تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

آخریش است!

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386، ساعت: 9:4

 

خبر خاصی نیست جز این که من فقط یک امتحان دیگه دارم تا قضیه درس و مشق و امتحاناتم تموم بشه و از اون جایی که اصلا هم ازش خوشم نمیاد کلا نمیخونم و اگه هم بخونم به زور است. زیاد فکر نکنید که چی دارم . من درس شیرین شبیه سازی دارم

دیروزم استاد اعظم را دیدم و از اون جایی که اون هفته نرفتم دفترش تا سرچ بزنم بهش گفتم استاد نشد بیام و خودم یک کاریش کردم ٬ اون وقت استاد اعظم میگه حالا پیشرفتی هم کردی؟! منم تو دلم این طوری شدم اما در ظاهر با اعتماد به نفس کافی گفتم  فضول!!!( مطمئنا این را هم تو دلم گفتم دیگه) الان درگیر امتحانات پایان ترمم هستم ( حس کردم دماغم عجیب دراز شد!) بعد از اون ها انشالله تمرکزم را میزارم روی پروژه. حالا تو فکرم بعدش درگیر چی بشم؟!

 

پ ن: اینم گوگل که من طرفدارشم. ببینین چه میکنه.تشدید هوش!

پ ن۲: جوزا هم تموم شد و  در سحر جوزاشم هیچ اتفاقی برای این دوست ما نیفتاد و کلی ما خندیدیم.

دل ن:  نه
          به کفر من نترس
          کافر نمی شوم هرگز
          زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم!     ( مرحوم حسین پناهی )

پ ن ۳: اس.ام.اس داده که امروز سایت بازه؟ شمارش آشناست اما نمیدونم مال کی (آخه چند وقت پیش یک تغییرات اساسی دادم رو موبایل و لیست شماره ها ٬ این بود که بعضی شماره ها را اشتباها پاک کردم) بهش میگم از صبح تا ۱۰ شب بازه و آخرشم میگم ببخشید شما؟ میگه " من از بچه های دانشگاهم.شما اون جا هستین؟" در حالی که میدونم یکی از دوستای خودم است و داره اذیت میکنه بهش میگم " دانشگاه بچه زیاد داره!" جواب میده که " خانم!دارم جدی صحبت میکنم.لطفا جدی جواب بدین" منم میگم " منم شوخی نکردم". جواب میده " باشه من بچم!هرچی شما بگید.هستید یا نه؟" میگم " اگه کاری دارید من سایت ام" . قضیه میگذره تا یکی دو ساعت بعد و اون وقت دوباره خودش اس.ام.اس میده که من سالن مطالعه ام و پشت فلان میزم و یک ساکم روی میزم است. این جاست که یک لحظه از ذهنم میگذره که کار اون دوست شیطونی باشه که الان یک لحظه اومد و رفت! از یکی از بچه ها شمارش را میپرسم و میبینم بله خودش است. براش اس.ام.اس میزنم که ... جان بیا بشین سر درست! اون اما هنوز رو موضع خودش پا فشاری میکنه و میگه ببخشید! این جاست که میرم دم سالن مطالعه و میبینم که بله! عین این بچه های بدجنس پشت در سایت مهندسی قایم شده!!! .کلی میخندیم با هم و بعد میفرستمش سر پروژه هوشش.یکی نیست بگه آخه دختر جون این کارا چی میکنی؟ پول موبایل من را پس فردا تو میدی؟!!

پ ن ۴: خیلی باحاله رانندگی با مخلفات!

دل ن : فاطمه خیلی تو خوندن شبیه کمکم میکنه. هر چند دفعه اولی نیست که زحمتش میدم اما امیدوارم دفعه آخر باشه. ممنون عزیزم

دل ن : این جمله را امروز یک دوست بهم گفت : " پس از اتمام زندگی در دانشگاه زندگی بزرگتری در راه است ٬ غم هایش تلخ تر است و شادی هایش کم تر.باید کوشید آن را آنگونه که میخواهیم بسازیم و آنگاه که تغییر ممکن نیست به حکم قضا و تغییر تقدیر آن را بپذیریم و در این میان بصیرتی نیاز است که تفاوت این دو را ببیند. "

دل ن : هر کی من و میبینه میگه تو چرا نرفتی خونتون؟

دل ن: دیگه دلتنگیم از حد گذشته...

