سلام.دفتر خاطراتم را برداشتم و ورق ميزدم. چقدر خوشحالم كه اين دفتر را دارم ، خاطرات 2 سال اول دانشگاهم است. تصميم گرفتم يك تيكه هاي كوچيكي از اون را اين جا هم بنويسم. اون هايي كه تو پرانتز مينويسم احساسات و نظرات الانم است و 3 نقطه ها هم براي خلاصه كردن حرفم است.
خاطره طولاني است ، شايد به اندازه دو سال زندگي. اما ميخواستم اين جا هم باشه.
شروع : مهر 82 ، كاشان ، دوران دانشجويي
26/7/82
به نام خدا.سلام.حدود 3 هفته پيش براي ثبت نام اومدم . در كل خوب بود فقط اتاقي كه تو خوابگاه سرگردان! بهم دادن خيلي كوچيكه و اين باعث شد كه حسابي افسرده بشم.5 مهر جلسه معارفه داشتيم تو باغ فين و فرداش هم يك جلسه با مدير گروهمون كه اون روز فكر ميكردم اسمش مير بابا است!بچه هاي كلاس در نظر اول زياد دلچسب نبودند! ( انسان جايز الخطا است ديگه! پيش مياد!!!). برنامه درسي هم كه افتضاح بود و تازه تاريخ امتحاناتم معلوم بود ( آخه روز اول بايد برنامه امتحاني را بدن دست بچه كه سكته كنه؟!)... استادهامون اصلا خوب نيستن عوضش دختر هاي همكلاسيم خيلي بچه هاي خوبي هستن. همه هم مومن و باخدان و من از اين بابت خيلي خوشحالم. پسرهاي كلاس آدم هاي كاملا متفاوتي هستند...
7/8/82
در اثر پيگيري هاي ما بالاخره ما از خوابگاه مرجان اومديم خوابگاه راوند.خيلي دختر هاي فعال و زرنگي داريم.( ماشالله ، ماشالله! هنوزم همين طوريم!). يك روزم قرار شد براي سبك تر شدن جو كلاس يك جلسه معارفه بزاريم.تو جلسه همه تند تند بلند ميشدن و اسمشون را ميگفتن. من كه هيچي نفهميدم. فقط يكي از بچه ها گفت : آرش هستم، يك مسافر! كلي خنديديم. به نظر بچه خنده داري مياد!قرارم شد كه يك شورا براي كارهامون تشكيل بديم. منم عضو شدم. غير از من امينه و سميرا و انواري و نوروزي هم هستند...
12/8/82
دلم حسابي براي خونه تنگ شده.نميدوني چه حالي دارم.درس هام را بلد نيستم.اول كه رياضي بلد نبودم و گفتم مي افتم، بعد مباني بود كه بلد نبودم و گفتم مي افتم حالا ديگه فيزيكم مشكلي شده! اين جوجه استاد حل تمرين ( ديگه حالا!) آمده ميگه استاد عبدلي اصلا هاليدي را تحويل نميگيره و سوال زنجير ميده و فلان و بيسار و همه هم مي افتين! جلسه اولم كه هنوز يك ربع از كلاس نگذشته ميگه كوئيز! اه مرده شورشون را ببرن ( ديگه كاريش نميشد كرد!) با اين كوئيز گرفتنشون...
18/8/82
ساعت 10:30 شب است و حدودا يك ساعتي ميشه كه از مراسم افطاري برگشتيم.خيلي شب خوب و به ياد ماندني بود.تمام دل نگراني ها و مشغوليت هاي اين چند هفته تموم شد. كلي هم برنامه داشتيم. مليحه مجري بود و مسابقه هم داشتيم. از ماست خوري و نوشابه خوري تا باد كردن بادكنك و اجراي موسيقي.يك جايي آخر كارم كه بچه ها داشتن آب بازي ميكردن من يك كم نوشابه ريختم رو مظفري كه انگار حسابي عصباني شد و تا آخر شب تا تونست به من چشم ذره رفت.اما در كل شب خيلي خوبي بود.
