تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

اردوی دوم - جشن یکسالگی کامپیوتر 82 - (باغ فین – خانه ی طباطبایی ها / بهار1383 ) 

 

خوب امتحانات تمام شده و موقع رفتن به خانه و کاشانه بود. قبلا گفته بودم که نمایندگان محترم دانشجویان در شورا ، تمامی دغدغه های دانشجویان را لحاظ می نمودند و بر این اساس تصمیم گرفتند که اردویی با اهداف آلیه و فرحنگی زیر بر پا نمایند :

 

1-      خداحافظی آخر سال (۱) و جشن یکسالگی گروه بزرگ کامپیوتر 82

2-      تیغ زدن و تکاندن عده ای  از دوستان ممتاز (۲)

3-      جشن آبریزان و برگزاری این سنت بسیار پسندیده (۳)

 

اینبار هم با شنیدن خبر اینکه عده ای از دوستان باید متحمل هزینه ها باشند ، جمعیت کثیری پا به عرصه گذاشته بود و تقریبا بیشتر دانشجویان همکلاسی حضوری شگرف در این مراسم داشتند ، شرکت کنند گان عبارت بودند از :

حمید ، هادی ، محمد حسین ، علیرضا ، محمد م . ، خودم

امینه ، مریم ا. ، سمیرا ، سیما ، ملیحه ، الهه ، زهرا ، رویا ، سمانه ، فائزه ، صدیقه ، لیلا ، فاطمه ، وجیهه ، زهرا ، مریم ه  . مهناز ، سیما ، نسرین و لیلا

 

قبل از عزیمت به باغ فین نمرات بسیار مسرت بخش معادلات دیفرانسل نیز در تابلوی اعلانات زده شده بود که دوستان نیز با رویت نمراتشان به شادی دو چندانی دست یافتند.

طبق نتیجه ی مهمی که در اردوی قبلی گرفته بودیم ، اینبار اتوبوس راهواری به رانندگی حاج ماشاالله به عاریه گرفتیم و اینطور بود که ایشان یار ویاور اردوهای ما شدند.

مقصد اولیه باغ فین بود و در راه تصمیم بر آن شد که ابتدا کیک یکسالگی را که توسط نمایندگان بانو سفارش داده شده بود ، از بزرگترین شیرینی فروشی کاشان گرفته و سپس عزیمت نماییم.

در راه عده ای از دوستان - دلشان - هوای هندوانه ی قرمز نمودو به این ترتیب با متخصصان این امر به خریدن هندوانه همت گماردیم .

 به باغ فین رسیده بودیم، بعد از پیاده شدن از اتوبوس تصمیم گرفتیم که شهرکاشان را بهم بریزیم   (۴)

در ایتدای امر هنگام ورود به باغ فین و بردن کیک و هندوانه و اقلام دیگر به این مکان ، با نیرو های امنیتی باغ دچار مباحثه شدیم و هر چه التماس ، شیون و زاری نمودیم بر قلب نیروهای سنگدل امنیتی کارگر نشد.

 

 به این ترتیب یک شورای بسیار کوچکی در بیرون باغ تشکیل دادیم  و تصمیم بر آن شد که برخی از دوستان خواهر دست به حرکت انتحاری زده و به مانند بانو یانگوم بعضی از اقلامی را که نیاز بوده را استتار نموده و همراه خود به داخل باغ آورند. 

 

البته این ابتدای ماجرا بود . در داخل باغ نیز با توجه به هشدار هایی که در سرتاسر باغ زده شده بود ، مبنی بر اینکه به داخل فضای سبز گام ننهید ، اما همگی متفق القول بر فضای سبز نشیمن نمودیم.

بعد از گفتن یک سری جک ، گفتن ترین ها و حدس زدن ماه های تولد (۵) و کوچکترین فرد وبزرگترین فرد ، صدای بسیار دلنشینی دوستان را به خود آورد.این صدای محزون ودرمانده ی مسئول باغ بود که مضمون صحبت هایش چنین بود :

" ای قشر فرهیخته ، ای قشر آزاده و ای کسانی که همگان دوست دارند جای شما باشند ، تمنا داریم ، التماس می کنیم که از روی چمن ها برخیزید."

اینبار همه ی دوستان متفق القول از روی چمن ها برخاستند و به سمت درب های خروجی رهسپار گشتند.با راهنمایی یکی از مسئولین مسئولیت پذیر (۶) و مهربان باغ به سمت پارک کنار باغ فین رهنمون گشتیم و در آنجا مراسم هنوانه خوری ، کیک خورون و اهدای هدیه به ممتازان را برگزار نمودیم.

البته قبل از ادامه بگویم که اولین جرقه های جشن آبریزان در باغ فین زده شد.دوستان در تصاویر(۷)، بسیاری از دوستان را در حال آماده باش می بینند و عده ای را در حال تهدید.

 

خوب دوستان ممتاز نیز برای آنکه از خجالت دوستان دیگر در آیند ، دانشجویان همکلاسی را به خانه ی طباطبایی ها برای صرف شام دعوت نمودند.البته اصلا این مراسم هماهنگ نشده بود و آن ها خود می خواستند این لطف را نمایند!!!!!!!

