چرا وقتی میتون م/ی/یم خوب باش م/ی/یم ٬ نیست م/ی /یم؟!
یاد م/ت/مون نره که همه چیز خیلی زود دیر میشه ٬ خیلی خیلی زود...
اون وقت دیگه خیلی دیره.
یاد م/ت/مون که نمیره؟
قول ... به خود م/ت/مون.
باشه؟
بگو باشه!
خواهش میکنم.
---------------------------------------------------------------
آمد اما بي صدا خنديد و رفت ...
لحظه اي در کلبه ام تابيد و رفت
آمد از خاک زمين اما چه زود ...
دامن از خاک زمين برچيد و رفت
ديده از چشمان من پنهان نمود ...
از نگاهم رازها فهميد و رفت
گفتم اينجا روزني از عشق نيست ...
پيکرش از حرف من لرزيد و رفت
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ...
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت ...
خاطراتش را به من بخشيد و رفت
پ ن : اشک ها و لبخندها! ![]()
پ ن ۲: تازگی ها میفهمم که باید نگاهم را به بعضی چیزها و کس ها تغییر بدم ٬ میفهمم که باید کمی کنار به ایستم و میفهمم که دور شدن اون قدر هام چیز بدی نیست ( کلی خوبی هام تو خودش داره
) مثلا این که اجازه میده یک زندگی قدیمی را بزاری پشت سر و از نو شروع کنی . خوب این خیلی خوبه ٬ مثل تنفس یک هوای تازه! خیلی برام جالبه وقتی نگاهم را به یک موضوع عوض میکنم و چه چیزهای جدیدی که نمیبینم ٬ چیزهایی که تاحالا اصلا فکر نمیکردم وجود داشته باشه.![]()
پ ن ۳: ملیحه امروز صبح اومد و ما خوشحال شدیم ![]()
![]()
سلام.
خوب دیروز رفتیم اردو و خیلی خیلی خیلی خوش گذشت![]()
![]()
![]()
اما شرح واوقع:
صبح ساعت ۱۰:۳۰ بود که با صدای زنگ اس.ام.اس بیدار شدم و دیدم زینب پیغام داده که آماده باشید تا بریم.ما هم تند تند کارهامون را کردیم و دیگه ۱۱ حاضر بودیم و اومدیم بیرون.بچه های 83 هم بیرون بودن و بعد سلام و احوال پرسی اولیه راه افتادیم .یک سری بچه ها هم شهر بودن که باهاشون هماهنگ کردیم و قرارمون شد دم مدخل.رفتیم مدخل , اول میخواستیم بریم برزک که گفتن برف اومده بعد گفتیم بریم نیاسر که دیدیم خیلی تکراری است برای همین در نهایت تصمیم گرفتیم که بریم قمصر
.ماشین گرفتیم و رفتیم کمال الملک و اون جا هم با مینی بوس های اون مسیر رفتیم قمصر.دیگه بر همگان واضح و مبرهن است که از صبح تا آخرین لحظات با هم بودن چقدر ما گفتیم و خندیدیم و با هم شوخی کردیم
( بچه ها هم که همه آشنا و باحال بودن , همه هم که دختر بودیم برای همین شادی دو چندان شده بود
) .
رسیدیم قمصر و اول از همه دو تا توپ خریدیم و یکی را پوسته اون یکی کردیم ( یاد بچه گی ها به خیر همیشه توپ سه پوسته داشتیم
) و شروع کردیم وسطی بازی کردن و کلی جیغ و داد کردیم و خندیدیم.بعد از بازی هم ناهار خوردیم که بچه ها از شهر گرفته بودن ( اسنک ) و این قسمت هم که خوب با شوخی های بچه ها با لذت فراوان همراه بود.البته یک خونواده محترمم کنار ما بودن که داشتن برای ناهار جوجه کباب میپختن!! و ما میدونیم که خیلی هم دلشون میخواست برای ما هم بیارند , اما خوب بیچاره ها اگه میخواستن بهمون تعارف کنند غذاشون کلهم تموم میشد ( بابا آخه ما 16 نفر بودیم! ![]()
) برای همین به روی خودشون هم نیاوردن.
بعد از ناهار با بچه ها شروع کردیم به پیاده روی به سمت امام زاده میر سلیمان. یک خیابون طولانی را پیاده رفتیم و تو راه این قدر گفتیم و خندیدیم که حد نداشت ( پدیده آشغالی هم همین جا بوجود اومد!! ![]()
) توپ بیچارمون هم که تو این مسیر مرتب شوت میشد زیرش, یک بار رفت زیر چرخ یک ماشین بد! و پرت شد اون طرف اما خوب حادثه به خیر گذشت ( اردو بدون حادثه تمام شد
).تو امام زاده نماز خوندیم و کلی هم عکس گرفتیم و بعد دوباره همون مسیر را پیاده برگشتیم. رفتیم پارک و اول یک چایی داغ خوردیم که کلی تو اون هوای سرد چسبید و بعد هم هله هوله!
