دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد....؟
(وحشی بافقی )
خیلی از این شعر خوشم میاد .یادم است اون وقت ها حامد خیلی این را میخوند.
پ ن : تاریخ مرگ!!!
![]()
جالبشم اینه که دکتر گفت پروژت پوستت را میکنه
. بعد کلاسم که بهش میگم میشه هفته دیگه برام یک سری منبع بیارین؟ میگه نه!
البته منم خندیدم و گفتم : به این میگن استاد پروژه!! دکترم خندید و گفت باهات شوخی کردم. باشه برات میارم .
2- اگه قسمت بشه ميخوايم براي اردوي فارغ التحصيلي بريم مشهد. خيلي دلم ميخواد اين سفر جور بشه و بيشترشم به خاطر اينه كه دلم بد جوري هواي حرم آقا را داره.اون زير زمين خنكش با بوي عطر و گلاب كه يك دنيا آرامش داره...![]()
3- امشب بازم فهميدم كه تموم شدن يك با هم بودن هايي يك موقع هايي بدجوري لازم و مفيد و خوب است.خيلي خوبه كه ميشه يك زندگي جديد را شروع كرد. اين فرصتي نيست كه تو زندگي واقعي بشه راحت بدست آورد.
اين شروع دوباره شايد فرصتي باشه كه اون ماسكي را كه براي خودمون ساختيم و با لجبازي بهش اصرار ميكنيم كنار بزاريم و هموني بشيم كه هستيم.
و البته ميتونه فرصتي باشه براي دوري از خيلي افكار و چهره هاي غير قابل تحمل.
4- باور ميكنم كه زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد.![]()
يك لحظه پيش خودت فكر كردي اين فكري كه داري با قاطعيت راجع به يك نفر ميكني ممكنه واقعا يك سوء تفاهم وحشتناك باشه كه حتي طرف روحشم از اون قضيه خبر نداره؟؟؟؟؟![]()
از اين حالت متنفرم.
اينم 2 تا جمله كه دوستشون دارم :
1- وقتي منتظر بركتي هستي و ديگران را ميبيني كه خداوند به آنها همان بركت را عطا كرده است و تو خوشحال ميشوي آنگاه آماده دريافت آن بركت هستي. ( آيا آماده ام؟)
2-از ميان كساني كه براي دعاي باران به تپه ها ميروند تنها آنان كه با خود چتري به همراه ميبرند به كار خود ايمان دارند. ( چند بار تا حالا چترم را بردم؟ )
دل ن : اين جا داره بارون مياد و هوا غير قابل وصف است. ![]()
دل ن : با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه. این کار واقعا غیر قابل تحمل است اما چه کنم که اون این طوری بزرگ شده!
پ ن ۲: هیچ وقت به یک پسر بچه که تازه یاد گرفته با دهنش سوت بزنه نگین که خوب سوت نمیزنه.
اگه گفتین عواقبش با خودتون.![]()
![]()
پ ن ۳: شدیدا سرما خوردم ![]()
![]()
پ ن ۴: نتایج ارشد هم اومد
من هم با ضریب ۰۱. اگه حساب کنی مجازم ![]()
![]()
![]()
دیدی بالاخره آگهیمونم زدن به دیوار!!!![]()
تا پارسال آگهی مردم را که میدیدم به در و دیوار کلی فکر میکردم که اوهههههههههه عجب مردم پیر شدن و دیگه وقت رفتنشون است ٬اما حالا که آگهی خودمون را زدن به دیوار میبینم که نه بابا! خیلی زود . باور کن زود بود. من یکی که اصلا آمادگیش را نداشتم
.تازه اول کارامون بود. حالا اومدن میگه وقت رفتن است.![]()
![]()
![]()
![]()
اینم متن آگهی ما :
حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود.