غذا قرار بود کشک وبادمجان باشد ولی سلیقه ها متفاوت است و .... (۸)

در حد فاصل آماده شدن شام تصمیم های پنهانی برخی از دوستان برای برگزاری این سنت حسنه (۹) گرفته شد و در جلوی چشم خواننده ی محترم (۱۰)خانه ی طباطبایی ها و دیگران دوستان که از جای جای کاشان آمده بودند ، عملیات آبپاشی شروع شد.

 

 

یاد پدر خدابیامرزم (۱۱) به خیر ، یک جمله ی قشنگی داشت ، می گفت :

( راست باش و پاک باز باش و امیر باش )

ما هم برای اینکه به وصیت بابامون جامه ی عمل بپوشانیم تصمیم گرفتیم که این سنت را به نحو احسنت برگزار نماییم و در کارمان صادق باشیم.

اینبار هم به دلیل سهمیه بندی کاغذ از ذکر مفصل این سنت(۱۲) پرهیز می نمایم.فقط این را بگویم که ما تاسال ها دور و بر خانه ی طباطبایی ها آفتابی نشدیم. 

یاد دوستم شیخ حمید الدین بخیر . بعد از این مجلس با لحن تهدید آمیزی بگفت :

( ای مصطفی ! زین پس اگر ضیافتی بر پا نمودندی و اعمالی از این دست در آن رونق داشتی ، دور مرا خط بکش ! زیرا که من تاب و تحمل چنین سنت های حسنه را ندا شتمی ! )

 

و به این ترتیب خودم وبرخی از دوستان مانند موش آب کشیده به داخل اتوبوس گام نهادیم.

روز بسیار مهیج و  جالبی بود . باید طبق دو شرح گذشته نتیجه بگیرم ، ولی اینبار نتایج جنجالی است و     نمی خواهم که به آن سمت پیش روم .پس نتیجه را به شما خوانندگان محترم واگذار می نمایم.

 

و این چنین بود که پرونده ی سال اول و کلا شورای دانشجویی بسته شد!

همین ...

 



 

۱- خوب البته ما از این دست خداحافظی ها زیاد داشتیم ولی دوباره تو تابستون سرو کلمون پیدا می شد و اون خداحافظی را باطل می کرد.

۲- حمید ، فاطمه و ملیحه

۳- البته این مورد جزو اهداف نبود ولی بعد از این اردو به این هدف رسیدیم !!!!

۴ -خداییش تو این چهار سال ، این اردو جالب ترین و مهیج ترین اردو بود .

-۵  البته اندر باب این مراسم صحبت های بسیاری است اما به دلایلی که خودم هم نمی دانم از بازگو نمودن آن ها خودداری می نمایم.

۶- تو مملکت ما همه ی مسئولین اینطوریند.برای همینه که چندی پیش دو تن دیگر از وزرای دولت مردمی و عدالت تن به استعفا نمودند تا در عرض دو و نیم سال حدود هفت هشتا از مسئولین رده بالای دولت استعفا داده باشند!!!!!.برای اطلاعات بیشتر خودتون پرس وجو نمایید.

۷-  برای دیدن این تصاویر به آلبوم هایتان رجوع نمایید.

۸-  این چند نقطه ها به برداشت هر کسی بر میگردد.

-۹ آبریزان

۱۰-  این خواننده محترم بیاد ایرج افتاده بود و با تمام حسش اجرا می نمود ولی بعد از مدتی لب یه اعتراض نمود که تو رو به اون خدایی که     می پرستید کمی گوش دهید.

۱۱- مراد از پدر در اینجا ، مرشد و پیر طریقت می باشد.

-۱۲  دوستان عزیز برای آشنایی بیشتر با این سنت حسنه می توانند به صفحه ی Yahoo 360! یکی از  دوستان مراجعه نمایند.

 



پ ن: دیشب خبر قبولی دو تا از بچه ها را تو ارشد شنیدم .انواری نرم افزار شریف و نقیبی هوش علم و صنعت خیلی خوشحال شدم. از بقیه خبر ندارم اما امیدوارم اون ها هم موفق باشند. انشالله سال دیگه هم بقیه دوستان بهترین نتیجه را بگیرن که بعضی هاشونم بدجوری باید حتما نتیجه بگیرن!  و البته از این قبول شدگان امسالی امید شیرینی و شام هم نیست!!!

 

پ ن ۲: امروز شاید آخرین روز کاشان بودنم باشه. احتمال زیاد بقیه را خونه باشم و بشینم سر پروژه پایانی.فکر کن دکتر مینایی پریروز بهم گفت اگه کامل و پشت سر هم بشینی سر پروژت ۴ ماه طول میکشه من نمیخوامممممممممممم.

 

پ ن ۳: دیشب با بچه ها رفتیم مهمونی خداحافظی گرفتیم! من و ملیحه و رویا و صدیقه و فاطمه. چقدر این جمع پنج نفرمون را دوست دارم.

 

دل ن : من دلم تنگ است.دیگه وقت خداحافظی نهایی است!

