تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

85 رفتی؟

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385، ساعت: 23:5

 

سلام.

سلام به همه اون هايي كه خيلي خيلي دوستشون دارم حالا چه اين نوشته ها را بخونن و چه نه!

 

اول حرفم بزاريد بگم كه احتمالا اين نوشته خيلي طولاني باشه پس اگه حوصله خوندنش را ندارين از الان حرف اصلي را بزنم ، اونم اين كه اولا همتون را خيلي خيلي خيلي دوست دارم ( خدا وكيلي بدون يك نقطه ترديد تو قلبم اين حرف را ميزنم ) و دوم اين كه عيدتون مبارك باشه انشالله ، اميدوارم كه سال جديد براتون پر از اتفاقات شيرين و خوش آيند گنده! و حسابي باشه و سالي باشه سرنوشت ساز كه بعد ها هميشه خاطرات شيرينتون را با تاريخ اين سال يادآوري كنيد. آمين!

راستي هر خوبي و بدي كه ديدين خوبي هاش را تو چشم و ذهنتون بزرگ كنيد و بدي هاش را هم به بزرگي خودتون ببخشيد.

 

خوب بعد از خلاصه اخبار ميرم سراغ مشروح حرف هام.

 

حدودا 4 ساعت مونده تا سال 85 تموم بشه و سال جديد از راه برسه.4 ساعت از 365 روزي كه مثل بقيه 365 هاي ديگه گذروندم و شايد بگذرونم! باقي مونده. نميدونم چرا اما اين لحظات يك حس غربتي من را گرفته و احساس ميكنم دارم چيزي را از دست ميدم و نميتونم جلوي از دست دادنش را هم بگيرم.

 

قبل از اين كه بيام و بنويسم داشتم هفت سين ميچيدم . خوشگل شده ، من كه دوستش دارم . يك هفت سين جمع و جور و دلچسب كه به دل ميشينه ( يا من اين طور فكر ميكنم ) . انشالله كه هفت سين هاي شما هم گرم باشه ( نميدونم چرا بايد گرم باشه؟! شايد چون ميخوام جمعتون گرم باشه و پر از عشق ) .

 

ميخوام حرف هايي بزنم كه شايد بيشتر تلخ باشه تا شيرين اما بايد بگم وگرنه دلم آروم نميشه. نميدونم چرا اما ذهنم مشغول است. دلم ميخواد گريه كنم. دلم تنگ است براي اون هايي كه عيد ندارن .براي اون هايي كه مريض اند و گرفتار بيماري و روزهاي عيدشون را با درد ميگذرونن. براي اون چشم و دست هايي كه شرمنده بچه هاش شده و فقر چنان سيلي به صورتش زده كه هر كاري ميكنه نميتونه اثرش را از بين ببره . اين ها شعار نيست ، اين ها زندگي است. دلم تنگ است براي اون چشم هايي كه به جاي ديدن لبخند و شادي فقط و فقط دعوا ميبينه و داد ميشنوه و عيد و غير عيد براي اون كوچولو وقتي پدر و مادر عيد را مهمون خونه كوچيك دلش نميكنن هيچ فرقي نداره و اون مدام بايد دلش بلرزه كه نكنه الان دوباره ... .دلم ميلرزه براي اون بچه اي كه پدري نداره كه سايه سرش باشه . براي اون عزيزي كه مادرش نيست و با رفتنش عيد را براي هميشه از دلش برده. دلم تنگ است براي همه گرفتارهايي كه دلشون پر از غم است و عيد و غير عيدشون فرقي نميكنه. دلم تنگ است براي اون دل هايي كه عزيزي را از دست دادن و خونه دلشون سياه پوش رفتن اون است.

خدايا ، بزرگي و با عظمت ، مهربوني و با محبت براي همين مثل هميشه در خونه تو را ميزنم. خداي من بزار قسمت بدم به همه محبتت به همه كرمت به همه بزرگيت ، خداي خوبم كمكمون كن . كمك كن تا دل هامون شاد باشه تا هيچ دلي نلرزه تا اشك هاي گرم صورتمون را پر نكنه تا نيايم هي در خونت و داد بزنيم كه آخه خدا ما را يادت رفته!!!

خدايا شاد كن دل همه بنده هات را به شادي خودت.

 

سال 85 براي من چطور بود؟ خوب هم شيرين بود و هم تلخ اما بيشتر شيرين بود با لحظات خاطره انگيز. يك سال بزرگتر شدم و دنيام هم بزرگتر شد. وبلاگم هم متولد سال 85 است. اين شايد يكي از شيرين ترين اتفاقات امسال بود. يك راه ارتباطي ديگه براي دريافت هر چه بيشتر محبت هاي شما. خدا وكيلي با خوندن تك تك نظرات شما يك دنيا شاد ميشم.

 

حالا داره اين سال هم تموم ميشه و بهار مياد.نميدونم چرا اما انگار اين هيجان قبل از سال تحويل را بيشتر از بعدش دوست دارم.

 سال 86 داره مياد و من ميدونم كه امسال سال خيلي خوبي است.نگين از كجا چون خودمم نميدونم اما يك حسي اين را بهم ميگه و منم قبولش دارم.

اميدوارم كه امسال از بقيه سال هاي عمرمون شيرين تر و پر خاطره تر باشه و هر چي اتفاق خوب امسال برامون بيفته، اونم اتفاقات موندگار!

 

امسال از يك لحاظ ديگه اي هم سال خاصي است و اونم اين كه امسال سال فارغ التحصيلي و تمام شدن دوره چهار ساله دانشگاه است. خوب خواه ناخواه اين اتفاق مي افتاد. يادش به خير سال 82 كه قبول شديم با انگشت هامون شمرديم كه كي درسمون تموم ميشه و بعد گفتيم اوووووه حالا كو تا سال 86!

حالا رسيديم به همون جا و تقريبا نزديك هاي آخر خطيم و من از الان دلم تنگ است. براي همه لحظات تلخ و شيرينمون. براي همه دوستي ها و عشق هامون. براي همه نگاه ها و سلام هامون. براي همه حرف ها و اشاره هامون. براي همه بچه گي ها و بزرگي هامون . براي همه خنده ها و گريه هامون و براي همه چيزهاي خوب و بد اين چهار سال. و خدا را شكر ميكنم كه اگه اين چهار سال تموم شد حداقل خاطراتش برام مونده و ميمونه.

 

خوب يك حرفي را هم بايد بزنم اونم اين كه ببخشيد! بابت همه ناراحتي هايي كه از من تو دلتون هست.( اميدوارم فراموشي بگيريد!!! البته تو همين يك مورد )

 

 

لحظه تحويل سال نميدونم بيدارم يا نه! هر چند ساعت گذاشتم كه بيدار بشم ( ميگن هر كسي هر كاري موقع تحويل سال بكنه تو اون سال هم همون كار را ميكنه !!! خوب پس اگه من خواب باشم كلا بايد تو رختخوابم باشم امسال! ) . صبح هم ميريم ديدن مامان جون و آقاجون و پدر بزرگ و مادر بزرگ و من چقدر دلم براشون تنگ است. ميريم اما نه به قصد روبوسي ، ميريم به قصد خوندن فاتحه و تبريك عيد بر سر مزار. چقدر دلم براشون تنگ شده. خوش به حال شمايي كه هنوز اين موجودات دوست داشتني را كنار خودتون دارين. خيلي قدر اين لحظات را بدونين. انشالله كه عمر با بركت و طولاني داشته باشن. از قول منم بغلشون كنيد و گرماي وجودشون را احساس كنيد.

 

حرف هام اين بار خيلي تيكه تيكه بود. بايد ببخشيد ( البته اگه خوندين! ) آخه حسي نوشتم ، اومد و منم نوشتم.

 

باز هم ميگم عيدتون مبارك. دلم براي همتون تنگ شده. بابا يك خبري از خودتون بدين. جاي دوري نميره به خدا. آخه از روزي كه تعطيل شديم ديگه انگار نه انگار كه يك فائزه اي هم هست. از بس ازتون بي خبرم ديشب خوابتون را ديدم. خيلي از شما ها بودين. عجب خوابي بود.

 

موقع تحويل سال هم دعا يادتون نره ( اميدوارم چشمتون به ماهي كه ميفته ياد من بيفتين!!! ) براي همه دعا كنيد .

 

 

پ ن : راستي 3:37 نصفه شب اس.ام.اس ميزنين؟!!

 

پ ن ۲ : ساعت 2 صبح چهارشنبه 1/1/1386 است. من نميدونم كه تا 1.5 ديگه و لحظه تحويل سال بيدار ميمونم يا نه!! اما خوب تا الان كه بيدارم  حالا اگه من خوابم برد شما كه بيداريد من را ياد كنيد.

لحظه هاي انتظارتون گرم وشيرين باشه.

