست دارم نظر همتون را راجع به مراسم بدونم ... همتون. باشه؟

 

 

بدون شرح

دوشنبه هفدهم مهر 1385، ساعت: 22:22
 

دنیا دنیای نامردهاست ...

اما خوب نسل جوون مردها هنوزم از بین نرفته

...

 

 

؟

جمعه چهاردهم مهر 1385، ساعت: 0:53

 

فكر ميكنين بشه چيزي را كه بهش قسمت ميگن با دعايي از ته دل و خواهشي عاجزانه از خدا عوض كرد...؟!

 

بدترين قسمتش اينه كه ته دلت باور نداشته باشي كه چيزي تغيير كنه.

اما خوب بعضي وقت ها حتي يك نشانه كوچيك هم شادي دنيا را مياره تو دلت.

 

 

 

پ ن : ساعت ۱۰ شب ۱۵ مهرماه  گزارش کارآموزی پرینت گرفته شد و آماده تحویل میباشد. ( پایان گزارش. )

ناشناسان !

جمعه چهاردهم مهر 1385، ساعت: 0:51

 

سلام دوست هاي عزيزم. كامنت فاطمه تو پست قبلي باعث شد كه اين حرف ها را بزنم .

 

اول به فاطمه : فاطمه جون اختيار داري دختر خوب ، فضولي كدوم است؟ اين يك كنجكاوي ساده است. اگه به اين بگي فضولي كه اون وقت بعضي كارها در حد فضولي هاي وحشتناك و جنايت  بالا ميره!!!! خوب حالا كه تو اين حرف را زدي بهونه اي شد تا منم راجع به اين موضوع نظرم را بگم.

 

اين جا خيلي ها ( اكثر كامنت ها ) با اسم هاي مستعار است كه به هر دليلي دوست ندارن هويتشون آشكار بشه. شايد دليلش اين باشه كه كساني كه اين جا را ميخونن و نظر ميدن خوب همديگه را ميشناسن و براي همين خيلي وقت ها نميشه اون چيزي را كه دلشون ميخواد بي رودروايسي بگن و شايد هر دليل ديگه اي داشته باشه .

خوب آره ، منم دوست دارم بدونم تماشاچي ( كه اينقدر هم پر ماجراست ) و &&&&&& ( تعدادش درسته؟؟!! )  و بقيه كي هستند اما خوب ميدوني يك جورايي به ناشناس بودنشون عادت كردم و شايد همين باعث ميشه اونها حرف هاشون را راحت تر و اون جوري كه من دوست دارم بزنن و حتي بتونن ارتباطات خوبي با بقيه نظر دهنده ها برقرار كنند. براي همين اين حس را تو خودم نگه ميدارم تا روزي كه اگه خودشون خواستن بگن كي هستن وگرنه كه همين جوري هم دربست قبولشون دارم .

 

همه كساني را كه اين جا حرف ميزنن دوست دارم ، چه بشناسمشون و چه اسمشون برام نااشنا باشه. مهم اينه كه اون ها اينقدر با محبت هستن كه صحبت هاشون را اين جا بكنن و به من اعتماد كنند. نميدونين هر كامنتي چقدر برام با ارزش است و براي نظر تك تكتون انتظار ميكشم ( سوسك بشم اگه دروغ بگم! )

 

 ( يك چيزي را هم توپرانتز بگم اونم اين كه ميدونم خيلي ها هستن كه اين جا را ميخونن بدون اين كه نظري بدن،  اونها هم برام عزيز اند .اما اگه حرف دلشون را هم ميزدن بيشتر من را شرمنده ميكردن. )

 

حق نگهدار همتون

 

 

کلاس پنج شنبه 6 ساعت!!!