 

دل ن: خواهری ٬ چقدر حس این کلمه شیرین است...همیشه همین جوری صدام کن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:23  توسط فازی  | 

 

ببین من خوشحالم بچه ها میگن چرا خوشحالی !

من ناراحتم بچه ها میگن چرا ناراحتی ؟ !

من میخندم میگن چرا میخندی! حرف نمیزنم میگن چرا ساکتی؟

من آخه از دست شما ها چی کار کنم؟هان؟؟؟ موضوع بهتر ندارین که من را میزارین وسط و بهم گیر میدین و میخندین؟ حوصلتون سر رفته!

راستی من نفس بکشمم مشکوکم! میخواین نکشم؟! تعارف نکنین ها!!!

 

پ ن : آهای جماعت عیدتونم مبارک.۳ تا عید خوشگل و دوست داشتنی.تولد دو تا داداش و پسر یکی از اون ها! امام حسین و امام سجاد و حضرت عباس.مبارک باشه ٬ من که این عیدم خونه نیستم شمایی که هستین کیف کنید.برای منم دعا کنید.

دل ن:روز شیرینی بود. مگه نه خواهری؟

پ ن ۲: من کم نمیارم مگه این که شرایط بد باشه

دل ن: امروز تولد حضرت عباس بود و روز جانباز.کی که بدونه زندگی یک جانباز چقدر سخت است.اونم جانبازی که مریضی داره ذره ذره وجودش را آب میکنه و برای کارهاش به بقیه وابسته شده.خدایا خودت کمکشون کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 22:3  توسط فازی  | 

 

/* دوستان گرامی توجه نمایند که این نوشته ها صرفا مرور واقعیات و شرح های گذشته است و انسان از واقعیات هیچگاه ناراحت نمی شود */

/*به دلایل امنیتی و طبق اصول حفاظت اطلاعات از ذکر فامیل دوستان در یک Weblog خودداری             می کنم.امیدوارم کسی ناراحت نشود./* 

 

اردوی اول (قمصر - زمستان 1382 )

 

پس از رفتن پدر و موسس شورا ،  محمد معروف به MoNo  به ایالت تهران و طبق آئین نامه ی شورا که دوستانمان رنج ها و همفکری های  بسیاری را برای تدوین آن کشیده بودند، انتخابات(۱) شورا برگزار گردید.

نمایندگان قبلی حفظ گردیدند و دو چهره ی جدید(۲) به این شورای نوپا گام نهادند. نمی دانم شعار نیروهای جدید چه بود ولی هر چه بود ، به حال شورا فرقی نمی کرد!!!!!!

 

به هرحال تمام این مطالب نوشته شد تا بگویم شورای جدید در اولین اقدام فرهنگی(۳)!!!! خود برای جبران نمودن مسافت طولانی کاشان از وطن و پرکردن خلا دوری از خانواده، اردوی قمصر را به اتقاق اکثریت آرا تصویب نمود .خوب تمامی تجهیزات لازم به غیر از یک چیز بسیار واجب که در خط زیر به آن اشاره خواهد شد در جلسه ای از جلسات مجلسیان. تصویب گردید.

خوب آن چیز بسیار واجب وسیله ی نقلیه بود که طبق تجربیات نمایندگان خانم ، قرار بر آن شد که از کرایه ی دربستی آن صرفنظر کنیم وبا مینی بوس های خطی قمصر در میدان امیر کبیر رهسپار قریه ی قمصر شویم.

 

دوستان حاضر در این اردو عبارت بودند از :

علیرضا ح .– حمید – محمد – محمد مهدی – علیرضا  و خودم

امینه – مریم ا.- سمیرا – سیما – ملیحه – الهه – زهرا ذ.- فائزه – صدیقه – زهرا ع.– وجیهه – مریم ه.- لیلا ن.

 

البته حضور سه تن داستان هایی داشت که به اختصار خواهم گفت .

یکی از دوستانمان مهمان بود که بنا به درخواست  دوستان آمده بود و دو تن دیگر از دوستانمان نیز به اصرار این دوست مهمانمان آمده بودند که اگر نیامده بودند امکان و احتمال هر اتفاقی می رفت.

به هر حال صبح ساعت 7 صبح با تاکسی های دم درب دانشگاه و در فضایی بسیار امنیتی (۴) رهسپار میدان امیر کبیر شدیم.در میدان امیر کبیر از سرتاسر کاشان انسان های بسیاری آمده بودند تا خود را به قریه ی قمصر برسانند.

در ساعات اولیه ی صبح هنوز دوستان خواهر و برادر بطور کاملا جداگانه سیر می کردند.برادران در پارک وسط میدان امیر کبیر مشغول هنرنمایی با توپ بودند و دختران محترم نیز در گوشه ای از میدان منتظر وسیله ی نقلیه.

به هر حال بعد از انتظاری مختصر!! توانستیم یک مینی بوس گیر بیاوریم و همه ی بچه ها را در آن جا دهیم.به این ترتیب باز هم یک مینی بوس دربستی گرفتیم !!!! 