25/8/82
يك شعر جالب خوندم كه گفتم برات بنويسم : " شمال كه روس ها بردند، جنوب را كه عرب ها بردند ، براي من ماند يك وجب از خاك كاشان آن هم ارزاني اصفهاني ها!"
18/9/82
ساعت 4:20 صبح است و دارم از جلوي نگهباني خوابگاه مينويسم.ما داريم ميريم مشهد و من بي نهايت خوشحالم. يك كنفرانس علمي كه داريم ميريم.الان هوا خيلي سرد است و من تقريبا قنديل بستم...
1/10/82
سر كلاس بوديم. پسرها پرتقال ميخوردند و ما هم ميخواستيم اين بود كه به استاد گفتيم كه بوي پرتقال مياد! البته استاد نشنيد و ما هم طوري نگفتيم كه بشنوه اما باعث شد رشوه پرتقال به ما هم داده بشه.(:دي)
28/10/82
صبح امتحان فيزيك دادم، حسابي گند زدم و احتمال افتادنم بالا است. سر جلسه كلي تحت فشار بودم . وسط جلسه هم يكي از بچه ها را به خاطر تقلب انداختن بيرون. دلم خيلي براش سوخت.بعد از امتحان ليلا را ديدم اونم بد داده بود. بعد كه استاد را ديديم ميگفت بالاخره يك عده اي بايد بيفتند! ( تفكرات احمقانه بعضي اساتيد!)... تو جلسات امتحان تقريبا جاي ثابتي داريم. جالبه دو تا پسر هاي همكلاسي دو طرفم هستن كه يكي از اول تا آخر سرش تو برگه است و هي برگه سياه ميكنه و اون يكي سرش تو هوا!...شب داشتم از دانشگاه برميگشتم خونه ، تنها بودم و كسي هم اون اطراف نبود. جلوي در مهندسي و آلاچيق يك جايي بود كنار باغچه و زير يك شير آب كه تازه سيمان ريخته بودن و هنوز سيمانش نرم بود منم يك F:S روش كندم تا ماندگار بشم ( هنوزم هست :دي !).
30/10/82
شايعه شده كه قرار كاشان زلزله بياد. ديشب حتي در بلوك را هم قفل نكردن. اومدم اتاق و راه هاي فرار را امتحان كردم. بهترين راه اينه كه اگه زلزله اومد پنجره اتاق روبرويي را بشكنم و خودم را بندازم تو باغچه. شايد دست و پام بشكنه اما بهتر از اينه كه 4 طبقه ساختمون بياد رو سرم. من ميترسم!
26/11/8۲
ترم جديد شروع شده.جمعه اومدم كاشان. هفته پيش همه پسر ها اومده بودن و جشن شكوفه ها راه انداخته بودن!( خجالت داره!). كلي خنديديم.
28/11/8۲
رفتم نمره امتحان مباني را ببينم. اين استاد اصلا كور است. يك سوال به من داده صفر، بهش كه ميگم چرا صفر دادي ميگه چي كار كردي؟ براش كه راه حلم را توضيح ميدم ميگه نه! خوشم اومد خيلي جالب بود و بعد نمره كامل داد!!! آخه مگه قبلش كور بودي كه ببيني ( هنوزم حرص اين كارش را ميخورم).خدايا ما را از شر استاد اعظم راحت كن. آمين!
2/12/82
لمروز استاد مباني نمره ها را داد. خيلي بي شرمانه نمره داده و اصلا عدالت را رعايت نكرده.وقتي هم بهش گفتم گفت نميدونم!اين نمره نهايي است.( چي بگم؟!) 12 نفر از بچه ها را هم انداخته. خيلي بد است. ( هيچ وقت اين عملش و نتيجه اي كه تو جدا شدن ما 82 اي ها داشت را فراموش نميكنم.)... امروز شوراي جديد تشكيل شد.من ديگه عضو نيستم ولي اميدوارم اين بار هم شورا ثمر بخش باشه.