چهارشنبه دوازدهم مهر 1385، ساعت: 17:37

سلام

این چند روز حسابی درگیر تموم کردن گزارش کاراموزی تابستون هستم. الان فهمیدم که نرم افزار ورد بسیار نرم افزار بی عقل و کله شقی است که با کمتریت تغییر کلی ناز میکنه و زندگی را برات تیره و تار میکنه  

خوب فردا اولين جلسه كلاس شبكه هاي عصبي است . البته جالبيش اينه كه اولين و دومين و سومين جلسش با هم تشكيل ميشه يعني ما از صبح ساعت 8 كلاس داريم تا 4 بعد از ظهر و اين حتي تصور كردنشم سخته ديگه چه برسه به واقعيتش اصلا هم نميدونم راجع به چي هست. استادش هم يك آقاي دكتري است كه دفعه اول اين جا درس ميده. خوب اميدوارم خدا به خير كنه.در ضمن ما هر وقت هم خواستيم شروع ميكنيم اهنگ خسته نباشيد را براي استاد ميخونيم ( حتي از 8:5 صبح!! )

امروز دكتر مينايي را ديدم. با بچه هاي 83 شيوه داره بعد از كلاس رفتم تو كلاس سرش پايين بود و داشت برگه هاش را مرتب ميكرد  سلام كردم جواب داد و بعد سرش را آورد بالا تا چشمش به من افتاد خنديد ( خوب حتما ياد شيطوني ها و خنده هاي من سر كلاس هاش افتاده ) الحق و والانصاف خيلي استاد خوبي بود و كلاس هاش بهترين كلاس هايي بود كه داشتم. حيف كه ديگه باهاش كلاس نداريم.عوضش با استاد هاي خوب ديگه اي كلاس داريم.

 

پ ن1 : خوب طبق تصميم اي كه گرفتيم مراسم افطاري سه شنبه آينده در نياسر برگزار ميشه و اين بار اين مراسم فقط مخصوص بچه هاي 82 است. انشالله در اردوهاي بعدي پذيراي ساير دوستان هم هستيم.

پ ن 2 : از اين به بعد هر 3 هفته يك بار ميريم اردو!!

 پ ن۳ : الان ساعت ۹:۴۵ صبح پنج شنبه است و اولین جلسه شبکه های عصبی را گذروندیم. خوب تا الانش بد نبوده استاد هم به نظر خوب میومد اما دیگه تا آخرش را خدا به خیر کنه.

حالا کلی چیزهای جالب هم یاد گرفتیم .مثلا فهمیدیم بعضی چیزها بزرگند اما خوب وزنشون کم است  دیگه بماند.

 

پ ن ۴ :سلام به همه دوستاي گلم. خوب انگار يك سوء تفاهمي پيش اومده كه من خواستم رفعش كنم. اين كه گفتم مراسم افطاري اين بار را فقط 82 اي ها ميرن ، نه به خاطر اين كه نميخوايم بقيه بچه ها را ببريم يا خداي نكرده بودن اون ها برامون مزاحمت ايجاد ميكنه. نه بابا آخه اردو بدون پايه هاش كه صفايي نداره. اين بار خواستيم تنها بريم آخه مراسم درويشي است و خيلي مفصل نيست تازه ميخوايم بريم حساب هاي قديميمون را هم صاف كنيم!!! برا همين اگه شما بياين ما خجالت زده ميشيم و به خودتونم خوش نميگذره. اما اردو هاي بعدي ما را هم با خودتون ببرين. باشه؟

 

حذف و اضافه

دوشنبه دهم مهر 1385، ساعت: 13:53
 

سلام.

حذف و اضافه هم کردیم. هر چند کار من به تغییر دو تا گروه محدود میشد اما خوب استاد جون ها  همچین باز هم یک کم برای بچه ها بدقلقی کردن. خیلی در جریان کارها نیستم اگه دوست داشتین خودتون میتونین بگین.

فردا تکلیف درس شبکه هم برای بچه هایی که معماری دارن معلوم میشه که امیدوارم کارشون انجام بشه.

سر اقتصاد مهندسی هم حسابی برنامه داشتیم  بچه هایی که میخواستن گرافیک حذف کنند و اقتصاد بگیرن که خیلی اذیتشون کردن و هنوز هم کارشون معلوم نیست . ما هم که از اول اقتصاد داشتیم مدیر گروه گفت با خودتون است!!! من نمیدونم تا الان درس های ما را اون ها پاس میکردن که حالا این یکی با خودمونه؟  تازه وقتی برگم را برده بودم  استاد اعظم گیر داده بود که بیا برو اقتصاد حذف کن حالا از اون اصرار و از من انکار  آخه میدونین میگفت درس هات زیاده به فوق نمیرسی  .خدا را شکر که نگفت چرا گرافیک نگرفتی وگرنه همون وسط وایمیسادم و بر و بر نگاش میکردم ( هر چند فکر کنم خوشحاله که من سر کلاسش نیستم تا سوال پیچش کنم )

 

 

فوق و مخلفات!!