بعد هم رفتیم و کلی تاب بازی کردیم و یاد روزگار کودکی را کردیم که خیلی این مراسم بهمون خوش گذشت ( مخصوصا اون تاب پنج نفره! ![]()
).
بعد از مراسم پذیرایی و بازی دیگه تصمیم به اومدن گرفتیم و شروع کردیم خیابون را پیاده اومدن که واقعا هم خیلی خیابون قشنگی بود. یعنی کلا طبیعت فوق العاده اون جا قشنگ بود ( قابل توجه سارا!
) تا آخر خیابون را رفتیم بعد از شانس خوبمون یک مینی بوس خالی داشت رد میشد که جلوش و گرفتیم و سوار شدیم و بعدم از اون جایی که آقای راننده خیلی مرد خوبی بود ما را تا دم در خوابگاه برد و کلی خوش به حالمون شد و اون جا هم تا خوابگاه بقیه فوتبالمون را کردیم که این بازی تا توی راهروی خوابگاهم ادامه داشت و کلا خوابگاه را ریختیم به هم!![]()
![]()
بعد از این که رسیدیم تو اتاق تازه فهمیدیم که چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خسته ایم![]()
( از بس پیاده روی کرده بودیم و بازی ) این بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم. اما از اون طرف تصمیم گرفتیم شام هم درست کنیم برای همین علارغم خستگی فوق العاده شروع کردیم به تدارک دیدن شام و جاتون خالی یک کباب ماهیتابه ای خوشمزه با برنج و لوبیا درست کردیم که خیلی خیلی خوش مزه بود![]()
![]()
( محصول مشترک من و صدیقه
) بعد ار شام هم رفتیم تلویزیون دیدیم که اول سریال جواهری در قصر و بعد هم از نفس افتاده و تازه بعد از اون هم کلی نشستیم با صدیقه و فاطمه حرف زدیم و دیگه ساعت 1 بود که از خستگی غش کردم و دیگه چیزی نفهمیدم.![]()
اینم ماجرای روز جمعه ما که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و انشالله بازم از این اردوهای عالی دخترونه میریم . همین جا بگم که بچه های 83 خیلی زحمت کشیدن و ایده رفتن هم از اون ها بود و خیلی خیلی هم باهاشون بهمون خوش گذشت![]()
( اون قدر که حتی یک لحظه هم خنده از لبمون نیفتاد ) اما خوب وجود ما 82 ای ها هم گرمی بخش محفل بود!!![]()
به امید داشتن لحظات شاد تر.
پ ن : کلاس شبیه سازی تشکیل شد.استاد اومد و گفت که قرار بوده کسانی که بهش گفتن امروز کلاس تشکیل نشه تا ساعت ۸ امروز صبح بهش خبر بدن که کلاس هست یا نه ٬ اما کسی به استاد خبر نداده و استاد هم اومده بود . ما رفتیم ۴ نفر بودیم ٬ خیلی بد بود که این اتفاق افتاده بود جلوی استاد کلی خجالت زده شدیم که هم بچه ها نبودن و نمیشد استاد درس بده و هم استاد اومده بود و به زحمت افتاده بود.
خیلی بهتر بود که کسایی که این حرف را زده بودن ٬ حرفشون یادشون نمیرفت...
پ ن ۲: برای عمره دانشجویی امسال اسم نوشتم. خدایا خودت میدونی و دل من...
![]()
سلام.
پنج شنبه است و الان سایت هستم.ملیحه نیستش و وظیفه خطیر مسئول سایت بودن افتاده به گردن من ( صبح به خاطر همین موضوع مجبور شدم از خواب ناز پا شم و بیام دانشگاه
).
دیروز رفتیم کلاس مهندسی اینترنت با استاد استرس
. جلسه اول بود و مطلب خاصی نداشت. فقط استاد کلی تهدیدمون کرد که اگه پروژه های این درس را بفهمم کسی کپ زده میندازمش و یا دیگه فوقش بهش ۱۰ میدم و از این حرف ها. ما هم که این جوری ![]()
![]()
. اصلا کپ چی هست؟!!!![]()
کلاس مهندسی نرم افزار هم که تشکیل نشد و دلیلش را هم نمیدونم چرا.![]()
این دو سه روز هم به علت داشتن وقت آزاد شب ها غذا درست میکنیم ( قابل توجه رویا و ملیحه
و البته بعضی ها
)
فردا هم احتمالا میریم یک اردوی دخترونه
و انشالله که حتما خوش میگذره.جای همه دوست های گلم هم که نیستن خالی.![]()
راستی این جا هوا واقعا محشر شده.انگار بهار اومده.واقعا هوای دلپذیری شه.جون میده برای قدم زدن...