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
جشن کوچکی برگزار میکنیم تا برای آخرین بار کنار هم باشیم.از کلیه دوستان دعوت مینماییم تا با حضور خود جمع ما را گرم تر کنند.
همراه با پذیرایی٬شام٬ موسیقی٬ تئاتر و حضور اساتید محترم گروه.
تاریخ جشن : ۱۴/۴/۱۳۸۶
اینم از این...
پ ن : یکی از پسر های همکلاسی بعد از خوندن آگهی غر میزد و میگفت آخه تو اون گرمای تیر ماه چه جوری کت و شلوار بپوشیم؟![]()
دل ن : امروز یک هفته از اون چهارشنبه کذایی میگذره. چه گذشت به من هفته پیش.
پ ن ۲: بالاخره گوش شیطون کر ٬ این اعضای گروه محترم کامپیوتر دانشگاه ما ( همین استادامون را میگم دیگه ) تونستن یک وقتی پیدا کنند و این جلسه گروه را تشکیل بدن. البته قرار تا ۱ ساعت دیگه برگزار بشه پس هنوز مشکوک است. باورت میشه از ۲ هفته پیش تا حالا اینا دارن جلسه تشکیل میدن و نمیشه!!! ![]()
تازه حالا میخوان برن تو جلسه و راجع به پروژه های ما بحث کنند که آیا تصویب بشه و آیا نشه. حالا اگه کسی بحث میکرد که اطلاعات داشت دلم نمیسوخت. اما اینا ...![]()
![]()
سلام به همه دوست های خوبم.
شاید این یکی از شیرین ترین پست هایی باشه که میزارم!
خوب راستش قضیه چهارشنبه را که فکر کنم بدونید اما من باب خالی نبودن عریضه بگم که چهارشنبه صبح همچین یک جورهایی بنده از حالت عمودی به حالت افقی تغییر کردم و در راستای این تغییر دکوراسیون این کف زمین راهروی ما خودش را زد به پیشونی من!!! و خون و خونریزی شد و بالاخره با سلام و صلوات این دو تا جدا شدن! حالا این که چرا من عمودیت را ول کردم و افقیت را پیشه کردم بماند!
خلاصه بعد از اون بود که دیگه همه را انداختم تو دردسر ٬ بیچاره صدیقه و رویا و رقیه و زهرا اولین کسانی بودن که من را با اون صورت خوشگل که الان دو رنگی هم شده بود دیدن و فکر کنم تا ابد تصویر یک چهره نقاشی شده با خون جلو چشمشون بمونه!
بعد از یک سری کمک های اولیه و باند پیچی کردن پیشونی مجروح بنده عملیات امداد و تغذیه شروع شد و از اون جایی که معده این جانب از ظهر روز قبل دیگه خوراکی ندیده بود این بیچاره هام هی دادن ما بخوریم تا بلکه یک وقت نمیریم و رو دستشون بمونیم! ( جاتون خالی یک سوپ خوشمزه ای صدیقه برام درست کرد ! تازه تریپ خوردنش هم مهم بود!! )
گذشت تا ظهر که من تقریبا خواب و بیدار بودم . دیگه ظهر گفتم خوب شدم و بلند شدم برم دست و صورت خونیم را بشورم تا خلق الله بیشتر از این شرمنده نشدن اما خوب چشمتون روز بد نبینه که دوباره یک تریپ افقی اومدم و این بار دیگه تصمیم گرفتم برم دکتر ٬ یا بهتر بگم : ببرنم دکتر! برای همین صدیقه زنگ زد به ملیحه و اون بیچاره هم بدو بدو از سایت اومد و کلی هم از دیدن من نمیدونم چه احساسی بهش دست داد ( آخه من نوفهمیدم! ) و خلاصه آژانس اومد دم در و ما رفتیم اورژانس.
این قسمت را در نهایت عصبانیت من بخونید : همین بس که این اورژانس های کاشان مریض را پاس میدن به هم و هی میگن به ما ربطی نداره! من با اون وضعیتم ۳ تا اورژانس را طی کردم تا بالاخره رفتم بیمارستان بهشتی!