 

پ ن ۳ :سلام. ساعت 3:30 صبح 1/1/86 است و من بيدار موندم. تا چند دقيقه ديگه توپ در ميره و سال تحويل ميشه و ه نظرم هيچ دعايي قشنگ تر از دعاي تحويل سال نيست.

خدايا حول حالنا الي احسن الحال

 

پ ن 4 : يوهووووووووووووووووووووووو عيدتون مبارك!! خوب اينم آخرين قسمت از گزارش لحظه به لحظه شب بيداري من تا لحظه تحويل سال.ساعت الان ۴ صبح است. به سلامتي سال تحويل شد و رسما رفتيم تو سال 86 ( منم از عدد 6 خوشم مياد پس امسال ديگه كلي شانس با من است! ) نميدونم شما تحويل سال چه كردين اما ما كه خوب دعاي تحويل سال را خونديم و كمي هم تو دلمون دعا كرديم. بعدم كه دست و روبوسي با مامان و بابا و تبريك عيد ( عيدي را فردا ميگيرم! ) . بعدم فال حافظ كه سه بيتش را مينويسم يادگاري :

 

شراب لعل كش و روي مه جبينان بين           خلاف مذهب آنان جمال اينان بين

اسير عشق شدن چاره خلاص منست          ضمير عافيت انديش پيش بينان بين

كدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست          صفاي همت پاكان و پاك دينان بين

 

بهاري باشيد.

دلتون شاد ، فكرتون آرام و جسمتون سالم باشه.

 

 

 

 

مینویسیم!

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385، ساعت: 20:59
دیگه باید برای اومدن سال نو و رفتن سال قبل یک چند سطری! بنویسم.

بله ٬ دیگه باید بنویسم.

باشه.

برمیگردم...

 

3 ساعت مجهول الهویه!

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385، ساعت: 16:4
 

سلام.

من بازم يك سوال دارم!

ميخوام ببينم از ساعت 12 امشب تا نيمه شب كه سال تحويل ميشه ، چندم است؟

 يعني 1 فروردين است حتي قبل از اين كه سال تحويل بشه؟  يا 30 اسفند است و كسي به روي خودش نمياره؟!

شايدم يك جورايي هيچُم است!!!!!!

 

آهان ؛ راستي شما لحظه سال تحويل بيداريد يا نه ؟

 

 

آخرین

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385، ساعت: 23:31

 

 اين روزها ي آخر سال همه چيز يك آخرين مياد اول اسمش ، آخرين روز ، آخرين كار ، آخرين حرف ، آخرين نگاه ، آخرين ناهار ، آخرين نماز ، آخرين تلاش و خيلي ديگه كارها كه همش براي آخرين بار داره تو سال 85 انجام ميشه و در مقابل از لحظه سال تحويل به بعد ميتوني هر كاري را كه ميكني يك اولين بياري اولش تا كلي كيفور بشي!

 

اما گاهي به آخريني فكر كنيم كه اوليني در پي اون نيست...

 

 

دل ن : اصلا انگار این روزها میخوام هی بنویسم.

 

 

پ ن : چقدر شيرين وقتي يكي از نزديكترين عزيزانت ازت دور باشه و تو هم اصلا اصلا انتظار ديدينش را حالا حالا ها نداشته باشي ، بعد يكهو جلو روت ظاهر بشه و تو ديگه از خوشحالي ندوني چي كار كني . تازه از زور خوشحالي زياد بقيه را هم تو شاديت سهيم كني ( خبر ساعت 12.5 شب! )

 رويا جون خيلي خيلي خوشحالم كه عيد امسال جمعتون جمع و حسابي هم سورپرايز شدي. سال خوبي داشته باشي.

 

 

 

سوال

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385، ساعت: 0:49

 

 

سلام.

يك سوال ميپرسم شما هم درست و حسابي راستش را جواب بدين تا من يك نتايجي بگيرم! باشه؟

 

تميز كردن اتاق شما با كليه چيزهاي داخلش چقدر زمان و انرژي ميبره؟ آيا از داخل اتاق شما هم لشكر خشايار شاه ( اي لعنت به فيلم 300 و باعث و بانياش1 ) گذشته و اگه بخواين چيزي پيدا كنيد در مسير جستجو كلي چيزهايي را كه فكر ميكردين برا هميشه گم كردين پيدا ميكنيد  يا اين كه اتاقتون عينهو دسته گل ميمونه هميشه و هر كي مياد تو اتاق تا يك ربع انگشت به دهن ميمونه ؟؟؟

 

يك چيزي الكي نگين كه يكهو دماغتون دراز بشه و شيشه مانيتورتون  خرد بشه ها!

 

 

1:  اين را بايد ميگفتم وگرنه لال از دنيا ميرفتم و همه فكر ميكردن من تو باغ نيستم. پريشب هم تو اخبار 20:30  ميگفت پاتك فرهنگي ايران به فيلم 300 هم داره اجرا ميشه و آن همانا پخش كارتون جمشيد و خورشيد است!!! خوب من اميدوارم عوامل دشمن زير بار اين پاتك قوي له و لورده بشن و البته مورچه و سوسك هم  بشوند!!! 

 

 

پ ن : هنوزم نميتونم پوست سيب را نازك بگيرم. اصلا هم خنده نداره! خوب چي كار كنم؟! حالا فكر نكنيد كه نصف سيب ميمونه به پوستش ها ، نه! از اين خبرا نيست. احتمالا از 90% شماها هم بهتر سيب پوست ميگيرم ( بلكم 100% ! ) اما خوب اون قدر نازك نيست كه خود سيب بهش نمونه و اصراف نشه. اون وقت وقتي مامان ميگن فائزه اين طوري پوست نگير گناه است من بايد عذاب وجدان بگيرم و يا سيب هاي مونده روي پوسته ها را بخورم و يا با وجود عذاب وجدان بي خيالش بشم. ( پوست با سيب هم نميخورم ، اصرار نكنيد. آخه پوستش ميمونه تو گلوي آدم!! ) .

 

 

 دل ن : شب شهادت امام رضا)ع( است. چقدر دلم هوس اون زيرزمين پر از عطر گلاب و عطر را كرده كه بتوني تو اون آرامشي كه تو هواش موج ميزنه بشيني و يك دل سير زندگي كني...

التماس دعا!

 

 

ترس...

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385، ساعت: 14:34

 

از بيرون كه نگاهش ميكني اصلا نميتوني باور كني توي اون كله كوچيكش چنين دنيايي وجود داشته باشه. اصلا كسي باور نميكنه كه اون از اين حرف ها سر در بياره. همه فكر ميكنند كه اون فقط هميني است كه نشون ميده و شايد حتي سطحي تر از اين اما هيچ كس حتي يك لحظه به خودش زحمت نميده كه حتي شك كنه به اين كه اون هم آدم است و ميتونه احساساتي جداي اين چهره داشته باشه- مثل همه آدم هاي ديگه - مثل همه اون هايي كه ميشناسيم و هميشه فكر ميكنيم كه اونها هميني هستند كه نشون ميدن و اگه يك روز كمي از قالب هميشگيشون دور باشن تعجب ميكنيم و حتي براشون دل ميسوزونيم ، در حالي كه هر انساني براي خودش يك دنياي جداگونه است با همه افكار و احساسات و غم ها و دردها و شادي ها و كارهاش.

 

اون هم پشت اون چهره آروم و فارغ از غمش ، غم هاي زيادي داره . دردهايي توي اون دلش هست كه ديگه دل كوچيكش طاقت اون ها را نداره ، دردهايي كه سال هاست تحمل كرده و با اون ها بزرگ شده و با اين كه وجودشون را پذيرفته اما نتونسته حتي كمي از تلخي اون ها براي خودش كم كنه و حتي تحمل اون ها روز به روز براش سخت تر ميشه اما ، اما چه كنه كه هيچ كاري از دستش بر نمياد ، واقعا هيچ كاري چون مقصر اين غصه ها و زجر ها اون نيست اما شاهدش هست و اين خيلي سخته.

 

دل كوچيك اون فقط اين ها را نداره ، افكار و خيالات ديگه اي هم هست . آرزوهايي كه ميخواد اما ميدونه كه نميشه اما باز هم با خوش خيالي بهشون فكر ميكنه و براي اون آرزوها دعا ميكنه اما آرزوهايي كه ميدونه بهش نميرسه و چقدر اشك ميريزه وقتي بدونه سرنوشتي در پيش داره كه با اون چه كه با همه وجود ميخواد فرسنگ ها فاصله داره.

 

هيچ چيز تلخ تر از اين نيست كه بدوني ديگه دعاهات فايده نداره ( اون الان اين را حس ميكنه  ) ، بدوني اشك هات هيچ اثري تو دل خدا نداره ، بدوني كه دست ردي به سينت زدن و نيم نگاهي هم بهت نميكنن و هر چقدر سعي كني نااميد نباشي اما نتوني چون دم به دم بهت ثابت ميشه كه هيچ جايي توي جمع اون ها نداري. و چقدر دل كوچيكش بايد ريش بشه وقتي بفهمه كه تو تنهايي هاي خودش و بين اون سيل غم ها هم كسي را نداره.