پ ن : یادم یک سریال میداد که کارگردانش مهران مدیری بود و سیامک انصاری هم تو اون بازی کرده بود.اسمش را یادم نیست اما سیامک انصاری یک تکیه کلام جالب داشت اونم این که به هر کی میرسید میگفت " به نظر تو پشه ها شب ها کجا میخوابند؟ " . خوب من هنوز نمیدونم که جواب این سوال چی اما این را خوب فهمیدم که روزها و شب های زمستون که پشه جایی پر نمیزنه! پشه ها فقط این جا تو سایت هستند و ما را بیچاره میکنند ( همین الان یکیشون ازکنارم پرواز کرد) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاشانم...
پ ن : دلم تنگ شده.
فردا روز اول مدرسه ها است.اِاِاِ نه! ببخشيد. فردا روز اول دانشگاه است.
فردا اولين روز از آخرين ترم تحصيلي من است...
خيلي احساس عجيبي است وقتي كه بعد از 16 سال درس خوندن يكهو برسي به جايي كه ديگه آخر خط است و بفهمي كه اين آخرين بار است. و اين براي من يك دلتنگي بزرگ بزرگ با خودش داره.
آخرين بار براي مدرسه و دانشگاه رفتن ، براي پشت ميز نشستن و درس ياد گرفتن ، براي شيطنت هاي دوران تحصيل و كلا آخرين بار براي همه چيزهاي مثل اين.
تمام اين سالها برام سرشار از خاطره بود . دوران شيريني بود برام اين روزگار درس و مشق (خيلي از اين كلمه " مشق " خوشم مياد ). چقدر شيطنت كردم ، درس خوندم ، دوست پيدا كردم ، تجربه كسب كردم و با آدم هاي ديگه آشنا شدم.
دبستان ، راهنمايي ، دبيرستان و آخرش هم دانشگاه با هزاران خاطره كه تقريبا همه اون ها شاد بودن.
توي تمام اين دوران ها ، دانشگاه يك چيز ديگه بود برام يك زندگي بود برام. يك دوران طلايي با تجارب خيلي ارزشمند. دوراني كه بهم كمك كرد با دنياهاي زيادي آشنا بشم و خودم را براي زندگي آينده بهتر و بيشتر آماده كنم.
چه روزها و شب هايي را گذروندم. خوابگاه كه تا هميشه براي من يادآور خاطرات خيلي خيلي شيرين است ، يادآور تمام دوستهام و لحظات با هم بودن و شادي ها و غم هامون.
چقدر اين چهار سال زود گذشت براي من. با اين كه غم دوري هميشه باهام بود اما چيزي از لذت اين دوران كم نكرد. انگار همين ديروز بود كه كنكور داشتم .بعد خبر قبولي اين جا و تو رشته مورد علاقم.تمام لحظات جلوي چشمم است. خريد كردن ها و آماده شدن ها براي زندگي خوابگاه ، روز ثبت نام و ديدن كاشان براي اولين بار تو عمرم ، صحبت با اون پيرمرد كاشوني كه ازش آدرس پرسيديم و اون بهمون گفت " اصفهاني ، زاينده رود چطور است؟" ، وقتي براي اولين بار دانشگاه را ديدم ، روزهاي اول و سوتي هاي بزرگ! ( رمز ورود كامپيوتر – دستشويي علوم!-نمازخونه مهندسي و ... ) ، و بقيه لحظات تا الان.
تو تمام اين چهار سال سعي كردم از تمام لحظات اين دوران بهترين استفاده را بكنم .هيچ وقت نخواستم بيام دانشگاه تا فقط درس بخونم و برم ، خواستم تو دانشگاه زندگي كنم و سعي كردم اين كار را بكنم و الان تو پايان اين مسير از زندگي دانشجوييم راضيم ( هر چند ميتونستم بيشتر شيطوني كنم اما نكردم.حيف شد!)
و حالا اين منم؛ در آخر يكي از مسيرهاي زندگي كه ميرسه به آغاز يك مسير ديگه ، اما من دلم عجيب تنگ است و يك ترس غريب من را فرا گرفته. ميترسم از اين مرحله بگذرم چون حس ميكنم با عبور از اون بايد از يك دنياي شاد و بي غم بگذرم و با چهره واقعي تري از زندگي روبرو بشم كه برام ناشناخته است و همين من را ميترسونه...