پ ن : روز جالبی بود.

   

یک سال گذشت...

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386، ساعت: 19:59

 

همه چيز از يك اتفاق شروع شد . اتفاقي كه براي من نتيجه شيريني داشت.

 

پارسال يك روزي مثل همين امروز بود كه اين وبلاگ را بوجود آوردم و تو اولين پست اون هم نوشتم :

 

"سلام.این برای من یک تجربه جدید.امیدوارم که این شروع خوش به یک پایان بهتر ختم بشه.این جا برای من یک دفتر خاطرات و یاد داشت های روزانه اینترنتی و سعی میکنم که چیزهای خوبی توش بنویسم.به امید خدا شروع میکنم. "

 

و اين براي من واقعا اتفاق شيريني بود. اين جا برام جايي بود كه تو اون خاطراتم را نوشتم و تا جايي كه ميشد از احساساتم گفتم. بارها و بارها نوشته هاي خودم و حرف هاي شما را خوندم و لذت بردم. همدم لحظه هاي غربتم بود ، همدم شادي هام و غصه هام ، عصبانيت هام و نگراني هام.

 

يادم است يك دوست اون اوايل بهم گفت كاش وارد اين دنيا نميشدي! اما من دنياي مجازي اين جا را براي پيدا كردن يك دنياي جديد نميخواستم. اين جا را ميخواستم تا محلي براي نزديك تر شدنم به همين دنياي كوچيك و شيرين خودم باشه و الان بعد از يك سال بهت ميگم كه بابت نگرانيت ممنون اما الان اوضاع خدا را شكر رو به راهه.

 

اما سكه من يك روي ديگم داشت و اون شماها بودين. شمايي كه باهام همراه شدين ، براي حرف هام نظر دادين و گاهي سر به سرم گذاشتين و البته شمايي كه هيچ وقت نظر هم ندادين اما حضور داشتين! بارها گفتم كه دليل بودن و نوشتنم اين جا فقط براي دل خودم و زنده نگه داشتن خاطراتم براي آينده است اما خوب دروغ گفتم اگه بگم كه بدون شماها هم همين شوق را براي ثبت اون ها دارم.همون طوري كه خيلي از حرف ها و دل نوشته هام خطاب به شماهاست. اون موقع است كه  اگه شماها نباشيد شايد بازم مثل گذشته مدادم را بزارم روي كاغذ و حرف دلم را اون جا بگم.از همتون به خاطر بودنتون ممنونم. خيلي دوستتون دارم.

 

اميدوارم كه اين جا را تا مدت زيادي داشته باشم. اين جا تا الان بيشتر خاطرات روزهاي درس و با هم بودن را نوشتم اما الان ديگه اين روزها رو به پايان است. نميدونم اگه اين جا را ادامه بدم چه طوري است و چي بنويسم. آيا بازم كسي مياد يا نه. آيا ممكن است يك روز بگم خداحافظ و برم ؟ و بدتر از اون آيا روزي مجبور به رفتن بشم. اما حالا كه اين جام و براي دل خودم و شما مينويسم دوست دارم كه حالا حالا ها اين جا باشم و اين جا باشيد! تا خدا چي بخواد.

 

دوست دارم اگه حرفي براي گفتن داريد اين يك بار را زحمت بكشيد و بگيد و چند خطي من باب يادگاري تو اين دفتر خاطرات من بنويسيد. نظراتم كه مثل هميشه تاييدي است پس اگه خواستيد هم بين خودمون ميمونه.از اين كه اين يك سال همراه شادي ها و غصه هام بودين ممنونم.

 

خداي مهربونم بابت همه لطفي كه به من داري ازت ممنونم. تا هميشه شرمنده تو ام. تنهام نزار!

 

 

دل ن: شام غریبان زهراست.علی را یاری کنید...

 

دل ن:دوست های خوبم ٬ بابت همه لطفی که بهم دارین ممنونم.(یک ممنون میگم یک ممنون میشنوین ها! یعنی خیلیییییییییییییییی ممنون.). م.

