سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان محترم وبلاگ و یا فقط ماجراهای دانشگاه! جناب سید این بار ماجرای اردوی تبریز اول را گفتن ( که چقدر هم پر ماجرا بود!) و البته فرمودن که با توجه به طولانی بودن مطلب میشه در دو قسمت این داستان را گذاشت اما من خودم فکر کردم همه را یک باره بزارم بهتر است ( آخه داستان نصفه میموند و بد بود!) . حالا شما اگه حال خوندن همش را ندارین خودتون قسمت بندیش کنید! من همه را خوندم خیلی وقت نگرفت و جالب هم بود.
دیگه بیشتر مزاحم نمیشم. موفق باشید .
تا اونجا که یادم می یاد عصر یک روز بهاری بود که گروه پیشرو در اردوهای برون کاشانی جلویمان سبز شد و خبر برگزاری همایش هم اندیشی و آسیب شناسی فارق الطهسیلان کامپیوتر80 را اعلان نمود . خوب ما هم که شیفته ی همایش و نتایج آن بودیم .خداوند تمام اجداد ماقبل و مابعداین میرزای کاشانی را بیامرزد که این گروپ رایانه ی یونیورسیتی ولایت کاشان را بنیان نهاد تا چنین همایش های سودمندی برگزار گردد ....
اردوی تبریز – ( فارغ التحصیلی کامپیوتر 80 – بهار 1383 )
خوب بچه های نجیب و دوست داشتنی 80 فارغ التحصیل می شدند واین خبر خوبی برای گروه بود که بالاخره بعد از سال ها ،شاید هم ماه ها ، و البته روز ها ، و به قولی ساعت ها ، و به عبارتی دقیقه ها و به بیان بهتر ثانیه ها ، حاصل دست رنج( ۱)خود را می دیدند !!
به هر حال تمامی کارهای اردو ، تدارک دیدن ایاب و ذهاب ، اسکان ، تغذیه و مجوز با این دوستان بود . در بحبوحه ی روزگاران بعد از اعتصابات بودیم و برای اینکه تا حدی حجم انتقادات و فشار ها از دانشکده بر داشته شود ، دکتر ... ریاست وقت دانشکده ی مهندسی که سال ها استعفانامه اش در گوشه ی اتاق خاک می خورد و نیز بدلیل عدم وجود نیروهای زبده و خدمتگزار !!! با جدایی او موافقت نمی شد ، با برگزاری همایش تبریز با محوریت بازدید از صنایع دستی(۲)موافقت نمود و این چنین شد که ما رهسپار دیار ستارخان و باقر خان شدیم.
چهر های شاخص و مسئولین اصلی همایش آسیه ، سلیمه و بقیه ی دوستان 80 بودند. برادران 80 نیز در این همایش حضوری شگرف داشتند !!!!! البته تنی چند از بچه های 81 و جماعتی کثیر از کامپیوتر 82 (۳)نیز در این همایش حضور ی مثمر ثمر داشتند.
مسئول این اردو نیز همان عمویی بود که در اردوی قمصر و در آخرین ساعت های شب رو به من نمود و بگفت رفتم که رفتم ! به هر حال ایشان از نظر رفتاری و مهربانی خیلی باز بودند ولی از نظر مسئولیتی بسیار بسته !
همایش پنج روزه بود و به همین دلیل تدارکات بسیاری فراهم آورده شده بود . ناهار روز اول الویه بود و اینچنین بود که باز هم جماعتی به درست کردن الویه همت گماردند .
مرکب راهوارمان ایران پیما مدل بنز و سی دی دار بود ! گوجه ای مایل به قرمز ! دو راننده با حال به نام ابوالفضل و مرتضی که این آخری را خدایش رحمت کناد ! مرد بسیار مهربانی بود ...
همه ی کارها جهت اجرای همایش انجام شده بود. قرار بر آن شد که در سحر گاهان چهارشنبه و نزدیک های ساعت 4 صبح دم درب خوابگاه حضور بهم رسانیم.البته ما جهت عدم خوابزدگی ساعت 7 صبح حرکت کردیم !!
اوایل صبح بود و همه بیشتر تعقیبات بعد از خواب صبح را انجام می دادند .مسیر ابتدایی سه راهسلفچگان بود . یکی از دوستان 82 نیز تا اواسط این راه بچه ها را بدرقه نمود و سپس از جمع خداحافظی نمود و به سمت دیار و کاشانه ی خود رهسپار گردید.البته به غیر از ایشان سه تن از دوستان همیشه ثابت اردوهای 82 نیز غائب بودند.