اما خوب با همه اين حرف ها اين راهي كه بايد طي كنم حالا چه بخوام و چه نخوام و اين همون زندگي است. پس اميدوارم با خوبي بتونم اين راه را تا انتها برم.
و مثل هميشه براي ترم جديد هم مينويسم : " به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد..."
پ ن :خوب طبق آخرين اخبار كه فاطمه داد كلاس مهندسي اينترنت از سه شنبه عصر افتاده به چهارشنبه صبح و خوب اين يعني كه برنامه هفتگي اين ترم ( البته تا قبل از انتخاب يك درس اختياري ديگه به جاي خبره كه حذف شد ) فعلا يكشنبه بعد از ظهر و چهارشنبه صبح تا عصر است.
خوب خيلي هم برنامه خوبي است و من خيلي هم دوست دارم و مشعوفم و از ذوق زدگي نميدونم چي كار كنم!!!![]()
پ ن 2: خيلي از اين سريال "زير تيغ" خوشم مياد. هم روان است و هم دلنشين.مخصوصا بازي شاهكار پرستويي كه ديگه جاي هيچ حرفي نميزاره.
اما همه حرف اين نيست. به قول مامان : "همين جوري اين سريال را نبين! كلي حرف داره ." و چقدر اين سريال من را ميترسونه ، يك اتفاق ، يك لحظه عصبانيت و بي فكري و بعد پشيموني كه هيچ وقت نتوني خودت را از دستش خلاص كني. و چقدر من محتاج صبرم ، اونقدر كه بتونم به خودم غلبه كنم...
پ ن ۳: بالاخره تلفن اين طبقه بالايي ها را كشيدن و من مشعوف شدم!![]()
پ ن ۴: حرف هاي بابا يادت نره!
![]()
سلام بچه ها.
نمیدونم کامنت لیلا توی پست قبلی را خوندین یا نه اما اگه نخوندین اصل نوشتش این بود :
سلام
اجازه می دین من صحبت استاد ... ( مدیر گروه ) رو بیان کنم
ایشون فرمودند که "سیستم خبره حذف شده هر کی می خواد شبیه سازی بگیره"
خوب من واقعا نمیدونم چی باید بگم.یعنی رسما میخوام اين تصميم گيرنده هاي عزيز را خفه كنم. خیلی عصبانی هستم.البته الان نمیتونم هیچ نظر دیگه ای غیر از این عصبانیت شخصی بگم چون نمیدونم این اتفاق چرا افتاده و كي مقصر بوده اما خوب میتونم حالت و طرز برخورد استاد سخت را موقع گفتن این کلمات تصور کنم ...!
فقط میخوام بدونم تکلیف اون بچه هایی که باید ۳ تا درس اختیاری بگیرن چی میشه؟ ( گرافیک ارائه میشه یا طراحی خودکار؟؟؟!!!!!!! )
شبیه سازی دیگه چی؟ یک بار یک شبکه عصبی گرفتیم و گول اسم قشنگش را خوردیم برا همیشمون بس بود. خدا به داد شبیه سازی برسه.
ميخوام بدونم وقتي ایشون فرمودند که "سیستم خبره حذف شده هر کی می خواد شبیه سازی بگیره" ، نفرمودند هر كي نميخواد چي بگيره!!! ( احتمالا به اين مسائل پيش پا افتاده توجهي نكردن... )
فکرش را بکن اگه مجبور بشم این درس کوفتی را بگیرم با داشتن ۱۰ واحد درسی از شنبه تا چهارشنبه کلاس دارم. ( عصبانيمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم )
خوب الان که دیگه میخوام رسما درسم تموم بشه و بیام خونمون و دیگه رنگ اون دانشگاه و آدم های مغز یخیش را نبینم.
اميدوارم تا قبل از حذف و اضافه كمي ، فقط كمي يخ ها آب بشه و يك راه حل خوب !!! ( خودم خندم گرفت ) بزارن پيش پامون. (و اميدوارم راهش چاه نباشه! )
پ ن : اطلاعات تکمیلی در قسمت نظرات موجود میباشد.![]()
پ ن ۲ : ایران را دوست دارم ٬ مردمشم دوست دارم اما بیشتر مردم عادی را!