 

بی خیالی

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386، ساعت: 19:54
 

وقت کم است چون اینترنت الان دیگه قطع میشه پس فقط چند نکته:

۱- امتحان مهندسی نرم افزار ۲ و مهندسی اینترنت را دادم. هر دو تا را خراب کردم اما نمیدونم چرا این ترم آخری عین خیالمم نیست. سر جلسه به این فکر میکردم که بالاخره چون ترم آخرم است ۱۰ بهم میدن ( امیدوارم خلاف این فرض صادق نشه )

۲- تا ۵ ام که شبیه سازی دارم امتحان دیگه ای ندارم. این مدت بالاجبار کاشانم.دوستان تو رو خدا این مدت با من حرف بزنید وگرنه .... ایمیل من "..." 

۳- امروز رفتم دفتر استاد شبکه و بهش گفتم که من برای پروژه پایانی هیچ منبعی غیر از اینترنت ندارم ( خود دکتر مینایی گفت ) شما هم که اینترنت را کردی ۲ ساعت حالا من چی کار کنم؟ ایشون هم طبق معمول یکی از اون لبخند ژوکوند های معروفش را زد ( این جوری )  و گفت چاره ای نیست. گفت با مخابرات مشکل پیدا کردیم و تا ۱۲-۱۰ روز دیگه هم همین طور است.. این گذشت و من اومدم از دفترش بیرون و رفتم پیش استاد اعظم تا یک فایلی را ازش بگیرم. اون جا یک خورده ناله کردم که اینترنت ندارم و حالا چی کار کنم و این حرف ها که یک دفعه استاد اعظم گفت حالا اگه خیلی کارت ضروری است هفته دیگه بیا دفتر من و سرچ بزن چون من خودم یک کتاب دستم است که باید بخونم من همین شکلی بودم که دیدین بعدم گفتم باشه. حالا قرار از شنبه بعد از ظهر برم اون جا و در جوار استاد اعظم و احتمالا استاد سخت بشینم سرچ بزنم و کار علمی انجام بدم.

 فقط مشکلم اینه که چه جوری بدون این که استاد اعظم بفهمه کارهای متفرقه ام را بکنم  کسی نظری نداره؟

وای فکر کن باید احتمالا جوک های بیمزه ای که این دو تا برای هم میگن را هم تحمل کنم.این خدایی سخته

۴- صدیقه امروز آخرین امتحانش را هم داد و رفت خونه.آخرین امتحان درسی عمرش را داد و تموم

۵- باید برم سر پروژه نرم

دل ن : عزیز ترین اس.ام.اس ها برای من که یک دنیا عشق تو اون هاست معمولا همچین متن یا چیزی شبیه به اون دارن : acddmkkmwt=2diga . این ها اس.ام.اس هایی هستن که محمد خودش نوشته و با گوشی مامانش برام فرستاده

دل ن: اونقدر دلم برا مامانم تنگ شده که حد نداره.حالا که میدونم چقدر ازم دورن انگار بیشتر اذیت میشم.

پ ن: کی میدونه پس فردا چه خبر است؟

دل ن: وقتی خشمگینیم؛ اغلب از این که خشمگینیم؛ به خشم می آییم. لعنت بر این خشم!

این روزها

شنبه نوزدهم خرداد 1386، ساعت: 15:26

 

۱- این امتحان مهندسی نرم افزار دیگه حوصلم را سر برده.خسته شدم. بیشترش که حفظی است اونم چه حفظ کردنی. مفهومیش ها را هم بزار کنار اصلا. تازه نصفش را هم نمیفهمیم. کلا اوضاع خوبی نیست..فکر میکنین ترم دیگه...

۲- این جا اینقدر داغ است که اصلا تو هواش نمیشه نفس کشید.کولر اتاق هم که اصلا جوابگو نیست. باز هم کاشان و گرمای ۴۰ درجه.