یکشنبه نهم مهر 1385، ساعت: 14:22

 

سلام دوستاي گلم. خوبين انشالله؟ خوب بازم نماز روزه هاتون قبول باشه.

 

خوب پس از چند روز خونه بودن و انرژي گرفتن اومديم تا با انرژي و به قول دوستان دنده 5 بقيه هفته را بگذرونيم.

 

در بدو ورود دو تا از هم اتاقي هاي گلم ( مليحه و صديقه ) را ديدم و خوب گل از گلم شكفت بعدش هنوز پام نرسيده بود خوابگاه كه امينه اومد گفت احتمالا تا 10 دقيقه ديگه كلاس ميكرو داريم. منم كه خوب همه ميدونن چقدر عاشق درس هاي سخت افزاري ام و مخصوصا كه خدمت استادش هم ارادت خاصي دارم براي همين دوباره بدو بدو رفتم دانشگاه و خوب البته اون موقع چون استاد ديدن كه من خستم برا همين كلاس را انداختن ساعت 5 بعدازظهر ( فقط براي همين بود و بس ) .

 

ساعت 1:30 به قول بچه ها كيليش كيليش !! رفتيم سر كلاس اقتصاد مهندسي تا گام ديگري را در جهت مهندس شدن برداريم! و واااااااااااااااااااااي كه عجب كلاس بيخودي بود ، حالا باز حرف هاي استاد و خودش را ميشد تحمل كرد اما يكي از اعضاي مملكت همسايه كه مهندس شيمي بود رفت بالا و نيم ساعت مخ همه را داغون كرد اين قدر هم كه ارائش خوب بود كه همه را از روي برگه خوند و جاي استاد صنيعي خالي بود كه بهش نمره بده ( اما ما كه بوديم ، نمرش شد  صفر ) تازه كلي هم احساس داشت و فكر ميكرد ديگه آخر استاد است ( باور كنيد راست ميگم همه شاهد بودن ) يك جا هم استاد ديد ما خيلي خسته شديم بهش گفت ممكن با ارائه شما دوستانتون به شيمي بيشتر علاقمند بشن و فكر كنن كه خوب بود كه شيمي ميخوندن اونوقت اون آدم پررو در اومده ميگه نه حتما نميتونستن دانشگاه شيمي قبول بشن !!! حيف كه سر كلاس كلي ذلم درد ميكرد وگرنه ...  خلاصه كه اصلا ساعت خوبي نبود.

 

بعد از اون تا ساعت 5 به امر خطير كار با اينترنت پرداختم و سپس بدو بدو رفتم كلاس ميكرو . عجب كلاسي بود ، با برقي ها با هم كلاس داريم و تازه استاد هي وسط كار ميگفت " البته اون هايي كه با من قبلا درس گذروندن اين ها را ميدونن !!! " خوب استاد بايد بگم كه متاسفانه بايد نااميدت كنم!

 

خوب بعد از گذروندن يك روز درسي رفتيم خوابگاه و بعد افطار كرديم و سپس قسمت شيرين زندگي شروع شد و اون چي بود؟ خوب قضيه اينه كه ما افراد اتاقمون هيچ كس قصد فوق دادن نداره و البته اين دلايل متفاوتي داره كه بماند اما مهم اينه كه شعار ما اين شده " ما كه فوق نداريم!!"  و براي همين با بقيه بچه هايي كه فوق ندارن جمع شديم اتاق ما و مهموني راه انداختيم و تا 12 شب گل گفتيم و گل شنفتيم ،اونم چه گل گفتن هايي ...  هر چند دوستاني فوقي هم نتونستن تحمل كنند و بالاخره به ما ملحق شدن و اغفال شدن ( ما بي تقصير بيديم )

 

