سلام.
لیست دروس ارائه شده ترم جدید را دیدم و نکات جالبی را دیدم که برام تعجب آور بود. مهندسی نرم افزار ۲ که همه فکر میکردیم با استاد شبکه ارائه میشه ( آخه تا حالا همین طوری بوده ) با دکتر مینایی ارائه میشه.![]()
![]()
و درس نظریه که تا حالا با دکتر مینایی بود با استاد شبکه!!!!! زبان تخصصی هم با دکتر مینایی است که دیگه اینم خیلی جالب است.البته من که خیلی خیلی خوشحالم که این ترم با دکتر مینایی کلاس دارم
و البته این از لحاظ این نیست که استاد شبکه استادمون نیست چون این ترم درس شبکه و کلاس هاش را دوست داشتم.![]()
دلیلی که به نظر ما رسید که چرا استاد شبکه دیگه با ما کلاس نگرفته این بود که از اون جایی که ما ۸۲ ای ها خیلی بچه مثبت بازی برای این کلاس درآوردیم و با تاخیرهای نیم ساعته استاد ساختیم و عین ... منتظر نشستم تا استاد از رو بره و بیاد سر کلاس و از اون جایی که استاد شبکه اصلا اهل این حرف ها نیست
پس خودش دیده که دیگه نمیتونه ما را تحمل کنه و آبش با ما توی یک جوغ! نمیره .پس عطای داشتن دانشجوهای خوبی مثل ما را به لقاش بخشیده و د برو که رفتی.![]()
![]()
![]()
راستی این ترم با استاد صنیعی خبره داریم و باید بگردیم دنبای یک آدم این شکلی (
) که تو یک زمینه ای خبره باشه ( آشنا سراغ ندارین؟
) ووووووووووو البته و صد البته از محضر استاد استرس هم فیض میبریم و درس شیرین مهندسی اینترنت را میگذرونیم.
. به قول یکی از بچه ها خوب شد که ترم آخر باهاش کلاس داریم وگرنه دلمون برای کاراش تنگ میشد ![]()
و خوب یک واحد آز میکرو هم داریم
برنامه ساعت کلاس ها هم که مثل همیشه عالی و بی نقص است![]()
![]()
خوب این درس ها را باید بگیرم و البته بیاید دعا کنیم که درس های تکراری توی لیست درس های ترم دیگمون نباشه ![]()
![]()
دوستتون دارم ![]()
![]()
پ ن : خدای مهربونم ٬ چه قدرتی ٬ چه عشقی ٬ چه آرامشی توی وجود مادر گذاشتی که حتی صداش از راه دور هم همه آرامش و شادی و عشق دنیا را مهمون قلبم میکنه. عزیزترینم نمیدونی حرف زدن باهات چه لذتی را بهم میده.دوستت دارم بی اندازه...![]()
پ ن ۲ : !!!The Evolution of a Programmer ![]()
![]()
از فردا امتحانات پایان ترم ٬ ترم هفتم شروع میشه.
به امید شروعی خوب و پایانی خوش.
پ ن ۱ : اولین امتحان : شبکه عصبی
زمان شروع اعلام شده : ۹ صبح
زمان شروع واقعی : ۱۰:۳۰ صبح بعد از رسیدن سوالات فکس شده از تهران!!! و کلی اعصاب خورد شدن ما.![]()
نتیجه احتمالی : ![]()
![]()
![]()
پ ن ۲: روزهای سختی است روزهای خواندن درس شبکه های کامپیوتری.روزهای خیلی سخت. مطالبی زیاد و برای اولین بار. جمع شش نفره ما که دیگه کم آورده ( حداقل من یکی که دیگه مغزم ناجور ارور میزنه! ) خسته شدم.خدایا مددی...
پ ن ۳: شب پنج شنبه است و داریم میریم خوابگاه.فردا را داریم تا کوهی از درس های نخونده را بخونیم و شنبه صبح بیایم برای امتحان.خوابم میاد سرم درد میکنه و گیج میره!!
