تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

پشت نگاه ...

پنجشنبه سی ام فروردین 1386، ساعت: 20:54

 

سلام.

 

بچه كه بودم يك فيلم ديدم كه توي اون يك نفر يك دستگاهي داشت كه با اون ميتونست فكر آدم ها را بخونه!

حالا كه بزرگ شدم ميفهمم كه چقدر دلم ميخواد يكي از اين دستگاه ها را داشتم ، البته از اون هايي كه فقط فكر هاي خوب را ميخونه و ميفهمه!

 

اگه همچين چيزي بود چه اتفاقات خوبي بود كه ميتونست بيفته و چه پشيموني هايي كه بار نميومد.

اگه ميفهميدي توي فكر بقيه چي هست اون وقت شايد كاري را ميكردي كه بايد ميكردي و يك عمر حسرت نكردنش را نميخوردي و همين طور اگه ميدونستي كه چي تو دلش ميگذره شايد خيلي از فكر ها و كارهايي كه حالا ميكردي را نميكردي و آروم تر بودي!

 

 

 

اما خوب شايد همين ندونستن است كه لحظه هامون را شيرين وخاطره انگيز ميكنه. كي ميدونه ، شايد اگه ميدونستيم زندگي خيلي هم تلخ ميشد!

 

 

اما هنوزم خيلي دوست دارم كه همچين چيزي را داشتم...

 

 

دل ن : از آرامش بعد از طوفان متنفرم ٬ چون قبل از اون طوفانی در کار بوده...

 

 

 

روی لبه تیغ ...

دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386، ساعت: 11:56
 

 

بعضی آدم ها را فقط مجبوری تحملشون کنی ٬ اونم به سختی! و امیدوار باشی که این کار همیشگی نیست...

 

بعضی ها ( شامل خودمم میشه٬ کلی میگم! ) یا واقعا نمیفهمن یا خودشون را میزنن به نفهمی که خیلی ها فقط تحملشون میکنند.

خیلی ها هستن که ما فقط از کنارشون میگذریم و شاید توقف کوتاهی بکنیم ٬ اون جا اگه اذیت هم بکنیم چند صباحی بیشتر نیست و شاید بشه خودمون را گول بزنیم و صدای اونی را که شاید بهمون اخطار بده را یک طوری خفه کنیم! اما تو زندگی واقعی و اون جایی که دیگه با آدم های ثابتی سر و کار داریم اون وقت دیگه نمیشه همین طور سرسری از رفتار و کردارمون بگذریم.

خدایا کاری کن که وجودمون آرامش به بار بیاره نه زجر و خفقان. و کمک کن تا انسانی باشیم که اطرافیان واقعا به خاطر خوبیمون بخوانمون نه این که تحملمون کنن.

 

دل ن : نیاز

 پ ن : رفتیم بیمارستان برای تحقیقات پروژه نرم ٬ داشتیم با موبایل از برنامشون عکس میگرفتیم که حراست از راه رسید و گیر داد که چه میکنید  ما هم  ( البته اجازه داشتیم و دیگه کار به جاهای خطرناک نکشید  )

پ ن ۲: ملیحه پروژه طراحی سایتش را در اثر یک اشتباه پاک کرده و از صبح تا حالا سرور را کچل کرده تا شاید فایل هاش را بازیابی کنه اما تا الان که حدودا ۳۱۰۰۰ تایی فایل پیدا شده خبری نیست و دیگه اوضاع این شکلی است

 پ ن ۳: امشب دیگه هممون بی خیال شبیه سازی شدیم  

 دل ن : امشب با بچه ها جلسه داشتیم برای یک سری کارهای مربوط به فارغ التحصیلی. جلسه خوبی بود و مهم ترین نتیجش علاوه بر همه چیزهای دیگه این بود که من بازم بیشتر از قبل فهمیدم که چه دوست ها و هم کلاسی های خوب و  نازنینی دارم

 پ ن ۴: امروز بعد از مدت ها یک آشنای قدیمی را دیدم. اتفاقا قبلش داشتم فکر میکردم که دلم براش تنگ شده و از قبل عید تا حالا ندیدمش که ییهو جلوم ظاهر شد.                                                                                                                                   ای ول خدا جون ٬ بی زحمت بقیه آرزوهامم به همین سرعت و کیفیت! برآورده به خیر کن ( از طرف فائزه بی جنبه! )

 دل ن : آخر این هفته میرم خونه. دلم برای خونوادم یک ذره شده. انگار قرنی است دورم از اون ها. دلم برای مامانم پر میکشه...

 

اینترنت وصل شد!!!

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386، ساعت: 16:28
 

سلام.

از دیروز ظهر تا الان اینترنت دانشگاه قطع بود و قرار هم بود که تا شنبه وصل نشه اما امداد های غیبی رسید و اینترنت ییهو وصل شد. و ما که یک جورهایی بدن درد گرفته بودیم!! الان حالمون خوبه!

و هر آنکس که حال ما را بداند تفسیر این آدمک  را میفهمد!!!

 

پ ن : هر کسی که فکر میکنه که الان که اینترنت وصل شده من دیگه پروژه مهندسی اینترنت را گذاشتم کنار و رفتم پی اینترنت بازی!!  بدونه که درست فکر میکنه!

دل ن : این جا یکی از اون بارون های بهاری حسابی اومد و البته هنوزم ادامه داره. خلاصه که فضا کاملا رمانتیک است و ما  پروژه انجام میدیم

پ ن ۲: قبض تلفن!

دل ن : دلم کمی گرفته...

پ ن ۳: یک جایی خوندم نوشته بود :  "يک نامه‌ي عاشقانه نوشته‌ام اما آدرس ِ گيرنده را ندارم!!! " .

چقدر زیادند کسانی که آدرس اشتباه دارند ٬ کسانی که آدرسی دارند که کسی آنجا نیست ٬ آدرسی دارند که هیچ گاه نمیتوانند نامه شان را به آن بفرستند ٬ آدرسی دارند که صاحب خانه اش دلی ندارد ٬ آدرسی دارند که نامه هایشان همیشه از آن برگشت میخورد ٬ آدرسی دارند که نامه هایشان را آنجا سرقت میکنند! ٬ آدرسی دارند اما هیچ وقت نامه ای نمیفرستند و  ... پس نداشتن آدرس همیشه آنقدر ها هم بد نیست. 

پ ن ۴:چت با God !!!