اما امروز صبح اومديم براي كلاس شبكه. خوب اول كه بايد مطمئن ميشديم برق تو پريز هست يا نه! سحرم كه كسي زنگ نزد بگه براي همين چاره اي نبود كه خودمون اقدام كنيم. يك ربع گذشت و استاد نيومد خوب ما دختر ها تو كلاس بوديم و پسر ها هم بيرون ( ما نشسته بوديم ، اونها ايستاده بودن ) خوب بر همگان واضح و مبرهن است كه تو اين سه سال ما دخترها ، كلاس بعد از يك ربع تاخير استاد را تعطيل ميكنيم اما بقيه همين طور + ميشينن منتظر استاد ، اما همه چي بالاخره يك استثنائاتي داره و آدم بايد هوشيار باشه و در اين زمينه هم كلاس شبكه جزء استثنائات است و براي همين با وجود اصرار آقايون ما تا 10:30 منتظر استاد شديم تا بالاخره استاد محترم اومدن و كلاس با نيم ساعت تاخير تشكيل شد. كلاس خوب بود و مطالب خوبي هم گفته شد ، فقط يك چيزي را نتونستيم درك كنيم اونم اون رابطه  سلام ... سلام ... ساعت چنده؟ بود آخه Connection هاي اين سرزمين معمولا همون اول شكست ميخوره  پس نتيجه ميگيريم كه حتما هميشه ساعت همراه داشته باشين!!!

 

 

پ ن ۱: یک مطلبی را هم بگم اونم اینه که ما چون فوق نداریم! قرار از الان تا روز قبل از امتحان ارشد هفته ای سه روز بریم اردو  و بعد از فوق همگی با هم بشینیم سر پروژه پایانی و درس و مشق

 

 پ ن ۲ : سالاد ماکارونی استثنائی

 

 

 

کوچولوها

پنجشنبه ششم مهر 1385، ساعت: 21:55
 

سلام به همه شما دوست های خوبم که کلی دوستتون دارم.  خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ نماز روزه هاتون قبول باشه انشالله.  دلم برا همتون تنگ شده .

مخصوصا سلام میکنم به همه دوستای خوب و عزیزم که این چند روزه خوابگاه بودن . آخه خدایی از دید من کار بسیار سختی بوده. البته فکر نکنید تو خوابگاه بودن سخته ها نهههههه از این لحاظ میگم که خوب اولین هفته بود . اما خوب احتمالا اون دوستای خوبم خودشون اصلا نفهمیدن چطوری گذشته چون انگار همه سخت درگیر فوق و این صحبت ها هستند  ( بزنم به تخته ) حالا نه به این ها که از دانشگاه و خوابگاه دل نمیکنن  و نه به هم اتاقی های گل من که هنوز رنگ دانشگاه را ندیدن و انگار قصد اومدن هم ندارن  اگه اون هفته دیدین تو خوابگاه خون راه افتاده   نگران نشین قرار گاو و گوسفند قربونی کنیم

فردا جمعه است .داشتم به این فکر میکردم که جمعه های ماه رمضون برعکس بقیه موقع ها است. چرا؟ خوب آخه میدونین که غروب های جمعه دلگیر و کشدار است اما تو ماه رمضون به یمن وجود مراسم افطاری ملت همه انتظار رسیدن عصر جمعه را میکشند  

راستی یک چیز جالبی بگم.چند شب پیش با بچه ها رفته بودیم شام بگیریم. تو صف شام  که به یمن ورودی های جدید یک دو-سه کیلومتری میشه  ایستاده بودیم که بر حسب اتفاق چند تا از ورودی های جدید ۸۵ ای کامپیوتر را دیدیم .  کوچولوها  همشون هنوز نیومده کلا روحیه هاشون را از دست داده بودن و کلی هم ترسیده بودن آخه علاوه بر حرف هایی که از دور و بر راجع به استاد ها شنیده بودن  تو جلسه معارفه ای هم که داشتن مدیر گروه جدید بهشون گفته بوده که این جا هیچ کس ۸ ترم درسش را تموم نمیکنه  با شنیدن این حرف کلی خندیدیم و گفتیم حالا که این طور است بریم پیش مدیر گروه و براش کلاس بزاریم که بابا ما را ندیدی اماااا یک کم فکر کردیم و گفتیم یعنی این حرف چه چیزی پشتش داره؟؟ خوب این یعنی که از این به بعد هیچ کس این جا ۸ ترم درسش تموم نمیشه؟  یعنی تموم کردن ۸ ترم هم اشتباه مدیر گروه قبلی بوده؟؟  و یا چیز دیگه ای بوده و ما نفهمیدیم؟؟ خوب نظرتون چیه؟   البته احتمالشم هست که مدیر گروه جدید برای نشون دادن قدرت هممون را ۷ ترم فارغ التحصیل کنه   آخه میدونین که به قولی این جا کاشانه و همه چی ممکن است.

