انتظار براي رسيدن شب يلدا ، برنامه ريزي براي يك با هم بودن ديگه ، تلاش دسته جمعي بچه ها و به خصوص بچه هاي انجمن و چهره هاي فعال ، سه شنبه ساعت 7:15 دم درب خوابگاه ، دير كرد مثل هميشه آقايون ، شيطوني هاي توي اتوبوس ، گذاشتن پا توي چاله پر از گل ، خانه هنرمندان ، آتيش وسط حياط و حوض آب و صفاي با هم بودن ، استقبال و خنده هاي محبت آميز ، بچه هاي شيطون و بامزه 85 ، كيك دوباره و ندا ، گيتار و آواز و خوندن ، چايي و كيك و كرانچي و سيب و موز و تخمه و چيپس و ساندويچ و نوشابه ، عكس و فيلم و ژست و خنده ، پانتوميم واستعدادهاي نهفته، فال حافظ وعشق لحظه هاي ناب ، كمك براي جمع كردن صندلي ها ، گشتن تو گوشه و كنار خونه ، عكس دسته جمعي تو زيرزمين ، خنده هاي زيرزيركي و شيطوني هاي يواشكي ، عصبانيت رئيس ، دفتر يارگاري ، 82 اي ها دست 82 اي ها رقص! ، شناخت بيشتر خيلي از بچه ها ، محبت هاي پنهان و آشكار ، نگاه هاي غمگين و شاد و ...
و همراه تك تك اين لحظات و پشت تمام خنده هاي من و چهره شادم غم آخرين بودن ، لحظه اي من را رها نكرد و با بي رحمي هر لحظه كه بيشتر عاشقتون شدم اون هم بيشتر و بيشتر خودنمايي كرد و آسمون چشم هام را باروني كرد.
شايد اگه اينقدر خوب نبودين اين همه سخت نبود.....
عمرتون صد شب يلدا دلتون قد يك دريا توي اين شب هاي سرما يادتون هميشه با ما
يلداتون مبارك.
پ ن : خوب گفتم تو این بلند ترین شب سال هم یک چیزی یادگاری بنویسم.خدا را چه دیدی شاید یلدای بعدی را ندیدم.
راستی چه کردید با این بلند ترین شب زندگیتون؟ نکنه بلند ترین خوابتون را کردین؟![]()
البته بلند ترین شب زندگی از لحاظ زمان فیزیکی!وگرنه که چه شب هایی که انگار هیچ وقت صبح نمیشه...
پ ن ۲ : تصادف کردم.
پ ن ۳ : امروز سر کلاس آز الکترونیک مهندس پیروز یک خوشحالی فوق العاده بهمون اهدا کردن و گفتن امتحان نمیگیرن .دیگه ما چقدر بالا و پایین پریدیم بماند اما خیلی خوشحال شدیم.( دلتون سوخت
)
پ ن ۴ : امروز بعد از کلاس شبکه محبوبه به مناسبت ازدواجش شیرینی داد![]()
.همسرش هم اومده بود .کلی خوش گذشت.مبارکشون باشه انشالله.خوشبخت بشن. ( اینم یکی دیگه ... ).
پ ن ۵ : رهگذر عزیزم هم بالاخره رفت.جای خالی بهشتت همیشه هست.امیدوارم زودتر با یک بغل حرف های تازه و یک دنیای جدید برگردی.دوستت دارم و خواهم داشت. ( اما یادت باشه خداحافظی نکردی ها. رسمش نبود... )
پ ن ۶ : فردا ارائه شبکه دارم.![]()
باورت میشه من الان سر کلاس آز سیستم عامل هستم و استاد استرس داره ازمون امتحان میگیره![]()
. لحظات هیجان انگیزی است.