پ ن ۵: امروز بالاخره باید پروژه مهندسی اینترنت را تحویل بدیم. خدا به داد برسه با استاد استرس.

پ ن ۶: بالاخره پروژه را تحویل دادیم. خوب بود. خدا را شکر.طبق معمولم که استاد گفت یک تیکه کد به برنامتون اضافه کنید منم انجام دادم و یک هو نمیدونم چی شد که زودتر از بقیه تموم شد ( ربط داشت که دومین نفری بودم که صورت سوال را دید؟!  ) و خلاصه بعدش شروع کردم به شیطونی و البه رسوندن تقلب و خلاصه که خوش گذشت.

یک فیلم دوست داشتنی

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386، ساعت: 22:35

سلام.

 

به لطف یک دوست  فیلم اخراجی ها را دیدم. راجع به این فیلم خیلی خوندم و شنیدم اما حالا فقط نظر خودم را میگم. این فیلم را خیلی دوست داشتم.

 

من شاید کسی نباشم که خیلی از لایه های پنهان فیلم سر در بیارم , شاید خیلی چیزی از فیلم سازی  و فیلم نامه نویسی و نکات مهم تو اون حالیم نشه و نتونم مثل خیلی از صاحبان نظر از این دیدگاه فیلم را بررسی کنم  ( که البته اگه راستش را بخواین خوشحالم که چیزی از این ها نمیدونم و با خیال راحت مثل خیلی از آدم های عادی دیگه میشینم و از فیلم لذت میبرم )  ٬ شاید خیلی ها بگن طنز این فیلم یک طنز سطحی بود اما من با همه این حرف ها دوستش داشتم  ( و میدونم که خیلی هایی هم که همه این نقد ها را به فیلم میکنند ٬ چه نقد حرفه ای و چه سیاسی و چه هرچی خودشونم پای این فیلم خندیدن و لذت بردن ) .

 الان هم مثل یک آدم عادی عادی فیلم را دیدم , خیلی از جاها خندیدم  اونم از ته ته دل و بعضی جاهاشم دلم سوخت و گریه کردم.

 

 چقدر آدم های این فیلم را دوست دارم , همشون سادن , دور از دورویی و نقاب های مسخره و ظاهر سازانه . همشون دستشون برات رو است نه مثل خیلی ها جانماز آب بکشند و بعد از اون طرف هر کاری بخوان بکنن. این جا همه ساده اند , ساده و یک رنگ و گرم.

 

البته یک نکته ای هم هست اونم این که فیلمش تا حدود زیادی تخیلی بود! اونم از این لحاظ که من فکر نمیکنم تو جبهه اون زمان اگر آدم های این طوری هم میرفتن این جوری و با این آزادی عمل باهاشون برخورد میشد!! اما خوب بالاخره فیلم دیگه.

 

بعد از مدت ها فیلمی دیدم که من و تا آخر نشوند و حوصلم از دیدنش سر نرفت. دست کارگردان و همه بازیگراش درد نکنه. ( نمیدونم که کارگردانش دقیقا کی و همین قدر میدونم که انگار ناجور آدم سیاسی است اما خوب خدا را شکر زیاد اهل سیاست نیستم و به این هاش کاری ندارم . مهم اینه که فیلمش خوب بود )

 

پ ن : البته ذکر این نکته ضروری است که این فیلم اصلا سیمرغ لازم نداشت (حتی یک مرغ هم نمیخواست ) اما فیلم شیرینی بود.

 

پ ن۲ : این هفته را کاشانم . جمعه مجوز گرفتیم برای سایت ( البته ملیحه گرفته , دستش درد نکنه ) و انشالله که آخر هفته خوبی باشه و  کمی هم کارهای پروژه را بکنیم و شرمنده نشیم!

 

 

دل ن : این پروژه نرم ۲ هم شده دردسر. باید یک سیستم جامع بیمارستانی را تحلیل و طراحی کنیم و برای همین چند مدتی است که میریم بیمارستان بهشتی برای جمع آوری اطلاعات و در این گشت و گذار! چه صحنه های دلخراشی که نمیبینیم. کلا وقتی از بیمارستان میایم بیرون هممون تا حدودی غش و ضعف کردیم. مثلا امروز اتاق عمل بودیم و هفته پیش اورژانس

 

از همه جا

دوشنبه بیستم فروردین 1386، ساعت: 16:10

سلام.

۱- سومین روزی است که اومدم کاشان. این چند روز به علت پروژه مهندسی اینترنت تا حدود زیادی درگیر بودم ( نتیجه میگیریم که داشتم کارهایی را که باید عید انجام میدادم و ندادم را میکردم!) آخه فکر میکردیم که دیروز باید تحویل بدیم اما استاد استرس دیروز تو کلاس گفت که هفته دیگه تحویل بدید و البته یک سری جنگولک بازی های دیگه!! هم بهش اضافه کنید. ما هم گفتیم چشم  پس ادامه کار پروژه هفته دیگه

۲- این کلاس مهندسی اینترنت بسیار بسیار زیاد کلاس اعصاب خورد کنی است. البته نه از لحاظ محتوا بلکه از لحاظ خود کلاس و نحوه تدریس. استاد استرس همون طور که داره وارد کلاس میشه به اواز بلند میگه که اسلاید سوم را باز کنید  بعدم میره  آخر سایت میشینه پشت یکی از کامپیوتر ها و همون طور نشسته میگه خوب الان این مثال ( و هیچ اشاره ای نمیشه که این٬ کدوم یکی از مثال هاست!!! ) را ببینید و خودتون بفهمید چی شده و بعدم تا آخر کلاس به همین شیوه پیش میره و البته ناله های ما هم تاثیری نداره و البته بچه ها هم هیچی نمی پرسند و پرسیدن من تنها هم نه تنها مشکلی را حل نمیکنه که تازه استاد هم زیاد شاید خوشش نمیاد. اما من دست بردار نیستم. و البته استاد هم به هم چنین

کلا کلاس خیلی خسته کننده ای است اون هم از ساعت ۴ تا ۷:۳۰

۳- این چند روز خیلی خوش گذشته ٬ دوباره جمعمون جمع شده و حرف ها و خنده های همیشگی به راهه. فقط فعلا جای صدیقه خالی که انشالله از زیر بار آجر سالم در بیاد! 