۳-در راستای مطلب بالایی یک نکته ای را بگم که خیلی حرصم را در آورده.خوابگاه خواهران و برادران!!! تو دانشگاه ما روبروی هم است و مسیر رفت و آمدش هم تا یک جایی (حدودا ۶۰-۵۰ متر ) از کنار هم میگذره. این مسیر تا اوایل امسال با یک دیوار بلند از سیم های تو هم تنیده از هم جدا بود.بعد چون مسئولین امر دیدن همه چیز در خطر است! اومدن و یک دیوار بتونی کشیدن بین دو تا خوابگاه.حالا یک مجله ای بعد از این کار منتشر شد که اتفاقا یکی از همکلاسی های خودمونم توش دست داشت که روی جلد اون عکس تمام قد مسئول خوابگاه برادران را انداخته بودن و کنارش از قول این برادر! حدودا نوشته بودن که پیشنهاد دیوار حائل! ( یاد فلسطین میفته آدم و سرزمین های اشغالی!!! ) از من بود. خوب حالا اینا چه ربطی به گرما داشت؟ ربطش این بود که دو هفته پیش من رفتم پیش همین برادر مسئول و بهشون گفتم شما که زحمت این دیوار بتونی را کشیدین اگه میشه روی این دیوارهای بتونی را توی مسیر از این سقف های آماده بزارید تا ملت که زیر آفتاب کاشان مغزشون داره میجوشه بیان زیر سایه اون تا کمی حالشون بهتر بشه. برادر مسئول هم فرمودن " ما پیشنهاد میدیم ٬ دیگه اجرا کردنش با ما نیست". اما هنوز که خبری نشده و من نمیدونم این پیشنهاد با اون پیشنهاد قبلی چه فرقی داره؟؟

بابا آخه مگه عبادت به جز خدمت خلق است؟ چرا شماها دست و پا خیر نیستین؟ لم دادین تو اتاقاتون زیر باد کولر و از حال مایی که زیر این آفتاب باید بریم و بیایم خبر ندارین؟ آی آدم ها...

۴- ملخ ها حمله کردن! هر کدومم این هوا! ( یعنی خیلی بزرگ ) علاوه بر اون سوسک های کاشانم تشریف فرما شدن. این جا یک گونه سوسک داره که من تا حالا هیچ جای دیگه ندیدم. این سوسک ها پشتشون تقریبا خاکستری است و خیلی گرد و بزرگ اند و عینهو جت هم پرواز میکنند و میان تو دل آدم. ماماننننننننننننننننننننن.

۵- یک عالمه صندلی  برای امتحانات چیدن توی راهروها و کریدورها. عین کنکور شده. میگن چون مراقب کم داریم! تا همین پشت در سایت هم صندلی گذاشتن ٬ اونم از اون صندلی های عهد ناصرالدین شاه.

 

  پ ن: این را از وبلاگ آنگاه دیدم و کش رفتم! شرمنده!  انیشتین!

 دل ن: دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟                
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!                                 
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

عرفان نظرآهاری

( این فقط یک شعر نیست)

دل ن: مامان و بابا فردا میرن. اینقدر دلم تنگ که حد نداره. درسته که دوری با دوری فرق نداره اما من دلم تنگیده.

پ ن: امتحان نرم را دادم. به قول سید جفنگیات نوشتم استاد کلا با این طرز نمودار کشیدن باید نرم ۱ هم من را بندازه

پ ن۲: استاد شبکه محترم به خاطر امتحانات ما ساعت اینترنت را کردن ۸ تا ۱۰ صبح!!!!! اون موقع واقعا خوبه.

پ ن۳: برای همه کسانی که امتحان سیستم عامل و مهندسی اینترنت با استاد استرس دارن آرزوی صبر و موفقیت دارم

 

دعا

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386، ساعت: 22:16
 

خدایا ٬ مهربون ترین مخلوقت مادر است. بیشترین وابستگی عشق مادر و فرزند است. خدایا هیچ مادری را از فرزندانش دور نکن و همه مادر ها را در کمال صحت و سلامت برای بچه هاشون حفظشون کن.

مادر یکی از دوست هام مریض است . خدایا به همه محبت الهی و آسمانیت قسمت میدم اون مادر و همه مادرهایی که مریض اند را شفا بده و برشون گردون پیش خانوادشون. خواهش میکنم.

 

پ ن: فردا عقد کنون سیما است ( یکی از دو همکلاسی کاشانی من ) البته مختصر و باقی میماند برای جشن. اما مهم این است که ما بر حسب اتفاق کاشانیم و سیما هم فردا شب می آید اتاق ما.باقی قصه معلوم نیست؟!

دل ن: این آخرین باری است که ۶-۵ نفری میشینیم دور هم و درس میخونیم. حیف ٬ تموم شد...

پ ن: یک سوال اس.ام.اسی : چی تو این دنیا بیشتر از همه باعث میشه تو به یاد من بیفتی؟ ( البته پر واضح که جواب نمیدین اما میتونین کپ بزنین  ) . جنجال هم به پا کنین!