بعد از مدتی به قمصر رسیدیم.در راه بیشتر بچه ها سکوت را ترجیح داده بودند.جای مناسبی را انتخاب کردیم و در آن جا سکنی گزیدیم.اوایل صبح بود و دوستان برادر کمی خجالتی !!!!!

بعد از مدتی عده ای از بچه ها پیشتاز بازی های گروهی شدند و به این ترتیب اولین بازی وسطی کامپیوتر 82 رقم خورد.

ناهار الویه بود. شب قبل از اردو به کمک یکی از دوستان خرید های لازم را انجام داده بودیم ولی طبق     خبر هایی که کسب نموده بودیم ، به دلیل کمی مواد و شاید هم خراب کردن مواد ، دوستان خواهر مجبور شده بودند رنج عزیمت به شهر را به خود دهند و مقداری مواد اولیه خریداری نمایند.

الویه ها خوشمزه بود و این را می شد از چهر ه ی تک تک دوستان فهمید.البته اندر باب درست کردن این الویه ها ،  داستان های بسیاری اعم از درست کردن با مشت و لگد گفته  شد ، ولی این صحبت ها هیچ خللی در عزم آهنین دوستان برادر در خوردن الویه ها وارد ننمود.

آماده کردن غذا با کمک همه ی دوستان انجام گرفت.البته در این میان صحبت هایی اندر باب اینکه آقایان باید در اردو کارکنند رفت و مثال هایی از جانب برخی دوستان خواهر ذکر گردید.

بعد از ناهار بچه ها به طرف کوه رهسپار گشتند که به دلیل سهمیه بندی کاغذ!!!!  از ذکر آن خودداری می نمایم.

بعد از آن نوبت دور هم جمع شدن و گفتن" ترین ها " شد .بعد از آن هم دوستان شروع به جک گفتن نمودند که لطیفه ی بسیار دلنشین علیرضا به عنوان بهترین جک شناخته شد.مضمون جک این بود :

 

(( یه آقای ... (۵) برای اینکه بتونه گرده اش را بخارونه ، آجر زیر پاش میزاره ! ((

 

اردوی خوبی بود .برای اولین بار خوب انجام شد.

موقع رفتن بود و طبق هماهنگیه به عمل آمده با راننده ی مینی بوس قرار بر آن شد تا در میدان اصلی شهر بایستیم تا سوار بر مرکب راهوار بشویم.

 

خوب حدود یک ساعت معطل ماندیم و در این میان نزدیک بود که به دست نیروهای مخوف امنیتی!!!!! 110 بیفتیم که با خواست خدا و با درایت یکی از دوستان برادر از چنگال قانون (۶)  فرار کردیم.

شب به درب خوابگاه رسیدیم و دوستان برادر با کیسه ای پر از غنایم به اتاق های خود بازگشتند و آن شب را با دلی سیر سر به بالین نهادند.

 

البته طبق خاطره ی قبل این اردو نیز چند نکته ی مثبت و مهم داشت :

1-      همه ی نمایندگان بر این باور بودند که برای اردو های بعد حتما و باید یک وسیله ی نقلیه ی دربستی گرفته شود.

2-      اردوی کامپیوتر 82 همزمان با اردوی مکانیک و برق 82 بود.ولی اردوهای این دو رشته تداوم پیدا نکرد واین بخاطر مسائلی بود که در اردوی اول ایشان اتفاق افتادولی بچه های کامپیوتر نشان دادند که بچه های بسیارخوبی هستند.

 

همین ...

 



(۱) (*/ شایان ذکر است که این انتخابات بر خلاف انتخابات جاری کشور ، در فضایی سالم وبدور از هرگونه نیروهای فشار و گارد آهنی و با استقبال اکثریت دوستان برگزار گردید./* (

 

(۲) (*/ در بخش دوم خاطرات بعضی از ماچراهای گفتنی از این دو تن ذکر خواهد شد /* )

 

(۳) (*/  خداییش اهداف بسیار عالی بود و نمایندگان هر کدام دغدغه ها و مطالبات دانشجویان را لحاظ می نمودند!!!!!!!./* ) 

 

(۴)- خوب برای جلوگیری از هرگونه تنشی بین نیروهای گارد دانشگاه !!! و دانشجویان دختر وپسر ، دوستان برادر از خیابات بانک تجارت و دوستان خواهر نیز از محیط اصلی دانشگاه رهسپار درب ورودی شدند و قرار بر آن شد تا در جلوی درب ورودی یکدیگر را ملاقات نماییم. البته خوب در جلوی درب دانشگاه به هر حال نیروهای امنیتی ما را با یکدیگر مشاهده نمودند!!!!!!!

 

(۵) خودتان متوجه بشوید.البته با عرض پوزش .

 

(۶) البته اردو رفتن دختران و پسران دانشجو با یکدیگر هیچ آسیب اجتماعی به بار ندارد ولی خوب بالاخره بسیاری از صاحبنظران در این عرصه معتقدند که این مسئله باعث به خطر افتادن امنیت ملی می شود. البته بعد ها اظهار نظر یکی از مدیران فرهنگی دانشگاه در مورد این اردوها بسیار جالب بود که در آینده به آن خواهیم پرداخت.