پ ن ۳: همانا امشب اين طبقه بالايي ها ما را مهمون كردن و كلي هم برامون افتادن تو خرج.بيچاره آقاي صاحب خونه كه روز تعطيلي رفته بود سر كار( 22 بهمن بود ) و امشب همه را خرج كرد!( حقش بود
) و خوب البته كه بسيار خوش گذشت و بسيار صفا كرديم و در پايان مراسم من از آنها به خاطر برپايي مراسم "گودباي پارتي" يا همان مهموني خداحافظي خودمون كه براي من گرفته بودن تشكر كردم!!!
و البته به روي خودم نياوردم كه اين مهموني هيچ ربطي به من نداشته
اما خوب دنياي بدي شده آخر آنها كاملا من را ارشاد كردند و بهم حالي كردند كه اصلا اين حرف ها نبوده و براي مني كه هنوز نرفته برميگردم از اين كارها نميكنند.![]()
اما من كه ميدونم شوخي ميكردن!!!مگه نه![]()
![]()
خراب شدم. چهار سال سرم را انداختم پايين ، رفتم و اومدم . همه گفتن زندگي دانشجويي رو آدم تاثير ميزاره و آدم را دچار يك چيزهايي ميكنه اما من ساده گفتم نه! ولي نفميدم چي شد ،.يواش يواش نفوذ كرد جوري كه من نفهميدم. اما يك روز به خودم اومدم ديدم بدجوري درگيرش شدم.جوري كه بدون اون لعنتي نميتونم روزم را شب كنم و شايد حتي شبم را روز كنم! و وقتي نبود حالم خراب بود. وقتي كم كم اين حقيقت تلخ را باور كردم ، به خودم قول دادم كه فقط همون جا باشه و بيرون از اون محيط ديگه نه. اما چه سود كه اين قول هيچ فايده اي نداشت و اين بار فهميدم كه ديگه دچارش شدم.
حالا ديگه تو خونه هم چاي ميخورم ، اونم قند پهلو! اونم مني كه فقط يك دونه چايي ميخوردم براي صبحانه.اينم سوغاتي اين دوران.
چي بگم از دست رفيق بد!!!![]()
![]()
پ ن : خوب البته خوابگاه و زندگی دانشجویی سوغاتی های زیاد دیگه ای هم برام داشته که انشالله اگه عمری بود میگم براتون. ( شما چی؟!![]()
نمیخواین بگین که الان عین همون قبل از دانشگاهتونید؟
نفرمایید که باورم نمیشه.
.به کسی نگین اما بعضی تغییرات خیلی خنده دار هم بوده هم برای من و هم برزای دوستان.
)
پ ن ۲ : لیست نمرات هم تکمیل شد.البته هنوز شبكه هاي عصبي مونده که باید برای اونم کلی دنگ و فنگ داریم. اما این ترم از معدود ترم هایی بود که قبل از شروع ترم بعدی نمرات را میفهمیدیم و این یعنی پروژه مروژه!! یخ ( با ضمه روی " ی " بخونید
)
![]()
كمتر از يك هفته از موندن باقي مونده. خوب خودمم نميدونم چه حسي نسبت بهش دارم. فقط اين را ميدونم كه اين بار حسّم نسبت به يك اتفاق ، نه فقط براي همون اتفاق كه براي تمام اتفاقات و پيش آمدهايي است كه در پس اون اتفاق اولي رخ ميدن و مهم تر از اون ، رخ نميدن...
رخ دادن ها و ندادن هايي كه شايد دليلش خودم باشم و اون چه از خودم باقي گذاشتم اما ترسم از اينه كه اون فقط دليل باشه و نه مطلوب و مطلوب به خاطر دليل از دست بره و تنها آتش حسرتي هميشگي باقي بمونه و خاكستر وجود. ترسم از تمام لحظاتي است كه ميگذرن و من هيچ كاري براي حفظشون نميتونم بكنم و مهم تر از همه ترسم از تمام خواسته هايي كه بخوام اما نبايد بخوام و نفهمم كه نبايد بخوام و در تب نگفتن و نتونستن ِ گفتن ِ اون خواسته بمونم و بسوزم و دير بفهمم كه نبايد ميخواستم.
مهربانم ، بزار هاله اي از تو من را فرا بگيره تا تمام رخ دادن ها و ندادن هاي آزار دهنده نتونه روحم را لمس كنه و بهم درايت و شعوري بده تا بفهمم و بتونم درك كنم.
مثل هميشه دستم را به سمتت دراز كردم . اون را بگير ، خواهش ميكنم!