الان تموم شد.اوههههههههههه![]()
![]()
سلام
1- یکی از بدترین اتفاق هایی که به نظر من میتونه برای هر کسی اتفاق بیفته پیش اومدن یک سوء تفاهم در مورد اون برای کس دیگه ای است که با اون ارتباط داشته باشه.حالا اگه نفر دوم این ناراحتی را عنوان نکنه این سوء تفاهم میتونه به یک کدورت طولانی مدت و بدتر از اون یک بغض درونی تبدیل بشه اما اگه نفر دوم راحت بياد و حرفش را بزنه (چيزي كه بين ماها كمتر پيش مياد
) اون وقت اون ناراحتي به راحتي برطرف ميشه و دوباره دل ها به هم مهربون ميشه. و اين اتفاقي بود كه همين امروز براي من افتاد.يكي از دوست هاي خيلي عزيزم از خوندن يك مطلبي تو وبلاگ من دچار يك سوء تفاهم بزرگ شده بود اما اومد بهم گفت و من براش توضيح دادم كه اصلا برداشتش درست نبوده اونم راحت قبول كرد و خيالش راحت شد و سوءتفاهمي كه ممكن بود منجر به يك خاطره تلخ بشه راحت تر از اوني كه فكرش را بكني برطرف شد .حتي مطرح شدن اين اشتباه و حرف هايي كه ما زديم به نظرم باعث ميشه دوستيمون از قبل هم بهتر و شيرين تر بشه.ازت ممنونم.![]()
2- امروز مراسم شبه ويدئو كنفرانس (ارتباط از طريق مسنجر!) با دكتر ابراهيمي برگزار شد كه ايشون از استراليا براي ما حرف زدن.خوب امكانات كه خيلي بد بود و صدا هم مرتب قطع و وصل ميشد اما خوب ما اينقدر بچه هاي بسازي هستيم كه با همه چيز بسازيم تا علم را بياموزيم
. البته اين مراسم يك سري نكات بامزه اي هم داشت :
الف ) استاد اعظم اول كار كه هنوز استاد شبكه داشت براي برقراري ارتباط تلاش ميكرد براي اين كه بچه ها حوصلشون سر نره گفت كسي شيرين كاري بلد نيست؟!!!!!!![]()
خوب ما هم چون ايشون بودن و تو اين زمينه ها حق استادي به گردنمون دارن به خودمون حق نداديم بلند بشيم...![]()
![]()
ب ) رئیس دانشکدمون بعد از 5 سال ارتباط ايميلي با دكتر ابراهيمي امروز اومدن با خود دكتر حرف هم زدن و كلي براي خودشون ذوق كردن و ما هم به همچنين (خدايي خيلي خنده دار بود خوب!)![]()
3- امشب مراسم جشن شب يلدا داريم.خوب فعلا كه اميدوارم خوش بگذره .
الانم ميخوام برم ارائه استاد استرس و استاد شبكه كه به مناسبت هفته پژوهش برگزار ميشه! استاد استرس به خاطر داشتن استرس ، كلاس آز را هم تعطيل كرد تا براي ارائه آماده بشه.![]()
واقعا فاجعه است كه چيزي كه ما را از اومدن هفته پژوهش خوشحال ميكنه تعطيل شدن كلاس ها است! عجب ارتباط خوبي است بين پژوهش و تعطيلي كلاس و شادي ما...![]()
پ ن : خدایا صبری عظیم و قدرت تحمل بالایی عطا کن تا تحمل بعضی کارها و آدم ها برام آسون تر بشه.
پ ن ۲ : خوب بچه ها گفتن اصفهان وبلاگم فیلتر شده و میزنه " مشترک گرامی دسترسی ... ". خوب چی بگم ؟یعنی چی تو وبلاگم بوده که فیلتر شده؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن ۳ : مراسم شب یلدا هم به خوبی و خوشی و با شادی فراوان برگزار شد![]()
. انشالله هر وقت تونستم میام مینویسم ( الان حسش نیست
) .
امروزم دارم میرم خونه تا شب یلدای واقعی را خونه باشم.امیدوارم به همتون خوش بگذره و هر آرزویی کردین بهش برسین.برای منم دعا کنین![]()
![]()
![]()
سلام.![]()
1- تا حالا برات پيش اومده كه با يك نفردر حد سلام عليك آشنا باشي و دورادور يك سلامي به هم بكنيد اما شخصيت واقعي اون را نشناسي يا اصلا نخواي بشناسي ؛ اما يكهو تو موقعيتي قرار بگيري كه به اون نزديك بشي و پي به شخصيت اون ببري و بفهمي كه چه آدم جالب و دوست داشتني است؟
خوب من خيلي وقت ها برام پيش اومده كه تو همچين موقعيتي قرار بگيرم و بيشتر از همه اين ترم تو خوابگاه اين اتفاق برام افتاده كه باعث شده با خيلي ها از نزديك آشنا بشم و دنياهاي شيرين و لذت بخش درون اون ها را بشناسم و اين به نظر من يك شانس خيلي بزرگ است.
