تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

دنیای کامپیوتری ؛ خوب يا بد ؟

یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385، ساعت: 19:48

 

1- خوب يك چند تايي سوال دارم كه دوستدارم نظرتون را بگين و البته علماي اهل فن اگه چيز ديگه اي هم به نظرشون رسيد بگن تا استفاده كنيم .

خوب به نظرت اگه تو زندگی واقعی هم ميتونستي تا دنبال يك چيزي ميگشتي زودي يك Ctrl+F بزني و در كمتر از چند ثانيه پيداش كني خوب نبود؟

اگه ميتونستي يك چيزهايي را Cut كني و مهم تر از اون يك كارهايي را Copy كني و بعد هر جا كه خواستي و هر چند باري Paste كني بهتر نبود؟ ( مهم از لحاظ آدم هاي تنبلي مثل خودم )

تازه فكرش را بكن قدرت اين را داشتي كه Replace كني اون وقت ميدوني دنيات چقدر لذت بخش تر و آرامش بخش تر ميشد؟

اگه ميشد همه را Select All كني و اون بلايي را كه ميخواستي سرشون بياري چه كيفي ميداد.مگه نه؟ كلي از دردسرهات كم ميشد.

اگه ميشد در لحظه Go To را بزني و بري همون جايي كه دقيقا ميخواي كه ديگه عالي بود.

اگه Properties طرف مقابلت را سه سوته!!! در مياوردي اون وقت تو تصميم گيري براي ادامه رابطت راحت تر نبودي؟ و اون وقت به سرعت زدن يك Close بتوني همه چيز را تموم كني؟

Clear اونم از نوع Formate اش ( ذاتا بدون شرح !!!! )

اگه ميشد كارهات را تو يك چشم به هم زدن Sort كني عجب حالي ميداد!

اگه ميتونستي شكل و ظاهر چيزها و شايد آدم هاي اطرافت را با دو سه تا تغيير به راحتي عوض كني خوب نبود؟

و هزار تا چيز ديگه كه نميدونم بودنشون تو زندگي واقعي به اين شكل كامپيوتري خوب بود يا نه؟ به نظر شما اگه اون طوري بود دنيا بهتر ميشد يا بدتر؟؟؟

 

2- امروز صبح آزمايشگاه الكترونيك داشتيم (10-8 صبح) . از اون جايي كه من تا حدودي سرما خوردم داشتم  به شدت سلفه ميكردم كه اين آقايي كه اون جا براي مهندس پيروز! چايي مياره اومد تو آزمايشگاه تا آب جوش مهندس را بزاره، منم داشتم سلفه ميكردم يكهو ديدم اون آقا اومد طرفم و يك چايي از تو سيني برام گذاشت رو ميز و گفت اين را بخور تا خوب بشي! من اون لحظه این طوری شدم خوب اون لحظه من واقعا هم خوشحال بودم هم شرمنده محبت اون آقاي مهربون شده بودم هم چايي داشتم!!! البته يكي از هم كلاسي هاي كمي تا قسمتي فرصت طلب هم با ديدن اين صحنه شروع كرد سلفه كردن اما اتفاقي نيفتاد. خلاصه اون چايي حسابي چسبيد.جاتون خالي ( البته اگه بودين چايي خبري نبود ها !!)

3- ارائه شبكه هم به خير و خوشي با سلام و صلوات تموم شد.خداراشكر! خدايي تا اين جاي كار كه استاد شبكمون خيلي خوب بوده ( البته از لحاظ راه اومدن با دانشجو ) اميدوارم تا آخرشم همين طور باشه.

4- ديشب يك " تق جيز " به سبك آلماني خورديم كه جاتون خالي خيلي خوشمزه شده بود. كلي كيف وكرديم.

پ ن : ببین این تق جیز بود گفتم ها! کلی تو خوابگاه هوادار پیدا کرده و همه اومدن طریقه پختش را پرسیدن.سر این قضیه با کلی آدم های ناآشنا هم آشنا شدم.

پ ن ۲ : خوب امروز آز سیستم عامل داشتیم و باید بگم خیلی خیلی خوش گذشت. دلیلش هم نصفش به خاطر استاد استرس محترم بود که این روزها انگار حالش خیلی خوبه و نصف بیشترش هم به خاطر قانع شدن همکلاسی محترم بود که بالاخره بفهمه لینوکس بهتر از ویندوز نیست و همچنین این که چند سالی است یک چیزی اختراع شده که اسمش اینترنت است!!!!  همکلاسی متشکریم...