اول رفتیم اورژانس جراحی که اون جا یک آقای خوبی! ۴ تا بخیه زد به این پیشونی بیگناه من. تازه اولش که اومده بخیه بزنه یک پارچه انداخته رو صورتم تا نبینم بعد من با کمال مظلومیت میگم بیهوشی نمیخواد؟؟؟ اونم با تعجب میگه مگه بیهوش نکردن؟؟؟ منم میگم نه! و اون عصبانی میشه.موقعی هم که داشت خیاطیش را میکرد!!! باهام حرف میزد و میگفت چی میخونی؟گفتم کامپیوتر میگه پس سرت را زدی تو کیس!!!
خلاصه عملیات خیاطی که تموم شد رفتیم بخش داخلی و اون جا بود که دیگه این خانم دکتر دست ما را گذاشت تو پوسته گردو و میگفت نمیزارم از بیمارستان بری بیرون. هر چی من میگم هیچیم نیست اون میگه نه برا من مسئولیت داره!خلاصه نشون به اون نشون تا ساعت ۱۲ شب من را بستری کردن ٬ دیگه اشکم در اومد . اونم کجا؟! تو اورژانس تصادفات!!! دیگه من مرتب صحنه میدیدم! باور کنیدجای شما خالی نبود .
تازه مامان و بابا و خواهری و همسرش با محمد کوچولو هم اومدن و دیگه مراسم تکمیل بود.
عصر هم ملاقاتی داشتم!!! سمیرا و مریم و لیلا اول اومدن و بعدم زهرا و مریم و راضیه و رقیه. صدیقه و ملیحه و رویا هم که پیشم بود. شرمنده محبت همشون شدم. نسرین هم تلفنی احوالم را پرسید. بچه ها میگفتن نگهبانی دم در دیگه من را میشناخته.
خلاصه که یک عالمه اتفاق دیگم افتاد که نگم بهتره. فقط این را بدونیند که از دکتر ها کلا خوشم نمیاد و از بیمارستانم متنفرم. امیدوارم همه مریض ها شفا پیدا کنن و بیمارستان ها را دراشون را ببندن.
راستی مهمونی جمعه انگار خیلی خوش گذشته. خدا را شکر. جای ما هم خالی.
بازم از همه دوست های خوبم ممنون که حالم را پرسیدن و تنهام نزاشتن. انشالله تو شادی هاتون جبران کنم.
خدا جون حالا میفهمم که درد چقدر بد استو اون لحظه های مریضی اصلا لحظه های خوبی نبود. ازت بابت همه کمک هات ممنون.
پ ن : صبح رفتم بیمارستان تا بخیه ها را بکشم. اصلا حس خوبی نبود. یادآوری دوباره اون لحظه ها هیچ خوشایند نبود.اما قسمت خوبش این بود که به طور اتفاقی فرناز را دیدم. کلی با هم حرف زدیم.در کل خوب بود. اول که رفته بودم تو اورژانس تا بخیم را بکشم اینقدر خون و خون ریزی دیم که دو تا پا داشتم دو تا هم قرض کردم و فرار کردم اما بعد بالاخره مجبور شدم برگردم
![]()
دلم میخواد برای مدتی نامعلوم بخوابم .من بخوابم اما زمان بگذره. بگذره و خیلی چیزها فراموش بشه.
دلم میخواد میتونستم همیشه اونی باشم که میخوام و احساسم به من میگه اما حیف, حیف که این ممکن نیست.
دل ن : راهرو - خواب- خون - دوست - بیمارستان - نخ و سوزن - سرم - خونواده - کاشان - بیمارستان - عکس - نوار - اورژانس - رفتن - اصفهان - آرامش ...
دل ن : خدایا شکرت به خاطر همه لطفی که در حقم داری.