7/12/82
حسابي ناراحتم.امروز با استاد اعظم كلاس داشتيم اومده سر كلاس و از روي كتاب انگليسي مينويسه و ميره.بهش كه ميگم ميشه فارسي بنويسيد ميگه نه! ميخوام زبانتون خوب بشه!!! آخه آدم به همچين كسي چي بگه؟خدايا چه گناهي به درگاهت كرديم كه گير همچين آدمي افتاديم.
23/12/82
صبح رفتيم نياسر.اردو دخترونه بود و حسابي بهمون خوش گذشت. شايد يكي از جالب ترين خاطراتم بود مخصوصا قسمت غار رفتنش. يك غار بود به اسم غار رئيس كه كه حدودا 10-15 پايين تر از سطح زمين بود . فضاش اينقدر بود كه به طور نشسته ميتونستيم بريم جلو. اولش واقعا وحشتناك بود يك لحظه فكر كردم همين جا ميميرم يا الان هوا تموم ميشه اما هيچ راه برگشتي هم نبود.تمام راه را چهار دست و پا رفتيم ، حتي بعضي جاها مجبور شديم خوابيده بريم جلو اونم تو گل و لاي! و از اون طرفم هي سرمون ميخورد تو سنگ هاي بالاي سرمون.نميدوني چقدر هيجان انگيز بود. بعضي جاها بود كه چشم چشم را نميديد.چقدر خنديديم ديگه بماند.ديگه خلاصه بعد از نيم ساعت غار پيمايي و تا خرخره گلي شدن رسيديم به دهنه غار كه سمت ديگه كوه بود.با همون سر و وضعم برگشتيم دانشگاه و تا خوابگاهم فوتبال بازي كرديم.شبم براي رويا و امينه تولد گرفتيم و ديگه بعد همه از خستگي مرديم! ( واقعا اون غار لحظات پر هيجان و شيريني برامون داشت.)
1/1/83
سلام. سال نو مبارك... حامد براي هممون فال گرفت. فكر ميكني براي من چي اومد؟ سوتي ترين فالي كه ممكنه بياد! ديگه بماند كه بعدش چقدر خنديديم.
18/1/83
امروز يك اتفاق افتاد.عصر با اجل حل تمرين گسسته داشتيم.دو تا تمرين داده بود كه حل كنيم و منم خودم حل كرده بودم اين بود كه وقتي سر كلاس داوطلب خواست و گفت مثبت ميده منم جو گرفتم و براي اولين بار رفتم پاي تخته.واي خداي من كه هيچ وقت فراموش نميكنم چه لحظاتي بهم گذشت. انگار پام را كه گذاشتم پاي تخته همه چيز از ذهنم پريد! اصلا ديگه نميشنيدم اجل چي ميگه. همين طور نگاهش ميكردم و انگار دفعه اول بود تو عمرم كه اون سوال را ميديدم. با هر بدبختي بود حلش كردم و نشستم اما خاطره امروز را هيچ وقت فراموش نميكنم.
23/1/8۳
جمعه رفتيم قمصر. ناهار را شب قبلش ما درست كرئيم ؛ الويه. واي كه چقدر خنديديم. چه مشت و مالي ميداديم اين الويه بيچاره انگار كه گود زورخونه است!( آخر تشبيه بود ها!). كلي بهمون خوش گذشت. جك برترم اين بود : يك بار يك تركه كمرش ميخاريده دستش نميرسه يك آجر ميزاره ميره روش ( مهم جك نبود كه! مهم شخص تعريف كننده و حالت اون بود كه باعث شد اين جك برتر شناخته بشه :دي)...