(اميدوارم اون ها هم همچين احساسي داشته باشند.
)
البته اين قضيه روي ديگه اي هم داره و اونم اينه كه با شخصيتي آشنا بشي كه اصلا آدم جالبي نيست و اون موقع است كه بدجوري دچار زحمت ميشي!![]()
![]()
2- ميان ترم شبكه عصبي را هم دادم. بله؟؟ چطور دادم؟؟ هان!!! آخه بعد اين همه سال نفهميدي اين را نبايد بپرسي! ![]()
(فقط خواستم از فاطمه تشكر كنم كه خيلي بابت آموزش شبكه عصبي من براي اين درس كمكم كرد.حالا اين كه خروجي به مقدار مطلوب چقدر شبيه باشه بماند!
فاطمه جون ممنونم.![]()
)
3- اين هفته هم اومدم خونه.خوب من هر هفته نيت 2 هفته ميكنم! و كلي هم براي 2 هفته از همه خداحافظي ميكنم اما وسط هقته اول كه ميشه يك مناسبتي پيش مياد كه ديگه مجبور ميشم بيام خونه!! منم كه پايه خونه ام.![]()
راستي اين بار بعد از مدت ها تو اتوبوس يك فيلم غير تكراري برامون گذاشت كه البته چندان جالب هم نبود. اين فيلم هاي بين راهي اتوبوس ها هم معضلي شدن به خدا
. 99% موارد كه تكراري هستن و براي بار 5-4 بايد ببيني و يا از اون فيلم هاي بيخود و اعصاب خورد كن هستند. همون بهتر كه بگيري بخوابي ( البته اگه خوابت ببره ، اگه هم مثل من باشي تو مسير خوابت نميبره اون وقت 10 دقيقه قبل از رسيدن به مقصد اون قدر خوابت ميگيره كه حد نداره!
)
4- اين چند روز بچه ها رفتن براي مسابقات
ACM (برنامه نويسي) دانشگاه شريف.(اميدوارم موفق باشند) يادش به خير پارسال من هم بودم (البته در نقش coach5- داشتم مطالب برد انجمن را ميخوندم رسيدم به مطلبي كه توي اون با همه ورودي هاي كامپيوتر حرف زده بود. به ماها كه رسيده بود گفته بود " آهاي 82 اي ها ، شما كه سال آخريد..." ديدم چه زود رسيديم به آخرين سال. اونم آخرين سالي كه به سرعت وحشتناكي داره زود ميگذره.![]()
حواسمون را جمع كنيم تا تو اين اخرين سال و آخرين لحظات كارهايي را بكنيم كه بايد بكنيم تا بعد ها حسرت اون را نخوريم و خودمون را سرزنش نكنيم.بدونيم كه غفلت موجب پشيماني است! و اين دوران ديگه هيچ وقت برنميگرده.![]()
و اما حرف آخر : بزرگي ميگفت همه چيز را نميشه با تفكر درك كرد ، بعضي چيزها را بايد تجربه كرد تا فهميد.
پس معطل چي هستي؟ تجربه كن تا زندگي كني...
پ ن : ای-سی-ام !
پ ن ۲ : امروز سر کلاس آز الکترونیک هر چی از دستمون براومد خراب کاری کردیم و سوالهایی از استاد پرسیدیم که خودمون از جوابش خندمون گرفت![]()
![]()
پ ن ۳ : این را ببینین![]()
پ ن ۴ : به مناسبت هفته پژوهش از پژوهشگران و غیر پژوهشگران (از دسته شاگرد اول ها
) تجلیل شد.از اون جایی که همکلاسی هم به عنوان شاگرد اول دانشکده مهندسی جزء منتخبین بود ما رفتیم آمفی تئاتر تا همه فراهم کنندگان این فرصت طلایی راببینند
. (به قول یکی اگه ما نبودیم و کارها را رو به راه نمیکردیم که از این خبر ها نبود.![]()
)
اما جدا از این حرف ها خوب بالاخره برای کامپیوتری ها فرصت خوبی بود تا خودی نشون بدن.از همکلاسی و بقیه دوستان! متشکرم.![]()
البته ذکر این نکته ضروری است که من هم به عنوان بهترین وبلاگ نویس دانشجو انتخاب شدم که به علت خاکی بودن من جایزه را دور از چشم بقیه بهم دادن.![]()
پ ن ۵ : ۳ روز مدام داره بارون و برف میاد. از جهتی خوب است و از جهتی بد.