ترسيده ، خيلي هم ترسيده.

 

زندگيش همش غم نيست اما غم هاش خيلي بزرگ اند.غم هايي كه براي خيلي هاش خودش مقصر است . چقدر به خودش فحش داده وقت هايي كه با حرف هاش دل كسايي را به درد آورده كه عزيزترين كسانش بودن و حتي همون موقع گفتن هم پشيمون بوده اما چشم هاش را بسته و گفته و بعد تو تنهايي خودش اشك ريخته  اما چه فايده.

 

اون ميترسه ، بارها بهم گفته كه ميترسه از اون چه كه در انتظارش است. خدايا بزار براش دعا كنم. اون تنهاست ، در عين با كس بودن اما بي كس است چون احساس ميكنه كه تو را از دست داده و روز به روز و لحظه به لحظه اين حس توي وجودش بيشتر ريشه ميدوونه. خدايا! اي مهربان ، تو را به رحمتت صدا ميكنم چون نقصاني توي اون  نيست و به همون محبتت قسمت ميدم كه عشقت را ازش دريغ نكن ، اون ترسيده  زندگيش خاكستري شده ، نزار آسمون خاكستري زندگيش به شب تار پيوند بخوره . خدايا به دل كوچيك و چشم هاي غمگينش ببخش...

خواهش ميكنم.

 

آه اي ياران به فريادش رسيد

ور نه امشب مرگ به فريادش رسد

 

 

دل ن : خدایا چقدر زود جواب دادی. حداقل اون این را به نشونه جواب گرفت و الان دلش شاد تر از قبل است. ممنونم. با همه وجودم ممنونم...

 

هنوزم زمستونه

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385، ساعت: 13:18

 

سلام.

 

درسته كه سه روز ديگه تا عيد نمونده و همه تو حس و حال بهار هستند اما ، اما وقتي سرت را بلند ميكني و از پنجره بيرون را نگاه ميكني و ميبيني كه داره به شدت برف مياد اون وقت يادت مي افته كه هنوزم زمستون است...!

 

چقدر دلم هوس يك برف زمستونه كرده بود...

 

خونه تکونی

شنبه بیست و ششم اسفند 1385، ساعت: 10:51
 

سلام.

دارم میرم خونمون را بتکونم.........

انواع احساسات در این مورد دخیل است که امیدوارم خودتون حدس بزنید مال کی یا چی است!

شما هم خونتون را میتکونین؟کمک میکنید یا مثل بعضی ها تو هیئت نظارت تشریف دارین؟!

 

پ ن : فردا روز شهادت پیغمبر و امام حسن است. دو نفری که همیشه به نظر من مهربان ترین بودن. تسلیت میگم.

عید و جدایی و دلتنگی !!!

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385، ساعت: 21:54
 

سلام.

الان که دارم مینویسم ساعت حدودا ۱۰ شب است و من در نهایت حد ممکن خستم و خوابم میاد. اگه دیدین دیگه صدام در نیومد بفهمید که همین جور نشسته جلوی کامپیوتر و در حال تایپ خوابم برده!!! ( آخه دیشب تا صبح سایت بودم و فقط یک ساعت تونستم بخوابم ) .الانم سایتم.

این آخرین شبی از امسال است که کاشانم. فردا صبح برمیگردم اصفهان و دیگه تا سال دیگه این طرف ها پیدام نمیشه  

دانشگاه دیگه بیشتر از این نمیتونست ساکت و سور و کور باشه که الان هست. دلم گرفته. دلم برای دوستام که همین یکی دو روز ازشون خداحافظی کردم تنگ شده. دلم بدجوری برای ملیحه تنگ شده که این بار اون زودتر از ما ۳ تا رفت خونه. من دلم برای همه اون هایی که دوستم نیستن هم تنگ شده و خیلی دوستشون دارم......! دلم برای شیطونی هامون تنگ میشه ٬ برای کلاس رفتنامون ٬ خندیدنامون ٬ درس نخوندنامون ٬ دانشگاه را رو سرمون گذاشتنامون ٬ شب تا صبح تو سایت موندنامون ٬ دلم برای همه این ها تنگ میشه و بهتر بگم شده. این دلم حتی برای اون هایی که خیلی مهربون نیستن هم تنگ میشه و دوستشون دارم.

سال داره عوض میشه. همیشه عید را خیلی دوست داشتم هر چند خیلی اتفاق خاصی توش نمیفته اما حس و حالش را خیلی میپسندم.بوی شب بو و دید و بازدید عید خیلی خوش آیند است.

خوب ازتون یک خواهش دارم از همه همه همه دوست های خوبم که این جا را میخونن خواهشی دارم اونم این که اگه اشتباهی کردم و ناراحتتون کردم من را ببخشید و مطمئن باشید که اگه خدای نکرده چنین اتفاقی افتاده به طور حتم هیچ عمدی در کار نبوده و تنها یک شیطنت کودکانه یا رفتار اشتباه بوده.

انشالله که هممون بتونیم همدیگه را ببخشیم و بهتر از اون ٬ همدیگه را دوست داشته باشیم.

کاشان ! خداحافظ تا سال دیگه. امیدوارم تا سال دیگه تو هم بهتر شده باشی .

 

 پ ن : دلم برای کامپیوتر های سایت و خود سایت هم تنگ میشه.  خونمون شده یک جورهایی!

دل ن : عید بعدی این طوری دیگه در کار نیست. امسال سال آخر است...

پ ن ۲ : هورا ٬ بالاخره رسیدم خونه.( جمعه ظهر مورخ ۲۵ اسفند ) حالا دوباره تا چشم به هم بزنم دارم مینویسم که : تعطیلاتم تمون شده! دارم بر میگردم دانشگاه...

 

چهارشنبه سوری

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385، ساعت: 9:52
 

سلام.

چهارشنبه سوری؟؟؟ هان؟ چی هست؟

فکر کنم یک چیزهایی ازش بدونم. همون نیست که یک صداهای وحشتناکی داره و شبکه عصبی را کلا نابود میکنه و مرتب اسپایک میزنی و مدام پتانسیل غشاء اطراف نرون های عصبیت از حد آستانه بالا میزنه و همش اسپایک پرتاب میکنه؟؟؟ هان؟ مگه همین نبود؟ اگه بوده که من الان درگیرشم!!!


پ ن : بچه ها یکی یکی دارن خداحافظی میکنند و راهی خونه میشن تا تعطیلات عید را بگذرونند.اما خوب ما ۸۲ ای ها ( اونم نه هممون! ) فردا ارائه شبکه عصبی داریم و طبق برآورد ۷-۸ ساعتی کلاس داریم  و میخوایم بریم اون چیزهایی را که بلد نیستیم یاد بقیه بدیم!!! خلاصه که روزگار جالبی است.مگه نه؟

حالا تو که شبکه عصبی نداری خوشحالی؟

 

پ ن ۲: باز امشب از اون شبهایی است که تو سایت شب را صبح میکنیم. و  و

میبو را هم که بستن عجب!!!

پ ن ۳ : مس ان جر !

پ ن ۴ : زمان : ۴ صبح پنج شنبه  ٬  مکان : سایت پایگاه داده 

پ ن ۵ : ساعت ۸:۲۵ صبح پنج شنبه است و استاد مزینی اومده و بچه ها دارن ارائه میدن . من با همه وجود خوابم میاد . اصلا از ارائم راضی نیستم و میدونم که استاد حتما بهم گیر میده ( چقدرروحیم خوبه! ) فکر کنم نفر ۱۵ ام باشم. احتمالا میرم میخوابم !!! دعا کنید.

پ ن ۶: ساعت ۹:۴۰ صبح. من نمیخوام برم ارائه بدم من میخوام پاس بشم

 

جشن سال نو

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385، ساعت: 14:17
 

سلام.دیشب بالاخره جشن سال نو را برگزار کردیم.

ساعت ۶:۳۰ عصر بود که در پی تشکیل نشدن کلاس شبیه سازی و دودره بودن استاد و نیومدنش ( خدارا شکر  ) ما رفتیم برای تزئین کلاس. مراسم را تو دانشگاه گرفتیم تا راحت تر باشیم.کلاس ۳۵ را برای مراسم در نظر گرفتیم تا بزرگ باشه و از بیرون هم دید نداشته باشه.

بچه های ۸۲ رفتیم برای کمک. نوار های رنگی را به دیوار زدیم و بادبادک ها را به سقف و دیوار چسبوندیم. و بعدم سفره هفت سینمون را چیدیم و ویدئو پرژکتورم آوردیم تا کلیپ سال نو را پخش کنیم.