فصل امتحانات

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386، ساعت: 14:2

 

 به درس خوندن عادت ندارم! آخه این ترم هیچ میان ترمی هم ندادیم برای همین کلا درس خوندن یادم رفته. اون وقت تو این شرایط انصاف که بگن هفته دیگه ۲ تا امتحان گردن کلفت باید بدی که اصلا نمیدونی چی چی هست؟؟؟

مهندسی نرم افزار ۲ که به قول استاد الی ماشالله مطلب داره برا خوندن و همه هم به زبان شیرین انگلیسی! و مهندسی اینترنت که یک سر داره و هزار سودا!

خلاصه که روزگار غریبی است نازنین. و تازه تو این همه گیر و دار من بدجوری خوابم میاد و به محض این که یک جزوه میگیرم دستم انگار دو تا وزنه ۱۰۰۰ کیلویی بستن به این چشمام!!! بعدم خواب

خدا خودش به خیر کنه.

امیدوارم نخوام یک اردوی فارغ التحصیلی دیگه هم برم

 

پ ن : بچه ها ارزشیابی اساتید به صورت الکترونیکی است. برای این که مشکلی پیش نیاد برید و تایید کنید.تو همون پرتال خودتون است.

پ ن2: كم كم دارم با محمد به توافق ميرسم.الان ميفهمم كه ديگه بزرگ شده و از اون حالت بچگي در اومده. ديگه وقتي كه يك چيزي را ميخواد اصرار نميكنه. هميشه سر كامپيوتر مشكل داشتيم آخه محمد عاشق كارتون است ( اين عاشق كه ميگم را جدي بگيرين. اگه براي 100 امين بار ببينينش كه داره يك كارتون را طوري ميبينه كه انگار دفعه اول است اون وقت معني حرف من را ميفهمين! ) اما الان حداقل ميتونم يكي دو ساعتي ازش وقت بگيرم و بعد ميدون را ترك كنم! خلاصه كه هنوز رئيس محمد است اما منم اون گوشه كنارا قبول كرده.

پ ن3: در راستاي پي نوشت بالا اينم بگم كه ديروز بهش گفتم الان كار دارم و بعدا بيا اون وقت يك موقعي كه خسته شدم و داشتم يك كم فيلم ميديدم من را ديده و به مامان گفته مگه فائزه درس نداره كه فيلم ميبينه!!! اينم از آقا كوچولوي ما.

دل ن: الان باید درس بخونم اما حسش نیست! اینه که دارم قبض تلفن را هی زیاد میکنم!!! یک موقع هایی که حس کاری را نداشته باشم عمرا نمیتونم انجامش بدم٬ اگه هم زورکی انجامش بدم به همه چی توجه میکنم جز اون کار.اینم یک جورش دیگه.

پ ن۴: ۱۰ تا لکچر برای نرم ۲ باید بخونم که هر کدوم تقریبا ۵۰ صفحه اند و همه هم حفظی .من میمیرممممممممممم.

آخرین اردو...

شنبه دوازدهم خرداد 1386، ساعت: 15:44

 

سلام.

من برگشتم ٬ یا بهتر بگم ما برگشتیم. دیشب حدودای ساعت ۱۲ بود که رسیدیم کاشان.

این قدر حرف برای گفتن و خاطره برای نوشتن هست که نمیدونم چی بگم.

سفر خیلی خوبی بود. زیارت امام رضا هم خیلی با صفا بود. الان میفهمم که چقدر دلم تنگ شده. امیدوارم همون قدر که به من خوش گذشته به بقیه بچه ها هم خوش گذشته باشه . اما شرح مختصری از سفر مشهد و خاطراتش.


دوشنبه صبح ساعت حدودای ۴ بود که رفتیم دم در خوابگاه و بعد از یک سری معطلی و شنیدن خبر اومدن خانم فریدونی و تلفن شب قبل ستار دیگه فکر کنم ۵ صبح بود که راه افتادیم. تا حرم امام را بین خواب و بیداری بودم اما ماشالله این پسرها مگه گذاشتن؟ هی شعر خوندن و مسخره بازی در آوردن! دیگه بعد از صبحانه تقریبا همه بیدار بودن این بود که طبق سنت اردو های قبلی شروع کردیم بازی کمچلی را کردن ( ۱٬۲٬۳٫۴ تق تق فائزه  رویا ) بعد از اونم مشاعره کردیم که خیلی باحال بود آخه خوندن ترانه هم مجاز بود به شرطی که با آهنگش خونده بشه بعد از اون هم پانتومیم  اجرا کردیم که باید یک ضرب المثل را اجرا میکردیم و تیم ما دخترها تیم پسرها را له کرد ( تازه اون ها کچ هم داشتن که البته بعید نیست دلیل شکستشون همین بوده باشه ) ظهرم فکر کنم دامغان ناهار خوردیم که ساندویچ کالباس بود و آقایون زحمت درست کردنش را کشیدن ( دیگه حالا چه جوریش بماند  ما که چشممون را بستیم و خوردیم).