![]()
خدایا چی میشد اگه میزاشتی فقط یک نیگاه کوچولو به صفحه تقدیر زندگیمون بندازیم ؟
اون وقت مینشستیم یک دل سیر با همدیگه حرف میزدیم!
پ ن : به مناسبت روز دانشجو سر کلاس بهمون شکلات دادن ![]()
.سوء تفاهم نشه انجمن علمی داد نه دانشگاه! استاد شبکه هم یک قسمتی را درس نداد و گفت خودتون بخونین اونم به خاطر روز دانشجو!!!![]()
![]()
![]()
پ ن ۲ : خوب امروز استاد استرس چیزهایی گفت که اصلا نتایجی که از حرف هاش بر میومد قشنگ نبود.حدس هایی که از اون بوی دورویی بر میومد.امیدوارم که اشتباه فکر کرده باشیم.![]()
![]()
پ ن ۳ : یک مطلب طنز.
پ ن ۴ : فردا امتحان شبکه عصبی دارم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب فکر میکردم اگه دم در سایت مثل این جاده های شمال یکی یک آینه بزرگ میزاشتن تا اون پشت را ببینی خیلی خوب بود.این کار چند تا فایده داشت :
۱- همه میتونستن راحت ...
۲- خوب نیاز نبود یک جا آینه ...
۳- هروقت استاد استرس میخواستن برن کلاس ایشون را از تو سایت میدیدی و دیگه لازم نبود ...
۴- شایدم این کار باعث میشد وقتی میخوای از سایت بیای بیرون یا بری داخل سایت بفهمی کی داره در جهت مخالف میاد و برخورد! پیش نیاد.
پ ن : خوب اومدم اصفهان.از اون جايي كه موقع رفتن دوستهاي گلم مخصوصا مليحه و رويا داشتن آرزو ميكردن كه ماشين بهم نرسه و دست از پا دراز تر برگردم
، بر خودم واجب ديدم بيام بگم همون موقع كه از تاكسي پياده شديم و رسيديم اتوبوس ايستاده بود و سوار شديم!![]()
خلاصه كه شماها ايمانتون ضعيفه، آخه كي ميخواين به من ايمان بيارين!!![]()
يادتون باشه خدا با ماست (حالا كه اين قدر دعاهاتون برعكس ميگيره يك چيزي ميخوام دعا كنين بهش نرسم! ميدونين كه...)
پ ن 2 : امروز روز دانشجو است.خوب مبارك باشه.روز دانشجو را به همه شما دانشجوهاي عزيز تبريك ميگم (دانشجو به معناي عام كه هر دانش جوينده اي را شامل ميشه).خوب امسال شايد آخرين سالي باشه كه كسي اين روز را به من تبريك گفت.نميدونم چرا اما دلم گرفت...
به هر حال دوست هاي خوبم مباركتون باشه.![]()
سلام.
خوب این چند روز تو دانشگاه جشنواره بین المللی فیلم دانشجویی بود.امروز رفته بودم درس بخونم ![]()
![]()
(خوب مگه به من نیومده درس بخونم؟؟؟
) اما خوب چه میشه کرد .دیدم فیلم پخش میکنند منم گفتم برم ببینم.این بود که درس و مشق را بیخیال شدم و رفتم فیلم ببینم.
اما چشمتون روز بد نبینه( و همچنین فیلم بد) .خوب من همیشه میدونم این فیلم های جشنواره ای خیلی یک جوری اند اما بازم رفتم و بازم بهم ثابت شد که این فیلم های جشنواره ای اونم از نوع دانشجویی به ویژه که موضوع هاش تقریبا تکراری هم بود خیلی یک جوری اند .حالا یا مشکل از من است ( زبونتون را گاز بگیرید
) یا این که این فیلم ها یک چیزیشون است.![]()
![]()
![]()
خلاصه که نتیجه اخلاقی بحث این بود که اگه میخواین درس نخونین و از زیر درس در برین لااقل با اعصاب خودتون بازی نکنید.