حدودای ساعت ۸ بود که دیگه بچه ها پشت در جمع شده بودن برای همین مراسم را شروع کردیم. اول که کلیپ سال نو بود و بعد هم پذیرایی که ژله دادیم ٬ مسابقه نقاشی داشتیم که از هر ورودی یک نفر اومد یک عکس خوک کشید ( امسال سال خوک است ) که صفری ها ( همون ۸۵ ای ها دیگه ) برنده شدن ٬ یکی از بچه های هنرمند ۸۴ اول یک کمی با دهنش هنرنمایی کرد و صداهای جالی در آورد و بعد هم کمی هنرنمایی موزون!!! کرد  که بسیار غیر منتظره بود و البته جالب . بعد هم فال خافظ گرفتیم ( این با من بود )  و بعد هم باز هم پذیرایی با کیک و ساندیس ( خدا این پذیرایی را از مراسم ما نگیره ) و در آخر هم مراسم عکس گیرون با سفره .

از اتفاقات جالبی که افتاد این بود که از اون جایی که مراسم تو دانشکده برگزار میشد خوب علی القاعده نگهبانان محترم هم تو سالن تشریف داشتن و هر چند وقت یک بار همین طور یواشکی میومدن پشت در کلاس تا یک وقت خدای نکرده تو کلاس زلزله نیاد! اما خوب باند پشتیبانی این جای قضیه را هم پیش بینی کرده بود و معمولا چند تایی از بچه ها که دم در بودن خبر میدادن که اوضاع خراب است و اون جا بود که سید میرفت بالا و شروع میکرد به تعریف از انجمن علمی و مزایای آن!!! و ما هم تایید میکردیم و نگهبان بیچاره هم فکر میکرد که ما جشن تقدیر از فعالان انجمن علمی را گرفتیم .

فقط نکته ناراحت کننده این بود که عکس هامون اصلا خوب نیفتاده و اکثرا تار است ( آخه دوربین افتاده بود دست بچه!  ) اینه که کلی دلمون سوخت.اما اشکال نداره خاطراتش که میمونه.

هفت سین اولیه!

اینم پشت پرده مه!

تزئینات

کارت های دعوت ( هنر دست بچه ها )

این خوشگله

پذیرایی ( رنگارنگ )

ماهی قرمز کوچولوی تنها!

پشت پرده مه 2!!

این هم خوک ها

پشت پرده مه 3!!!

اینم فالمون :

سحر٬بلبل حکایت با صبا کرد

که٬عشق گل٬به ما دیدی چه ها کرد؟

از ان رنگ رخم در دل انداخت

وز ان گلشن به خارم مبتلا کرد

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من٬هر چه کرد ان اشنا کرد!

...

 

پ ن : ما امسال سال آخرمون ها........!!!

پ ن ۲ : فکر میکنی سال دیگه و سال های دیگه هم این مراسم ها برگزار بشه؟ فکر میکنی اگه برگزار بشه یادی هم از ماها بکنند؟؟؟

  

جشن سال نو

یکشنبه بیستم اسفند 1385، ساعت: 21:34
 

سلام.

فردا شب طبق سنت جشن سال نو داریم.  یک سنت پسندیده که بچه های ۸۲ بدعتش را گذاشتن.

چه خوب بود جشن پارسال. لحظه لحظش خاطره است.انشالله که امسال هم همین طور باشه.

همین جا هم از دوست های خوبم که زحمت اصلی را کشیدن تشکر میکنم. سمیرا ٬ لیلا ٬ مریم ٬ وجیهه ٬ سیما ٬ مهناز ٬ امینه ٬ سید و هر کس دیگه ای که کمک کرده و من نمیدونم.

اینم چند تا عکس از جشن دو سال قبل. عکس بچه ها نیست چون نمیدونستم دوست دارن عکسشون باشه یا نه؟ بی اجازه هم که نمیشه.میرن از دستم عارض میشن اون وقت بیا و درستش کن

خوب اینم عکس ها. انشالله از جشن فردا هم عکس میزارم.

نکنه جشن را از دست بدین ها

هفت سین

کارت دعوت

چه کردیم!

 تخم مرغ خروسی!

راست فردا شب کی فال میگیره؟

یادش به خیر پارسال...

 

پ ن : همه تو تب و تاب امشب اند. بچه ها رفتن تا آخرین خرید ها را بکنند. یوهووووووووووووووووووو

پ ن ۲ : امروز تولد رویای عزیزم است . رویا جون! آبجی گلم ٬تولدت مبارک باشه. انشالله که شاد و خوشبخت باشی.

راستی چند سالت شد؟

 

 

خواب

شنبه نوزدهم اسفند 1385، ساعت: 0:53
 

چقدر دلم ميخواست ميتونستم شب ها خواب ببينم ، اونم خوابي را كه دلم ميخواست. اون وقت شايد آروم تر ميشدم . اما الان وقتي چشم هام را باز ميكنم انگار نه انگار كه خوابيدم . اصلا انگار شبم به صبحم دوخته شده!

 

 

( دروغ ميگم ، اگه خوابهايي را ببينم كه ميخوام اون وقت سرگردون تر ميشم و خيالات ميكنم. عجب وضعيتيه ها! )

 

 

دل ن : امروز اربعين امام حسين است. چقدر به امروز نياز داشتم تا يك حرف هايي را بزنم و كمي آروم بشم.

 

چون كاينات جمله به بوي تو زنده اند      

اي آفتاب، سايه ز ما بر ندار هم

چون آب روي لاله و گل فيض حسن توست

اي ابر لطف ، بر من خاكي ببار هم

 

 

اردو

جمعه هجدهم اسفند 1385، ساعت: 16:51

 

سلام.

خوب من الان خستگيم در رفته و اومدم سراغ ثبت خاطرات!

 

ديروز صبح بود كه همگي به سمت نشلج ( يكي از روستاهاي خوش آب و هواي اطراف كاشان )راه افتاديم.و اين همگي شامل بچه هاي 81 ،84 و ما بود.رسيديم و مستقر شديم و اولين برنامه اردو خوب خوراكي بود ديگه! كيك و سانديس خورديم و كمي جبران صبحانه نخوردنمون شد.

 

بعد از پذيرايي ما 82 اي ها كه 12 نفر بوديم ( من! ، ليلا، مليحه،امينه،سيما،مهناز،سميرا،وجيهه، سيد،همكلاسي،نوروزي و منتظري) راه افتاديم رفتيم كوه. البته عامل اصلي اين جنايت! سيد و سميرا و مليحه بودن و ماها هم ديگه تو رو درواسي ميرفتيم بالا ( من نميدونم مگه قله چي داره كه دامنه نداره؟!!! ) خلاصه كه رفتيم بالا و كوهشم از اين كوه ها بود كه مسيرش كامل پر از قلوه سنگ بود .بعد از اين كه رسيديم بالا ( نترسين! اون قدر بالا بوديم كه همه چيز را ريز ميديديم! ) نشستيم تا كمي استراحت كنيم. مليحه هم با موبايلش آهنگ هاي درخواستي پخش ميكرد . و البته اون جا بود كه ما بعد از اين 4 سال فهميديم كه اين همكلاسي هاي محترم ما چه افكار خبيثانه اي در سر داشتن و ما نميدونستيم و چه جوري ميخواستن سر ما را زير آب كنند ( پرتاب سنگ از بالا و حرف همكلاسي و ... ! ). اما از اون جايي كه خدا ما را خيلي دوست داره اون ها هيچ كاري! نتونستن بكنند. ( تو رو خدا اينام همكلاسي اند ما داريم!!! عوض افكار مهربانانه فكر كشتنمون را دارن. واقعا كه! )

 

بعد از فيض بردن از مناظر طبيعي و البته صحبت و شوخي و خنده با بچه ها ، اومديم پايين كه البته با چه مصيبتي هم بود و اين سنگ ها هي از زير پامون سر ميخورد و هر جند لحظه اي صداي جيغ يكي بلند ميشد ( سيد هم به خاطر اجراي عمليات آكروباتيك!!! بند ساعتش كنده شد ).

 

بعد از كوه هم كمي پايين استراحت كرديم و نماز خونديم ( واي عجب آب سردي هم اون چشمه داشت ) و بعد هم رفتيم سراغ عمليات مهيج آماده كردن ناهار. از اون جايي كه اين اردو و تداركات اون با آقايون بود ما ناهار كالباس داشتيم (و يا ژامبون! ) . نشستيم با بچه ها ساندويچ ها را آماده كرديم و بين كار هم يك ناخنكي به تداركات ناهار زديم و ديگه با ياري دست و پا و ...! ساندويچ ها آماده شد و داديم ملت گرسنه نوش جان كردن و البته كه بعد از اون كوه نوردي و تو اون محيط حسابي چسبيد و با شوخي و خنده بچه ها لذتش صد چندان شد.