 پ ن ۳ : میرم خونه

خوب میدونی مشکل چیه؟ مشکل اینه که من این جا مینویسم برای ۲۰-۱۰ سال دیگه که اون موقع (اگه البته عمری بود ) این ها را بخونم و یاد خاطرات شیرین این روزها بیفتم.اما الان که حساب میکنم میبینم خیلی از نوشته هام به خاطر مسائل ملاحظه ای!!! سانسور اسمی میشه! دارم فکر میکنم چی کار کنم.   البته احتمال میدم که به خاطر آینده روشن برای خودم و شاید بقیه از این به بعد تا اون جایی که بشه اسم واقعی افراد را استفاده کنم تا اون موقع نخوام هی به مغزم فشار بیارم که حالا این کی بود و چی شده بود ( آخه آی کیو کجا بود که من بخوام بسوزونم!!!) . امیدوارم دوستانی که این جا را میخونن مشکلی نداشته باشن. اون هایی هم که نمیخونن که خداراشکر مشکلی ندارن!!

خوب همین دیگه.

  

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ...

جمعه بیست و ششم آبان 1385، ساعت: 10:52
 

سلام.

ببین اون موقع ها یک پست گذاشتم که کیف میده ۱۰ نفر بشینن یکی تو سر خودشون بزنن و یکی تو سر کتاب و جزوه میکرو و تو برا خودت خوش و خرم بچرخی و امتحان نداشته باشی اما حالا دنیا برعکس شده و من امتحان میکرو دارم و اون ها دارن خوش و خرم میگردن...

 

پ ن : سر این امتحان میکرو یک اتحاد قوی بین بچه های برق و کامپیوتر تو خوابگاه پیش اومد که باعث شد روابط گرم قبلیمون با مامان برقی ها!! بیشتر بشه و البته یک چیزهایی هم دستگیرمون بشهحالا پروژه بعدی گسترش این اتحاد با روش های جدید تر است.

پرواز او و نگاه ما ...

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385، ساعت: 16:30
 

باز هم غم از دست دادن عزیزی از عزیزان دوستانمون ما را به غمی بزرگ دچار کرد.

مادر بزرگ آقای ناجی به دیار باقی شتافتن و دعوت دلدار واقعی را لبیک گفتن.خبر خیلی تلخی بود که همه ما را سخت غصه دار کرد.

آقای ناجی امیدوارم غم آخرتون باشه. ما را هم تو غم خودتون شریک بدونین.

 

حرف برای گفتن زیاد است اما توان گفتنش نیست...

ارائه شبکه و کامپیوتر نازنین و مهربون

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385، ساعت: 15:53

 

خوب امروز ارائه شبکه داشتیم .ما گروه سومی بودیم که امروز باید ارائه میدادیم. بعد از بیداری دیشب و تلاش در جهت آمادگی، اسلاید ها تقریبا نصفه و نیمه بود برای همین صبح از خواب ناز دل کندیم و اومدیم دانشگاه و شروع کردیم کار ها را روبه راه کردن.

ساعت ۱۰:۱۵ بود که استاد شبکه رفت سر کلاس و ما از سایت رفتنش را نظاره کردیم و همچنان با تلاش فراوان به امر خطیر ساخت اسلاید مبادرت داشتیم.

ساعت ۱۰:۳۰ من کارم تموم شد و رفتم سر کلاس و در بدو ورود دیدم سمیرا ارائش تموم شده!!!!!!! و ما باز هم به سرعت بالای سمیرا ایمان آوردیم .اما این چیزی نبود که امروز برای ما دلچسب باشه.

بعد از اون ارائه گروه بعدی با ارائه دهندگی رویا شروع شد و من این جا بود که فهمیدم ما حتما امروز ارائه داریم و تمام امید هام برای موکول شدن ارائمون به جلسه بعدی به کل نیست و نابود شد.

سر کلاس به کمک پیام کوتاه با هم گروهی های محترم در سایت آی تی در تماس بودم و مرتب اخبار هول انگیزی از نزدیک شدن زمان ارائه را بهشون میدادم.

دیگه ساعت ۱۱ بود که طاقتم طاق شد و رفتم سایت تا ببینم بچه ها چی کار میکنن . دیدم کار ساخت اسلاید ها تموم شده و همه چیز آماده برا ارائه است.