پ ن : حالا ميفهمم كه نبايد خيلي هم وابسته بود. به اين رسيدم كه همه اونقدري كه تو به خاطرات گذشتت وابسته اي و براش ارزش قائلي وابسته نيستن و البته اين نه يك گناه كه شايد تنها عادتي هميشگي براشون باشه. و چقدر دلم ميخواد همه مثل اوني بودن كه با صداقتي گزنده و پشت ظرافتي پنهان گفت كه اگه جايي تو ذهنم موند اون وقت خاطرات را نگه ميدارم.
اما يك دريچه اميد هميشه هست، خدا اينقدر مهربون هست كه هميشه كسايي را گذاشته كه ميتوني با همه وجودت به محبتشون اعتماد كني ٬هر چند تو بدترين آدم دنيا باشي.
![]()
سلام به همه دوستهاي خوبم كه كلي دلم براشون تنگ شده و اصلا هم خبري ازشون نيست
.بابا كجايين شما؟ انگار سرتون خيلي شلوغ شده.
انشالله كه خير باشه! ![]()
چه ميكنيد با تعطيلات؟ خيلي هاتون كه مشغول درس و مطالعه براي كنكور هستين و ديگه سراغي از بچه تنبل ها نميگيرن!
( انشالله كه موفق باشيد ) بقيه را هم كه نميدونم چي كار ميكنند. منم فعلا زيادي تو تعطيلات هستم
. هر چند يك كاري را بايد اين چند روز انجام بدم اما مگه تنبلي ميزاره! هنوز طرفش نرفته تمام كارهاي ديگه اي كه ممكن نيست هيچ وقت ديگه اي انجامشون بدم جلوي چشمم ظاهر ميشن و منم كه خوب وظيفه شناس!!
ميرم پي اون كارها. آخرشم ميدونم براي انجام ندادن كارم حسابي دعوام ميكنند.![]()
رفتم نمره ها را ببينم ديدم كه استاد شبكه نمره ها را داده.خوب دستشون درد نكنه.البته من كه فقط نمره خودم را ديدم خوب بود انشالله كه همه راضي بوده باشن.
امان از اين سيستم جديد آخه ديگه فقط ميشه نمره خودت را ببيني!!
اين تكنولوژي هم اين چيزاش بده ديگه. ديگه نميشه فهميد بقيه هم از نمره هاشون راضي بودن يا نه.بابا آخه آدم نگران همكلاسي هاش ديگه
. بازم دست اين استاد استرس درد نكنه كه نميزاره ما براي درس هاي اون هم تو نگراني بمونيم. ( هر چند بعضي دوستان كه ديگه خيلي دل نازك اند و مهربون هر جور شده خودشون را از نگراني در ميارن!!!![]()
![]()
)
نمره هام تا حالا معقولانه بوده غير از اقتصاد مهندسي!
بابا من از سر جلسه كه اومدم بيرون گفتم 17-18 ديگه حتمي است اون وقت حالا استاد به من داده ... ! ( ديگه وارد جزئيات نشيد ، خوب نيس
) من اگه دستم نرسه به اين استاد ) بله؟چي كار ميكنم ؟!! حالا اينش مهم نيست شمام وسط دعوا نرخ تعيين ميكنيد ها
) يك رفيق شفيق تو كاشون نيست كه از جانب من بره يك گفتماني با استاد بكنه؟ ( دوستان كاشوني ، مددي! ![]()
)
امروز صبح يك وظيفه جالب بر عهده من گذاشته شد اونم مراقبت از يك كوچولوي ماماني 1 ساله بود.الينا خانم ناز نازي با 2 تا دندون كوچولو و يك دنيا ناز و خنده![]()
. از صبح تا بعد از ظهر كلي باهاش بازي كردم و اونم به عنوان تشكر با همون دو تا دندون فسقليش كلي گازم گرفت و به حساب خودش من و بوسيد
. اما كلي كارهاي با مزه هم برام كرد كه دلم ميخواست درسته قورتش بدم.كلي جاتون خالي بود. الانم ديگه دارم از خستگي غش ميكنم
. ( شانس آوردم ارسلان نبودش وگرنه دوتايي كلا من را بيچاره ميكردن )
محمد كوچولو هم حالش اصلا خوب نيست
.دكتر گفته سينوس هاش چرك كرده و حسابي درد ميكشه
.خيلي سخته كه درد كشيدن و مريضي يك بچه را ببيني.دعا ميكنم كه زودتر حالش خوب بشه. از شما هم به خاطر دعاهاتون ممنونم.
روزهاي خوبي داشته باشيد. يك خبري هم از سلامتيتون به ما بدين
و البته شاد باشيد .