 

ناهار را كه خورديم ديگه حدوداي 2 بعد از ظهر بود و با بچه ها رفتيم براي بازي! از اون جايي كه جايي كه نشسته بوديم پر از درخت بود و محيط باز نداشت مجبور شديم بريم وسط جاده و بازي كنيم.حالا اين جاده وسط يك روستاي آروم و خودشم خلوت بود اما به محض اين كه ما پامون را گذاشتيم تو جاده و در تمام دو ساعتي كه بازي ميكرديم انگار تمام ماشين هاي اون اطراف هوس كردن كه بيان از اون جا رد بشن! خلاص كه مراسمي داشتيم اونجا ، هر چند لحظه يك بار يك نفر داد ميزد : ماشينننننننننننننننننننننننن ! و بچه ها سريع بازي را رها ميكردن و ميپريدن كنار جاده تا ماشين رد بشه و اين كار ما بود تو اين دو ساعت.اما اين عبور و مرور ماشين ها به هيچ وجه چيزي از لذت بازي ما كم نكرد كه تازه هيجان انگيزشم كرد.و البته بعد از بازي ما ، فكر كنم تو يك ساعتي كه كنار آتيش نشسته بوديم تعداد ماشين هاي عبوري به تعداد انگشتاي دستم نرسيد!!!  

 

اما بازي! اول واليبال بازي كرديم و كلي خوش گذشت اما اصل خوشي وقتي بود كه رفتيم هفت سنگ بازي كرديم. خيلي خيلي خوش كذشت. دو تا گروه بوديم : يك گروه من و امينه و مهناز و سيد و جمالي (مورچه جوون!) و يك گروه هم سميرا و سيما و همكلاسي و نوروزي و حاتمي(84) . اولش كه ما چهار به يك عقب بوديم اما خوب چه ميشه كرد ، اين تاكتيك تيمي ما بود كه ما را هفت به چهار جلو انداخت!

البته بازي ما هم مثل هر بازي حرفه اي ديگه اي مصدوم هم داشت. قضيه از اين قرار بود كه تيم ما از اون جايي كه خيلي قوي بود دو بار  چهار نفر از پنج نفر بچه هاي تيم مقابل را زد و اين همكلاسي بود كه چون از اول خيلي دور از سنگ ها بود ( چراش را خودتون حدس بزنيد! ) باقي ميموند . دفعه اول كه سيد گذاشت دنبالش و سيد بدو همكلاسي بدو! ما هم كه ميخنديديم خلاصه كه همكلاسي گير افتاد و من هم توپ را از سيد گرفتم و رفتم طرف همكلاسي و رسيدم روبروش . خندمم گرفته بود و گفت نزنيد ها ، نامرديد اگه بزنيد! از اون جايي كه خوب منم مرد نبودم كه نامرد ( = زن ) بودم!! ديگه چاره اي نبود كه با توپ بزنمش و زدمش. اين بار به خير گذشت اما خوب دفعه دوم كه سيد گذاشت دنبال همكلاسي ديگه بر طبق ضرب المثل "يك بار جستي ملخك ، دو بار جستي ملخك آخر ميفتي ملخك!" اين بار ديگه همكلاسي بود كه در حين دويدن ييهو هوس كرد كه زير آبي بزنه و يك كم هم رو آسفالت ها اسكيت رو سينه بكنه!!! براي همين همچين با صورت رفت روي آسفالت ها . ديگه همه پريدن دور همكلاسي تا ببينن چي شده . بيچاره همكلاسي كه به روي خودش نياورد اما خوب حتما خيلي دردش اومده بود.دستشم خون افتاد و شلوارشم پاره شد! ديگه اين جا بود كه بازي به علت رسيدگي به حال مصدوم يا مجروح! قطع شد ( مصدوم را فرستاديم بالا تا يك فكري به حال خودش بكنه! ). خلاصه كه بازي كاملا جوان مردانه بود. تيم ما براي بازي هاي بعدي اعلام آمادگي ميكنه!

 

بعد از بازي هم آتيش روشن كرديم و كنار جاده نشستيم دور آتيش و كرانچي هم خورديم و كلي گپ زديم و خنديديم .بعد از يك ساعت اتوبوس هم اومد و همگي اومديم طرف دانشگاه.و البته توي راه هم به پيشنهاد من بستني خورديم و خرج انداختم گردن بچه ها.

 

بعد از رسيدن هم ساكم را برداشتم و با امينه اومديم اصفهان و البته از شانس ما استاد استرس هم تو اتوبوس با ما بود!

 

اين هم شرح سفر.

 

 

پ ن : مامانش به محمد گفته اول ميري دبستان بعدم راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه. محمد گفته من نميخوام برم دانشگاه .پرسيد چرا؟ اون كوچولو هم گفته براي اين كه هر كي بره دانشگاه ديگه شب ها نمياد خونشون ، گفته خاله فائزه كه ميره دانشگاه خيلي دير مياد خونه براي همينم من نميخوام برم دانشگاه!!!

الهي قربونت برم عزيزم كه دل كوچيكت طاقت دوري مامان و بابا را نداره.انشالله كه هميشه پيش خودمون ميموني عزيز دلم.

 

نشلج

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385، ساعت: 22:51
 

سلام. امروز صبح با بچه ها رفتيم نشلج. خيلي خوش گذشت. جاي اون هايي كه نبودن خالي. اما الان نميتونم بگم چون واقعا از خستگي دارم ضعف ميكنم.

 انشالله ميام مفصل تعريف ميكنم.

 

اما عجب اردويي بود امروز. كلي جالب و مفرح بود و البته اكشن!!!


پ ن : يك ضد حالي خوردم امشب ؛ اساسي! فكر كن منتظر يك چيزي باشي كه خودت قبلش كلي دلت را صابون زدي براش و منتظر هستي كه يكهو بهترين اتفاقي كه ميخواي بيفته و آرزوهات جامه عمل بپوشن! اما بعد ببيني كه اون چيزي كه شد يك چيزي تو مايه هاي 180 درجه با اون چه كه خيال ميكردي فرق ميكنه.

خوب اين ضد حال ديگه ، اونم از نوع اساسيش!!!

 

بعد ميگن چرا جوون ميره خودكشي ميكنه! ( هان؟!!!!!!!!! نه بابا ! پيداست كه من الان خستم و نميفهمم چي دارم ميگم! )

 

نجف زاده و صبر

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385، ساعت: 22:10

 

رفتم جلسه تریبون آزاد راجع به جنگ . مهمونشون هم آقای کامران نجف زاده بود.

خیلی جلسه بدی بود. نه که مهمونش بد باشه ها. نه! اون تنها بخش خوب ماجرا بود. اما خوب رفتار بچه ها و حرف هایی که زدن و توهین هایی که کردن واقعا زشت بود .

واقعا صبور بود که همه حرف ها را با روی باز تحمل کرد. ( انتقاد درست اما حرف زور مسئلش فرق میکنه.) ملت هر چی دق و دلی از هر کی تو این مملکت داشتن سر این بیچاره خالی کردن.

کی میخوایم بزرگ بشیم؟!!!


پ ن : در حاشیه جلسه دیشب یک اتفاقی هم افتاد که کلی مایه تاسف من شد.

توی ورودی آمفی تئاتر چند روزی بود که یک نمایشگاه کتاب برگزار کرده بودند. بعد از جلسه که اومدم بیرون از یکی از مسئولین نمایشگاه پرسیدم شما کتاب های کامپیوتری هم دارین؟ اون آقا هم گفت نه! من گفتم مگه نمایشگاه کتاب دانشجویی نیست؟مگه نباید برای همه رشته ها کتاب بیارین؟اون آقا هم گفت : به ما گفتن این جا رشته کامپیوتر نداره!!! و من نمیدونم که منی که الان ترم آخر مهندسی کامپیوتر را دارم تو این دانشگاه میگذرونم این جا چه هویتی دارم؟!!

یاد فیلم آژانس شیشه ای افتادم اون جا که سازمان امنیت ملی موجودیت عباس و کاظم را نفی کرده بود و گفته بود که چنین آدم هایی اصلا وجود ندارن...

یکی نیست به این آقایون بگه آخه کمترین استفاده ای که از رشته ما میکنید همین کامپیوترهایی است که به نام ما و با بودجه ما میگیرید اما تو اتاقای خودتون میزارید تا شخصیت کوچیکتون را پشت جادوی اون جعبه پنهان کنید اون وقت دیگه این حرفاتون چیه؟

 بابا همیشه میگن : "عالم بودن چه آسون ٬ انسان بودن چه سخته! "

...

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385، ساعت: 21:42

 

امشب عجیب خوشحالم. یعنی یک موضوعی من را خوشحال کرده و به وجد آورده که ناراحتی های ریز و درشتی را که این چند وقت برام پیش اومده و پیش آوردن الان دیگه به چشمم نمیاد. هیچی ٬ حتی یک سری کارها و حرف های مسخره و صرفا بچه گونه هم نمیتونه کاری بکنه! 