و اون قدر خستم که نگو.دعا کن انرژی داشته باشم و آخرش جواب خوب بگیریم ٬من و همه دوستام و بچه ها.![]()
پ ن ۴ : خوب امتحان شبکه اصلا اون چیزی نبود که انتظار داشتیم.سوالات خوب و معقولانه بود و البته اکثرا از قسمت های تدریس شده و این یعنی تمام اون قسمت های اضافی که ما خوندیم نبود
.اما راستش را بخوای حتی یک ذره هم پشیمون نیستم که چرا اون ها را خوندم و اینقدر این دو روز بهم سخت گذشت و در کل ۲۴ ساعت ۲ ساعت بیشتر نخوابیدم.خوشحالم هستم آخه دوست داشتم.
به امید موفقیت
. راجع به استاد شبکه هم ... ( آخه الان هیچی نمیشه گفت اما اون چیزی نبود که حدس میزدیم )
![]()
سلام.
۱-بعد از چند روز اومدم سایت و دارم خاطرات مينويسم.اين چند روز همش خوابگاه بودم.حتي از بلوك هم نيومدم بيرون و سر پروژه ميكرو بودم.خوب سه نفري( من و مهناز و امينه )يك پروژه داشتيم كه پياده سازي تابلوهاي روان بود.بالاخره پس از چند روز كار و تلاش طاقت فرسا ديشب كار تموم شد
.البته تموم تموم که نه اما خوب تا الان خوب است. امااااا اما يك اتفاق وحشتناكي افتاد و اونم اين كه من داشتم دنبال يك مقاومت ميگشتم كه يكهو ديدم يك جاي ديگه توي نرم افزار پروتئوس يك" ال اي دي " ديگه هم بود كه شكل مال كتاب بود.![]()
![]()
بعد الان دارم فكر ميكنم اين استاد سخت افزار كه فقط ظاهر را در نظر داره خداي نكرده فردا بهمون نگه اين اوني نيست كه من ميخواستم. اگه اين طوري بشه من رسما سكته ميكنم![]()
![]()
. تمام زمان درس خوندنم را گذاشتم روي پروژه ٬ خرواري از درس هاي نخونده اساتيد عزيز ديگه را دارم ٬ چهارشنبه امتحانام شروع ميشه و تازه استاد سخت ! هم بخواد گير الكي و بيسوادي بده ديگه قاطي ميكنم.![]()
![]()
. حالا دعا كنين فردا تحويل پروژمون به خوبي و خوشي انجام بشه.كه تازه بعدش ميرسيم به پايان ترم ميكرو و قانون ۴۰ درصد نكبت استاد ها كه اگه اون را نگيرم تمام اين پروژه و اين ها الكي بوده. (اي خدا چي بگم )
۲- خوب در جريان بودين كه اوضاع خوابگاه چقدر توپ بود ٬ تا اون جا گفتم كه آب گرممون قطع شد .خوب مسئولين عزيز هم اومدن براي تعميرات و نشون به اون نشون تا امروز (يعني ۳ روز بعد ) ما در فاصله ده متري اتاقمون عمليات جوشكاري انجام ميشد و ديگه برو و بيا و داد و بيداد و صداي پتك و اين حرف ها. پس ما در آرامش كامللللللل پروژه انجام ميداديم ٬ زندگي ميكرديم و بوديم! خلاصه كه امروز بعد از سه روز آب گرم بالاخره وصل شد و ما ديگه از بس ذوق كرديم فقط با آب گرم دست و رومون را شستيم و سوختيم![]()
۳- امروز ناهار ماهي ميدادن
. خداوكيلي من تو اين چهار سال دانشجويي همه غذاهاي سلف را خوردم و بدم هم نيومده.اما اين ماهيشون را اصلا دوست ندارم و اگه مجبور نباشم نميخورم.اون وقت ظهري به مليحه كه ميگم من نميام سلف و همين جا تخم مرغ ميخورم حرصش در اومده و ميگه تو را بايد ببرند سربازي تا آدم شي!!!