![]()
سلام به همه دوستای گلم.![]()
![]()
![]()
خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟ خوش ميگذره؟ خوب من اومدم تا دومين قسمت از سفرنامه اصفهان را بنويسم تا يادگاري بمونه.![]()
شب اول را كه براتون گفتم فقط اين ازش ميمونه كه بچه ها رفته بودن سي و سه پل و پل خواجو و شام را هم بيرون حورده بودن.
فردا صبح ساعت 7 بود كه همه گي دم شير سنگي هاي پايين كوه صفه جمع شديم و صعود خودمون را به سمت قله شروع كرديم.البته عده زيادي هم موقعي كه ما داشتيم ميرفتيم بالا داشتن برميگشتن و ما فهميديم كه همچين يك كمي دير اومديم! ![]()
زفتيم بالا و بين راه هم كلي با هم گپ زديم و سر به سر هم گذاشتيم
.تقريبا تا وسط هاي كوه بالا رفتيم و اون جا بود كه عده اي از دوستان مشتاق رفتن تا قله را فتح كنن و عده اي هم راه برگشت را پيش گرفتن (حالا من كجا بودم بماند!!) . پايين هم باغ وحش بود كه كلي شير و خرس خوشگل داشت كه ما براشون ذوق كرديم.وقتي همه بچه ها جمع شدن بساط صبحانه را پهن كرديم و حليم شير و عدسي خورديم كه خيلي هم خوشمزه بودو بچه هاي غير اصفهاني هم كه تا حالا نخورده بودن استقبال كردن.![]()
بعد از كوه و صبحانه رفتيم ناژنون و بين راه هم البته كه آقايون راننده كلي ما را از رانندگي خوبشون بهره مند كردن!
رسيديم ناژنون و اون جا دم يك قهوه خونه پياده شديم اما دم قهوه خونه زده بود از پذيرايي از افراد زير 18 سال و معتادين معذوريم.خوب ما خانم ها كه زير 18 بوديم آقايون هم ... پس مجبور شديم برگرديم.![]()
![]()
![]()
رفتيم باغ پرندگان كه انصافا خيلي هم قشنگ بود و كلي پرنده هاي ناز و بامزه داشت كه ما هي ذوق اون ها را كرديم. پرنده هايي ديديم كه تو عمرمون هم نديده بوديم.
براي ناهار رفتيم ميدان نقش جهان كه يك سفره خونه سنتي داشت كه جاي خيلي با صفا و دلنشيني بود كه به سبك معماري قديم اصفهان ساخته شده بود . متاسفانه بريون نداشت براي همين بچه ها نتونستن بريون بخورن و غذاهاي ديگه را سفارش دادن (كوفته هم خورديم.مرسي!![]()
)
بعد از خوردن ناهار رفتيم يك كم تو ميدون قدم زديم و مسجد امام را هم ديديم كه بچه ها خيلي دوست داشتن.اين جا بود كه دو نفر جديد هم به گروه اضافه شدن!![]()
تقريبا داشت غروب ميشد كه گروه براي خوردن عصرانه راهي هتل كوثر شديم.وارد هتل كه شديم توي كافي شاپ هتل ميز ها همه دو نفره بود!