دیگه بار و بندیلمون را جمع کردیم و رفتیم سر کلاس.

ارائه رویا هم تموم شد و اومد پایین و من رفتم تا اسلاید ها را آماده کنم.اومدم فلش بچه ها را سيف كنم كه كامپيوتر قفل كرده بود هر كاري هم كه كرديم درست نشد كه نشدبراي همين با اجازه استاد ! كامپيوتر را مزين به عمل شريف ريست كرديم و منتظر شديم تا دوباره جمال بي مثالش رو صفحه بياد.

خلاصه كامپيوتر اومد بالا ولي چه بالا اومدني.قربون اون بالا اومدنش که نیومد و این نیومدنش از صد تا اومدن بهتر بودن!! کامپیوتر با این سیستم پیشرفته بعد از ریست هم قفل بود . ولی آی حال داد من که داشتم میمردم از خنده .خلاصه که همه به مستجاب الدعوه بودن ما ایمان آوردن و فهمیدن که ما که دعا کنیم ارائه ندیم عملی میشه ( حالا اگه دعایی دارین به من بگین تا براتون بکنم!! )

استاد شبکه بسیار عزیز هم که با ریلکسی فراوان بعد از این که من گفتم استاد کامپیوتر قفل است گفت باشه برا جلسه بعد!!!!! و ما دیگه اون موقع چه حالی داشتیم خدا میدونه.

البته بعد از این حرفها کامپیوتر بالا اومد و ما اندر باب این که استاد فکر نکنه ما ارائمون آماده نیست و با کمی چاشنی پاچه خواری و صد البته خورد و خاک شیر کردن اعصاب دوستان و همکلاسیهای عزیز!! آمادگی خودمون را برای ارائه با نشون دادن اسلايد هامون به استاد اعلام كرديم اما خوب اين بار استثنائا دل و زبونمون يكي نبود!

استاد رفت و ما شاد و خوشحال خداي مهربون را شكر كرديم و ذوق از خودمون در كرديم.

و این بود ماجرای ارائه ندادن ما.

تا یکشنبه آینده و ارائه بعدی بدرود و دو صد درود

 

سرمای میان ترم!

دوشنبه بیست و دوم آبان 1385، ساعت: 15:45
 

سلام.

۱-خوب کاشان یهو فهمیده الان دو ماه از پاییز گذشته و داره زمستون میاد برای همین محض خالی نبودن عریضه هم که شده هواش خیلی سرد شده ( همون تریپ شعر  " هوا بس ناجوانمردانه سرد است" )

۲- هفته دیگه دو تا میان ترم دارم که یکیش میکرو که بر همگان واضح و مبرهن است میزان عشق و علاقه و توجه من به این درس شیرین  و بعدیشم که شبکه است که چون مدت هاست جزوش داره خاک میخوره پس نظری راجع بهش ندارم.

۳- این هفته بالاخره اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر یک روز میرم خونه و حسابی خوبه و خوش میگذره( بگو انشالله )

۴- فردا بازم آز سیستم داریم ( این دیگه بدون شرح است )

۵- خوب با قلبی مالامال از اندوه خبر از دست دادن ناگهانی " میبو " عزیز را هم بهتون تسلیت میگم و یک خسته نباشید هم به مسئولین محترممیگم ( e-messenger عزيز مواظب خودت باش كه سخت برات نگرانم!!)

۶- مواظب خودتون باشين كه يك وقت گشنگي بهتون فشار بياره و برين سرما بخورين ها. خوب؟

پ ن : یک چیزی هم میخواستم بگم که یادم رفت

دوری

پنجشنبه هجدهم آبان 1385، ساعت: 15:43
 

 میدونی یک چیزهایی تو زندگی هست که آدم با همه حرفهایی که میزنن که" آدمیزاد به همه چیز عادت میکنه "  اما نمیتونه به اون ها عادت کنه یا حداقل خیلی با سختی به اون ها عادت میکنه. دور بودن از کسایی که برات عزیز اند یکی از این نمونه هاست که تو هرچقدر هم که زمان بگذره هنوزم ته دلت میلرزه و دلت پر میکشه برای اون ها.