صبحانه ای خوریم ولی نمی دانم کجا ! البته نفس عمل بسیار خوب بود و انسان ها نباید به حاشیه ها توجه کنند ، به همین دلیل مکان خوردن صبحانه به خودی خود مهم نبود ، مهم نفس ان بود که انجام شد . البته بعد از آن نیز آقایان که تعداد آن ها در اقلیت بود مجبور به شستن ظروف گردیدند.
خوب گفتم که اتوبوسمان دیکس دار بود و برای همین در آن همایش از جدید ترین سمفونی ها استفاده می شد و همراه با آن برنامه های متعددی انجام می شد که اینبار هم بدلیل اینکه هم سهمیه بندی عجیب کاغذ (۴)هست و هم اینکه نمی خواهم وارد مسائل اصلی شوم از نوشتن آن ها خودداری می کنم !
یکی از بزرگان و متخصصان امر اردو روزی رو به من کرد و پرده از حقیقت ناگفته ای برداشت و بگفت :
" ای یارو دوست همراه ! بدان که بچه های رایانه را اگر اتوبوسی دهی و آن را در گوشه ای Stop نمایی ، همایشی برگزار نمایندی که چنین همایشاتی در هیچ ولایت و سرزمینی یافت نگردی "
بر اساس این گفته شاید به جرات بتوان گفت که اتوبوس اردو ها یکی از بهترین خاطرات این چار سال است . در راه بودیم . نزدیک شهر زنجان بودیم . شهر جالبی نبود . نمی دانم چرا ولی این حسی بود که بعد از دیدار آن شهربه من دست داد.البته اندر باب وجه تسمیه این شهر سخن های بسیاری است که یکی از مشهورترین این سخن ها را شیخ حمید الدین زنجانی در کتاب " وقتی انسان زن ذلیل باشد " می فرماید و آن این است :
( روزگارانی از ولایتی در مسیر دیار ترک زبانان و پارسی گویان می گذشتم. شهری بود که چاقو های آن معروف بود.این شهر به نام زنجان شهره ی عام وخاص بود. در احوالات آن شهر با یکی از پیران طریقت ، مصاحبتی نمودم. پیر اندر باب این شهر سخن های بسیاری راند و هنگامی که من خواستمی که از پیر رخصت گیرم و ترک آن دیار کنم ، رو به من نمودی و بگفت : که ای مرد فرزانه بدان و آگاه باش که وجه تسمیه ی این شهر از چه روست ! و من از او خواستم . چنین جواب داد:
سال های بسیاری که به قبل از میلا د مسیح بر می گردد ، پادشاهی بر این ولایت قدم نهاد که بسیار زن ذلیل بود . پادشاه برای اینکه ارادت خود را به همسرش نشان دهد ، این شهر را زنجان نام نهاد که ترکیبی از زن + جان می باشد .)
می گویند شیخ بعد از شنیدن این راز سال های سال ناپدید گردید.
با بچه ها یعنی علی ، مصطفی برای خریدن هندوانه به سمت بازار رهسپار شدیم. خدا رحم کناد ! تمام مغازه ها تا چشم کار می نمود پر بود از چاقوی زنجانی ! آخر بار هم ،نزدیک بود تنها به دلیل درخواست تخفیف دانشجویی معادل 20000 ریال ، با همان چاقو ها بسمل شویم. خداوند کسانی را که درخواست هندوانه نمودند یک در دنیا و صد در آخرت پاداش دهد !
به هر حال هندوانه را در یکی از پار کهای زنجان نوش جان نمودیم و کم کم برای رفتن آماده شدیم. البته گفتم که هر جا که یک حوضچه ای رخ می نمود بچه ها بیاد سنت های حسنه می افتادتد. یکی از جالب ترین سنت های حسنه را در این چند سال به نمایش در آوردیم و البته از این دست سنت ها در طول همایش بسیار رخ داد و حتی این سنت ها به اتوبوس و آقا مرتضی هم کشید !
نزدیک های غروب بود و حال در جاده ی ابهر بودیم. جاده ی ترانزیت که مردمان پارس کالا ترانزیت می کردند به خارجه ! جاده ، بسیار قشنگ بود . مناظر طبیعی بسیار جذابی داشت و همین جاذبه ها باعث گردید که به مدت یک ساعت اتراق نماییم.البته این اتراق با التماس ها ، شیون ها و زاری های فراوان همراه بود اما بالاخره محقق شد. باران می بارید .به قول دوست خوبم مهدیه ، زیباست !