و نميشد اون وسط ميزها را به هم چسبوند براي همين رفتيم كافي شاپ سنتي كه تو حياط داشت اما اون جا هم فهميديم كه چايي را يا با غذا ميدن يا با آش رشته !! كه خوب اوني نبود كه ما ميخواستيم.براي همين بار و بنديلمون را جمع كرديم و رفتيم بيرون ...![]()
![]()
چون هيچ جوري نميشد ما عصرانه نخوريم پس رفتيم هتل سوئيت و اون جا بالاخره تونستيم يك چيزي بخوريم
.هر چند اين كافي شاپ هم ماجرايي داشت اونم اين بود كه خيلي از بچه ها اول بستني ميخواستن كه نداشت براي همين نسكافه سفارش دادن و من شير كاكائو گرفتم. وقتي آوردن مال من يك ليوان خيلي بزرگ بود كه خيلي هم خوشمزه بود و مال بچه ها يكي يك فنجون كوچولو كه تازه از اين نسكافه آماده ها كه بسته بندي!!! ديگه قيافه دوستان را خودتون تصور كنين.![]()
بعد از كافي شاپ بچه ها داشتن براي قسمت بعدي ماجرا تصميم ميگرفتن كه همانا شام و محل اون بود ( كل اردو به خوردن و تصميم گيري براي اون گذشت![]()
) اما چون بچه ها سير بودن تصميم گرفتيم يك چرخي تو شهر بزنيم تا بچه ها صفا كنن! براي همين يك يك ساعتي هم خيابون هاي اصفهان را گشتيم كه كلي هم صفا داشت ( همين جا بگم كه اگه موبايل نبود كلا ما بيچاره بوديم چون همش همديگه را گم ميكرديم و ديگه معلوم نبود كه تكليف چي بود) بعد از گز كردن خيابون ها با ماشين رفتيم شام بخوريم! پيتزا آنجل را كه خاطراتي از كودكي همكلاسي را تو خودش داشت انتخاب كرديم ، هر چند اون خاطرات كه ماشالله بزرگ هم شده بود خودش درگير كلي خاطره ديگه بود!!!! اميدوارم خاطرات آيندتون بهتر باشه...![]()
پيتزا فروشي را ريختيم به هم و ميز و صندلي ها را آورديم كنار هم نشستيم يك شام خوشمزه خورديم كه حسابي چسبيد.بعد از شام هم قسمت غم انگيز ماجرا كه همانا تصفيه حساب بود شروع شد كه آه از نهادمون در آورد. ديگه ساعت 11 بود كه رفتيم خونه و جمعه را اين طوري سپري كرديم.
شب مليحه اومد خونه ما براي همين تصميم گرفتيم شنبه صبح دوتايي بريم بيرون آخه براي شنبه برنامه دسته جمعي نداشتيم.ساعت 9 بود كه رفتيم ميدان نقش جهان و عمارت عالي قاپو را ديديم و بعد از اون هم از چهلستون بازديد كرديم.خوب خيلي خيلي قشنگ بود.من خودمم با اين كه بچه اصفهانم دفعه اول بود ميرفتم و براي همين كلي ذوق كردم.واقعا اين دو تا عمارت حيرت انگيز بود.البته چون سقف هاش يك 20 متري بالا تر از زمين بود گردن من و مليحه رو به سقف ها خشكيد!!![]()
بعد از اين بازديد تاريخي رفتيم چهارباغ كمي قدم زديم و بعد هم رفتيم سي و سه پل تا از زاينده رود خداحافظي كنيم.چقدر هم كه رودخونه قشنگ شده بود و همين دل كندن را سخت تر ميكرد.
بعد از اون هم به جبران روز قبل با مليحه رفتيم بريون خورديم
كه جاي همتون خالي خيلي خوب و خوش مزه بود. بعد هم كه ديگه رفتيم خونه و با مامان و بابا خداحافظي كردم (اين بار اصلا نتونستم درست و حسابي مامان و بابا را ببينم
).
و در آخرين قسمت ماجرا هم اومديم ترمينال و با اتوبوس ساعت 2 اومديم كاشان.
خوب يك چيزهايي را بايد بگم اونم اين كه اين دو روز به بعضي ها خيلي زحمت داديم.همه دوستاني كه لطف كردن و ما را با ماشين اين طرف و اون طرف بردن كلي ما را شرمنده كردن.بچه هايي كه براي جمع و جور كردن كارها زحمت كشيدن هم ازشون ممنونم.![]()
اميدوارم كه به بچه هاي غير اصفهاني حسابي خوش گذشته باشه و خاطره شيريني از اصفهان و اصفهاني ها تو ذهنشون مونده باشه.به من كه به شخصه خيلي خيلي خوش گذشت.ببينم حالا ميتونين راجع به اصفهان و اصفهاني ها نظر بدين؟![]()
جاي خيلي ها هم خالي بود كه اگه قسمت شد اردوهاي بعدي با هم ميريم.![]()
![]()
خوب فكر كنم خاطره طولاني شد!
شاد باشيد و ماندگار.![]()
![]()
سلام.![]()
خوب این اولین قسمت از سفرنامه اصفهان است.انشالله قسمت های بعدی به تدریج همین جا اضافه میشه.