۴- کلاس اینترنت را شاید نحوه تدریسش مزخرف باشه اما مطالبش را دوست دارم و خودم بالاخره میخونم اما این کلاس شبیه سازی را که واقعا حوصلش را ندارم. مطالب تا الان که همه آماری است و من کلا سر کلاس غیر از نوشتن جزوه کار دیگه ای نمیکنم و استادش هم که هیچی از شیوه تدریس نمیفهمه . (هیچ ربطی هم به شاگردها نداره مشکل از استاد است باور کنید. ) امیدوارم ترم آخری نخواد اذیت کنه.به قول مامان میخوایم  گوسفند شبیه سازی کنیم!

۵- حالا که همه درس ها را گفتم یادی هم از استاد مینایی و نرم ۲ بکنم که خوب اونم در نوع خودش درس محترمی است. هر چند معمولا استاد محترم در دسترس نمیباشد.

 

پ ن : بعضی موقع ها حس کنجکاوی خیلی زیاد ( شما هر جور راحتین بخونین  ) بعضی ها را یکهو   اجتماعی  میکنه !!!!!!! و البته این کاملا موضعی است.

 پ ن : این تریا دانشگاه ما واقعا پول زور میگیره. یک لیوان چایی را میده ۷۵ تومن و جالبیش اینه که خود چایی کیسه ای ۲۵ تومان و یک لیوان آب جوش (اونم آب کاشان با همه مزه خوشمزه اون ) ۵۰ تومان!!!!! آخه این انصافه؟

پ ن : امروز لیلا شیرینی گرفته بود و بین بچه ها پخش کرد و گفت برای جشن انرژی هسته ای است و خوب ما هم البته باور کردیم و خدا را شکر کردیم که همچین روزی هست تا لیلا بتونه شیرینی پخش کنه.مبارکه! این حق مسلم ( حالا چه حق مسلمی بماند  )

دل ن : درگیر تلاشی برای آخرین تلاش یک رفیق هستم تا شاید سحر جوزای اون به صبحی روشن برسه.

قصه است؟!

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386، ساعت: 23:49

 

خيلي جالبه ، آخر همه داستان ها و فيلم ها و قصه ها خوب تموم ميشه! همه راضي ميشن ، حق به حق دار ميرسه و دل به دلدار، آدم بدهاي قصه يا ميميرن و يا به راه درست هدايت ميشن و آدم هاي خوب قصه هم به همه چيزهاي قشنگ دنيا ميرسند.

 

كاش ميشد قصه زندگي ما هم همين طوري تموم بشه...

 

 

 

دل ن : چقدر اين چند روز خونه ساكت و دلگير است! محمد با مامان و باباش رفته سفر و دل من براش يك ذره شده. خدايا هر جا هستن سلامت حفظشون كن.

 

 پ ن : عيدتون بازم مبارك. لطفا عيدي فراموش نشه!متشكرم.

 

 

دل ن : امروز آخرين روز تعطيلات است. هم رفتن سخت و هم نرفتن! از فردا دوباره همه چيز شروع ميشه و ميدونم اين آخرين شروع هم به چشم بر هم زدني تموم ميشه و سال ديگه بعد از تعطيلات نه دانشگاهي بايد بري و نه استادي هست و نه دوران دانشجويي. يك چيزهاييش خوبه و يك چيزهاييش بد.

اميدوارم قدر اين آخرين روزها و لحظات با هم بودنمون را بهتر و بيشتر بدونم و بدونيم  و دل هامون بيشتر از قبل با هم يكدل و يكرنگ باشه.

 

دل ن : بازم همون حس را دارم. بازم شدم مثل نیکلاس کیج تو فیلم مرد خانواده تو اون لحظات آخری که داشت آدم ها و دنیای مورد علاقش را که با عشق ساخته بود ترک میکرد و سعی میکرد تا آخرین توانش توی اون دنیا باقی بمونه.  حالا که مدت بیشتری را این جا بودم جدایی از اون برام سخت و سخت تر است ٬ سختی و غمی که تو این چهار سال لحظه ای برام کم رنگ نشد .

خدای من! توی لحظه های غربت اون سرزمین که با وجود همه محبت مهربون های اون جا باز هم برام تلخ و غریب است تنهام نزار ٬ دور از گرمای عشق خانوادم بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم. چشم ها و دل ها را مهربون تر کن و مهربون نگه دار تا غم دوری و غربت برام آسون تر بشه و کمکم کن تا خودمم انسان باشم و نه دلی را بشکنم و خاطری را از خودم برنجونم.

الهی آمین!

پ ن : ۹:۱۵ صبح -خونه - برای آخرین بار! 

چی بگم؟!

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386، ساعت: 2:48

 

سلام.

 

تا اون جايي كه من ميدونم ( جسته و گريخته از اين ور و اون ور شنيدم و ديدم ) يك كشتي انگليسي ( حالا اگه قايق بوده يا زير دريايي يا اصلا با آب كاري نداشته را نميدونم! ) پا شده اومده طرف هاي ايران و ايران هم گرفتتشون ( احتمالا اومدن وارد حريم ايران شدن! اين بهترين و منطقي ترين فكر است ديگه؟! به بقيش كاري نداشته باشيد! ) يك هفته اي هم بود ( بيشتر كه نبود؟) كه تو اخبار علمي-فرهنگي-هنري-بهداشتي! والبته سياسي راجع به اون ها حرف زدن و البته توني جون و دوستاشم بيكار نبودن و اون هام راجع به ما حرف زدن و غيبت كردن و شايدم تهمت زدن! و خلاصه اين هفته خيلي ها حرف زدن و البته خيلي ها هم كه باهوش تر بودن حرف نزدن و عمل كردن و يك عده معدودي هم كه خيلي عاقل تر بودن ، نه حرف زدن و نه عمل كردن بلكه فقط خط دادن( اين ها تصورات بچه گانه من است و لا غير! فكر هاي بد نكنيد!) والبته يك آدم عاقل كه از همه عقل كل تر است هم بود كه اصلا انگار نه انگار كه اين جا يك خبرايي شده و يك عده رفتن دارن آب خنك هاي كشورش را ميخورن و يك عده اي هم از اون ور دنيا دارن ميگن كه اگه جوونامون را آزاد نكنيد يك جور ديگه اي و با يك زبون ديگه اي باهاتون گفتمان ميكنيم و شايد گفتگوي تمدن ها را كرديم برخورد تمدن ها و خلاصه تن خشايار شاه را حسابي تو قبر لرزوندن!!! ( ببين ماشالله چقدر به فكر جووناشون هستن! حسوديم شد. اشكال نداره عوضش ما حق مسلم داريم ، اون ها كه ندارن . زبونتون را براشون در بيارين! ) و خلاصه يك خبرهايي شده! همچين زير سبيلي همه را رد كرد و رفت ( اصلا فكر بد نكنيد ، اون نه اول اسمش ف است و نه اول فاميلش ص – چه آدم هاي عاقل بي مسئوليتي پيدا ميشن!!! خدا حفظش كنه. همه بگين آمين!) .