راستی انگار قرار است برای این کوچولوهای تازه وارد ( خیلی الان دارم احساس بدجنسی و سال بالایی میکنم  ) جلسه معارفه برگزار کنیم. یعنی جمع بشیم و براشون سخنرانی کنیم و مخشون را بزنیم و بگیم که ما چقدر خوبیم و استاد ها از ما بهترن  و این جا بهترین جایی بوده که اون ها میتونستن قبول بشن  و خلاصه حسابی سرشون را گول بمالیم اما در عوض بهشون روحیه بدیم  ( آخه چقدر ما خوبیم خداااااااا ) و البته در حواشی برنامه میتونیم کمی شیطنت و اذیت هم بکنیم و در نقش یک غریبه کلی خوش بگذرونیم.  فرق جلسه امسال با سال های قبل هم اینه که امسال از شیرینی  خبری نیست

( خدایی ما ۸۲ ای ها خیلی تو این کارا پایه هستیم ها. یادتون سال اول هم که کسی برامون مراسم معارفه نگرفت خودمون برا خودمون گرفتیم.هههههههی کی بودیم ما هیچکی قدر ما را نمیدونه ... )

خوب دیگه خیلی سرتون را درد آوردم حالا دیدین بعضی وقت ها یک نوشته طولانی میدی به یکی بخونه و بعد چون میدونی طرف عمرا تا تهش را بخونه یک جایی اون آخرا مینویسی " اگه به این جا رسیدی خیلی ... " خوب حالا هر کی به این جا رسید خیالش راحت باشه که تموم شد.

تفاوت عجیب

پنجشنبه ششم مهر 1385، ساعت: 4:59
 

سلام.

خوب یک سوالی برای من پیش اومده اونم این که اصفهان اذان صبح را تقریبا بیست دقیقه به شش ( یا بهتر بگم شیش بیست کم ! ) میگن اما کاشان ۴:۲۵ دقیقه دیگه اذون را گفتن!!!! خوب یک جورایی عجیب نیست؟ من که مشکوکم.

پ ن ۱: فکر میکنیین این پست هیچ نظری داشته باشه؟

پ ن ۲: ساعت ۵ صبح هم وبلاگ آپ کردن صفایی داره ها .

تذکر : خوب یک چیزی را که میدونم میدونید بگم تا خودم یادم بمونه اونم این که تو ماه رمضان خوندن هر آیه ای از قرآن ثوابش معادل ختم کامل قرآن در ماه های دیگه است. خوب حالا که خدا اینقدرررررررررررررر مهربون است بهتر است استفاده کامل کنیم. تو رو خدا این روزها شماها که قلب هاتون پاک است مثل همیشه به همه  دعا کنین مخصوصا برای شفای همه مریض ها 

ماه رمضان

سه شنبه چهارم مهر 1385، ساعت: 18:4

 

سلام.

اميدوارم كه نماز روزه هاتون قبول درگاه خداوند باشه و روزهاي خوبي را بگذرونيد. امروز دومين روز ماه رمضان بود. هوا بر خلاف هفته گذشته ، خيلي گرم شده و حسابيتشنگي روزها خودنمايي ميكنه.