۱- خوب ما ساعت ۴:۱۵ بود که اومدیم سمت اصفهان و نکته جالب سفر این بود که استاد استرس هم تو اتوبوس بود اونم ردیف پشت سر ما!!!![]()
برای همین ما هم برای این که خدای نکرده استاد یک وقت از سر و صدای ما عصبانی نشه و از پنجره پرتمون نکنه بیرون
تا جایی که تونستیم بچه های خوبی بودیم . البته نمیگم که ساکت بودیم چون نمیشد اما تا حد امکان آروم پچ پچ کردیم.
تازه پفکم به استاد تعارف کردیم! ![]()
![]()
تقریبا ۶:۳۰ بود که رسیدیم اصفهان و اون جا سید ( مدیریت سابق!) اومده بودن استقبال اما به قول مهناز هر چی نگاه کردیم حلقه های گل و پلاکارد تو ترمینال ندیدیم
.از استاد هم خداحافظی کردیم
.
برای انجام عملیات اسکان و نماز بچه ها رفتن خونه امینه و من هم اومدم خونه تا فردا صبح برای کوه به بچه ها ملحق بشم.قرار بود که بچه ها برن کنار رودخونه و شام را بیرون بخورن و الان که ساعت ۱۱ شب است احتمالا رفتن و البته حتما قندیل بستن چون هوا فوق العاده سرد است![]()
.به هر حال امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه.
این بود شرح سفر تا الان. ادامه ماجرا بعدا.
![]()
سلام به دوستهای خوبم.![]()
![]()
خوب در راستای این که ما نفسمون تو این دانشگاه به اردو بسته است و الان چند وقتی است که اردوی خونمون اومده پایین!!!![]()
برا همین بر و بچز تصمیم گرفتن که اردو بریم اصفهان و شهر مثل دسته گل ما را بریزن گل هم![]()
![]()
خوب من هم میرم باهاشون تا مواظب باشم خیلی خراب کاری نکنند
.
فردا انشالله در یک هیئت ۱۰ نفره ساعت ۴ عصر و بعد از کلاس شیرین و قند و نبات شبکه عصبی میریم خونه-اردو
تا با یک تیر دو نشون بزنیم.(خواستین بیاین بدرقه تشریف بیارین![]()
) و البته اصلا قرار نیست اتوبوس را بریزیم به هم و تو اتوبوس شیطونی کنیم![]()
( از این آدمک هاکه دماغش دراز شده![]()
) بعد از رسیدن هم هیئت تک نفره استقبال که رفته اصفهان تا مدیریت های لازم را بکنه از ما استقبال میکنه ![]()
![]()
![]()
.
خوب برنامه سفر را که مدیر ریخته بود این بود که ما عصر پنج شنبه بریم اسکان بگیریم و بخوابیم خونمون![]()
![]()
اما خوب آخه شما عصر پنج شنبه تو اصفهان میرین خونتون اسکان بگیرین؟؟؟؟
پس ما انشالله میریم زاینده رود بینی! و از آب و هوای عالی زاینده رودی اصفهان استفاده میکنیم و شام هم یک غذای مختصری هم میخوریم و بعد میریم لالا میکنیم
.صبح جمعه هم امید به خدا میریم حلیم خوری در دامنه کوه صفه (امیدوارم دقت کنین که دامنه نه قله!![]()
) و دعا ندبه هم میخونیم. بعد از اون نمیدونم کجا میریم تا ظهر که ناهار بخوریم که احتمالا بریون باشه
و بعد از ظهر هم میدان نقش جهان و ابنیه تاریخی و سوغاتی و شب هم ناژوان و از این جور جاها.شنبه صبح را هم نمیدونم.ساعت ۲ هم برمیگردیم تا بریم کلاس میکرو لعنتی![]()
![]()
![]()
.
البته این برنامه را داریم اما این که چقدر رو برنامه پیش بره نمیدونم.قسمت های خونه هم که بین این ها است![]()
.
امیدوارم این سفر هم به خیر و خوشی تموم بشه و به همه هم خوش بگذره.
انشالله بعدا میام خاطرات این اردوی ۲ روزه را مینویسم. شما هم تعریف کنین تا حسابی کیف کنیم.
![]()
سلام.
امروز یک عکس دارم که براتون میزارم.دوست دارم نظراتتون را راجع به این عکس بدونم.