 

كجا بودم؟ آهان خلاصه كه امروز داشتم مثل هميشه تلويزيون ميديدم ( تلويزيون دانشگاه عمومي است ! اين را فراموش نكنيد) كه ديدم بله ( بي زحمت اين بله را كشيده و با تاكيد و پر طمطراق بخوانيد! ) محمود جون قضيه را تركونده  و زده اين جوون هاي رعناي انگليسي را كه هر كدومشون به تنهايي چشم و چراغ كشورشون بودن و كلي هم آدم هاي با شخصيتي بودن دن ده! را آزاد كرده و كلي هم با هم حرف زدن و تشكر و محبت و تريپ عشقولانه بودن. خلاصه كه به مناسبت تولد  پيامبر اين جوانان چشم آبي ( خدايي تهمت نزنم ها! از تو تلويزيون رنگ چشم هاشون معلوم نبود . شايدم چشم مشكي بودن! ) آزاد شدن و به آغوش خانواده هاشون برگشتن و كلي كيف كردن و اين حرف ها (بودين حالا!) و البته تو دنيا همه از محمود عزيز تشكر كردن و قرار شد كه انشالله مشكلاتشان را با كشور عزيزمان توسط گفتمان وشايد صحبت هاي در گوشي وپشت درهاي بسته اي حل كنند و اگه خدا بخواد نخوان كارهاي بد بد بكنند و حتي فكر حمله به ايران عزيز را بكنند كه وگرنه جوانان غيور ما! ميرن ]...[ )  هر چي صلاح ميدونين جايگزين كنين! اعم از محل رفتن و عمل انجام شده!!!)

 

البته ممكن است ، احتمالا ، شايد اگه به ميمنت و مباركي اين عيد بزرگ تعدادي از جووناي هموطن خودمون را هم آزاد ميكردن تا برگردن سر خونه و زندگيشون بد نبود ( حتما بايد طرف چشم آبي و مو طلايي و ... ( اين 3 نقطه صد البته مهم تر است! ) ) باشه؟

 

 

خلاصه كه همه اين حرف ها را زدم كه بگم به سلامتي 3 روز ديگه بايد بريم دانشگاه و برسيم به درس هاي عقب افتاده اي كه به كل همه را يادمون رفته! ( روم به ديوار با شما نبودم ها! شما كه ماشالله دسته گل تشريف دارين )

 

راستي يك سوال از علماي اهل فن: تو اين پروژه استاد استرس ، كد JS فقط بايد خارجي باشه ؟ و ديگه اين كه ميشه به جاي تگ map از تگ ديگه اي استفاده كرد؟ ( خوب حالا! بالاخره پروژه منم تموم ميشه. نميخواد مسخره كنين،زشته! اِ اِ اِ بزرگ شدي ديگه، زبونت را براي من در نيار! مهندس!)

 

 

پ ن : راستي يك نكته اي هست كه در پرده ابهام است اونم اين كه حالا كشتيشون را چي كار ميكننن؟

 

دل ن : شب عيد است. فردا تولد پيغمبر(ص) و امام صادق(ع) است.عيد همتون مبارك. انشالله كه عيد خوبي داشته باشيد.

 

 دل ن : يا رسول الله نظري فرما...

 

دل ن : چقدر این عید دور از محمد کوچولو ساکت است. رفته مسافرت و دل من براش یک ذره شده. خدایا هر جا هستن سلامت حفظشون کن

 

 

قولی به خودم.

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386، ساعت: 21:19

 

امشب به تاريخ " 15 / 1 / 1386 " يك قولي به خودم ميدم و يك قراري با خودم ميزارم كه اين بار بر خلاف همه دفعات قبل با وجود همه سختيش بايد انجامش بدم اونم تا آخرش  چون اين ديگه آخرين فرصث است.

 

اين جا هم مينويسم تا كاملا جلو چشمم باشه و اگه خداي نكرده ، روم به ديوار ، زبونم لال خواستم اين تصميم را انجام ندم و همچين دست و دلم بلرزه و بزنم زيرش با ديدن اين جا وجدان درد بگيرم و از خودم و شما خجالت بكشم.

 

از الان با خيلي چيزها خداحافظ و به خيلي چيزها سلام.

 

از اين به بعدم هر وقت زدم زير قولم همين جا مينويسم  ( اميدوارم اين اتفاق توي هر پست نوشته هام نيفته! )

 

خدايا كمكم كن! قدرت و اراده و همتش را بهم بده.خواهش ميكنم.

 

دل ن : كلي نااميدم اما بايد انجامش بدم.

آرزو...

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386، ساعت: 2:31

 

سلام.

يك آرزويي هست كه هميشه داشتم و احتمالا بعدا هم خواهم داشت، اونم اينه كه مثلا يك لحظه به اين فكر ميكنم كه فلاني كه ميشناسمش الان چي كار ميكنه؟ يا مثلا فلان شخصيت الان داره چه ميكنه و چه احساسي داره؟ دوست دارم بدونم دلمشغولي هاي اون ، روزمرگي هاي اون و تخيلاتش چيه؟ دلم ميخواد بدونم لحظه هاش را چه طوري ميگذرونه . بعضي وقت هام دوست دارم اون طرف ظاهرش را ببينم. دلم ميخواد بدونم اوني كه ميشناسمش واقعا چه جوري است.

 

 البته يك چيز ديگه اي هم هست؛ خيلي وقت ها هم دوست ندارم كه وجود واقعي اون آشنا را بدونم و واقعا بدونم پشت ظاهرش چه باطني هست چون اون وقت ممكن خيلي بخوره تو ذوقم بنابراين خيلي وقت ها پيش اومده كه از دونستن چنين چيزي فرار كردم تا تصورات شيرينم نابود نشه( البته اين دو جنبه داره ، يكي به خاطر شخصيت اون و يكي به خاطر بدي هاي خودم ). يك جورايي فكر ميكنم ظاهر اگه با باطن هم فرق بكنه بعضي وقت ها لازم است!