توقفگاه بعدی سبزوار بود که شام خوردیم و البته سلیمه را هم دیدیم که کلی دلمون براش تنگ شده بود. خیلی خوب بود. دیگه راه افتادیم برای مشهد. حدودای ۴ صبح بود که رسیدیم و از دور گنبد طلایی امام رضا را دیدم. چقدر دلنشین بود و با عظمت.

نماز را سریع خوندیم و بعدم رفتیم حسینیه اصفهانی ها اسکان گرفتیم. دیگه حرم و زیارت و کلی صفا.

بعدم که جاهایی که رفتیم شهربازی!! ( که خیلی خوش گذشت ) و طرقبه ( با اون جاده خاکی که رفتیم و دیزی خورونش ) دانشگاه مشهد ( برخورد خوب و کباب سلفش! ) طوس ( با بدمینتون و گیر کردن توپش بالای درختش ) و همه جاها با عکس تکی هاش.

هر کدوم از این جاهایی که رفتیم خودش یک دنیا خاطره داشت که عکس هاش اون ها را موندگار کرده.

روز آخرم که با آقا وداع کردیم و با صدای یک دوست مجلس خیلی با صفاتر شد.

اما یک قسمت فوق العاده خوب ماجرا هم دیشب تو مسیر برگشت بود که همه ما ۸۲ ای ها نشستیم و یک عالمه حرف زدیم. از درد دل هامون از آرزوهامون از اخلاقامون و از خیلی چیزهای دیگه. همه صاف و صادق و بدون هیچ پنهان کردنی. خیلی خیلی خوب بود. باز هم بیشتر از قبل بهم ثابت شد که چقدر همه همکلاسی هام را دوست دارم.

توی این اردو گریه نکردم چون این قدر این جدایی برام تلخ که اصلا نمیخوام بهش فکر کنم و خودم را مجبور میکنم که از فکرش دور باشم.امروز که اومدیم دانشگاه همه دارن عکس ها و فیلم هاشون را جمع میکنند و میدن به همکلاسی تا مرتبشون کنه و بعد سی دی اون را بده.

این قدر همه مهربون شدن که دیگه اصلا دلم نمیخواد ازشون جدا بشم. کاش این آخرین لحظه ها این قدر خوب نمیشدین تا جدایی سخت تر نشه...

 امیدوارم اگه کسی را اذیت کردم حلال کنه.

تو این سفر خیلی ها زحمت کشیدن اما سید بیشتر از همه مایه گذاشت. سید دستتون درد نکنه. انشالله که خدا اجرتون را بده.

۸۲ ای های حاضر در اردو : فائزه ٬ رویا ٬ ملیحه ٬ صدیقه ٬ فاطمه ٬ لیلا ٬ سمیرا ٬ وجیهه ٬ مهناز ٬ امینه ٬ سیما ٬ محبوبه ٬ سید ٬ همکلاسی ٬ مظفری ٬ منتظری ٬ حجه فروش ٬ نوروزی ٬ جعفری.

دیگه الان نخوامم گریه میکنم... 

دل ن: با همه وجود دلم میخواست که اردوی فارغ التحصیلیمون را سال اول میگرفتیم تا این همه محبت را از اون موقع احساس کنم...!

پ ن : بهار جون چي شده؟ من زنگ زدم اما جواب نداد. اتفاقي افتاده؟نگرانم كردي.

 

مشهد

یکشنبه ششم خرداد 1386، ساعت: 10:50
 

به امید خدا و بی حرف پیش فردا صبح ساعت ۴ عازم مشهدیم.

انشالله به خوبی و خوشی.