پ ن : اصولا زياد برنامه هاي شبكه چهاررا نگاه نميكنم ، اما يك برنامه اي داره به اسم " سينما ماوراء " كه برنامه خيلي جالبي است و فيلم هايي را پخش ميكنه با موضوعات ماورائي و فوق طبيعي. امشب يك فيلم گذاشته بود به اسم " كودك را دعا كنيد " كه واقعا فيلم زيبا و جذابي بود.از اون فيلم ها كه يك دقيقه ام نميتوني ديدنش را رها كني ( البته اين نظر من بود! ) .فيلم يك جورايي در مورد تقابل خير و شر ، گروه هاي شيطان پرست و يك افسانه قديمي در مورد يك اتفاق مسيح گونه در آغاز هزاره سوم بود. داستان خيلي جالبي داشت كه البته خيلي خيلي نكته هاي پنهانم داشت كه با شنيدن تحليل فيلم فهميدم و لذت بردم.نميدونم فيلم را ديدين يا نه اما اگه نديدين پيشنهاد ميكنم از دستش ندين.
![]()
سلام.
خاطرات اين روزها اولش حسيني است و آخرش زينبي.
تاسوعا و عاشورا است.الان كه دارم مينويسم ساعت 2:30 بعداز ظهر عاشورا است.تلويزيون روشن است و داره "روز واقعه" را نشون ميده.چقدر من اين فيلم را دوست دارم.تك تك صحنه هاش اونقدر حس قوي داره كه تمام وجودت ميلرزه.
حال هواي شهراين روزها خيلي دوست داشتني.هر جا را ببيني دسته و هيئت است وبين اين صحنه ها چيزهايي را ميبيني و حرف هايي را ميشنوي كه حتي توي سر تا پا تقصير را هم ميلرزونه و دلت بر مظلوميت و غربت حسين هزار تكه ميشه.
فكرش را بكن يك نفر دوستانش، خانوادش ، برادران و فرزندانش را يكي يكي جلوي چشم خودش از دست بده و بعد هم خودش را ... اون وقت وقتي اونقدر زخم برداشته كه ديگه قدرت هيچ كاري را نداره يك عده به خانوادش هم حمله كنند و بچه هاي كوچيكش را اذيت كنن.
چه كشيدي تو اون لحظات يا حسين.وقتي فرزندت توي آغوش خودت تير خورد ، آخه يك بچه شش ماهه ... . چه كشيدي وقتي به علي اكبرت اجازه رفتن به ميدان جنگ را دادي؟ چقدر تنها شدي وقتي برادرت اباالفضل هم كشته شد و گفتي "حالا ديگه كمرم شكست" ...
تو كربلا همه چيز ديدم ، هم غم ديدم و هم شادي اما بيشتر از همه زيبايي ديدم وعشق و البته در مقابل زبوني ديدم و پستي.و سوال هميشگي كه چرا ؟؟؟
ولي يك روي ديگه قضيم زينب است كه نه تنها همه اون داغ ها را كشيد و تحمل كرد اسارت ها و تلخي هاي بعد از اون را هم ديد و كشيد و تكيه گاه بقيه هم بود. واقعا كه حتي تصورش هم غير ممكن است. بيخود نيست كه ميگن امان از دل زينب...
هميشه فكر ميكنم اگه تو اون روزگار بودم يزيدي بودم يا حسيني؟ هميشه از اين سوال ترسيدم.دعا ميكنم كه ايكاش اونقدر لياقت داشتم كه حسيني باشم اما اي كاش كه اگه يزيدي هم بودم بعد بتونم حّر بشم و حّرانه بمونم...
التماس دعا!
پ ن : محمد كوچولوي ما بدجوري مريض است.براش دعا كنيد.انشالله كه آقا همه مريض ها را شفا بده.![]()
پ ن ۲ : ميكرو پاس شدم.خداراشكر... (اونم چه شكري!) انشاالله اميد هيچ اميدواري نااميد نشه. از دعاهاتون ممنونم.
نه که فکر کنید میخوام نمره امتحان را بپرسم ها
نه بابا اما خوب ميخواستم ببينم ما را نميبينن خوش ميگذره يا نه!!؟![]()
![]()
البته شك دارم كه كسي اين نوشته را بخونه)
پ ن ۴: خوب نمرات درس شبکه هم اعلام شد.
![]()
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند؟
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري بوقت فاتحه صبح يك دعا بكند
بسوخت حافظ و بويي بزلف يار نبرد مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
ششم محرم
![]()
سلام.