 

يك آرزوي ديگم هم دونستن احساس واقعي آدم ها نسبت به خودم است. البته اين يك جورهايي نسبي است ( در واقع فقط خوب هاش را دوست دارم! اشتباهه ولي كاريش نميشه كرد! )

 

 اما خوب در هر حال كلا نميتونم بي خيال اين آرزو بشم كه بدونم اون آدم لحظه هاش را چه طوري ميگذرونه.

 

يك خيال ديگم هست . خيلي وقت ها كه تو خيابون يا هر جايي يك غريبه را ميبينم پيش خودم فكر ميكنم كه زندگي اون چه طوري است؟ دوست دارم داستان زندگيش را بدونم و هميشه فكر ميكنم به تعداد آدم ها زندگي هاي متفاوت  و سرنوشت هاي گوناگون داريم .

 

خيلي برام جالب است ، من خيلي چيزها را نميدونم مثلا ممكن است هموني كه الان از كنار من رد شد بعد از 20 سال از سفر برگشته باشه و داره ميره خونوادش را ببينه، ممكن است همين الان خبر از دست دادن عزيزي را بهش داده باشن ، ممكن است الان داره ميره تا زندگي جديدش را شروع كنه ، ممكن است داره ميره تا زندگيش را تموم كنه ، ممكن است غمگين ترين يا شادترين آدم دنيا باشه ، ممكن است كسي باشه كه بعد ها تو زندگيم نقش مهمي را بازي كنه ، ممكن است عزيزم بشه يا دشمنم ، ممكن است ... و هزاران فكر ديگه و احتمال ديگه. اما من فقط از كنارش رد ميشم اما هميشه به اين ها فكر ميكنم و فكر ميكنم كه آيا اون دوست داره همون موقع سر حرف را باهاش باز كنم تا اون برام همه اين ها را بگه؟

 

نميدونم ، فكر نكنم اين ها به خاطر فضولي يا كنجكاوي بيجا باشه اما خوب اين چيزي است كه خيلي دوست دارم بدونم هر چند يك جورهايي آرزوهاي محالي است.

 

 

دل ن : نميدونم و يك جورايي مطمئنم كه كسي نميتونه اون حس من و منظور واقعيم را بفهمه چون من نيست كه بفهمه.

( ميخواستم اين را نزارم اين جا اما خوب اين دفتر خاطراتم است و با خودم كه تعارف ندارم! خودم که ميدونم و اين هم يك آرزو ديگه و البته بر جوانان عيب نيست!)

 

 

پ ن : امروز روز اصلاحات ارضي بود!

 


ادامه مطلب

13 به در!

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386، ساعت: 11:48
 

سلام.

۱۳ اتون به در !

انشالله كه امروز به همتون خوش بگذره و سنت هاي پسنديده امروز را هم به جا بيارين

و يادتون نره كه ۱۳ عددي است بسيار نيكو

از طرف ۸۲۱۳۰۰۱۳

 

دل ن : روز خوبی است...

پ ن : امسال سيزده بدر هم مثل همه سال هاي قبل ، خداجون سنت پسنديده  بارون اومدن را اجرا كرد تا مثل هميشه زمان جمع كردن كاسه كوزه! و راهي خونه شدن مشخص بشه!!!

پ ن ۲: وایییییییییییییییی! فکرش را بکن. فردا صبح بچه مدرسه ای های بیچاره باید برن مدرسه من را در غم خودتون شریک بدونین ( تو فکر آموزش از راه دورم ! )

پ ن ۳: عجب بارون ( نه ببخشید!) سیلی میاد!

پ ن ۴: شام را مهمون این طبقه بالایی ها بودیم. اصولا اون جا خوش میگذره.بازم میخوام.

 

 

ترافیک

شنبه یازدهم فروردین 1386، ساعت: 15:30

 

سلام.

 

آقا اصلا اين اصفهان يك شهر بد آب و هوا و زشت و كثيف است!!! خوب شد حالا؟ حالا به اين مسافرهاي محترم!! نوروزي بگين تشريفشون را ببرن  خونشون و ديگه هم نيان!

اين حرف ها اصلا هيچ ربطي به مهمان نوازي اصفهاني ها نداره، اون كه سر جاش و اصلا قضيش فرق ميكنه.لطفا سريع بل نگيريد.

 

امروز صبح براي يك خريد رفتم بيرون. اين مغازه در حالت عادي ( منظورم زماني غير از حضور اين مسافر ها است ) با ماشين حدود يك ربع با خونه ما فاصله داره ، اون وقت من ساعت 11:30 كه از خونه رفتم بيرون ساعت 2 بعد از ظهر برگشتم!!!!!! سر جمع هم 2 دقيقه تو مغازه بودم و خريد كردم! بقيش همه تو ترافيك. بيچاره شدم به خدا.مردم از خستگي.

 

 

 

پ ن : ببين ؛ من ميخوام درس بخونم و اين پروژه استاد استرس را انجام بدم اما اين فاميل ما نميزارن و هر روز مهموني ميدن! حالا كي اينا به استاد حالي كنه؟!

نه خير اشتباه نشه! من 24 ساعته مهموني نيستم اما خوب برنا مه هاتي ديگه اي هم هست.خواب و خوراك و استراحت و تفريح كه هست اون وقت بقيشم ميره براي مهموني. من بي تقصيرم استاددددددددد!!!

الانم بايد برم خونه خواهر جون و كمكش كنم!

 

 

پ ن ۲: حالا که فکرش را میکنم میبینم بعضی ها هستن که به گردن بشریت حق دارن و ما حداقل باید نامشون را زنده نگه داریم. یکی از اونها همین ناپلئون است. پس با گرفتن ۱۰  ( انشالله ) نامش را زنده نگه میداریم ( زنده باد نمره ناپلئونی!!! )

 

دقیقه 90

پنجشنبه نهم فروردین 1386، ساعت: 16:12

 

سلام.

 

1- امسال اولين سالي كه خان داداش عيد را سر خونه و زندگي خودش است و با اصرار گفته كه حتما بايد همه را مهموني كنه. هر چي هم همه بهش گفتن بابا تو امسال برات زوده و سال اولت مگه اين داداش گل من حرف گوش كرد. حالا هم همه را براي امشب دعوت كرده. قربونش برم كه مرد خونه است.