دلم الان یک لیوان شیر کاکائو داغ میخواد .
با یک کتاب جذاب و خوندنی و یک صندلی راحتی و یک بعد از ظهر پاییزی دلنشین!
پ ن : هوراااااااا! جمعه میریم مهمونی ![]()
![]()
![]()
دل ن : روز سختی بود ٬ پر از تلفن و حرف . بعد همه اینها فهمیدم که چقدر خانوادم پشت من اند و چقدر دوستشون دارم...
![]()
سلام.
این پروژه پایانی هم شده دردسر. گفتم که قبل از عید رفتم پیش استاد شبکه و باهاش راجع به پروژه حرف زدم اونم موضوع طراحی یک پرتال را با مخلوطی از کارهای سروری لینوکسی بهم داد!
خوب ما هم گفتیم چشم. بعد از عید که رفتم پیش استاد ایشون گفتن که دیگه تو این فیلد کار نمیکنند و بهتر من موضوعم را عوض کنم و چیزی در حدود ۱۸۰ درجه موضوع پروژه من عوض شد و رسید به تحلیل و طراحی و پیاده سازی سیستم اطلاعاتی بیمارستان و درگیری با پروتکل HL7 و یک مقدار خورده فرمایش های دیگه که رسما یک پروژه نرم افزاری بود. تازه با همه این حرف ها بازم استاد همچین این پروژه به دلشون نشسته بود !!!![]()
اما قضیه چیز دیگه ای هم بود اونم این که استاد اصرار فراوانی روی استفاده از HL7 داشتن و من باید این پروتکل را برای انتقال استاندارد داده ها استفاده میکردم. اما نکته ای که بود این بود که استاد آشنایی کافی با این پروتکل نداشتن و حتی تعاریف اولیه من هم براشون جدید بود ( البته با توجه به گستردگی فوق العاده رشته ما این امری کاملا طبیعی است) خلاصه قرار مدار ها را گذاشتیم و من شاید چیزی حدود ۷-۸ بار هم رفتم دم دفتر استاد شبکه تا برگه تایید پروژم را بدم اما استاد نبود و خلاصه نشد که بشه!![]()
این گذشت تا چهارشنبه که با دکتر مینایی کلاس داشتیم. بعد از کلاس رفتم پیششون تا ببینم میتونن کمکی بهم بکنن و منبع خوبی برای پیدا کردن کدها و نوع داده های HL7 بهم بدن یا نه. اما چشمتون روز بد نبینه که به محض عنوان کردن این مسئله دکتر بهم گفت که HL7 خیلی کار سنگینی و حداقل یک تیم ۱۰ نفره برای کار لازم داره!
منم که هر جوری حساب کردم دیدم با کل خونوادم هم ۱۰ نفر نمیشیم این بود که رسما این طوری شدم ![]()
![]()
بعدم چند تا موضوع بهم ارائه كردن كه از بين اون ها از مبحث هوش تجاري ( Business Intelligence ) خوشم اومد و قرار شد تو اين زمينه كار كنم.![]()
بعد ، از اون جايي كه عصر چهارشنبه بود و من برگه انتخاب پروژه نداشتم كه دكتر مينايي برام امضا كنند موندم كه چي كار كنم! به دكتر گفتم برگه را ميگيرم و ميام قم تا امضا كنين. دكتر ديدن اين طوري براي من سخته، گفتن نه و بعد در كمال محبت زنگ زدن به استاد اعظم تا از طرف خودشون برگه من را امضا كنن
. من كه نميشنيدم چي ميگفتن با هم اما يك جايي ديدم دكتر مينايي با يك لحن شوخي به استاد اعظم ميگفت تو كه همه جا جاي من امضا كردي اين يك بارم بكن!
خلاصه بنا به اين شد .