 

1- اولين اتفاق جالب اين ماه رمضون را سحر روز اول داشتيم. ديروز صبح اتاق بچه ها جمع بوديم و داشتيم سحري ميخورديم. ساعتي كه روبروي من بود حدودا 4:20 را نشون ميداد تازه غذا تموم شده بود و سميرا رفت چايي آورد . چايي را ريختيم ، خوب حسابي داغ بود و نميشد زود خورد من كه طبق عادت آب سرد ريختم تو چايي تا كمي خنك بشه و شروع كردم به خوردن اما بچه ها نشسته بودن تا چايي هاشون يخ كنه اتفاقا در اتاق باز بود من بچه هاي ديگه را ميديدم كه داشتن ظرف هاشون را ميشستن اما اصلا به مغزم خطور نكرد كه آخه چرا اون ها به جاي سحري خوردن اومدن و دارن ظرف ميشورن!! خلاصه هنوز دو قلپ بيشتر از چايي را نخورده بودم كه وجيهه گفت بچه ها دارن اذان ميگن!! سمانه پريد دم پنجره و گوش كرد بعد گفت نه بابا داره ميگه اللهم...  خوب خيالمون راحت شد اما اين اتفاق باعث شد كه بقيه بچه ها هم به فكر بيفتن كه آب بريزن تو چايي هاشون تا زودتر بخورن و عذاب تشنگي را تحمل نكنند اما هنوز اين فكر به عمل نرسيده بود كه وجيهه دوباره گفت بابا دارن انگار اذون ميگن اين بار من و سيما و وسميرا دويديم لب پنجره و ديديم اي دل غافل موذن داره اذون ميگه!!!! همه جيغمون رفت هوا و كلي شرمنده خدا شديم.

 آخ كه تصوير رو ميز دل هر بيننده اي را ميسوزوند آخه رو ميز پر بود از ليوان هاي چايي دست نخورده. اون جا بود كه كلي همه وجيهه را دعوا كردن كه آخه آدم خوب برا چي گوش هات بي موقع كار ميكنه و ديگه تا فردا دم افطار هم دست از سرش بر نداشتيم . اما اين اتفاق باعث شد كه امروز صبح كلي زود بيدار بشيم و به جبران ديروز عوض يك ليوان دو تا ليوان چايي بخوريم.

 

2- يكي از مشكلات خوابگاه مزاحمت هاي تلفني گاه و بيگاه آدم هاي بيكار است اما ديگه يك آدم كه صبح ساعت 4 صبح زنگ بزنه و مزاحم بشه واقعا بايد خيلي علاف باشه!!!

 

3- اين هفته خيلي هفته پر باري از نظر درسي بود! ما كلي كلاس رفتيم و مطلب جديد ياد گرفتيم ، آخرين چيزي كه ياد گرفتيم اين بود كه آخه دانشجويي كه تو كلاسي بشينه كه سه راهي برقش خراب است كه دانشجو نيست و ما بايد قبل از كلاس به يك وسيله اي از وجود برق در پريز برق مطمئن بشيم حتي اگه مجبور بشيم اون را با دست امتحان كنيم وگرنه نميشه بهمون گفت دانشجو . تازه يكي از روش هاي دودر كردن كلاس توسط استاد را هم فهميديم!

 

خوب امروز اومدم خونه و اين قدر اين چند روز خوب بوده كه الان دلم براي بچه ها تنگ شده. اما خوب سفره هاي افطاري تو خونه صفاي خاص خودش را داره.

سر سفره هاي افطارتون ما را هم ياد كنيد دعا كنيد كه خدا همه را به راه راست هدايت كنه و سايه خوشبختي و شادي را بر سر همه ما بگستراند.

 

پ ن : چرا همه من را که میبینن که اومدم خونه تعجب میکنند؟؟؟

 

اولين روزها

دوشنبه سوم مهر 1385، ساعت: 16:7

 

 

سلام به همه دوستهای گلم  .

 

 امروز روز سوم دانشگاه است و من بعد از اين چند روز بالاخره تونستم بيام سر وبلاگ البته نه اين كه كار داشته باشم ها نه ! كامپيوتر نداشتم.