این هفته برای اولین بار که امسال سه هفته این جا میمونم.شاید برای خیلی ها خنده دار بیاد اما من دلم خیلی تنگ شده. نمیدونم بعد ها که این ها را میخونم بازم از خونواده دورم یا نه ( امیدوارم این طور نباشه ) اما الان به خودم میگم که باید تحمل کنی. ( الان که بزنم زیر گریه  )

چقدر این آخر هفته همه چیز آروم است.خوابگاه و دانشگاه ساکت است. بازم خداراشکر که تو اتاق به اندازه کافی شادی هست

دلا امشب سفر دارم

چه سودایی به سر دارم

حکایت های پرشرر دارم

چه بزمی با تو تا سحر دارم

پ ن : امروز تولدم است منتها تولد قمری.

پ ن ۲ : ببین حتی استاد استرس هم رفته خونه وچراغ دفترش خاموش است. . ولی خیلی باحال همیشه شب ها ساعت ۱۰ که برمیگردیم خوابگاه جناب استاد هنوزم تو دفترش است. حالا سرچ میکنه یا چت میکنه خدا میدونه ( آی دی استاد چی بود ؟ میخوایم میل تهدید آمیز بزنیم  )ما هم از دور یک خسته نباشیدی میگیمو میریم

پ ن ۳ : ببین من امروز دیگه تصمیم داشتم درس بخونم اما چی کار کنم که قسمت نمیشه؟ آخه از صبح تا شب ( بهتر بگم از ظهر تا شب  ) من فقط ۸ صفحه میکرو خوندم و دیگر هیچ .اونم که قربونش برم اینقدر خوب خوندم که نگو ( با مخلفات کامل !!! ). اصلا تقصیر این اتاق ما است که همه کاری توش میکنیم جز درس خوندن  

 اینم برا هم اتاقی های گلم  ( این چهارمی خودم نبودم  فاطمه بود که میاد اتاق ما  )

پ ن ۴ : میدونی ! یا ما ۳ تا خیلی خوش شانسیم یا تو خیلی بد شانسی. خدا صبرت بده هم اتاقی عزیزم

پ ن ۵ : یک جفت کفش خوشگل جینگیلی مستون با سر گرد - یک عالمه خنده-  حرف زدن تو خواب - از ما اصرار و از اون انکار  - دل جوون و پیر - یک صحنه خیلی غیرعادی از یک آدم به ظاهر مثبت و به باطن شر و شور  - من این ها را نمیپوشم  - کم رویی  و ...

آخه بچه این کارا چی تو میکنی؟

چرا؟

سه شنبه شانزدهم آبان 1385، ساعت: 16:4
 

سلام.

چرا بدبوترین نقطه دانشگاه حول و حوش سلف غذا است؟

چرا آز سیستم عامل یک واحدی از خود سیستم عامل سه واحدی بیشتر استرس و دردسر داره؟

چرا به آقای اسلامی گفتن به ما چایی نده؟

چرا استاد اعظم فکر میکنه دست زدن از مد افتاده؟

چرا پسورد ادمین را همه دارن جز من اما خانم سیدی میگه سکرت؟

چرا هوای کاشون اینقدر خودشم نمیفهمه چی کار میکنه و بین ۴۰- تا ۴۰ تو نوسان؟

چرا هیچ کس غیر از اون یکی آیدیت آن نیست؟

چرا همه میان ترم ها و ارائه ها و جلسه ها افتاد هفته ای که تو میخوای بری خونه و کار داری؟

چرا بعد از ۷ ترم من هنوز درس هام را شب امتحان میخونم؟

چرا فکر میکنم از صبح که از خواب پا میشم تا شب که دوباره میخوابم هیچ فاصله ای نیست؟

چرا هنوز خیلی جاهای دانشگاه را ندیدم؟

چرا من نرم افزاری باید درس سخت افزاری بخونم؟

چرا استاد مدیر گروه فکر میکنه باید دستش را بزاره رو اسپیس و اسلاید ها را بی وقفه رد کنه بره؟

چرا هیچ کس سر کلاس بلند نمیگه " استاد خسته نباشید "؟

چرا اون قدر که باید تو این چهار سال استفاده نکردم؟

چرا کباب سلف این قدر بده؟

چرا خیال میکنی از نگاه هات میترسم؟

چرا سر کلاس اینقدر میخندیم؟

چرا ...؟

و هزاران چرای دیگه که نمیدونم کدوم جواب داره و کدوم نه...

  

جوجه کباب با سیخ چوبی!!!