از طرفي من مرتب پيش خودم فكر ميكردم كه حالا به استاد شبكه چي بگم و چه جوري بگم كه رفتم با يكي ديگه پروژه گرفتم. نكنه باهام لج كنه
( البته با توجه به تجربه قبلي در زمينه درش شبكه احتمال اين كار خيلي ضعيف بود
) . خلاصه پنج شنبه و جمعه يك كم سرچ زدم و راجع به BI * تحقيق كردم و از منابعي كه دكتر مينايي برام ميل زده بودن استفاده كردم. گذشت تا صبح شنبه.
صبح شنبه با اتوبوس 7 اومدم كاشان!!!
و رفتم پيش استاد شبكه. يك ساعتي كه دنبال اين بودم كه استاد را پيدا كنم ( آخه معمولا استاد شبكه در دسترس نيستن
) خلاصه بالاخره تو مركز كامپيوتر چشمم به جمال استاد روشن شد و با ترس و لرز رفتم پيششون و موضوع را راست و پوست كنده گفتم و بعد گفتم اشكالي نداره كه من با شما پروژه نميگيرم؟ استاد هم يك لبخند ژوكوندي برام زدن و گفتن نه! خوشحالم ميشم!!!!!!!!![]()
![]()
و من واقعا از اين همه توجه و علاقه استاد زبونم بند اومده بود!
اما مطلبي را هم بهم گفتن كه بعد هم كه رفتم پيش استاد اعظم هم همين حرف را شنيدم و اونم اين كه احتمال تصويب پروژم كمه!!!!!!![]()
اونم به خاطر اين كه موضوعم خيلي كلي است ( آخه BI خيلي خيلي گسترده است ) منم كلي ترسيدم
. به استاد اعظم گفتم حالا چي كار كنم؟ اگه تصويب نشه من به خاطر پروژه 9 ترمه ميشم! استاد گفت حالا احتمالا بايد كمي تغييرش بديم تا درست بشه.قرار شد كه زنگ بزنن با دكتر هم صحبت كنن ( البته اگه خدا بخواد و يادشون بمونه
) .
خلاصه كه فردا صبح جلسه گروه است و من الان فقط بايد منتظر بمونم و ببينم بالاخره سرانجام اين پروژه پاياني من چي ميشه . اميدوارم كه كارها به خوبي و خوشي انجام بشه. ( احتمالا اگه موضوع تاييد بشه اون قدر تغيير كرده كه ديگه نميشناسمش!!
)
![]()
![]()
![]()
![]()
. صبح رفتم پیش مدیر گروه و میگم جلسه کی است؟ ایشون هم در کمال ریلکسی بهم میگه جلسه نداریم! میگم برای تایید پروژه پایانی ها مگه قرار نبود جلسه داشته باشیم؟؟؟ میگه فقط یک پروژه به من اعلام شده ( تا الان حداقل ۴ تا پروژه امروز باید تصویب میشد!!!
من نمیدونم این استادها چی کار میکنند؟!
) این بود که برای یک پروژه جلسه نداریم.
![]()
. جالبم هست که بعد کلی اظهار فضل میگه پروژه ها باید یک پیاده سازی داشته باشند تا ما بتونیم معیار پایان برای کار در نظر بگیریم و اگه کار بدون پیاده سازی باشه ما نمیفهمیم دانشجو چقدر کار کرده!!!!!!!!! آخه یکی نیست به ابن موجود! بگه به نظر شما تحقیق و پژوهش یعنی کشک........![]()
پ ن ۴: سر کلاس مهندسی اینترنت ام و به شدت خوابم میاد ![]()
![]()
*يك تعريف ساده از Business Intelligence : BI عبارت است از فرآيند بالابردن سوددهي سازمان در بازار رقابتي با استفاده هوشمندانه از داده هاي موجود در فرآيند تصميم گيري در سازمان.