رفتم خوابگاه تا وسایلم را جمع کنم و برم اصفهان.با کلی ذوق و شوق ساکم را بستم و با بچه ها خداحافظی کردم اما این جای قضیه دیگه شادی نداشت.دلم گرفت.خداحافظی حالا به امید یک سلام دوباره است اما ترم دیگه وقتی گفتی خداحافظ یعنی جدایی.نمیدونم ٬ شاید برای بقیه این قدر مهم نباشه اما من را عجیب غصه دار میکنه.حتی الان هم که بچه ها را تا چند هفته دیگه نمیبینم ناراحتم و دلم از الان براشون تنگ شده.
نمیدونم اون موقع چی میشه.اصلا شاید خیلی ها دلشون این جا نباشه که دل کندن براشون سخت باشه و حرف های من براشون مسخره و پیش پا افتاده بیاد و یا بدتر از اون لحظه شماری کنند که از این جا برن ٬ اما خوب من به خوبی و بدی ها٬ به این با هم بودن ها و به همه چیز و همه کس این زندگی چهار ساله عادت کردم.بهم نگو که به چیزی دل نبند که میگم این تو ذات همه آدم هاست ٬ بهم نگو همه چیز رفتنی که میدونم اما چشمم را روش بستم.شاید دارم دم را غنیمت میدونم و چشمم را به نتیجش بستم.
من تک تک لحظات با هم بودنمون را دوست داشتم.همه چیزهای این روزها برام خاطره اند.شادی ها و غم هاش برام شیرین و موندگار اند. حتی بی توجهی ها ٬ دعواها و بد اخلاقی های بعضی بچه ها را هم به چشم یادگاری شیرین نگاه میکنم.
میدونم که حقیقتی است فراموش کردن و میدونم که مسلما بعد از چند وقت جدایی٬ آتیش این دوری سرد و سردتر میشه اما برای من خاکستر اون آتیش خاطرات شیرین تمام با هم بودن ها و با هم نبودن هامون است!
به امید این که زندگی همتون شیرین مثل عسل و گرم مثل خورشیدباشه.
اگه بدی از من دیدین به بزرگواری دلهای مهربونتون ببخشید.
دوستتون دارم.![]()
سلام ![]()
خوب این روزها خاطراتش درسناک است
و گاهی خسته ناک
و کمی هم غم ناک
و شاید ترسناک
.اما خوب در این بینابین خیلی خنده ناک هم هست
و آن هم به خاطر متد های درس خوندن دسته جمعی ماست که با بچه های اتاق میشینیم که درس بخونیم با همدیگه اما خوب یکی دو خطی درس است و یکی دو ساعتی خنده و شوخی. بالاخره یک چیزی پیدا میشه که بخندیم ٬ حالا یا مربوط به درس است یا خاطرات کلاس است و یا پیش بینی های آینده و یا ...! خلاصه که این با هم بودن ها و این جور درس خوندن ها خیلی خوب است و شاید اگه این طوری درس نمیخوندم همین نمره ناپلئونی ها را هم نمی آوردم .
این هفته چهار تا امتحان دارم که آخریش میکرو است که برام خیلی دعا کنید![]()
.
دیشب آز فیزیک ۱ ( همون آز بی کلاسی دیگه
) میخوندم و کلی یاد دوران کنکور و درس های اون موقع افتادم. هی جوونی... ![]()
خوب خاطرات این روزها همین هاست دیگه.مگر شما خاطره دیگه ای دارین؟
( آهان یک خاطره خیلی خوش مزه و عالی هم این که ما این ترم بالاخره بعد از ۴ سال ٬ وقتی امتحاناتمون تموم شد یک راست میریم خونمون و لازم نیست تا اول ترم بعدی بمونیم و پروژه انجام بدیم.آخ که چه قدر خوبه ![]()
![]()
)
پ ن : ساعت ۱۲:۳۰ شب قبل از امتحان میکرو است و من هنوز هستم
خوب الان میرم سر درسم فقط اومدم بگم که فردا امتحانام تموم میشه
.اگه کسی این را تا قبل از ساعت ۹ صبح فردا دید دعا کنه میکروم خوب بشه و پاس بشم ( پاس بشم نه این که شوت بشم
) حالا بعدشم دیدین بازم دعا کنین ٬ جای دوری نمیره ننه
.
به امید موفقیت همه دوستان تو همه امتحانات ( مخصوصا بچه های میکرو و معماری )![]()
![]()
پ ن ۲ : خوب الان ازامتحان میکرو برگشتم. ![]()
امتحان نسبت به میان ترم خوب بود.دقیقا نمیدونم چی کار کردم.الان دیگه همه چیز ۵۰-۵۰ است (یعنی این که استاد جواب های من را دوست داشته باشه یا نه ![]()
).انشالله که هممون پاس میشیم.![]()
به امید موفقیت.![]()
![]()
![]()
![]()