زود بزرگ شديم. هنوزم كه هنوز با حامد شيطوني ميكنيم و دنبال هم ميزاريم اون وقت حالا مرد خانواده رفته خريد چون عصر مهمون داره و صاحب خونس! عجب! خدايا...

 

2- اين روزهاي آخر عيد خيلي خوبه. چرا؟ خوب براي اين كه مهموني ها ديگه مال جوون هاي فاميل است و محيط گرم تر و راحت تر است. صحبت هاي شيرين و البته بعضي موقع ها بزرگونه!! خلاصه اين مهموني هاي آخري بهتر است.

 

3- دلم هوس يك سيزده بدر حسابي كرده. بيرون شهر و با حضور كل فاميل. حالا آخرشم جور نميشه و دل و دماغم با هم ميسوزه.

 

4-  9 روز از عيد گذشت. خوب خيلي زود داره تموم ميشه مخصوصا وقتي كه بدوني بايد يك كار درسي را انجام بدي و هي هر روز بگي از فردا شروع ميكنم. آقا اين تنبلي هم بد دردي است.

به افتخار دقيقه 90 و بهتر از اون اون وقت اضافه يك دقيقه سكوت ميكنيم!!!  ( شده قضيه پيك هاي نوروزي كه بهمون ميدادن و هميشه خدا نصف اون تا روز قبل از سال تحويل حل ميشد و بقيش شب 13 با بدبختي و بيچارگي و نكبت! آدم نميشم.شرمنده! ).

راستي اين ترم چه درس هايي داشتيم؟!

 

 -5بهار ديگه! يك روز مثل ديروز همچين بارون مياد كه ميگي الان سيل مياد و باد هاش ميخواد خونتون را بكنه و با خودش ببره ، يك روزم مثل امروز آفتاب خانوم همچين با غرور و سرافرازي همه جا را آفتاب پاشيده. اما من هواي ديروز را دوست داشتم

 

 

 

دل ن : بابت همه حرف هاي قشنگتون ممنون. جواب ندادم چون هر جوابي خودش يك پست جداگونه بود.فقط چند نكته :

 

1- خانجون الهي فدات شم كه اين قدر مهربوني. انشالله هميشه سايت بالاسر نوه هات باشه. اون فاتحه را هم رو چشمم!

2- بهار جون اين جمله بكر "شاید اون بدبختی که داره امیدش رو از دست میده فقط فائزه رو داشته. " را از كجا آوردي؟؟؟

3- سيد اميدوارم كه اميد واهي به چيزي/كسي نداشته باشيد! و در ضمن : قصه ی بالای خط فقر وپایین خط فقر و برج آبي و پلاك 26 و پرايد مشكي پشت چراغ خطر و ... !

 

 

پ ن : پژمان دیروز اومده بود.ی ک دفعه ای بهش مرخصی داده بودن اونم چون متاهل بوده.سال تحویلم حتی پادگان بوده. یک چیزهایی تعریف میکرد که من واقعا فهمیدم که چرا ملت هی میگن میری سربازی آدم میشی خیلی رفتارشون احمقانه است. یک جورایی شخصیت آدم را خورد میکنند . فکر میکردم بین درس خونده و نخونده فرق هست اما پژمان گفت با اون ها هم تقریبا همون رفتاری را دارن که با دیپلمه ها دارن. خلاصه که اصلا خوشم نیومد. خدا را شکر دیگه این یک کار را نباید انجام بدیم .

 

 

دل ن :

سلام.

حال همه ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه اگر عمری باقی بود

طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی درمان...

.

.

.

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

 شعر كامل را ميتونيد در ادامه مطلب بخونيد. اما حرف من همين قسمتش بود. 

 

 

 

  


ادامه مطلب

این را بخونین لطفا!

سه شنبه هفتم فروردین 1386، ساعت: 21:7

 

سلام.

 

من گیج شدم. اون از صبح تا حالا که مریض بودم و خوابیده بودم و درد میکشیدم اونم از الان که اومدم این جا و چنین نوشته ای را خوندم.

 

"عیدانه" عزیز نمیدونم کی هستی شايدم ميدونم اما نميخوام بدونم! الانم واقعا نمیدونم چی باید بگم. من تمام کسایی را که میان این جا و نوشته های من را که شاید یک مشت خاطره شخصی و دم دستی بیشتر نباشه و ارزشی برای کسی غیر از خودم نداره میخونن دوست دارم خیلی هم زیاد ، چون با اومدن به این جا برای من ارزش قائل شدن و همین اومدنشون نشون میده که دوستم دارن.

 

هیچ وقت نخواستم از کسی نظر و حرف و نوشتش را گدایی کنم و از این کار به شدت متنفرم و البته از کسایی که این کار را میکنن، چون خودمم خیلی جاها هست که مدت هاست میخونمشون بدون این که حتی یک نظر گذاشته باشم. اینی هم که میبینی اون دل نوشته را گفتم یک حس قدیمی بود برای یک دوست که شاید نباید همینم میگفتم.

 

اما تو چرا این حرف را زدی.دوست ندارم که بگی هیچ امیدی وجود نداره .ميدوني اگه اميدم ازمون بگيرن چي ميشه؟ هيچ وقت اين را نخواه. ميدوني ، حتي وقتي كه ميگيم هيچ اميدي نيست بازم يك نور ضعيف و كم رنگ از اميد ته ته دلمون هست كه تو ذهنمون ميگه من هستم و وجود همونه كه گفتن همين جمله  هيچ اميدي نيست  را راحت ميكنه!! .

 

من بارها پیش خودم خیالات میکنم برای دیدن دوست هایی که فکر میکنم خواه ناخواه ازشون دور میشم . دنیا گرد است و بالاخره حتی اگه یک روز یک پیرزنم شدم شاید همدیگه را دیدیم ( هر چند نمیدونم کی هستی و ممکن فقط از کنارت رد بشم! اما تو كه ميدوني! مهم همينه!!! مگه نه؟ اون روز اگه من و ديدي بهم لبخند بزن.)