15/2/83
عجب روزي بود امروز. اميدوارم ديگه همچين لحظه هاي پر استرسي نداشته باشيم. ماجراي اون نامه كذايي براي گروه و اصلاحات مد نظر كه آخرش منجر شد به تموم اون جر و بحث ها و ناراحتي.سيبزاك و سيزاك در مقابل هم! آخرشم همه كاسه كوزه ها سر من بيچاره و انواري شكست.بعضي ها واقعا بويي از معرفت نبردن. ( عجب كارايي كرديم. بچگي بود و بوي قرمه سبزي! :پي)
27/2/83
دم در نگهباني خوابگاه بچه ها اعتصاب كردن اونم براي غذاي سلف.خيلي ها با غذاي سلف مشكل دارن و اون را نميخورن. اما من خودم غير از كبابش كه اصلا دوست ندارم با بقيه غذاها مشكلي ندارم. حالا يا من عجيبم يا اون ها! آخه آدم بايد بتونه با همه وضعيت ها كنار بياد. ( هنوزم كه هنوز است راجع به غذاي سلف همين نظر را دارم.!)
30/2/83
فيزيك 2 مي افتم. همين!
19/4/83
تابستان است و تعطيلات تابستاني. چهارشنبه اين هفته بايد براي تحويل پروژه برم كاشان اما هنوز از خود پروژه خبري نيست! راستي اين جا يك خبرايي شده. حضور يك مزاحم ميلي در گروه كامپيوتر.هيچ خوشم نمياد...
25/4/83
تولدم مبارك.چقدر نامه ها و تبريك هاي دوستام به دلم نشست. ايول اينترنت!
29/7/83
بازم به اين نتيجه رسيدم كه اكثر جماعت اين دانشگاه حس فضوليشون از همه حس هاي ديگشون بيشتر است. از استاد گرفته تا دانشجو. ( حالا اون روزها كه يك كمي مراعات ميكردن و يواشكي فضولي ميكردن اما الان كه ديگه علنا و خيلي با وقاحت اين كار را ميكنن!!!)
22/9/83
الان از كرمان مينويسم. اومديم براي كنفرانش لينوكس. اردوي فوق العاده اي است. اكثر دختراي 82 اومدن و اين خيلي عالي است. لحظه لحظش خوش ميگذره. مسئولمون هم صديفيان كه خودش يك عده را ميخواد كه مواظبش باشن!
15/10/8۳
امشب واقعا به حماقت خودم ايمان آوردم و اين به خاطر اينه كه چقدر خر بودم كه رياضي مهندسي را حذف نكردم و حالا عين چي موندم تو گل. امشب به يك چيز ديگه هم ايمان آوردم و اونم اينه كه رياضي مهندسي مي افتم.هر چي عصر تا حالا ميخونم هيچي نميفهمم.ديگه دارم ديوونه ميشم.آخه با اون كلاسي كه من رفتم وضع بعتر از اين نميشه. كلاس هاش تو ماه رمضون ساعت قبل از افطار بود و من هم كه اكثرا سر كلاس خواب بودم و جالبيش اين بود كه اصرار هم داشتم با اين وضعيت بازم برم سر كلاس بخوابم!!!
28/10/83
فردا امتحان زبان تخصصي دارم. اما من چيزي حدود 0 درصد آمادگي دارم!شايد يكي از معدود امتحان هايي كه واقعا براش نخوندم چون خوندن و نخوندنش فرقي نميكرد. همچين كتاب را بوسيدم و گذاشتم كنار و الانم ميخوام بخوابم.آخه استاد احمق(شرمنده!) برداشته به ما آيلتس درس ميده. فردا شرش كنده ميشه...