شنبه سیزدهم آبان 1385، ساعت: 13:55
 

سلام دوستان.

۱- خوب خوردن جوجه کباب تو سلف دانشگاه هم یکی از خاطرات خوشمزه دوران دانشجویی دیگه. حالا دیگه هر کی ازتون پرسید دانشگاه چه غذایی بهتون میده میتونین بگین مرغ و ماهی و کباب و جوجه کباب  ( خدا بده برکت )

۲- چند روز پیش داشتم با یکی از بچه های ۸۵ حرف میزدم و یعنی یک کم نصیحتش میکردم . بحث کشید به ساعت خوابیدن بهش گفتم شب ها زود بخواب تا صبح ها اذیت نشی . اون وقت بود که یاد خودم افتادم که تا سال دوم شب ها ساعت ۱۲ به بعد خواب بودم  اما حالا شبها تا ۲-۳ نصفه شب با بچه ها حرف میزنیم ( حتی بعضی وقت ها چراغ ها را هم که خاموش میکنیم تا بخوابیم بازم تا مدت ها میگیم و میخندیم ) و صبح وقتی پامیشیم که به جای صبحانه یک سره میریم سلف ناهار بخوریم ( بچه بدی شدم )

۳- شنیده ها حاکی از اینه که بچه ها میخوان یک اردوی یک روزه بزارن برای اصفهان . خوب البته یک روز برای دیدن اصفهان فکر نمیکنین زیاد باشه؟؟ میترسم وقت زیاد بیارین. ( یکی بگه آخه تو که معلوم نیست میری یا نه برای چی نظر میدی. اون ها که میخوان برن فکر جا و مکان و ماشین و زمان و همه چی را حتما کردن دیگه. )

 

پ ن : بعضی آدم ها خیلی آدم های بیخودی هستن. اصلا تکلیفشون با خودشون و زندگی و آدم های دور و برشون معلوم نیست.با این وضعیتشون همه را اذیت میکنن.هر روز یک حالی اند.آخه ثبات شخصیتم خوب چیزیه...

 پ ن ۲ : این اینترنت دانشگاهم که دیگه خیلی افتضاح است.حوصله آدم از دستش سر میره.

 پ ن ۳: اومدیم امشب بریم تئاتر یک کم بخندیم تئاتر را تعطیل کردن گفتن مشکل داشته .حالا چه مشکلی خدا میدونه بعدشم همه وایساده بودن جلوی در آمفی تئاتر منتظر یک حادثه .به لیلا میگفتم بیا بریم از تجربیات رو زمین نشستن های قبلیمون براشون بگیم . حالا اینا به کنار مسئله اینه که یکی دیگه با یکی دیگه میجنگه حالا پول بلیط ما چی میشه؟

پ ن ۴ : انتخابات انجمن علمی هم امروز برگزار میشه. ولی دیگه من که توش نیستم انجمن صفایی نداره و کاری هم نمیکنه

یک جمله ماندگار از استاد شبکه : عناصر ذکور نظری ندارن؟

سایت اختصاصی

سه شنبه نهم آبان 1385، ساعت: 21:0
 

ساعت ۱۰ شب است و یک شب دیگه با یک سایت کاملا دخترونه گذشت و حسابی خوش گذشت و ما هر کاری خواستیم بدون وجود اغیار  کردیم.

چه خاطره هایی که از سایت تو چنین شب هایی داریم. شبهایی که تا از شب تا صبح تو سایت موندیم.شام و ناهار و صبحونه را سایت خوردیم.گفتیم و خندیدیم و زدیم و  ...  و دیگه حسابی زندگی کردیم. عجب لحظات خوشی بود.

همچین شبهایی را هیچ وقت فراموش نمیکنم و نمیکنیم

 

پ ن : فردا باز هم از صبح تا عصر شبكه عصبي داريم. درسش همچين كمي تا قسمتي نچسب است اما ما يك كاريش ميكنيم تا بچسبه.آقاي دكتر هم ميخواد فردا عمل زشت و ناپسند كوئيز گيري را به جا بياره و من يكي كه ترجيح ميدم بگيرم بخوابم.