شاید این خوشحالی خیلی طولانی نشه ٬( شایدم بشه )اما خوب فعلا که من را حسابی شاد کرده


--------------------------------------------------------------------------------


این جا دفتر خاطرات من است و هر چیزی که دلم بخواد و البته صلاح هم باشه! توش مینویسم. اگه هم کسی خوشش نمیاد نخونه .کلا این ها را برای بقیه نمینویسم ٬ برای خودم و دل خودم مینویسم.  مستقیم هم اسم کسی را نمیبرم تا کسی شاکی نشه.( تو مایه های چهار دیواری اختیاری البته با کمی چاشنی محافظه کاری )


--------------------------------------------------------------------------------


پ ن :  نمیدونی الان چقدر دلم میخواست اونجایی بودم که تو بودی...

ميخوام برم به خونه به جايی که صفا هست

 تو گوشه کنارش يه عالمه وفا هست

ميخوام برم به خونه جائی که مال منه 

 دليل زنده بودن از عشق زنده بودنه

 

پ ن ۲: خدایا اگه درسته که خودت کمکم کن و راه را نشونم بده وگرنه هم که خودت با خوبی حالیم کن( خواهش میکنم )

دل ن : در خانه اگر کس است ٬ یک حرف بس است...

دل ن ۲: باید صبر کرد و منتظر موند.

شبیه سازی

شنبه دوازدهم اسفند 1385، ساعت: 19:32

 

من فکر کنم این استاد شبیه سازی دانشگاه خصوصی ( یک نفره ) میرفته! آخه اصلا انگار با کلاس و دانشجو و شیطونی هاشون آشنا نیست

 امروز سر کلاس وقتی ما یک کم ( دقت کنید ٬فقط یک کم ) داشتیم پچ پچ میکردیم و راجع به مسائل مربوط به درس! حرف میزدیم استاد جون برگشته و دستاش را گذاشته رو صندلی و زل زده تو چشم ما که ما ساکت بشیم ما هم اول به روی خودمون نیاوردیم ٬ اما دیدیم خیر انگار استاد دست بردار نیست. ما هم این طرف و اون طرف را یک نگاهی کردیم بعد بازم یک نگاه به استاد کردیم دیدیم نه! هنوزم تو این حالت (  ) است. خوب این بود که ما دیگه از رو رفتیم و ساکت شدیم  .

آخه این استاد فکر نمیکنه ما میترسیم؟بابا این هزار بار ٬ ما قلبمون حساس است  حالا هی با ما ترم آخری ها بد تا کنید.میریم بعد دلتون میسوزه ها . از ما گفتن بود و از شما نشنیدن. بعد پشیمونی فایده نداره ها  بزارید ما سر کلاس بخندیم و شیطونیمون را بکنیم ( یکی این را به استاد بگه ) حالا نگفتین هم هیچ طوری نمیشه ٬ خود استاد کم کم عادت میکنه

راستی الان که حرف شبیه سازی شد یاد یک خاطره افتادم! جلسه قبل سر کلاس بودیم و استاد داشت تند تند درس میداد که یکهو صدای زنگ اس.ام.اس موبایل استاد بلند شد و استاد بیچاره هم حسابی جا خورد که یادش رفته موبایلش را قبل از کلاس ساکت کنه برای همین در حالی که داشت سوال یکی از بچه ها را جواب میداد رفت طرف میز و شروع کرد جیب های کاپشنش را گشتن و حالا موبایلم پیدا نمیشد که , بیچاره در حین حرف زدن و جواب سوال دادن همه جیب هاش را هم گشت تا بالاخره پیداش کرد و بعدم از زنگ موبایلش فهمیدیم که کلا زد موبایل را خاموش کرد!!!  بعدشم که انگار هول کرده بود و خندشم گرفته بود و خلاصه ما هم خودمون را اصلا نزدیم به اون راه! ( چه دانشجوهای بدی! )

 

 پ ن : چی میشه اگه این ۲۴ اسفند امسال از تقویم حذف بشه؟ بابا من اصلا نمیفهمم این اسپایکینگ نرون  (spiking neuron model )چی هست و چی میگه. صدای  من را میشنوید.؟SOS 

پ ن ۲: چشم عقل را میبنده و دهنش را باز میکنه و مسلسل بار چیزهایی را میگه که دل های زیادی را میشکنه. و نمیدونم که اصلا پشیمونی براش معنی داره یا نه؟

پ ن ۳ : یک نصیحت : هیچ وقت از یکی از کسایی که توی همون کلاسی میره که شما میرید ( فکر کنم بهش میگن همکلاسی! ) راجع به ساعت کلاس نپرسین چون اصلا به اون ربطی نداره !!! تازه میره خرج رو دست بقیه هم میزاره و البته خودتون!!!

 خلاصه که از اون راجع به کلاس هایی نظر بخوایند که شاگرد اون ها نیست!!! فهمیدین یا نه؟! راجع به اون ها بپرسید...

پ ن ۴ : بابا ایول! استاد باز هم موبایلش را خاموش نکرده بود و وسط کلاس براش اس.ام.اس اومد  . اما این بار در کمال آرامش رفت بیرون کلاس و اس.ام.اس را خوند .

 

پنج شنبه های دانشگاه!

پنجشنبه دهم اسفند 1385، ساعت: 19:18

 

سلام.

امروز پنج شنبه بود. و پنج شنبه هایی که نرم خونه معمولا با بچه ها میام سایت .از اون جایی که معمولا آخر هفته ها بچه ها بیشتر میرن خونه کلا دانشگاه خیلی خیلی خلوت تر از روزهای عادی است.

سلف ساکت و آروم است و نه صفی است و نه تو صف زدنی! و البته چلوکباب هم میدن!   ٬خوابگاه خلوت است و راهرو و آشپزخونه ساکت و تمیز! است ٬دانشکده خلوت خلوت است و پرنده پر نمیزنه و کریدر مهندسی که همیشه معمولا یک عالمه مهندس! دارن توش سالن را متر میکنند یا متر کردن و حالا نشستن با ساير همكاراشون راجع به متراژ بحث ميكنند و گاهي هم نظر بقيه را ميپرسند! پنج شنبه ها استثنائا خلوت است و جامعه محترم مهندسينِ بعد از اين! در مرخصي اجباري سر ميكنند و حتی تريا ( اين نقطه آهنربايي دانشگاه! ) پنج شنبه ها تعطيل است. پس ترياي هميشه در صحنه هم پنج شنبه ها تعطيل ميكنه .

اما خوب اين سايت كامپيوتر بچه هاي كامپيوتر است كه مثل هميشه قرص و محكم تو صحنه باقي ميمونه و با اقتدار از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 10 باز است و پذيراي دانشجويان فعال و مستعد كامپيوتر و البته مفردات و مزدوجات رشته هاي ديگه هم هست!

ولي اين سايت اون سايت هميشگي نيست و اگه كسي يك روز پنج شنبه اي اين جا را ببينه شايد نشناسدش و فكر كنه اشتباه اومده. ميپرسيد چرا؟ خوب به خاطر اين كه جامعه محترم مهندسين كامپيوتر هم در اين روز مقدس خيلي هاشون تشريف ميبرن منزل و راه شهر و ديار خودشون را پيش ميگيرن و براي همين ديگه كسي نيست كه از سر و كول سايت و كامپيوتر ها و ميزها بالا بره و در بعضي موارد فرياد و روم به ديوار عربده! بكشه و يا از اون طرف هي بلند بلند بخنده و يا صداي آهنگش را تا ته بلند بكنه و يا وسط سايت دنبال اون يكي دوستش بدوه  و خيلي كارهاي عادي ديگه كه در بقيه روزهاي هفته در اين مكان مقدس انجام ميشه.

براي همينه كه معمولا روزهاي پنچ شنبه وقتي تو سايت باشي يا صدايي نميشنوي ( با اين كه آدم تو سايت هست ) و يا ديگه حداكثر صداي صفحه كليد ها را ميشنوي كه تق و تق ميكنند ( صدايي كه تو بقيه روزها عمرا نميتوني بشنوي چون تو بقيه صدا ها گم ميشه! ) و البته گاه و بيگاه هم يك ترانه دلنشين و لطيف از اسپيكر به گوش ميرسه كه محيط را آرامش بخش تر ميكنه.

( اما راستش را بخواین اصلا هم دلم نمیخواست همیشه پنج شنبه بود  هر چند چنین پنج شنبه هایی واقعا لازم است )

 

پ ن : تا حالا کلوچه ۶۳۰۰ تومانی نوش جان کردین؟!!! ما نوش جان کردیم  اونم ۲ بار        ( ---> بعد از امتحان ارشد  )

 

روزهای بد

چهارشنبه نهم اسفند 1385، ساعت: 21:13
 

  این روزها از اون روزهای بد است.

خستم!

حالم از خودم به هم میخوره و از خیلی ها و خیلی کارها و رفتارها.خدایا به دادم برس... 

 پ ن : مداد و دفترم کو؟

چیز

یکشنبه ششم اسفند 1385، ساعت: 21:40

 

اول سلام.

خوبین؟با درس ومشق ها چه میکنید؟ آخر این هفته هم که امتحان ارشد است. انشالله که همه موفق باشند

خوب خبر خاصی نبود ٬ فقط اومدم بگم من پیلدار شدم!!!