آخه مليحه جون من كه ديشب دست پخت تو را خوردم ( البته براي اولين بار تو اين چهار سال از اين كارها كردي![]()
) كه ديگه سربازي رفتن و آدم شدن نميخوام ![]()
![]()
۴- خوب يك احساس دروني به من ميگه كه من درس هاي زيادي براي خوندن دارم و امتحان ها هم از چهارشنبه شروع ميشه. خوب يك احساس قوي تري هم ميگه كه فاصله زيادي تا افتادن ندارم
اونم با استاد هاي اين ترم كه اصلا كارها شوخي بردار نيست![]()
.بيشتر از همه براي شبكه و ميكرو نگرانم
.هر چند ميدونم نبايد براي اين چيزها نگران باشم ولي چه ميشه كرد.آدميزاد همينه ديگه.
برام خيلي دعا كنيد.انشالله همسايه ها هم ياري ميكنند تا من اين ترم درس هام را پاس كنم.![]()
اميدوارم شما ها هم موفق باشيد.![]()
![]()
![]()
پ ن : الان دارم از دفتر استاد سخت میام و پروژه میکرو را تحویل دادم.
خوب استاد سخت به خاطر بیسوادی خودش که نمیدونست این نرم افزار چه طور دستورات را اجرا و شبیه سازی میکنه نیم نمره به ما کم داد .بهش میگم حالا چرا این قسمت نرم افزار این طوری میگه حالا اینش مهم نیست . میگم خوب لااقل بعدا بگو جوابش چی میشه میگه حالا تا بعد!!! آخه خجالتم خوب چیزی .
نه به خاطر نمره ناراحت باشم نه! ( هر چند بعید نیست شاید همین نمره بعدا برام سرنوشت ساز باشه) حرصم میگیره که منطق این استادای ما فسیل است.تا حالا بارها و بارها این شرایط برای من و دوستام پیش اومده و نتیجه همین شده. شده قانون جنگل ٬ هر کی زور دستش است فرمان میده و هر کاری میخواد میکنه. اکثرشونم همین جور اند.اصلا فکر نمیکنن که آخه بابا یک روزی هم باید جواب این تشخیص های زورگویانتون را بدین.اون وقت یک قدرتی بالاتر از قدرت همه است که باید بهش جواب بدین.
آخر کار هم که بهش میگم استاد ما دقیقا اون چیزی را که شما خواستین پیاده سازی کردیم چرا این نمره را دادین میگه " من دوست دارم این نمره را بهتون بدم.همین" .آخه به این آدم !!!! و موجوداتی شبیه به این چی میشه گفت؟؟؟!!!
![]()
پ ن ۲ : خوب عیدتونم مبارک
.این عید که شاید بزرکترین عید ما شیعه ها باشه را من که خیلی دوست دارم.عید عید سادات است.عیدی یادتون نره.![]()
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایت امیر المومنین. ![]()
هوا سرد است٬خیلی سردددددددددددددددددددددددددددددددددد.
فکر کنم اگر یکی دو سه درجه دیگر هوا سرد بشود وقتی با هم حرف میزنیم کلماتمان قندیل ببندند. این کاشان واقعا جای بی نظیری است!!! جای شمایی که نیستید بدجوری خالی است.![]()
ببین در راه تحصیل علم چه میکشیم ما![]()
![]()
پس اگر شکست خوردیم تقصیر ما نیست
تقصیر شرایط بد جوی است. ( حالا چه جوی بماند!
)
پ ن : ببین من الان چی بگم.شرایط را ببینید :
هوا هنوز به همون سردی است. آب گرم بلوک به مدت سه روز قطع است![]()
![]()
.برق ها نورشون کم شده! شوفاژ اتاق اون قدر گرم میکنه که خودش سرما نخوره!!! ![]()
درس هامون هم زیاد است . استاد شبکه نصف مطالب امتحان که قسمت سخت اون هم هست را درس نداده و گفته خودمون بخونیم
. پروژه میکرو داریم.و ...