 


 پ ن : خوب خدمتتون عارضم که همین ۵ دقیقه پیش سایت صحنه یک کشت و کشتار خونین بود که البته جیغ و دادم چاشنی اون بود. قضیه از این قرار بود که من داشتم داکیومنت تایپ میکردم و گوشی تو گوشم بود و آهنگ گوش میدادم و حواسم به خودم بود که یک موقع دیدم ملیحه بهم یک چیزی میگه برگشتم میگم چی؟ ملیحه گفت چی رفت بیرون؟ منم یک پنج دقیقه قبلش امینه رفته بود بیرون فکر کردم اون و میگه گفتم امینه. ملیحه گفت نه! یک حشره الان از زیر پات رفت بیرون من و میگی این طوری شدم  بعد فکر کردم از همین سوسک و ملخ هاست که هر شب خدمتشون میرسم!!! اما بعد دیدم راضیه از اون اتاق با تعجبی همراه با ترس گفت فائزه این چی بود؟!!! خیلی بزرگ بود! این جا بود که کل جماعت سایت دویدیم اون اتاق تا ببینیم چی بود و اون جا بود که با یک صحنه به غایت وحشتناک روبرو شدیم که یک حشره قد یک کف دست پشت در بود. دیگه از صدای جیغ و دادش که بگذریم و قیافه های بچه ها که چیزی تو مایه های  و کمی هم  بود موندیم که چی کارش کنیم که منیره از بچه های ۸۳ که این جا بود اومد و کشتش! بعدش گفت اون وقت میگین کاشونی ها ترسو اند!!! منم گفتم خوب شما با اینا بزرگ شدین ٬ عادت دارین . بعد از اونم ملیحه عکاس باشی یک عکس از جنازش گرفت تا برای آیندگان بماند! و البته دوستانی که نیومدن تا زندش را ببینن لااقل عکس جنازش را ببینن ( فاطمه با تو نبودم ها ).

 

من دیگه میترسم از این جا  همش چشمم به این طرف و اون طرف است تا مبادا یک حشره زیر پام ندوه.

 

اینم جناب حشره ناشناس که بی اجازه اومدن تو سایت! حشره موذی!!!

 

پ ن ۲: لذتی داره که هندز فری را بزاری تو گوشت و رادیو گوش کنی ٬ اونم شبکه جوان.دیگه صدای هیچ چیزی را هم نمیشنوی و کیف میکنی.

 

دل ن: خسته ام... |-:

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:2  توسط فازی  | 

 

سلام.

این روزهای آخر با هم بودن روزهای شیرینی است.با بچه ها با هم تو خوابگاهیم و روزهای خوبی را میگذرونیم.

الان ساعت را از فاطمه پرسیدم گفت ۳:۴۸ دقیقه صبح است! رویا آهنگ گذاشته و ملیحه هم داره جاوا میخونه!!! صدیقه ام پشت سرم نشسته و صدای تق تق صفحه کلیدش میاد و کرک بازی میکنه. البته این نکته را هم خودش میگه که قبلا با سیما کارای پروژش را انجام داده و الان داره نصفه شبی استراحت میکنه!! فکر کنم دیگه باید بریم بخوابیم تا فردا بیدار بشیم.فردا ناهار پختن با منه! پس من باید برم استراحت کنم!

امشب قرار بود شهاب بارون هم باشه برای همین با فاطمه و رویا رفتیم پشت بوم بلوک ۸ اما شهابی ندیدیم ولی خیلی کیف داد!

به فاطمه میگم یک چیزی بگو بنویسم میخنده میگه چی بگم بهش میگم حالا یک چیزی بگو ٬ الان داره فکر میکنه میگه نمیدونم چی بگم ٬ باور کن!

به رویا میگم یک چیزی بگو بنویسم میگه خارجکی بگم مینویسی؟ میگم یک چیز عادی بگو! الان داره فکر میکنه یک چیزی گفت و بعد خودش زبونش را گاز گرفت!!!

به ملیحه میگم یک چیزی بگو میگه شعر بگم مینویسی؟ میگم آره میگه "دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من!" همه با هم آدمک سبز یاهو را براش انجام دادیم!!!

به صدیقه میگم یک چیزی بگو بنویسم میگه من هیچی بلد نیستم!البته بچه ها از جانب صدیقه میگن بگو ۶ تا سرور داونلود فیلم هیچ کدوم کار نمیکنه!!!

خوب البته ما در کنار این کارا البته گهگاهی پروژه هم کار میکنیم!

خدایا این شیرینی ها را حفظ کن.همیشه شکرت را کردم به خاطر این جمع شیرین و دوستانمون.جای همه شمایی که نیستین خالی.

پ ن : این بحث های خوابگاه بحث های تمام نشدنی است

پ ن ۲: چت اونم چند نفری هم از شیطنت هامون است

پ ن ۳: ناهار! چطور بود؟ 

پ ن ۴: احساس میکنم قرار یک اتفاقایی بیفته! نمیدونم فکرم یا بهتر بگم حسم درست یا نه اما فعلا که این طوری حس میکنم!