قضیه از این قرار بود که یکی از دوستان گفت که یک سایتی هست که اطلاعات کاملی راجع به دامین میده. منم رفتم ببینم جی به چی. آدرس وبلاگ را که وارد کردم دیدم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله  همچین همه اطلاعات را که زده یک قیمتی هم بر اساس یک سری معیار ها برای این وبلاگ تعیین کرده .خوب قیمت پیشنهادی  200,020$  بود .

البته من اصلا هم بی جنبه نیستم اما خوب دارم به یک چیزهایی فکر میکنم که ...

 

یک اتفاق جالب هم طرز بیان این استاد استرس است.فرض کنید سر کلاس نشستین و استاد یک صفحه اسلاید باز کرده که از بالا تا پایین پر کد است. بعد استاد شروع میکنه توضیح دادن اونم به این صورت که دور از تخته می ایسته و میگه خوب این را با اون چیز باید با هم به کار ببریم و کاربردش در تنظیمات است این چیز است!!!!!!

آخه خدا وکیلی ما از کجا باید بفهمیم که تو این صفحه اون چیز مورد نظر استاد کدوم یکی از اون چیزها بوده!  ( الان که یک آدم لوس داره پیش خودش میگه : شما اگه دانشجو باشید که میفهمید و از این حرف ها...! )

امروز سر کلاس مهندسی اینترنت بعد از تمام اتفاقات بالا که افتاد  دلم را به دریا زدم و به استاد گفتم : ببخشید استاد میشه اسم این چیزها را هم که میگین بگین تا ما بفهمیم چی به چی؟ استاد یکی از اون خنده های مخصوص را کردن و گفتن بله که میشه. و در ادامه دوباره گفتن این چیز!!! البته به محض گفتن این کلمه خودشون خندیدین و سعی کردن که اسم اون کلمه را یادشون بیاد اما هر کاری کردن نشد ( شبکه عصبیشون را با کلمه چیز آموزش دادن دیگه. چرا اذیتشون میکننین! ) آخرشم بهمون گفتن بابا همین چیز دیگه , خودتون که اسمش را میدونین!!!!!! 

نمیدونید؟؟؟!!!

پ ن : مکان : سایت آی تی ٬ زمان دوشنبه ساعت ۵ عصر ٬ سر کلاس مهندسی اینترنت!  حالت : داریم به درس گوش میدیم

پ ن ۲ : ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر است و بعد از دو ساعت و نیم بالاخره کلاس مهندسی اینترنت تموم شد اما خیلی کلاس امروز خوش گذشت . خدایی استاد استرس آخرش است...!

 

پ ن ۳ : خواستم سکوت کنم، اما بیشتر آدمها وقتی سکوت می کنی صدای سکوتت را نمی شنوند، خیال می کنند نبوده ای، نمی دانند که سکوتت به معنای بیش از همیشه بودن است...

 


ادامه مطلب

من انتخاب واحد كردم!

جمعه چهارم اسفند 1385، ساعت: 16:7

 

اولين جلسه كلاس نرم افزار بود با دكتر مينائي . سر كلاس بوديم و استاد طبق عادت هميشگي شروع كرد به حضور و غياب. خوب اسامي به ترتيب بود و استاد ميخوند و بچه ها جواب ميدادن. تا رسيد به جايي كه اسم من بود . خودم را آماده كردم اما استاد اسم من را نخوند و رفت سراغ نفر بعدي! تعجب كردم كه چرا اسمم تو ليست نيست. استاد هم كامل اسامي را نخوند و گفت بقيه بعدا. بچه ها گفتن شايد اسمت را نخونده و برات حاضري زده اما من فكر نميكردم اين طوري باشه براي همين تو استراحت بين درس تا استاد نبود از فرصت استفاده كردم و رفتم يك سركي تو ليست كشيدم كه ديدم بله اسم همه هست جز اسم من!  كلي تعجب كردم و رفتم پيش بچه ها و ماجرا را تعريف كردم .بچه ها گفتن مگه نرم را انتخاب نكردي؟ گفتم چرا ، پيشنهاد درس دادم و بعدم استاد راهنما تاييد كرده بود. فاطمه و سيما گفتن خوب بعد؟ گفتم بعد چي؟!! گفتن روز انتخاب واحد چي كار كردي؟ منم گفتم خوب هيچ كاري نكردم.بچه ها با تعجب گفتن يعني تو روز انتخاب واحد هيچ كاري نكردي؟!!!منم كه كم كم ترس برم داشته بودم با ترس و لرز گفتم خوب نه! مگه بايد كاري ميكردم؟ اين جا بود كه ديگه بچه ها جيغشون رفت هوا و گفتن پس تو چي انتخاب كردي؟ هان؟؟؟ منم گفتم خوب قبلش پيشنهاد درس دادم بعدم كه استاد اعظم همه را تاييد كرده بود ديگه. مگه كار ديگه اي هم بايد ميكرديم؟! ديگه از حالت بچه ها چيزي نميگم!!! فقط فهميدم كه بنده در حال حاضر هيچ درسي را انتخاب نكرده بودم و همچين خوش و خرم اومده بودم دانشگاه در حالي كه برگه انتخاب واحدم پاك پاك بود!!

 

خوب ديگه ! شما هم لازم نكرده اين قدر به من بخندين و بگين كه من چقدر آدم گيجي هستم چون اصلا هم اين جور نيست ( حداقل تو اين زمينه تقصير من نبود ، باور كنيد ) .

 

 قضيه از اين قرار بود كه من روز هاي آخر ترم قبل يك بار رفتم دفتر مهندس رودي و ازمهندس پرسيدم كه براي انتخاب واحد بايد بيايم كاشان يا نه؟ ايشون هم گفتن كه نه لازم نيست از همون خونه هم ميشه. گفتم من پيشنهاد درس دادم اگه استاد راهنما تاييد كنه درست ميشه؟ ايشون هم گفتن بله( دقيقا جملات يادم نيست اما تو همين حدود بود). خوب منم خيالم راحت شد و كاملا از اين گفتگو اين طور برداشت كردم كه قضيه با تاييد استاد تموم ميشه ( آخه تو اين چهار سال دفعه اول بود از اين پيشنهاد درس و اين جور چيزها در مياوردند ). خلاصه نشون به اون نشون من رفتم خونه و روز انتخاب واحد هم رفتم تو صفحه شخصي خودم تو آموزش و ديديم استاد اعظم درس ها را تاييد كرده و ديگه كامل خيالم راحت شد.پس ميبينين كه من بيچاره تقصير كار نيستم.

 

خوب تا اون جا گفتم كه فهميدم انتخاب واحد كه شامل تعيين گروه بود را انجام ندادم و الان هيچ درسي ندارم. براي همين وسط كلاس نرم رفتم پيش مهندس رودي و قضيه را تعريف كردم. مهندس كلي تعجب كرد و خندشم گرفته بود ( خودمم كه كلي خندم گرفته بود ) بعدم گفت بايد يك نامه بنويسي و ببري پيش مهندس خاكباز.منم كه اصلا نميخواستم همچين مراحلي را طي كنم به مهندس گفتم حالا نميشه خودتون يك كاريش بكنين؟ آقاي آذري فرد هم كه اون جا بود با محبت هميشگيش كه هميشه ما را شرمنده ميكنه به مهندس رودي گفت يك كاري بكن كه كار اين خانوم راه بيفته. مهندس هم وقتي ديد من چهار تا درس بيشتر ندارم كه همه هم تخصصي هستن قبول كرد و برام انتخاب واحد كرد و فقط آز ميكرو پر شده بود كه اونم گفت روز حذف و اضافه برم درستش كنم.

 

خلاصه اينم ماجراي آخرين انتخاب واحد من. و من به كلاس برگشتم در حالي كه وقتي كلاس را ترك ميكردم دانشجوي اين كلاس نبودم اما الان اين درس را داشتم پس رفتم پيش دكتر مينايي و اسمم را آخر ليست به عنوان چهلمين نفر ثبت كردم.

 

 

پ ن : بالاخره رویا هم اومد و جمع چهار نفره اتاق ما تکمیل شد.

 

پ ن ۲: پروژه پایانیم را بعد از کش و قوس بسیار با استاد شبکه برداشتم! موضوعشم که وقتی خودم فهمیدم میگم براتون!!!

 

 

 

 

گربه

پنجشنبه سوم اسفند 1385، ساعت: 19:13

 

من هر چيز خوابگاهم كه فراموش كنم ، گربه هاش را عمرا بتونم فراموش كنم!!! آخه گربه يكي از عناصر لاينفك خوابگاه و زندگي خوابگاهي است! البته ببخشيد من شفاف سازي بكنم كه وقتي من ميگم گربه هاي خوابگاه ، شما يك وقت خداي نكرده ياد اين گربه ملوس هاي جينگولي مستون نيفتين ها ، نه نه نه نه نه !!! يك چيزي تو مايه هاي ببر در نظرتون بياد كه با يك هيكل به چه گندگي دمبش را داده بالا و با اقتدار از جلوي تو رژه ميره و حالت را ميگيره.