 

پ ن: ( ساعت ۱۱ صبح ) استاد استرس قرار با ما بیاد اردو ٬ تازه شرطم تعیین میکنه. گفته حتما باید همراه خانوم داشته باشیم تا بتونیم بریم!!!! من نمیدونم چی باید گفت. حالا رفتم هی این تلفن سایت که زنگ میزنه و خانم های کارمند دانشگاه لطف میکنند و آمادگی خودشون را برای همراهی ما اعلام میکنند. مگه اینا کار ندارند؟

پ ن۲: ( ساعت ۴ بعدازظهر ) الان خبر رسید که اتوبوس ولوو جور شده. خدا را شکر. حداقلش اینه که گرما خبری نیست

دل ن: با اجازه! حلال کنید.

کلاس موبایل

پنجشنبه سوم خرداد 1386، ساعت: 14:26
 

سلام.

این آخر هفته٬  آخر هفته پرکاری است. کلاس آشنایی با اصول پایه تلفن همراه داریم با مهندس محسنی.

کلی کلاس با مزه ای است. یعنی استادش پایه خنده است. هر چی ازش میپرسی میگه این خودش ۱۰۰ ساعت کلاس میخواد  بعدم یک جوری قضیه را میپیچونه اساسی. ما ۵ تا هم ( من و رویا و ملیحه و صدیقه و فاطمه ) هم که دیگه حسابی میخندیم.

تازه این استاد یک جورهای زیادی درس دادنش شباهت به درس دادن استاد سخت داره .

بقیه بچه ها هم که مثل ما زرنگ نبودن  رفتن خونه تا از مامان و باباشون خداحافظی کنند و بیان تا بریم مشهد .

رویا میگه بنویس این آخرین باری که من کنار رویا نشستم و دارم وبلاگ آپ میکنم  ( این آدمک مال تیکه آخرین بار کنار رویا بودنش است ) آخخخخخخخخخخخخخخ!!! نزن!

 

پ ن :راستی رفتیم یک هندونه خریدیم این هوا! عصری پارتی هندونه داریم تشریف بیارین!

دل ن :دلم برای خونه تنگ شده!

پ ن۴: امتحان موبایل را هم دادیم. خوب بود البته نه قسمت بیداری دیشب. بیچاره استاد دیگه نمیدونست چه طوری بگه ساکت باشید  آخر کلاسم دیگه استاد خودش را کشت برای عکس انداختن. فکر کنم ۳۰-۴۰ تایی عکس گرفتیم. آخر کار دیگه بچه ها فرار میکردن که استاد نخواد عکس بگیره

پ ن۵: دیشب رفتیم شام پیتزا خوردیم. همکلاسی داد  ٬ برای ۱۹ شدن رتبش در کنکور ارشد.

چند پرده

سه شنبه یکم خرداد 1386، ساعت: 16:31
 

۱- اردوی مشهد پا در هواست. همه چیز فردا صبح بعد از جلسه شورای فرهنگی معلوم میشه. تا دیروز قرار بود راحت اتوبوس بدن اما حالا همه پول ها ته کشیده و هی پاسمون میدن به هم. من نمیدونم برای هزار و یک کار مزخرف پول دارن اما به اردوی ما که رسید دیگه آسمون تپید. من میخوام برم مشهد ٬ میخوامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم  . ببین اگه آقا بطلبه همه خودشون را بکشن و از آسمون سنگم بیاد ما میریم اما خدای نکرده اگه نطلبیده باشه ما خودمون را بکشیمم نمیریم. یا امام رضا!

۲- دیشب حالم خوب نبود ( سرمای سختی خوردم ) این بود که زودتر رفتم خوابگاه. اون جا اتاق را جارو کردم و شام را آماده کردم و ظرف های کثیفم شستم. اون وقت شب که بچه ها اومدن اتاق همشون میگن : " وایییییییییییی فائزه! خوب شد سرت خورد به زمین!!! اگه میدونستیم از سال اول خودمون سرت را میزدیم زمین!!! آفرین حالا شامم بکش تا ما بیایم!!!!!!!!!!!! "  تو رو خدا میبینین چه روزگاری شده! حالا انگار تا حالا من میخوردم و میخوابیدم و این ها کار میکردن که حالا اینا میگن  هی روزگار ٬ آخه همه میدونن من کوزتم و این ها تناردیه  اون وقت ببین چی میگن. ( ژان وال ژان کجایی؟  )

۳- دیشب مسئول خوابگاه اسم همه ورودی ها را گفت جز ما! میدونی برای چی؟ برای ثبت نام خوابگاه. این یعنی همه چیز تموم.. یادش به خیر سر این ثبت نام چقدر برنامه داشتیم. اتاق طبقه اول میخوایم و کولرش خنک کنه و تابستون خنک باشه و زمستون گرم. جک و جونور نداشته باشه  و هزار و یک جور برنامه دیگه. هر چند بماند که تا سال سوم همیشه اتاقمون در مجاورت پشت بام و حمام و سرویس ها بود  . امسال اما دیگه به حرمت این ریش سفیدمون و این که دیگه جونی برای پله پیمایی برامون نمونده ٬ اتاق بهمون دادن طبقه اول  و اکازیون.