 

ميدوني، اين اعتقاد را دارم كه به هيچ وجه نميشه كسي حرف دلش را به كس ديگه اي بزنه در حالي كه تمام احساساتش را طرف مقابلش درك كنه. ديگه چه برسه به الان كه مينويسم و بارها بهم ثابت شده كه توي نوشتن احساسات ميتونن برعكس برداشت بشن و كلي سوء تفاهم ايجاد كنن.اما خوب با اين حال بازم اميدوارم احساسات نگفتم!!! را درك كني و درك كنن...

 

 

باز هم از همه كسايي كه ميان اين جا ممنونم . اين كليشه اي ترين جمله را هم با همه قلبم تقديمتون ميكنم و اميدوارم همون طور كه از دل و قلبم اومده به دل شما هم بشينه و باورش كنيد  : دوستتون دارم!

 

 

 

اینکه حضور دارین مهمه...

 

 

 

دل ن : يك دنيا حرف دارم براي گفتن...

 

 

میس!

دوشنبه ششم فروردین 1386، ساعت: 20:13

 

سلام.

 

كار جالبي است اين زنگ زدن و قطع كردن موبايل و به قولي ميس انداختن! عين بچه گي ها كه زنگ در خونه يكي را ميزديم و فرار ميكرديم. البته اين ميس انداختن جالب تر است چون هم طرف ميفهمه كه كي بوده و هم اين كه نميتونه بگيره و ضايع ميشه و يا اين كه خيلي تيز است و ميگيره و تو ضايع ميشي!

امروز عصر دلم برا موبايلم سوخت ديدم كسي انگار كاري به كارش نداره و فقط داره نقش ساعت را بازي ميكنه و الان كه افسردگي حاد بگيره و براي هميشه ساكت بشه اين بود كه گفتم بزار عيدي دل اين كوچولو را هم شاد كنيم تا خدا دلمون را شاد كنه!! براي همين رفتم توي ليست اسم آدماي توي موبايل و به چند نفراهل حال و بچه خوب زنگ زدم و قطع كردم . از اون جايي كه خوب اون آدم هاي نازنينم بالاخره بايد يك حركتي انجام ميدادن هنوز گوشيشون ساكت نشده برداشتن به ما زنگ زدن تا به خيال خودشون جبران كنند. اما آخه يكي نبود بهشون بگه آخه عزيزم اوني كه الان زنگ زده خوب حتما گوشيش الان دستش ديگه! و نبودن اون كس ( همون كه بايد اين تذكر را ميداده ( اصلا منظورم عقل نيست! )) باعث شد كه همچين من يك جورايي ميسشون را بگيرم و ايضا حالشون را هم . اما از همين جا از دوست هاي گلم معذرت ميخوام ، انشاالله دفعه ديگه سعي ميكنم جلوي خودم را بگيرم.

 

نكته غم انگيز اين بحث اين بود كه آدم هايي كه ميشد باهاشون اين شوخي را كرد خيلي كم هستند. بعضي ها كه يك بار ميس انداختم براشون كلي گوشي بيچارم را تهديد كردن! واقعا كه...

 

 

پ ن : عجب باروني عالي امروز اومد. هوا بهاري بهاري شده.

 

 

پ ن 2: اين تبليغ روغن قو كه الان ميده برام جالب است ، هموني كه يك آشپزي شروع ميكنه شعر ميخونه و ميگه مدعي ام روغن اعلا دارم! جالبيشم برام لحن خوندن اون آقاهه است كه خيلي باحال است.

 

 

پ ن 3: امشب كانال 3 يك فيلم هندي داد به اسم غريبه در شهر كه آميتا باچان توش بازي كرده بود. نكته جالب فيلم كه من خيلي خوشم اومد اين بود كه اين آقا دشمناش را بعد از تخليه اطلاعاتي بدون هيچ ترديدي ميكشت! و ديگه دلسوزي و اين حرف ها در كار نبود. جابي اين كار هم در اين بود كه تو فيلم ها هميشه بعد از دلسوزي و نكشتن دشمن خودت توسط همون دشمن كشته ميشي! حالا اين همه را كشت و خيالمون را راحت كرد.

 

 

پ ن 4: اين سريال ترش و شيرين شبكه 3 را خهيلي دوست دارم.شخصيت هاش خيلي جالبند. اون دامادشون كه حرص آدم را در مياره ، مامان كه خيلي عصبانيتاش جالب است ، بابابزرگ كه واقعا معركس ، بچه كوچولو كه كلي بامزست و بقيه آدم هاش.

 

  

خوشم نیومد

یکشنبه پنجم فروردین 1386، ساعت: 23:32

 

سلام.

نميخواستم حالا آپ كنم اما الان پشت كامپيوتر كه نشسته بودم ديدم تلويزيون داره سريال عيد شبكه يك را ميده ( فكر كنم اسمش حبيب آقاست ). اين سريال را معمولا نميبينم اما خوب الان ديگه ناخواسته صداش را ميشنيدم . از حرف هايي كه زدن فهميدم كه باباي خونه كه همون حبيب آقا باشه پدرش تو بيمارستان است و الان اومده بود خونه و چون پول نداشت ميخواست ماشينش را بفروشه. از حرف ها معلوم شد كه پسر اين آقا دو دونگ از ماشين به نامش است و حالا كه باباش نياز داشت هيچ جوري حاضر نبود كه به باباش كمك كنه. اين پسر بچه فكر كنم 10 سالش بود و مثلا نويسنده به حساب خودش فكر ميكرد كه ديالوگ هاي خيلي قلمبه سلمبه اي براي اين پسر بچه نوشته بود و كلي همه را ميخندونده. باباهه به پسرش ميگفت بيا اجازه بده من ماشين را بفروشم آخه بابام الان مريض است ولي اون پسر كوچولو به باباش ميگفت به من چه!!! باباي من كه گير نيست! بعدم ميگفت تو دنياي امروز من بايد كلاه خودم را سفت بچسبم تا بعد ها كه بزرگ شدم پشيمون نشم، آشنا و غريبه هم فرقي برام نداره و كلي حرف هاي ديگه اين طوري.

 

نميدونم! شايد يك عده اي اين فيلم را ببينن و بخندن و بگن عجب بچه باحالي! عجب زبوني داره! ماشالله!!! اما خوب به نظر من كه اصلا هم صحنه قشنگي نبود . تازه بچه هاي كوچيك اون سني وقتي خنده ما بزرگتر ها را ميبينن فكر ميكنن كه حتما اين ها حرف جالبي بوده و اون هام تكرارش ميكنن و اين اصلا جالب نيست.