 

پارتی انار

دوشنبه هشتم آبان 1385، ساعت: 0:4

 

سلام به همه دوستهای گلم  چه دور و چه نزدیک

۱- امشب مراسم باشکوه پارتی انار برگزار شد. مکان طبق معمول اتاق ما بود و مدعوین هم من و صدیقه بودیم.دعوت شدگان یازده نفر از بچه های ۸۲ و سه نفر از بچه های ۸۳ ( به اجبار  ) بودن. خيلي خيلي خوش گذشت و جای اون هایی که نبودن خیلی خالی بود ( مخصوصا قابل توجه رویا ). کلی حرف هاو تعریف های خنده دار کردیم و یک عالمه هم خندیدیم.( همین جا از همه حلالیت میطلبم!!  )

البته غير از اون کارهای مفید زیاد ديگه اي هم کردیم و بحث های مفصل استراتژیک را هم انجام دادیم که فعلا در مرحله تصمیم گیری و انتخاب است.

یک زمزمه هایی هم مبنی بر این که هر دیدی یک بازدیدی داره آخر پارتی به گوشمون خورد اما ما که باور نکردیم شما را نمیدونم

۲- امروز بالاخره ارائه اقتصاد مهندسی را دادم .خوب البته یک ارائه کاملا ام پي ۳ و فشرده ( يك وقت خداي نكرده فكر نكنيد چون استاد خيلي وسط ارائه صحبت كردن وقت به من نرسيد ها نه! اصلا ) در كل خوب بود . البته اگه اون خنده وسطش را فاكتور بگيري( از بس اين بچه برقي ها اذيت كردن ) البته اونم خوب بود ها در مجموع رضايت بخش بود ( دست استاد صنيعي درد نكنه )

۳- راستي در پي رفتن نابهنگام استاد روشنايي آز الكترونيك با مهندس پيروز ( ف ..  سابق ) برگزار شد و ما خدا را شكر كرديم كه كس ديگه اي استاد نشد

پ ن : راستي اون موضوع سه هفته يك بار ميريم اردو چي شد؟؟؟

پ ن ۲ : امروز اولین تریای امسال را هم رفتیم و زیر بارون یک نسکافه خوشمزه خوردیم

 

تذکر : یک وبلاگ خوب هست که لینکش هم تو وبلاگم هست به اسم بهشت مال دوست عزیزم رهگذر نازنین است. بخونین و لذت ببرید که کلی تغییرات کرده و حرف های جالبی میزنه.

 

بچه ها کسی میتونه لینک داونلود آهنگ " گل ارکیده " را به من بده؟ اگه خودش را هم بده که دیگه خیلی لطف کرده.

فرار مغزها!

یکشنبه هفتم آبان 1385، ساعت: 14:22
 

سلام.

به سلامتی یا به ناسلامتی ( دقیقا نمیدونم کدومش) استاد روشنایی ( از آوردن اسم واقعی معذورم ) هم از دانشگاه ما رفتن و برگ زرین دیگه ای به افتخارات دانشگاه و مدیریت اون اضافه شد.

حرف تو این زمینه زیاد است اما نه مجال گفتن هست نه حرف های شیرینی است که بگم.

 

بچه ها هیچ وقت یادتون نره که غیبت .... بده

انشالله هر جا که هستن موفق باشند. ( خداوکیلی خدا کلی دوستش داشته که از این جا رفت )

فکرش را کردی؟

شنبه ششم آبان 1385، ساعت: 13:36

 

سلام.

 

تا حالا فكرش را كردي بار و بنديلت را جمع كني و بري جزاير لانگرهاوس زندگي كني؟!

 

 

دچار

جمعه پنجم آبان 1385، ساعت: 13:31

 

دچار شدم.

 حالا ميفهمم كه وقتي ميگفتي دچارش شدم يعني چه. ميدوني حالا ميفهمم كه تا خودت درگير اين حس نشي هيچ وقت نميفهمي يعني چه. ميشي عين يك پاندول ساعت كه وقتي اين جايي دلت برا اون جا و آدم هاش تنگ است و وقتي اون جايي دلت براي اين جا و آدم هاش تنگ ميشه.

بهم نخند! تقصير من نبود. نميدونم شايد هم بود؟ نميدونم؟ شايد خودم بايد جلوي خودم را ميگرفتم، اما من نكردم. لذت بودن و با هم بودن را به جون خريدم و از فكر جدايي فرار كردم وچشمم را به نزديك شدنش بستم. اما حالا ديگه اينقدر اين جدايي نزديك است كه دهن كجي هاي مداومش را نميتونم نبينم.