هيشكي ما را دوست نداره![]()
( بعد ها وقتي يادم بياد كه تو اين شرايط بودم احتمالا دوستش دارم
اینام برای خودش شیرین است البته برای بعد ها نه الان. )
![]()
سلام به همه دوستهاي گلم.خوبين؟ خوش ميگذره؟
اول از همه كه عيدتون مبارك باشه.عيد قربان ، عيد بزرگ همه مسلمان ها و تمام مردم آزاده جهان است.تبريك تبريك يك دنيا تبريك![]()
![]()
. امروزم روز عرفه بود ، روز نيايش. دعاها و نيايش هاتون قبول درگاه باري تعالي انشاالله
.به من هم دعا كردين؟( قبول باشه مخصوص!
)
تازه كريسمس هم در پيش است.خوب اونم مبارك.بالاخره براي تبريك گفتن كه حتما نبايد اون مراسم به ما ربط داشته باشه!![]()
يك اس ام اس ( پيام كوتاه – اسامس ! )
جالب برام اومده بود كه گفته بود " كريسمس نزديك است ، اگه تو بابانوئل بودي تو جوراب من چي ميزاشتي ؟ " خوب برام جالب بود كه جواب دوستام را بدونم.البته دوستان لطف كردن وخيلي خيلي الطافشون را شامل حال من كردن. ليست جواب هاي گفته شده : بوگير پا
، سوسك
، كمي عقل و شعور
، آدامس خرسي اونم شايد
، يك آدم!!
، يك خاطره خوب
. خوب البته من كه كلي ذوق زده شدم. حالا شما اگه بودين چي ميگفتين؟![]()
![]()
![]()
راستي يكي ديگه از الطاف تلفن همراه را هم بگم اونم اين كه راه به راه دوستان اين چند روز گفتن كه مواظب خودم باشم كه يك وقت فردا بلايي سرم نياد
.يك عده اي هم كه ديگه خيلي لطف داشتن و حس ششمشون كلي قوي بوده فردا را آخرين روز عمرم حساب كردن!!!
البته من در جواب ميگم آينه آينه !
حالا به هر حال خدا را چه ديدين شايد ديگه نديدمتون.
شما ها هم مواظب خودتون باشين.![]()
پ ن : خوب من كه هنوز سالمم اما انگار كلهم جماعت دوستان خبري ازشون نيست!!!![]()
![]()
ديگه دارم نگران ميشم.يعني تا حالا..!
نه ميدونم كه برميگردين.![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن ۲ : نمیدونم فیلم "مرد خانواده " را دیدی یا نه اما الان شدم مثل اون لحظات آخر نیکلاس کیج که داشت از زندگی مورد علاقش جدا میشد و به زور سعی میکرد نخوابه تا بازم توی اون محیط باشه...
تذکر : مباحث امتحانی دروس شبکه و گرافیک در قسمت نظرات !
پ ن ۳ : یک چیز جالبی بگم. خیلی باحاله وقتی میای تو وبلاگت ببینی افراد آنلاین بیشتر از یک نفر است ( یعنی غیر از خودت یکی دیگه الان این جاست.) بعد اینقدر دوست دارم بدونم اون کیه![]()
![]()
مثلا همین حالا ( که نیمه شب دو شنبه است ) اوضاع همین طوری است...
![]()
سلام دوستای گلم.![]()
![]()
خوب چند شب پيش طبق معمول با بچه ها تو سايت بوديم.از اون جايي كه مليحه مسئول سايت بود و بايد تا ساعت ده شب اون جا ميموند من و رويا و صديقه و فاطمه هم مونديم تا كارهامون را انجام بديم و شب با هم برگرديم خوابگاه.خوب از اون جايي كه يكي از اساسي ترين نياز هاي بشر غذا است و ما هم بايد شام ميخورديم داشتيم فكر ميكرديم شام چي بخوريم. خوب غذا هم درست ميكرديم بالاخره نون ميخواست مشكل اساسي اين بود كه نون نداشتيم و خيلي هم رومون نميشد ساعت 11 شب بريم دم اتاق دوستان و بگيم نون دارين!يك جورايي پروندمون هم سياه بود!