دل ن: اهل درددل کردن برای این و اون نیستم ٬ حتی اهل درد دل برای دوست های صمیمی هم نیستم مگه این که دیگه از ناراحتی در حال انفجار باشم! حرف هام معمولا تو دلم میمونه. این هم بد و هم خوب اما خیلی وقت ها سخته! وقتی فقط خدا را داری که باهاش حرف بزنی اما نتونی جواب اون را بفهمی. وقتی کسی نیست که سرت را بزاری رو شونش و گریه کنی ٬ وقتی هیچ کس نیست که موقع تنهایی هات بتونی باهاش حرف بزنی... خودم این طوریم اما اطرافم هم کسی نیست که. هیچی ولش کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4:1  توسط فازی  | 

 

سلام به همگی.

خوب یک اتفاق افتاده و اونم این که سید قرار شد خاطرات چهار سال دانشجوییمون را به صورت ماجراهای دنباله دار بفرسته تا بزاریم تو وبلاگ.

اولا که ممنون از این کار چون من خودم به شخصه خیلی از این کار خوشحالم و استقبال میکنم تا نظر شما چی باشه بعدم این که همون طور که خودشون گفتن اگه شما ها هم نظراتتون را بگین و این کار را ادامه بدین خوبه.

توضیحات کامل تر را خودشون گفتن.

 

 


 

بنام خداوندی که دانش را آفرید تا حقیقت وجود هستی بواسطه ی انسان عینیت یابد.

 

چهار سال دوران دانشجویی هم خوبه ، هم بد . چهار سال دوران دانشجویی هم مهیجه ، هم کسل کننده . چهار سال دوران دانشجویی هم امیدواری برای آینده است و هم نا امیدی برای آینده .چهار سال دوران دانشجویی پر است از خاطرات تلخ وشیرین. چهار سال دوران دانشجویی ...

 

نمی خوام صحبت های کلیشه ای کنم ، چون نه بلد هستم ونه دوست دارم این طور بنویسم .شرح های زیادی در مورد چهار سال دوران دانشجویی وجود داره.برای همین می تونم اونا رابه ترتیب اولویت  در چند بند خلاصه نمایم :

 

*       خاطرات و ماجراهای پشت پرده و جلوی پرده ی اردوها و مراسم

*        خاطرات و ماجرا های شورای کامپیوتر 82

*       سوتی ها و موارد جالب در طی این چهار سال

*       خاطرات و صحبت های تلخ اساتید در مورد دانشجویان و دیگر اساتید 

*       خاطرات تلخ پیش آمده در گروه 82

 

ابتدا از اردو ها شروع می کنم ، چون فکر می کنم بهترین خاطرات در اردوها قرار دارد. حالا حالا هم دستمون بنده.چون بزنم به تخته تو ایام دانشجویی فقط کاری که بلد بودیم اردو رفتن بود . البته نوشتن این مطالب به استقبال دوستان بستگی داره .اگه حس کنم که مفید ، سرگرم کننده و جالب نباشه ، بی خیال میشم.دوستان دیگه هم کمک کنند.نکته ی  دیگه ای  هم که وجود داره اینه که شاید بعضی نوشته ها جنجالی ، بی پرده و رک باشه. البته فعلن از این دست نوشته ها نداریم و نکته ی آخر اینکه نمی خوام تو این نوشته ها به هیچ یک از دانشجویان عزیز همکلاسی اذیتی و یا آسیبی وارد کنم (این نکته را هرگز فراموش نکنید ) و این نوشته ها با تایید خانم نویسنده Update میشه .

 

پس شروع می کنیم ...

 

افطاری سال اول (خانه ی طباطبایی ها – پاییز 82 )

 

شاید بتونم به جرات بگم که یکی از کارهایی که در شورای سال اول و ترم اول انجام شد و مفید بود!! برپایی مراسم افطاری بود. خوب خواهران و برادران عزیز ما در شورا توانستند مراسم خوبی را برگزار نمایند.راستی شاید این جزو چند تا اردویی بود که یا مجوز برگزار می شد. تو این مراسم اکثر بچه های کلاس حضور گرمی داشتند اما خوب بعدها دیگر ...

البته به غیر از بچه های شورا وکلاس تنی چند از دوستان دیگر نیز حضوری پررنگ در کمک کردن داشتند از جمله نی زن مشهور !!!!! دانشگاه آقا مجید از بچه ی باحال ریاضی ،  جناب آقای عباسی پدرخوانده ی دانشگاه کاشان و کسی که بسیاری از اسرار مدیریت دانشگاه را بعد ها برایمان باز گو کرد و یک انسان دیگرکه خدایش او را رحمت کناد!

 

به این ترتیب و با حضور دوستان زیر مراسم اولین اردوی با هم بودن کلید خورد :

حمید ، محمد حسین ، سید مهدی ، علیرضا ، محمد هادی ، محمد (MoNo ) ، محمد ، مصطفی ، هادی ، مهرداد ، آرش و حمید رضا

امینه ، سمیرا ، سیما ، ملیحه ، زهرا ، رویا ، سمانه ، فائزه ، صدیقه ، اسماء ، زهرا ، لیلا ، فاطمه ، وجیهه ،  سیما ، مهناز، نسرین، لیلا و مریم.