6/11/83
رياضي مهندسي پاس شدم. خدا را واقعا شكر. اين يكي را ديگه اصلا حوصله نداشتم بيفتم. 13 هم نمره خوبي است. باور كن! ( معلومه خوبه عزيزم! :دي)
11/12/83
امشب و امروز اتفاقات جالبي افتاد.يك سري بچه ها بعد از اون امتحان كذايي سي پلاس پلاس! افتادن و اين ديگه خيلي براي ما گرون تموم شد اين بود كه يك جلسه گذاشتيم با مدير گروه كه ايشونم در قالب مثال هر چي فحش خواست به ما داد! و از استادش حمايت كرد. بعد از ظهرم جلسه پرسش و پاسخ رئيس دانشگاه بود.همه جمع شديم و مشكلاتمون را دسته بندي كرديم و رفتيم جلسه.حرف ها را زديم ولي معلوم نيست نتيجش چي ميشه...
22/12/8۳
كلا بر خلاف همه جا ما 82 اي ها از ايده هاي نو به خوبي استقبال ميكنيم! و اين دليل باعث شد كه ايده جشن سال نو را بوجود بياريم و امشب يك جشن درست و حسابي تو سايت گرفتيم كه حسابي خوش گذشت... همه كارها از صبح تا عصر انجام شد و اين يعني اتحاد و توانايي بچه هاي ما.( همين چيزاشون است كه من را درگير و پابند كرده ديگه! :پي)
22/1/84
يك هفته است كه اومدم كاشان. همه چيز خوب است. دختر ها هنوز همون قدر خوب و خوش اند و پسرها هم ...! باور نمبكنب هنوز بعد از دو سال اگه باهاشون چشم تو چشم هم بشي نگاهت ميكنند اما سلام نميكنند و توقع سلام دارند! آخه آدم ميمونه تو كار اين خلق خدا...
29/1/84
تنها راه بيدار موندن سر كلاس ذخيره اينه كه از اول تا آخر با رويا حرف بزنيم!باور كن!
10/7/84
امروز عالي بود چون مامان و خواهري و همسرش و محمد كوچولو در يك اقدام غافلگيرانه اومدن كاشان و من از ذوقم ديگه داشتم ميمردم.تا عصر اون جا بودن و بعد رفتم اما اين دل من را حسابي هوايي كردن.
11/7/84
امروز با استاد استرس! كلاس داشتيم. استاد جالبي است. ير كلاسش نبايد لام تا كام حرف بزني چون تمركز استاد به هم ميخوره!اگه هم حرف بزني استاد سرش را ميگيره و هي به طرف چشم ذره ميره و اينقدر نگاهش ميكنه تا اون ساكت بشه!...
3/9/84
كلاس هاي نظريه با دكتر مينايي آخر خنده و صفا است.من و رويا و مليحه و صديقه هميشه ميشينيم رديف اول ( انگار هميشه بايد اون جا باشيم چون كس ديگه اي نمينشست!) و تا آخر كلاس ميخنديم. دكتر خيلي محترم است كه هيچي بهمون نميگه. امروز قضيه چايي خوردن هم داشتيم كه آخرش بود...
10/9/84
الان تهرانم و اومديم براي مسابقات اي.سي.ام! و منم كوچ هستم! سفر فوق العاده اي بود. چقدر خنديديم. هيچ وقت يادم نميره.
23/9/84
تو 48 ساعت گذشته من فقط 9 ساعت خوابيدم چون هم ارائه شيوه داشتم و هم ميان ترم الگوريتم.دوشنبه از شب تا صبح تو سايت بوديم و مطالب ارائمون را آماده ميكرديم.ارائمون راجع به گوگل بود كه انصافا هم خوب ارائه داديم.و چقدر ماجرا براش داشتيم...
خوب تموم شد. اين ها گوشه اي از خاطرات من بود از اون دو سال و نيم اول دانشگاه. الان بعد از خوندن دوباره اين ها تموم لحظه هاش برام مجسم شده. چقدر زود گذشت...
پ ن: در تکمیل و گسترش خاطرات من را یاری کنید.