 

بله؟! چي فرمودين؟ پيشتش كنم؟؟؟ خوب حتما خوابگاهي نيستين كه اين را ميگين. آخه بابا گربه هاي خوابگاه كه از اين گربه هاي تو خيابون نيستن كه چپ نگاشون كني در برن ، اينا را اگه دنبالشونم بزاري نه تنها فرار نميكنن كه احتمالا يك لقمه چرب و نرمتم ميكنند ، نميدونين چه رويي دارن كه. اصلا انگار نه انگار كه تو داري خودت را ميكشي تا اين ها دو قدم برن اون طرف تر!!! همچين اون چشم هاي سبزش را ميدوزه تو نگاهت و با خونسردي نگات ميكنه كه خودت شرمنده ميشي و ميري دنبال كارت.

 

خلاصه كه ماجرايي داريم ما و گربه هاي نازنازيمون!

 

پ ن : کرانچی با طعم فلفل

 

خاطرات یک بعداز ظهر

سه شنبه یکم اسفند 1385، ساعت: 20:41

 

سلام.

 امروز بعد ازظهر جالبی بود , یک بعد از ظهر جالب و مفرح با اتفاقات گوناگون.

 

همه چیز از یک شیشه گلاب شروع شد. قضیه از این قرار بود که من برای یکی از آشناها یک شیشه گلاب میخواستم برای همین گفتم خوب وقتی تو توی یک شهر غریب هستی و چیزی اون جا بخوای بهترین کسایی که میتونند کمکت کنند خوب اهالی همون شهر هستند دیگه. بر همین اساس شروع کردم از کاشونی های مقیم دانشگاه! آدرس یگ گلاب فروشی خوب را پرسیدم و البته جواب های جالبی گرفتم. دو نفرشون گفتن ما از کاشان گلاب نمیخریم و از قمصر میگیریم , یکی گفت من خودم نمیدونم آخه من که گلاب نمیخرم باید از بابام بپرسم , یکی گفت یک مغازه تو بازار هست که گلابش خوبه اما کجای بازار را نمیدونم و فقط اسمش را شنیدم ( بازارم کوچیکه دیگه!!! ) یکی هم گفت یک مغازه هست که داره اما به غیر آشناها گلاب تقلبی میده! . خوب از اون جایی که دوست های کاشونیم خیلی کمکم کردن من دیدم انتخاب یکی از اون آدرس ها از بین بقیه سخت است و ممکن است بقیشون ناراحت بشن!!! برای همین رفتم به آدرسی که دو سال پیش از یک دوست گرفته بودم و از همون جا گلاب خریدم.

 

بعد از خریدن گلاب از مغازه ای تو میدون معلم , از اون جایی که دلم ییهو هوس پیاده روی کرد تصمیم گرفتم خواهش دلم را زیر پا نزارم و کمی راه برم برای همین شروع کردم به سمت چهار راه آیت الله کاشانی حرکت کردن . رسیدم به چهار راه و هوس کردم که برم کتابسرا و کمی کتاب ها را ببینم ( آخه یکی از بزرگترین سرگرمی های من کتاب خوندن است ) این بود که رفتم کتابسرا و حدودا بیشتر از یک ساعت اون جا بودم.خیلی خوب بود , کلی کتاب دیدم , دو تا از کتاب هایی که قبلا خونده بودم و دوست داشتم را پیدا کردم و همون جا یک تیکه هاییش را که بیشتر دوست داشتم را دوباره خوندم و کلی کیفور شدم ( اما شما این کار را نکنید آخه شاید فروشنده بهتون بگه بهتر است کتاب را بخرید , نه این که همون جا به ایستید و اون را بخونید! ). یک سری کتاب جالب هم پیدا کردم و چیزهای جالب فهمیدم. مثلا من نمیدونستم که سهراب سپهری غزل هم میگه اما اون جا کتابی بود که غزلیات سهراب را داشت ( هر چند خیلی زیاد نبود ). کتاب "بینایی"  ساراماگو را دیدم و نمیدونم که این کتاب دنباله کتاب "کوری" یا نه. نمیدونم کتاب کوری را خوندین یا نه اما اگه نخوندین پیشنهاد میکنم بخونینش چون کتاب خیلی جالبی است , خیلی جالب!

 

و یک قسمت خیلی جالب ماجرای کتاب فروشی آشنا شدن با "عمو شلبی" بود! خوب نه! این عمو شلبی یک شخصیت مجازی بود!!! شخصیت مجازی یک سری از کتاب های " شل سیلورستاین " که خیلی خیلی باحال و بامزه بود. دو تا کتاب دیدم که راجع به اون بود یکی " راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی " و یکی دیگه که با مزه تر بود " الفبای انگلیسی عمو شلبی " بود. در توصیف کتاب همین بس که در صفحه آخر کتاب نوشته  :   " اخطار!!!   سوزاندن کتاب کار زشتی است.این کار بر خلاف قانون است.اگر یک وقت بابا و مامان خواستند این کتاب را بسوزانند زود پلیس را خبر کنید!!!!!  با تشکر ؛ عمو شلبی"     خوب بهتر بخونینش چون واقعا به کمک اون شما میتونین یک آدمی باشین که همه دوستش دارن!!!! ( آخرش ! )

 

راستی تو کتاب سرا که بودم یکهو یک آقایی بلند داد زد " به به! سلام استاد وحیدی " خوب من از اعماق حس مطالعه یکهو پرت شدم به دنیای واقعیت و با ترس و لرز از گوشه چشم برگشتم ببینم استاد این جا چه میکنند که دیدم استاد مزبور یک آقایی بود به سن حدود 40 , قد تقریبا 150 سانت و هیکلی لاغر اندام. خوب این یعنی این که قضیه به خیر گذشت دیگه!

 

بعد از کتابسرا اومدم بیرون و شروع کردم به سمت میدون پانزده خرداد پیاده رفتن. توی مسیر که میرفتم یک لحظه به ذهنم رسید که اسم این خیابون را درست نمیدونم , گفتم زشته بعد از چهار سال , آخه مردم چی میگن! برای همین گفتم از یک نفر بپرسم برای همین از یک خانم تقریبامیان سال که به نظر کاشونی میرسید پرسیدم ببخشید اسم این خیابون چیه؟ اونم یک فکری کرد و گفت خوب راستش نمیدونم اما بهش میگن چهار راه! تشکر کردم و پیش خودم گفتم خوب پیش میاد دیگه , مگه خودم اسم همه خیابون های اصفهان را میدونم! برای همین از یک نفر دیگه پرسیدم و جوابی مشابه جواب قبلی گرفتم! دیگه قضیه برام جالب شد و تصمیم گرفتم این کار را تکرار کنم و جواب ها را با هم مقایسه کنم! از بیشتر کسایی که پرسیدم جوابی مثل جواب قبلی  گرفتم , یک نفر که دیگه گفت اسم خیابون , خیابان پونزده خرداد است!!! یکی یکی گفت بهش میگن سه راه میدون و یک مغازه دار هم گفت قبلا بهش خیابون صبا هم میگفتن. یکی هم گفت این جا قبلا اسم نداشته تازه روش اسم گذاشتن! و من موندم قبلا اگه کسی میخواسته آدرس بده مثلا میگفته میخوام برم کجا؟!!! البته بودن کسایی که همون اول گفتن که اسم خیابون خیابان شهید رجایی است.

 

خوب اینم از آمارگیری تصادفی من! و من میدونم که این اتفاق برای خیلی از ماها هم میتونه اتفاق بیفته چون معمولا  توی هر شهری خیابون هایی هست که مردم اون ها را به اسم واقعیشون نمیشناسن و با اسم دیگه ای معروف شدن. اما خوب به هر حال اتفاق جالبی بود. ( اما اگه کسی من را میدید خیلی براش جالب بود که یک دفترچه و مداد دستم بود و به هر کی میرسیدم میپرسیدم : ببخشید اسم این خیابون چیه؟ بعدم که رد میشدم چیزی را که گفته بودن تند یادداشت میکردم و یک لبخندی میزدم! )

 

در پایان اون بعد از ظهر دل انگیز و دلچسب هم اومدم سوار تاکسی شدم و برگشتم دانشگاه.

 

 

پ ن : متاسفانه با خبر شدم که لیلا نظارتی زاده ٬ دوست عزیزم در غم از دست دادن پدر به سوگ نشسته. لیلای عزیزم خیلی خیلی ناراحت شدم.انشالله که غم آخرت باشه و روح پدر بزرگوارت قرین رحمت و آرامش الهی قرار بگیره...

 

پ ن ۲: بچه ها امروز اومدن اصفهان. پونزده نفري بوديم. رفتيم مسجد براي مراسم. تلخ بود ، خيلي تلخ.اميدوارم ديگه از اين به بعد تو شادي هم شركت كنيم.