 

اوووووه چقدر آدم !! خوب اولین مراسم بود و همه می خواستن ببینند کجای کار چه خبره ولی بعدا این تعداد آب رفت و شدند نصف .

شام و افطار را بچه ها نوش جان نمودند و بعد از اون نوبت به مراسم و برنامه هایی که دوستان ترتیب داده بودند رسید.  برنامه با خانوم ها بود و خوب ملیحه ی دهقان مجری !!

(/*البته ایشون بعد ها از گرفتن این برنامه و اجرای آن اظهار ندامت نمودند*/)

 

برنامه ی اول نی استاد مجید بود .آوای حزن انگیز نی استاد بعضی از بچه ها را بدجوری پریشان نموده بود !!! البته بعد ازآن  آوای بندری و مهیج نی استاد  بسیاری  از دوستان را از خود بی خود نمود !؟

 

برنامه همچنان با مجری گری خانم دهقان ادامه داشت . بخش بعدی برنامه مراسم ماست خوران آقایون بود .سه گروه دونفره و خنده های دوستان  !! البته نوشابه هایی نیز از جانب برخی دوستان در کاسه های ماست ریخته شد که خوب ...

خانم ها نیز از خنده ی آقایون بی نصیب نماندند و  در موقع باد کردن بادکنک ها توسط خانم ها ، تلافی لازم انجام گردید. البته مسابقاتی که برگزار شد تا حدی نشان داد ما هنوز حال وهوای دوران قبل از میلاد مسیح را داریم .

 

متن طنزی که نیز توسط امینه ی اخوان خوانده شد تا حدی یخی مراسم را شکست . بچه ها تا حدی خندیدند.

 بعد از اون هم به نشان اختتامیه مراسم متنی در مورد گروهی از دوستان خوانده شد که بسیاری از دوستان بعد ها از این متن گله کردند و بر این باور بودند که باید  با نویسندگان آن برخورد قاطع نمود !!!!!!

 

عکس دست جمعی بچه های گروه و همچنین عکس اختصاصی دوستانمان در شورا !! پایان دهنده ی اولین اردوی کامپیوتر 82 بود .

 

 این اردو چند نتیجه ی جالب و معکوس داشت :

 

1-      از این به بعد اردو ها ومراسم های ما با حضور نصف این افراد تشکیل شد .

2-      اولین اردوی با مجوز ما رقم خورد و دیگر اردوهای داخلی با مجوز برگزار نگردید.

3-      بچه ها تا حدی با یکدیگر آشنا گردیدند و از آن به بعد تا پایان سال چهارم به جز عده ای از دوستان ، بقیه همدیگر را نمی شناختند !!!!!!؟؟

4-      خانه ی طباطبایی ها به عنوان یکی از مکان های تفریحی و اردوگاهی ما نمایان شد .

5-      خوب بعضی از نتایج را در آینده دیدیم ....

 

 

به دلیل اینکه در این اردو نقش بسیار زیادی نداشتم از خم وپیچ آن خبر ندارم و آنچه را که دیده بودم شرح دادم.

 

همین ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 21:23  توسط فازی  | 

 

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من


تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.


دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

(عرفان نظر آهاری)

دل ن: کوکم عجیب ناکوک شده!هیچ راه فراری هم نیست. خدایا فقط یک روزنه امید . چم شده؟

پ ن : آلبوم "هوای تو" افتخاری را گوش میدم.دوست داشتنی و به دل میشینه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 2:36  توسط فازی  | 

 

سلام.

عید مبعث مبارک باشه.

دلم میخواست خونه بودم اما نمیشه.خوب همیشه که همونی نمیشه که من بخوام! اما خدا را شکر میکنم که این جا بودن برام لذت بخش است. پیش بچه ها لحظه ها شیرین است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:59  توسط فازی  | 

 

سلام.

سه شنبه صبح با رویا و وجیهه اومدیم کاشان برای تحویل پروژه مهندسی اینترنت.ملیحه زودتر رسیده بود و آماده بود.نشستیم و استاد سایتمون را دید و از هر کدومم یک سری سوال پرسید و بعدم جدا جدا بهمون سوال داد که باید کد میزدیم که خوشبختانه هر سه نفر کامل انجام دادیم. در کل از 9 نمره پروژه 8.6 شدیم که اون 0.4 ام به خاطر متغیر فارسی بود که مشکل داشت.خدا را شکر این پروژم به اتمام رسید.یک سری از بچه هام که دیرتر اومدن دیروز صبح پروژشون را تحویل دادن و کار پروژه ها تموم شد.

 

قرار بود که بعد از ظهرش بریم اردو! خوب نخندین, آخه یکی از معانی کامپیوتر82 اردو است!! اردو با گوشت و پوست و خونمون عجین شده! خلاصه مظفری هماهنگی ماشین را کرد و قرار شد ماشین اول بیاد دم خوابگاه دنبال ما دخترها و بعدم بریم دانشگاه دنبال پسرها.بعد کلی دنگ و فنگ و با یک ربع تاخیر بالاخره از دم خوابگاه راه افتادیم و چند تایی دخترها را دم دانشگاه سوار کردیم و پسرهام دم شهرک. کسایی که بودیم خودم , رویا , ملیحه , صدیقه , فاطمه , مهناز , سیما , سمیرا , وجیهه , امینه , لیلا , انواری , مظفری و ناجی بودن.