۴- سحر جوزا شد و خبری نشد! وای که چقدر دیشب تو اتاق خندیدیم. حالا ببینیم ماه های دیگه خبری میشه. ( حیف اون همه تلاش و پول )

۵- دلبر دلبرم٬ تاج سرم ٬ فکرت نمیره از سرم  این واقعا شاهکاره!

۶- سر کلاس شبیه سازی نشستیم ٬ استاد به درخواست بعضی بچه ها میگه تحویل پروژه ۲۵ تیر! من به بغل دستیم غر میزنم و میگم نهههههه! ۲۵ نه! آخه تولد من است. استاد محترم میشنوند و میگن خوب اشکالی نداره ٬ یک جعبه شیرینی هم شما بیار منم میگم باشه اگه بچه هام کادو بیارن  و استاد میفرمایند کادو دیگه قدیمی شده  . ولی استاد ٬ من عاشق چیزها و کارهای از مد افتادم 

۷- سر کلاس اینترنتیم. استاد استرس کلی قصه میگه راجع به این که اون ور آب هم خبری نیست و همه سر کاریم و این حرف ها ( عقاید استرسی ) اما آخر کلاس که میشه در رد حرف های قبلی کلی سخنرانی میکنه و در آخر میگه خودمم میخوام برم اون ور. بعد از این جمله کلاس تموم میشه و همهمه بچه ها اوج میگیره. در این بین من در گوش رویا میگم " لابد میخواد بره افغانستان " که یکدفعه استاد که داره تخته را پاک میکنه بر میگرده طرف ما و میگه آره میخوام برم افغانستان و کلی میخنده و حرف میزنه " و من دیگه رسما این طوری شدم .  حالا حساب کن اگه همه حرف های در گوشی ما را شنیده باشه ما دیگه رسما نباید بیایم دانشگاه

پ ن : این اینترنت دانشگاهم دیگه شورش را در آورده. بابا اگه رو لاک پشتم سوار بود تند تر از این میرفت. پس این استاد شبکه معظم  تو اون مرکز کامپیوتر چی کار میکنه؟

پ ن ۲: به کسی نگین اما الان که ساعت ۱۱ صبح چهارشنبه باشه ٬ من اومدم سایت تا ببینم رفتن مشهد چی شد اما فقط سید را دیدم که دستش را گذاشته رو سرش و هر کی هم ازش میپرسه چی شده میگه با من حرف نزنید . خوب فکر نمیکنم این حالت معنی جواب مثبت داشته باشه

پ ن ۳: در ادامه گزارش لحظه به لحظه مشهد خدمتتون بگم که بعد از یک گفتمان اساسی که با سید کردیم بالاخره به حرف اومد و گفت که هنوز اردو پا در هواست و گفتن اگه میخواین یک ملیون و خورده ای بریزین به حساب برای اتوبوس . و در آخرین تلاش این که ظهر ستار یعنی مدیریت فرهنگی دانشگاه بهمون میگه که بالاخره اتوبوس بهمون میدن یا مجبوریم خودمون با شتر بریم

پ ن ۴: بالاخره جریان تموم شد. سید رئیس دانشگاه را دید و امضاء اتوبوس را گرفت اما خوب عادی. حالا دیگه اگه مشکلی پیش نیاد انشاالله دوشنبه صبح ساعت ۴ میریم. تا ببینیم دیگه چی پیش میاد.

دل ن : آخرین کلاسمون با دکتر مینایی هم تموم شد. این تنها کلاسی که دلم براش تنگ میشه و از تموم شدنش ناراحتم و البته تنها استادی که دلم میخواد بازم باهاش کلاس داشتم.

دل ن: امیدوارم هیچ وقت آدمی نباشم و نشم که بقیه از حرف زدن باهام ابا داشته باشن...