گفتيم چي كار كنيم چي كار نكنيم ، تصميم گرفتيم زنگ بزنيم پيتزا ستاره. اما اين فكر يك مشكلي داشت و اون اين بود كه ما خاطره خوشي از اين كار نداشتيم چون تا حالا چند بار تصميم به اين كار گرفته بوديم اما هميشه پيتزا ستاره يك مشكلي داشت و ما نتونسته بوديم شام بخوريم
.خلاصه در اوج نااميدي زنگ زديم ستاره تا يك بار ديگه شانسمون را امتحان كنيم. اول كه گفتيم عمرا تلفن را جواب بده اما جواب داد. بهش گفتم غذا دارين گفت بله اما سرويس نداشت كه غذا را بياره ازش پرسيدم آخه پس ما چي كار كنيم كه انگار طرف منتظر همين سوال بود تا دق و دليش را از دانشگاه و دانشجوها سر من خالي كنه!
شروع كرد سخنراني راجع به اين كه دانشگاه آلاچيق دم مغازش را برداشته وچون بعضي دانشجوها از اون جا سوء استفاده ميكردن! دانشگاه به اون گير داده و ديگه اجازه نميده سرويس بياره تو دانشگاه و كلي درددل ديگه، حالا منم از بس بچه ها كنارم شيطوني ميكردن و سر به سرم ميزاشتن خندم گرفت بود و نميتونستم با آقاهه حرف بزنم، اون موقع هم ساعت از نه شب گذشته بود و براي رفتن خودمون هم دير بود پس گوشي را قطع كردم تا يك فكري بكنيم.با بچه ها به اين نتيجه رسيديم كه به آژانس دانش كه ديوار به ديوار پيتزا ستاره بود بگيم تا برامون غذا را بياره اما معلوم نبود نگهباني اجازه بده اين بود كه بايد اول رضايت اون ها را جلب ميكرديم ( ماشاالله مشكل كه يكي دو تا نبود ، اما ما بيدي نبوديم كه از اين بادها بلرزيم و تصميم خودمون را گرفته بوديم كه اون شب حتما ساندويچ بخوريم
) اين بود كه زنگ زدم نگهباني دم خوابگاه و شماره تلفن نگهباني دم در را بپرسم اونم گفت 2212 منم يك لحظه فكر نكردم چقدر اين شماره آشناست
شروع كردم شماره گرفتن .يك آقايي تلفن را برداشت منم شروع كردم يك ريز حرف زدن كه " سلام آقا من و دوستام ميخواستيم شام بخوريم و ميخواستيم از پيتزا ستاره شام بگيريم اما اون ها سرويس ندارن ميخواستم ببينم شما اجازه ميدين كه ماشين آژانس بياد داخل دانشگاه و .. " به اين جا كه رسيدم ديدم آقاهه ميگه "خانم من خودم آژانسم!!!!"![]()
![]()
من گفتم "چي؟ خودتون آژانسيد؟!!!"