 

رفتیم نیاسر!البته بازم رفته بودیم ها و اصلا قرار بود بریم برزک ولی از اونجایی که به تاریکی میخوردیم رفتیم نیاسر تا نور داشته باشه.

رسیدیم , یک سری بچه ها که ناهار نخورده بودن برای همین مظفری و فاطمه و رویا و صدیقه رفتن برای خرید اما چه خریدی بود این خرید که کلی مظفری توش عاقبت به خیر شد و یک آدامس شیک و کمی مخلفات دیگه!! ارمغانش بود!

 

بعد از ناهار هم رفتیم پیاده روی و پله ها را گرفتیم و رفتیم پایین تا به آبشار برسیم.البته طبق معمول همیشه مراسم عکس تکی گرفتن هم به قوت و شدت خودش باقی بود و هر سری پله ای که میومدیم پایین یک عکس تکی میگرفتیم.جالب بود که یک جایی که دو سری پله ها را رفتیم پایین و عکس تکی نگرفته بودیم انواری میگفت اِاِاِ انگار خیلی رفتیم و عکس نگرفتیم ها!

 

این عکس تکی هم یکی از بهترین روش ها برای جمع و جور کردن بچه ها است آخه کافی تو یک جایی وایسی و بخوای عکس تکی بگیری اونوقت است که کل جماعت کامپیوتری ها هر جایی که باشن و به هر کاری که مشغول باشن حتما حتما خودشون را به صحنه عکس گرفتن میرسونن حالا اگه شده تو رسیدن به اونجا خودشونم بیچاره کنن!!!

 

پایین رسیدیم به آبشار و به سنت همیشگی و برای این که یاد ایامی هم کرده باشیم آخرین آب بازیمون را هم کردیم و حسابی همدیگه را خیس کردیم.تو برگشت طبق صحبت های مسیر اومدن و کل کل کردنامون سمیرا و لیلا و مهناز به عنوان بچه های تهرونی جمع مجبور شدن تا مهمونمون کنن و از خجالت اصفهانی ها و مهمون نوازیشون در بیان ( البته بعدش تهدید کردن که دیگه حتی اطراف تهرونم پیدامون نشه!!!) و کلی شرمنده کردن و همه را رانی دادن!

 

برگشتیم بالا و کمی استراحت کردیم. بعد از اون رفتیم و آخرین استپ هواییمون را هم بازی کردیم تا عقده ای نشده باشیم! بعد برگشتیم نماز خوندیم و یک کم حرف زدیم و شوخی کردیم تا ساعت 8:30 شد که دیگه جمع و جور کردیم و راه افتادیم طرف کاشان.

 

رسیدیم دانشگاه اما خوب همه گشنه بودن و شاید بیشتر نه به خاطر گشنگی که به خاطر دور هم بودن و با هم بودنش تصمیم گرفتیم شام را آب نما دسته جمعی بخوریم. این بود که سفارش پیتزا دادیم و همه منتظر شدیم.تو فاصله اومدن پتزاها همه از همدیگه حلالیت طلبیدن و بحث شد راجع به اخلاق و رفتارهامون.شام رسید و همه با لذت شاممون را خوردیم که چسبید و خوش گذشت.

 

آخر کارم که خوب پول ازمون گرفتن و کلی بیچارمون کردن!! و بعدم حرف های نهایی و خداحافظی آخر را از پسرها کردیم و یک قراری هم گذاشتیم که سال دیگه همدیگه را ببینیم حالا تا قسمت چی باشه.

 

روز خوبی بود این آخرین اردوی با هم بودنمون. تک تک کسایی که بودن اگه نبودن اردو این شور و حال و عشق و صفا را نداشت.واقعا یکی یکی بچه ها وجودشون شیرین و موندگار بود.ممنون از همتون بچه ها.

 

امروز صبح مهناز و سمیرا رفتن.نمیدونم بازم میبینمشون یا نه. جبران همه اشک های نریخته را هم کردم! البته نه فقط برای دوری که برای خیلی چیزها و خوشحالم که امروز یک دوست را از خودم راضی دیدم.

 

ما هم فعلا اینجاییم تا روی پروژه نرم افزارمون کار کنیم.فعلا که تا آخر مرداد.البته احتمال داره که تا اواخر شهریور هم بمونیم تا کمی کارهای پروژه پایانی را سر و سامون بدیم.اما حالا هیچی معلوم نیست.

 

خدای مهربونم , دوستانم را هر جایی که زیر این آسمون هستن شاد و سعادتمندشون کن. کاری کن که هممون عاقبت به خیر بشیم.آمین!

 

 

پ ن: از اونجایی که بچه ها گفتن قالب فعلی غمگین است و دلشون میگیره پس برگشتم به همون قالب قبلی.انشالله که دلتون همیشه شاد باشه.