1- امروز بعد از ظهر تنها تو سایت بودم , نه این که هیچ کس نباشه من تنها بودم... رفتم تریا چایی بخورم کلی برای خودم نشستم و ازسکوت بعد از ظهر لذت بردم. بعد از اون هم چون از اون روز هام بود که دلم میخواست تا ته دنیا را پیاده برم دیگه برنگشتم سایت و رفتم پیاده روی . جاهایی از دانشگاه رفتم که تا حالا نرفته بودم , بکر و زیبا , طبیعت بود و گل و درخت و تنهایی و سکوت... لحظات خوشی بود.
برای کامل کردن خوشی اون لحظات هم یک درخت توت بزرگ به دادم رسید و حسابی از توت های ترشش خوردم . اون قدر خوردم که دلم دیگه از ترشیش ضعف رفت. چقدر شاخش را کشیدم پایین و اون صبوری کرد. درخت توت از نجابتی که خرج دادی ممنونم. امیدوارم دیگه هیچ کس این طور اذیتت نکنه.
2- دارم آهنگ افتخاری را گوش میکنم . معمولا شعر را بیشتر به خاطر حسی که بهم میده گوش میکنم نه به خاطر اون چیزی که میخونه. حالا هم گیر دادم به یک تکه از شعر "شیرین من کجایی" و هی میزنم عقب و دوباره گوش میدم.غمی توی صداش که دوست دارم.
چقدر بعضی وقت ها نیاز دارم که گوشی هدفون را بزارم تو گوشم و صدای آهنگم تا ته زیاد کنم , اون قدر که دیگه هیچی از دنیای اطرافم و صداهای اون نفهمم. کاش صداش بلند تر میشد...
3- خدایا چی میشد اگه بدی و خشم و ظلم و قهر و غضب و نفرت را نمی آفریدی؟ حالا اگه همه خوب بودن چی میشد؟ دیگه از بعضی نگاه ها و حرف ها خسته شدم.
4- فردا روز معلم است! میدونم که این جا را نمیخونی اما میخوام بدونی که چقدر برام عزیزی . تو که معلم من و خیلی ها بودی اما برای من نه تنها یک معلم که همه پشت و پناه زندگیمی. فقط خدا میدونه که چقدر دوستت دارم. همیشه قوی باش و بزرگ تا هممون بتونیم زیر سایه عشق تو با آرامش زندگی کنیم.دوستت دارم.
دل ن : امروز میرم خونه. این قدر نیاز دارم که به قول عزیزترین ٬ از این قدر ها گذشته...
پ ن : این جا دفتر خاطرات من است . برای احساساتم مجبور به پاسخ گویی به کسی نیستم.
پ ن ۲: بعضی چیز ها را باید چشم هات را ببندی و بخوری ٬ مثل همون توت های دیروز که از درخت کندم و خوردم یا مثل پر هلویی که امروز یکی از بچه ها تعارف کرد. باید چشم ها را بست و دیگه نگاه نکرد که چی میخوری!!!
دل ن : هتل عباسي-آمريكا-براي اولين بار و شايد آخرين بار. نمیدونم...