 

اين ها نظر من بود.شايد خيلي ها موافق نباشن اما خوب من اصلا خوشم نيومد.

 

 

دل ن : از اون روزهاي ساكتي بود كه سكوتش خيلي تلخ بود و گزنده!

 

پاچه خوارون !

شنبه چهارم فروردین 1386، ساعت: 20:1

 

سلام .

 

در ايام عيدعلاوه بر عيد ديدني و ديد و بازديد ، بازار پاچه خواري ( چه مثبت و چه منفي ) هم حسابي داغ است و بنده خودم اين مدت شاهد چند موردش بودم. البته من اين كار را نه رد ميكنم و نه تاييد اما خوب به قول يك عزيزي  بعضي كارها اونم تو اين روزگار وانفسا لازم است! حالا اگه يك روزي خودم رفتم سر كار و رئيس دار شدم اون وقت ببينم چي ميشه!

 

مثلا يكي از فاميل كه پيش يك آشنايي كار ميكنه اتفاقا با هم اومده بودن خونه ما عيد ديدني و در صحبت ها كاشف به عمل اومده كه اين عزيز دل انگيز روز دوم عيد!!! ( دقت كنيد روز دوم خيلي زود ديگه خدايي ) پاشده رفته خونه اين آقاي رئيس و تبريكات خودش را حضورا اعلام كرده. ( ايول بابا ) چقدر بهش خنديديم و مسخرش كرديم.

 

بيشتر افراد هم تلفني اين وظيفه خطير را انجام ميدن و مراتب احترام و ارادتشون را به جناب رئيس اعلام ميكنن و البته يك نمونه جالب كه تو اين زمينه ديدم و برام خيلي خنده دار بود واكنش يكي از اين روساي بي جنبه بود! ميگين چرا؟ خوب به خاطر اين كه اين مدير عزيز به محض تلفن اون كارمند همون پشت تلفن از ذوقش به كارمندش گفت كه " اتفاقا ميخواستم براي 10 نفر از كارمند ها تشويقي بدم ، حالا يكيش را هم براي شما ميدم !!!" . خوب خدايي حق بدين كه ما تا مدت ها به اون بيچاره بخنديم و البته اون كارمند عزيز هم نتونه نيشش را ببنده و تو دلش كله قند آب بشه.

 

 


 

ديروز بعد از ظهر محمد رو مبل خوابش برده بود كه مامانش بردش گذاشتش روئي تخت اما يكهو محمد بيدار شد اين بود كه مامانش به من گفت برو بخواب كنارش تا بيدار نشه ( آخه مرد كوچولومون اگه بد خواب بشه ديگه خونه را ميزاره رو سرش ) اين بود كه منم به عنوان يك خاله مهربون و ماه و دسته گل و اين ها ( آدمك سبزم خودتي! ) رفتم پيش محمد و كنارش خوابيدم و گفتم خاله بگير بخواب. محمدم گفت خاله برام قصه ميگي؟ منم كه تريپ محبت و خاله مهربونه بودم گفتم باشه و شروع كردم قصه ديو و دلبر را براش گفتن و البته قصه گفتن همانا و خواب رفتن من هم همانا!!!( انگار برا خودم قصه ميگفتم )  البته در آخرين لحظات بيداري محمد را ديدم كه مي گفت خاله بقيش را بگو اما من ديگه خواب خواب بودم اين بود كه محمد كوچولو هم مثل يك بچه خوب گرفت خوابيد و منم ديگه چيزي نفهميدم!

قسمت جالب ديگش هم اين بود كه هنوز نيم ساعتي از خوابيدن من نگذشته بود كه مهمون از راه رسيد و به محض اين كه مهمون ها زنگ را زدن همه تو خونه با هم شروع كردن اسم من را صدا كردن!!! و من شيش متري از جا پريدم!  حالا من ميگم من مظلوم واقع شدم شما قبول نكنين.

 

 

 

پ ن : از فردا هم خيلي ها بايد برن سر كار و تعطيلاتشون تموم شده. مراتب همدردي من را پذيرا باشيد.

 

پ ن ۲: خانجون جون! این عیدی ما چی شد؟؟؟ بابا خانجون از شما بعیده! نوتون را چشم انتظار نزارید. ( خانجونم ٬ خانجونای قدیم  )

 

مهمونی

جمعه سوم فروردین 1386، ساعت: 0:20

 

سلام.

اين قدر خستم كه نگو. علاوه بر مهموني هايي كه رفتيم عصر هم خونواده مادري اومدن عيد ديدني و خوب اين يعني يك عالمه مهمون و البته يك عالمه كار!

فردا هم خونواده پدري ميان عيد ديدني و اوضاع همين طور و حتي بدتر است.

 

نميدونم شما هم تو خانوادتون اين رسم را دارين كه يك روز را مشخص ميكنيد براي عيد ديدني؟ ما اين كار را ميكنيم. خوبيش اينه كه همه يك روز ميان و همه فاميل دور هم جمع ميشيم و كلي خوش ميگذره اما خوب بديشم اينه كه بعد از رفتن مهمون ها جنازه تو باقي ميمونه و كمرت رسما تو حالت خم ( حالتي را تصور كنيد كه مثلا دارين چايي تعارف ميكنيد ) باقي ميمونه!!!  

 

ديگه بايد برم بخوابم.

 

دل ن : دلم خيلي خيلي هوس سفر كرده.البته منظورم يك جايي با طبيعت خيلي زيباست.خوب فكر كنم بايد منتظر سيزده بدر بمونم!

 

دل ن : دلم یک اتفاق بزرگ و خوش آیند میخواد...

 

پ ن : از قسمت های شیرین مهمونی های فامیلی بحث های قومی و قبیله ای! و آتیش زدن کوچیک تر ها به بحث و بعد هم بر ملا شدن کمی اسرار و غش غش خنده های ماست

 

عیدی

چهارشنبه یکم فروردین 1386، ساعت: 18:34

 

سلام.

 

اينقده خوبه كه آدم بچه كوچيك خونواده باشه. همچين همه بهش عيدي ميدن و به كسي هم نبايد عيدي بده.

كيف ميكني اساسي!

 

دل ن :همه چیز نو میشه روز نو میشه سال نو میشه ولی یه چیزی هست که ارزشش از همه اینها بیشتره و اون رفاقت‌مونه که کهنه میشه