پ ن : خوب از اون جایی که دوستان از عکس بالا غصشون گرفته گفتم این را ببینین.![]()
حالا خوب شد؟![]()
پ ن ۲: یک لینک جالب فارسی
![]()
سلام.
تا حالا شده با یک بچه کوچولو ۵-۴ ساله هم کلام بشین؟ خوب معمولا بچه ها تو این سن همه چیز را تو دنیا با دنیای کودکانه خودشون میسنجند و سعی میکنین کارهای ما بزرگترها را با دنیا و قوانین و تجربیات خودشون مقایسه کنند و معمولا نتیجه این تشبیه کودکانه چیز خیلی جالبی در میاد که کلی باعث خنده میشه و کلی دل آدم برای اون کوچولو ضعف میره.![]()
![]()
امشب داشتم گزارش کار آز فیزیک ۱ ( یا به قول رویا آز بی کلاسی!!!
) را مینوشتم که محمد (خواهر زادم) اومد کنارم و شروع کرد برای خودش نقاشی کشیدن.همین طور که داشت برا خودش بازی میکرد و نقاشی میکشید گوشه چشمی هم به دفتر من نگاه میکرد تا بتونه یک شیطنتی بکنه
که یکهو دیدم میگه این نقاشی را تو کشیدی؟ سرم را بالا آوردم و گفتم چی؟ با دستش نقاشی بالای دفترم را نشون داد و گفت این را تو کشیدی؟ دیدم داره تصویری را که برای یکی از آزمایشها کشیده بودم نشون میده گفتم آره خاله جون من این را کشیدم. یکهو آقا کوچولوی من اخم هاش را کشید تو هم و بهم گفت حتما خالتون دعوات میکنه!!! ![]()
اول که نفهمیدم چی میگه گفتم چی میگی محمد؟ یعنی چی که خالم دعوام میکنه؟ اونم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت خوب تو آخه برا چی نقاشی میکشی خالت اگه ببینه دعوات میکنه که به جای درس هات نقاشی کشیدی.![]()
![]()
این جا بود که فهمیدم عزیز دلم چی میگه. اون تو دنیای کودکانش استاد دانشگاه را خاله ( مربی مهد کودکش ) فرض کرده بوده و به من میگفت که حتما خالم دعوام میکنه که به جای درس رفتم پی نقاشی![]()
![]()
.
این قدر خندیدم که نگو کلی بوسش کردم و قربون صدقش رفتم
و بهش گفتم که خالم دعوام نمیکنه چون اینم جزء درسهام است اما محمد به هیچ وجه قبول نکرد که نقاشی هم میتونه جزء درس حساب بشه.![]()
اینم از ماجرای ما با این کوچولوی خوش زبون. البته محمد عزیزم من تو دانشگاه خاله ندارم یک چند تایی استاد دارم که شاید دایی و عمو باشن
اما من که همچین دایی و عمویی را دوست ندارم آخه خیلی سخت گیرن
. پس بهتر صبر کنم تا تو عزیزکم بزرگ بشی تا ببینم نظر خودت چیه.![]()
پ ن : امتحان شبکه با همه دنگ و فنگش گذرونده شد.امتحان کاملا به زبان بیگانه بود اما ما فارسی را پاس داشتیم و به زبام مادری جواب دادیم و تحت تاثیر فرهنگ غرب قرار نگرفتیم
.خوب خود امتحان ۲ نمره بود و به خاطر همین موضوع قسمت های زیادی را نخونده رها کردیم که سر امتحان خودنمایی کرد.
مطلب قابل ذکر اینه که استاد شبکه بسیار از لحاظ برخورد با دانشجو خوب رفتار میکنه و این برای ما که همچین استاد هایی نداشتیم جالب بود.
پ ن ۲: خوب رفتیم سر کلاس حل تمرین الگوریتم همکلاسی اما چون اسممون نبود حدس زدیم که حذفمون کردن پس برگشتیم ![]()
![]()
if you open the door of my heart you can hear a voice which says : pedersokhte dara beband yakh kardam
![]()
![]()
خوب اين
SMS را يكي از دوستانم در كمال محبت و البته كمي (فقط كمي) بدجنسي!دوست عزيز ممنونم.هيچ وقت فراموش نميكنم.![]()
راستي شما برا دوستاتون چي كار ميكنين؟![]()
![]()
![]()