![]()
غر غر برای این که نمیریم اردو - رفتن توی فکر برای تهیه یک اردو! - امکان سنجی مکان های مختلف - اعلام این که زشته بعد از چهار سال کاشان بودن ابیانه را نبینی اون وقت توریست ها از اون ور دنیا دیده باشن - تصمیم بر رفتن به ابیانه - شادی ما - بحث بر سر ماشین و غذا - تهیه و تدارک شام – الویه و دست و دستکش و سوسول بازی! - صبح موقع رفتن و اتاق ۱۰۴ - مینی بوس و راننده باحال - سیستم ( با ضمه روی ت!!! )پخش حسابی - دعوت از راننده برای اردوی پایانی! - صبح و سر سنگینی موقع رفتن و عین بچه مودب نشستن سر جای خودمون - رسیدن - الاغ ملوس – صبحانه , نون و پنیر و خیار و گوجه و چایی – کوه نوردی دخترها به مدت یک ساعت – صبحانه خوردن پسرها به مدت یک ساعت!!!!!! – والیبال - قدم زدن تو کوچه پس کوچه های ابیانه با رویا – خونه های قرمز , زمین قرمز و همه چیز قرمز – زیبایی و زیبایی و زیبایی – پیرزن های دست فروش با چارقد های بلند سفید و گل های صورتی که لواشک میفروختن – امامزاده و زیارت – برگشتن پیش بچه ها – هفت سنگ و هیجان – ترس همکلاسی از بازی به خاطر هفت سنگ قبلی! و گوشه نشینی – خوردن مشت مهناز تو چشم من و مصدومیت – برد تیم ما – تدارک ناهار و الویه خورون – ناهار خوشمزه! ( همه انگشت هاشونم خوردن ) – آغاز راه پیمایی دسته جمعی تو کوچه های ابیانه – عکس تکی و بازم عکس تکی و دویدن همه بچه ها برای رسیدن به عکس تکی ها!!! – ابیانه را ریختیم به هم ! ( دیگه راهمون نمیدن, الان هممون تحت تعقیب اهالی محترم ابیانه ایم!!! ) - یک استپ هوایی حسابی و عالی توی یک کوچه باغ قشنگ – جیغ و داد و هیجان و فرار و اسم گذاشتن رو بچه ها – شرکت کنندگان : خره , جالی , پاکوتاه , داداش کایکو , کوکب , سولماز , قل مراد , حیف نون , حج اصغر , باقالی , زمبه , زبل خان , وحیدی! , صغری , برونکا , چلمبه , خرس مهربون , مخمل – برگشتن و شیطنت های راننده تو روندن مینی بوس و ویراژ تو پیچ و ترمز های ناگهانی – پرده و چادر توی مینی بوس - آب معدنی – بستنی - پارک مدنی (برای اولین بار رفتیم پارک کاشان )- شام – فوتبال و والیبال و تنیس – برگشتن به خوابگاه – گیر دادن نگهبانی که خواهرا و برادرا کجا بودن؟!!! – گذشتن از سد نگهبان – خداحافظی – یک دنیا خوشی و شادی و خاطره خوب و عکس و فیلم از این اردوی به یادماندنی –
اردوی ابیانه یکی از بهترین اردوهایی بود که رفتم.خیلی خیلی شیرین با یک دنیا محبت همه بچه ها. ![]()
![]()
![]()
![]()
شرکت کنندگان ---> خانم ها : فائزه , ملیحه , رویا , سمیرا , وجیهه , لیلا , فاطمه , سیما , امینه , مهناز ,سمانه ,لیلا آقایان : ناجی , انواری , مقتدایی , صدیقیان , مقدسیان , حاتمی .
پ ن : به کلاس شبیه سازی میگه کلاس ببی سازی!![]()
پ ن ۲: استاد سخت دیروز تو آزمایشگاه پرده از یک راز قدیمی برداشت و گفت : طبق قانون بقای ماده ٬ گزارش کار بوجود نمیاد و از بین هم نمیره بلکه از ترمی به ترم دیگه منتقل میشه
بابا این استاد سخت هم بامزه شده ها!!!
پ ن ۳: استاد استرس برای پژوهش و این حرف ها ( دقیق نمیدونم
) سکه گرفته بود و ما هم در همین راستا سر کلاس براش دست زدیم و اون هم برامون کیک و ساندیس خرید
.