اين را كه گفتم ديگه بچه ها دلشون را گرفته بودن و ميخنديدن
منم ديدم به روي خودم بيارم خيلي ضايع ميشم اين بود كه اصلا انگار نه انگار كه من اين ها را گفتم خيلي جدي گفتم " حالا به نظر شما نگهباني اجازه ميده ماشين بياد داخل!! "![]()
اون آقاي محترم هم كه ديد انگار ما جماعت گشنه و گيجي هستيم
بدجور دلش برامون سوخت و گفت " آره ، اصلا خودم براتون ميگيرم و ميارم"
منم گفتم دستتون درد نكنه خلاصه سفارش دادم و قرار شد ماشين تا يك ربع ديگه بياد دم در سايت. گوشي را گذاشتم و ديگه حالا نخند و كي بخند . ( همين جا از دوستاني كه اون شب تو سايت بودن معذرت ميخوام چون ما پنج نفر كلا سايت را گذاشته بوديم رو سرمون
) . بعد از تمام اين ماجرا ها ساعت نه و نيم بود و من و رويا چون نماز نخونده بوديم تصميم گرفتيم همون موقع پياده بريم خوابگاه تاقبل از رسيدن بچه ها آماده باشيم. در مقابل اصرار بچه ها به موندن هم تسليم نشديم وبدو بدو رفتيم خوابگاه. اما چشمتون روز و و شب بد با هم نبينه كه به محض رسيدن به اتاق هنوز نفسم تازه نشده بود كه جيغم در اومد ، آخه يادم اومد كليد سايت دست من است!![]()
![]()
ديگه اون موقع واقعا ميخواستم دق كنم. آخه اون همه زود اومده بوديم و حالا بايد تو اون سرما برميگشتم آخ كه دلم ميخواست هر كاري بكنم جز اين اما وقتي ياد مليحه مي افتادم پاهام راه برگشت را پيش ميگرفت!![]()
زنگ زدم به بچه ها و گفتم چي شده قرار شد برم دم نگهباني تا با آژانش برگردم سايت.تا دم درخوابگاه دويدم و اون جا صديقه را ديدم كه از آژانس پياده شد و ساندويچ ها هم دستش بود . گفت بچه ها هنوز سايت اند منم بدو بدو دويدم سوار ماشين شدم و به داد نگهبان هم كه ميگفت كجا ميري محل نذاشتم
و به راننده هم گفتم تند بره ( آژانسي كاملا به گيجي ما ايمان آورد!!
) خلاصه رسيدم دم در و ديدم مليحه دوون دوون مياد طرف من گفتم خودم ميرم در را قفل ميكنم و دويدم بالا در را قفل كردم و برگشتم.نگهبان هم كلي بهم خنديد وپيش اون هم ضايع شدم
. خلاصه بعد همه اين بدبختي ها بالاخره برگشتيم خوابگاه و اون شام پرماجرا را خورديم.اما شامش چسبيد.جاتون خالي.
پ ن : دیشب سینما ۴ یک فیلم گذاشت به اسم " شکارچیان ذهن". خیلی قشنگ بود.
سلام.
یک هفته از مطلب قبلیم میگذره.بهار بهم گفت چرا دیر به دیر آپ میشی و منم بهش گفتم که خیلی از خاطراتم غیر قابل پخش اند.آخه حرف های در گوشی سر کلاس ٬ مهمونی دیشب و کارهایی که کردیم ٬ شیطونی های تو سایت و هزار تا حرف و حدیث دیگه را نمیشه نوشت اما ترسم از اینه که یادمم بره.![]()
الانم که دارم مینویسم اصلا به خاطر این نیست که حتما مطلبی این جا بنویسم.میدونی دلیلش چیه؟ خوب راستش را بگم خودمم نمیدونم.شاید یک احساس است.
یک حس غریبی دارم که تو وجودم است.لعنتی یک جوری میاد ومیره اما دست از سرم بر نمیداره.
پروژه میکرو ٬ درس میکرو ٬ امتحان میکرو ... چرا ؟ از بس بهش فکر کردم مغزم داره میسوزه![]()
اگه یک کاری را بدونی خیلی بد است اما انجامش بدی چی میشه؟![]()
امروز یک مهمون ناخونده داشتم.ندیدمش اما خوب کلی سر این قضیه هم اتاقی های گلم سر به سرم گذاشتن.![]()
میدونی روزی چند بار چک میکنم ببینم نظر جدید دارم یا نه! درگیر شدم؟نباید این ها را بنویسم.خوب نیست.![]()
تا حالا شده حس کنی بعضی آدم ها چقدر حضورشون برات سنگین است؟ یعنی وقتی کنارشونی میخوای فرار کنی !
چی میشد اگه چشم هام را میبستم و خیلی چیزها را نمیدیدم. چی میشد اگه خیلی چیزها برام اهمیت نداشت.چی میشد اگه یک کمی عاقل تر بودم.
این ها را خودمم بعد ها نمیفهمم.( بدبختی اینه که الانم سر در نمیارم!)
ببینین الان که رسیدین به این جا باید بگم که این نوشته را نخونین چون یک مشت هذیون بوده. خوب میشم انشالله.شما هم دعا کنین...
![]()