 

خوب از اولش بگم. روز شنبه صبح تنهايي اومدم كاشان البته قرار بود با امينه بيام كه به اتوبوس نرسيد و من تهنا اومدم رسيدم كاشان و راننده اتوبوس به جاي اين كه جاي هميشگي مسافر ها را پياده كنه يك دور افتخاري به مناسبت اومدن ما به كاشان زد و ما را اون طرف فلكه پياده كرد و همين كارش باعث شد با دو تا ساك كه به شدتم سنگين بود مسافت زيادي را پياده برم و كلي بيچاره بشم. خلاصه خدا ياري كرد و يك تاكسي گير آوردم و اومدم و راننده تاكسي هم مرد مهربوني بود و دور زد و دم در دانشگاه پيادم كرد اون جا زنگ زدم آژانس و رفتم خوابگاه.

 

 اولين چيزي كه اون جا جلب توجه كرد يك ديوار بتوني بود كه بين مملكت ما و مملكت همسايه كشيده بودن و حسابي جالب ناك ! بود يادم است روزي كه براي انتخاب واحد اومده بودم زمين را كنده بودن و ما اون روز نفهميده بودم كه اين كارا برا چي اما كمتر از دو هفته اين ديوار رفت هوا و ما باز هم فهميديم كه اگه كاري را بخوان ميكنن و اگه نخوان نه.اما خدايي هر جوري فكر كني اين فكر خيلي جالب بود . فقط من يك مشكلي دارم اونم اينه كه چرا اين ياس ها را انداختن اون طرف مرز و ما را از ديدنش محروم كردن. فكر كنم در مورد روحيات مردم اون طرف يك سري اشتباهاتي كردن!

 

خلاصه اومدم و رسيدم به خوابگاه جديد ، البته اون قدرها جديد نبود چون روزهاي پروژه نويسي اومده بوديم اين جا اما خوب بالاخره بلوك خوبي است و تر و تميز تر از بقيه است. و البته حسني كه داره اينه كه ما طبقه اوليم و ديگه مثل هر ترم نبايد 60-50 تا پله را بريم بالا ، البته وجود گربه و مارمولك را نبايد فراموش كرد.

 

اومدم تو راهرو كه يكهو وسط راهرو خانجون را ديدم و ديگه جيغ و داد و مراسم ديد و بازديد ، از اين سر و صداي ما بود كه ديگه بقيه بر و بچه ها هم ريختن بيرون و بقيه مراسم با حضور اونها برگزار شد.

 

بعد از اون رفتم در اتاق را باز كردم و يكهو چشم هام چهار تا شد آخه وسط اتاق سه تا دختر نشسته بودن و تخمه ميشكستن!!! منم همين طور نگاهشون كردم  خودشون فهميدن كه قضيه چيه . يكيشون با ناز و ادا گفت ما اسرائيلي هستيم و بعد سه نفرشون خنديدن منم گفتم بله مشخص است اما اين من بودم كه در نقش سيد حسن نصرالله همه اسرائيلي ها را با قاطعيت از خانه و كاشانم بيرون كردم . البته هنوز يك نفر ديگه هم بود كه وسايلش بود اما خودش نبود ، از اين ورودي هاي جديد بود و اون موقع هم رفته بود اردو. خوب ساك هام را گذاشتم تو اتاق بعد هم اومدم برم كلاس و به بچه ها گفتم اگه اون دختر اومد بگن من رفتم دانشگاه و شوم ميام!

 

يك سري رفتم دانشگاه و بعد برگشتم و بعد شروع كردم به امر خطير تميز كردن اتاق  آخه من بيچاره حداقل تا هفته بعد تنهام  و هم اتاقي هاي گلم به دلايلي نميان و من تنهام خلاصه يك تنه اتاق را تكوندم و حسابي دسته گلش كردم و بعدم همه وسايل را از انبار آوردم و ديگه آخر كار  خسته و كوفته ديگه جون از تنم در اومده بود كه رفتم اتاق بچه ها و شام و چايي و پذيرايي و بعد از اون تا آخراي شب نشستيم و حرف زديم و گفتيم و خنديديم و از خاطرات تابستون گفتيم و حسابي خوش گذشت.

ديروز هم رفتيم كلاس شبكه كه خوب بد به نظر نميرسيد حالا تا ببينيم چي ميشه.

 

و اين ماجرا ادامه دارد ...

 

پ ن : موقع نوشتن اين مطالب بحث جالبي با بچه ها تو سايت داشتيم كه كلي خوب بود اما بالاخره نتونستيم زولبيا را بگيريم!