دل ن : این پروژه پایانی هم معضلی شده ها . همه استاد ها پروژه دانشجوهاشون تصویب شده غیر از این استاد شبکه
جالبیش هم این که هر دفعه که بری پیشش یک حرف جدید و یک موضوع جدید داره برات و خلاصه کلی میتونه سورپرایزت کنه ![]()
![]()
دل ن : پنج روز پیش تولد محمد بود![]()
٬ ۶ ساله شد!!! چقدر عمرمون زود میگذره . انگار همین دیروز بود که رفتم بیمارستان و یک نی نی کوچولو دیدم که تو نور نمیتونست چشم هاش را باز کنه و حسابی هم گریه میکرد. حالا اون عزیز دلم ۶ سالش شده و این یعنی این که زود داره دیر میشه. خدایا همیشه و همه جا زیر سایه لطف خودت حفظش کن.![]()
![]()
سلام.
بعد لز دو روز اینترنت وصل شده و من میخواستم خاطرات اردوی ابیانه را بنویسم اما خوب الان میخوایم بریم ناهار ( ملیحه داره اصرار میکنه ) و بعدم کلاس دارم س تا بعد که بیام فعلا حق نگهدارتون.
۱- مهم ترینش این که : خدایا شکرت به خاطر نداشته ها! خوب این جمله اصلا فلسفی و عرفانی و این ها نبود ٬بلکه به خاطر این بود که مدتی است بعضی اطرافیانمان با وفور بعضی نعمت های خاص روبرو شده اند و من هم برای این که خیلی دلم نسوزه راه به راه میگم خدایا شکرت به خاطر نداشته ها!!!
۲- خیلی بد است که توی میل باکست هیچ نامه ای غیر از نامه های گرو هایی که عضوشونی نباشه ( یادش به خیر سال اول دانشگاه چقدر با خان داداش میل رد و بدل میکردیم و میخندیدیم )![]()
۳-آز میکرو خیلی باحاله ٬ میریم میشینیم و گزارش کار ترم قبل و باز میکنیم و زحمت یک کپی را میکشی و بعدم اجرا و صدا زدن استاد
خسته میشیم خدایی
.
۴-رفتم پیش استادپروژه پایانی برای صحبت راجع به موضوعی که قبل از عید مشخص کرده بودم. وقتی یک بار دیگه موضوع را یاد آوری کردم ٬ استاد چند لحظه ای قیافه متفکر خاص خودشون را به خودش گرفت و بعد گفت نه دیگه من تو این فیلد کار نمیکنم و بعدم کلا زد پروژه من را کن فیکون کرد و موضوعم را ۱۸۰ درجه ( بلکم بیشتر!!! ) عوض کرد و منم این جوری نگاهش کردم ![]()
![]()
![]()
![]()
. خلاصه که واقعا سورپرایز شدم.![]()
۵- بالاخره بعد از عمری چهار نفرمون ( من و رویا و صدیقه و ملیحه ) تو اتاق جمع شدیم و حالا دوباره تا ۲-۳ نصفه شب ٬ شب نشینی داریم!![]()
۶- این بار که رفته بودم خونه بدجوری دلم برای این جا و بچه ها تنگ شده بود . خوب خیلی بده که این قدر وابسته شدم
۷-این استاد استرس واقعا دیگه غیر قابل تحمل شده
توضیح دادنش که به درد خودش میخوره و وقتی هم که چیزی را دوباره ازش بپرسی با لحن تند و توهین آمیزی جواب میده. به قول قدیمی ها "ملا بودن چه آسون آدم بودن چه سخته "...
۸-سرور سایتمون ویروسی شده ٬ اونم چه ویروس باحالی است
این طوری که وقتی میری توی یک پوشه و بعد ازش میای بیرون دیگه پوشه ناپدید میشه!!
!
و دیگه فقط با آدرس دادن بهش دسترسی داری
جالبه الان توی لاگین من از ۱۰ تا پوشه چند تایی بیشتر باقی نمونده
. اینترنتم که کلا قطع شده و سرور داره ویروس یابی میشه ( من از یک کامپیوتر خارج از شبکه وصل شدم
)
پ ن : ۵شنبه میخوایم بریم ابیانه.چه پنج شنبه ای بشه این پنج شنبه...!![]()
![]()