دچار شدم. اما تو هم نگفتي آخرش اين ميشه. فقط گفتي غصه نخور عادت ميكني. عادت!! اين كلمه سحرآميز چه خوب من را خام كرد .به مني كه اون موقع همه زندگيم اين جا بود، همه وجودم اين جا را طلب ميكرد.اما بهم گفتن صبر كن عادت ميكني. و من صبر كردم و نه تنها عادت كردم كه بدجوري هم دچارش شدم اما كسي به من اين طرف سكه را نشون نداد. آخه حالا اين لعنتي آروم نميشه

.حالا، تويي كه اون موقع بهم خنديدي و گفتي ، غصه نخور عادت ميكني باز هم بهم ميخندي و ميگي غصه نخور عادت ميكني و من ميدونم كه آره عادت ميكنم اما خيلي سخت. ميدوني وقتي بدوني با هم بودن شيرينت با همه كسايي كه دوستشون داري  داره به آخر ميرسه اون وقت با هم بودن هم با همه خوشي ، يك غمي را تو خودش داره ، يك غم تلخ.

به من نخند ؛ اين ها دلبستگي هاي كودكانه نيست اين ها يك زندگي با هم بودن است. اما چه كنيم كه جدايي جبر زمانه است و اين سخت ترين جبر است...

دوست های همکلاسیم دوست های خوبی برا بودن...

 

99

چهارشنبه سوم آبان 1385، ساعت: 17:52

 

سلام.

 

همون طور كه از عنوان اين پست ميشه فهميد اين پست 99 ام است كه تو اين وبلاگ مينويسم. ماه ها را كه بشمرم ،  ميبينم كه 6 ماه است كه دارم وبلاگ مينويسم . خوب زود گذشت . هنوز اون شب اول را يادم است . همه چيز آسون شروع شد و كم كم برام دلنشين تر و قشنگ تر شد.

 

اين بار نميخوام از خاطراتم با اين وبلاگ بگم كه خيلي هم زياد است ( ميزارم براي يك فرصت بهتر مثلا جشن تولد يك سالگيش! البته اگه به اون جا ها رسيد ) فقط چون رسيدم به پست مطلب شماره 99 اين حرف ها را زدم.

 

خوب من يك فكري به ذهنم رسيد اونم اين كه از شماهايي كه اين جا را ميخونين بخوام تا پست 100 را بنويسين. البته اگه دوست داشته باشين و قابل بدونين. هيچ اصراري هم نميكنم ، فقط گفتم اگه خواستين، منم خوشحال ميشم. مهم هم نيست كه راجع به چي باشه. البته اگه هم نخواستين كه هيچي ، مثل قبل بايد نوشته هاي من را تحمل كنيد.

 به هر حال من تا جمعه صبر ميكنم اگه خواستين ميتونين بهم ميل بزنين و اگه هم ميخواين ناشناس بمونيد ميتونين بزاريد تو قسمت نظرات تا من بزارم تو وبلاگ.

 

البته من قبلا هم گفتم كه هميشه از اين كار استقبال ميكنم ، آخه ناسلامتي اين جا " خاطرات من و تو و او " است نه خاطرات من تنها!!! پس هميشه از اين كار استقبال ميكنم.

 

در ضمن خوشحال ميشم كه نظراتتون را راجع به اين 99 تا نوشته و كلا خود وبلاگ بدونم. پس منتظر نظرات ، پيشنهادات و صد البته انتقادات شما هستم.

 

با تشكر

فائزه

 

يك شب كه هزار شب نميشه !

چهارشنبه سوم آبان 1385، ساعت: 0:29

 

تا حالا چند بار به اتكاي اين جمله كارهايي را كرديم كه نبايد ميكرديم و با اون چه كه بايد انجام ميداديم يا بهش اعتقاد داشتيم فرق ميكرده؟ واقعا يك شب  هزار شب نميشه ؟؟  

 

...

...

 

 سخت نگیر  آخه يك شب كه هزار شب نميشه!!!

 

 

عیدتون مبارک!

دوشنبه یکم آبان 1385، ساعت: 20:30
 

سلام به همه دوست های عزیزم. 

عیدتون مبارک

عیدی ما یادتون نره.

حرف برای گفتن زیاده اما فعلا همین تبریک داغ تنوری را داشته باشین که همین حالا از تنور تلویزیون در اومده. انشالله حرف های اصلی باشه برا بعد