به هر حال با عده ای از بچه به سمت کوه های اطراف صعودکی نمودیم.در این صعود با انواع حیوانات و چهارپایان اهلی آشنا گردیدیم . انواع بزها و گوسفندها و میش های ترکی !
سوار اتوبوس شدیم و دیگر بیشتر بچه منتظر رسیدن به دیار تبریز ! باران ، وحشتناک می بارید !
خوب ساعت دوازده شب بود که به تبریز رسیدیم . در باب این شهر و در نگاه اول می توانم بگویم :
(( شهری کاملا تمیز ، شیک ، ممتاز ، بزرگ و مردمانی با فرهنگ و مغایر با آن چیزی که دشمنان در مورد آن ها می گویند ! ))
خوب اولین سوالی که در ذهن دوستان همراه خطور کرد این بود که امشب باید کجا بخوابیم ؟! جواب این سوال در زبان و فکر مسئولین اردو بود.بعد از یک کمی پرس وجو متوجه گردیدیم که دانشگاه تبریز در مقابل نمابر دانشگاه کاشان هیچ جوابی نداده و در نتیجه ما حق حضور در دانشگاه تبریز جهت اسکان را نداریم.
این بود که مسئول ارشدمان را به سمت نگهبانی دانشگاه گسیل نمودیم تا تیری در تاریکی زند . ماجرای رفتن ایشان هم در جای خود بسیار جالب بود که البته طبق قانون بلاگفا هر گونه توهین و استهزاء قومیت های مختلف ممنوع است و در وبلاگ تخته میشه ،در نتیجه از بیان گفته ها و لطیفه هایی که در این میان بین طرفین دعوی ردوبدل گردید معذورم.
به هر حال گفتگوهای یک ساعته بین مقام ارشد ما و اداره ی نظمیه دانشگاه تبریز نتیجه داد و آن شب جایی برای خواهران عزیزدر نمازخانه ی دانشگاه پیدا گردید. طیق قانون سی ام نیوتن آقایان هم کشک ! آن شب مجبور بودیم در اتوبوس بخوابیم ! هوا بس ناجوانمردانه که چه عرض کنم ، بسیار بی رحمانه سرد بود!
فقط من نمی دانم که مسئول ارشد ما با مقامات نظمیه با چه زبانی صحبت نمود ، شاید ایما و اشاره !!!
صبح شده بود و یک شب بارانی و سرد را گذرانده بودیم.با بچه ها البته برادران حول و حوش دانشگاه را گردیدیم و چیز های جالبی پیدا نمودیم .صبحانه را آماده نمودیم و سپس برای سوار کردن دوستان خواهر به درب خوابگاه عزیمت نمودیم.
خوب خواهران بدون اینکه ذره ای خم به ابرو آورند سوار اتوبوس گردیدندو نه انگار که بابا این پسران بدبخت دیشب در سرمای وحشتناکی خفته بودند !
به سمت باغ ائل گلی عزیمت نمودیم . تنها جایی که در این دو روز در تبریز رفتیم همین باغ بود.باغ ائل گلی از یک دریاچه ی مصنوعی تشکیل شده یود که سر تاسر آن از درخت های فراوان بهره می برد و قایق های موتوری و پایی نیز در اسکلت آن خود نمایی می نمود. پارک مصنوعی جالبی بود!
بچه ها همگان خواستار قایق سواری بودند و به همین خاطر ابتدا همگان سوار بر قایق پایی و بعضا دستی در تیم های دو نفره و سپس قایق موتوری شدند.بسیار فرح بخش بود !
ناهار را در دانشگاه خوردیم. این ناهار به مدد علی و مصطفی تهیه شده بود. صبح آن شب سرد کذایی دوستان برادر بر این باور بودند که ما باید یک راهی جهت خفتن خود پیدا نماییم و این بود که به تیم هایی تقسیم گردیدیم و عده ای جهت تهیه نمودن خوابگاهی هر چند محقر ! به اداره ی امور رفاح دانشجویی رهسپار گردیدند که نتیجه ی آن علاوه بر تهیه ی خوابگاه ، گرفتن ژتون هایی جهت تغذیه دوستان بود.
طبق اهدافی که در این همایش داشتیم ، دیدار از نمایشگاه صنایع دستی ، چوب پلاست و ... در ردیف برنامه های بعدی مان بود.نمایشگاه در مقام خود جالب بود . غنایمی که از این نمایشگاه بدست آمد جالب تر بود. مقدار بسیار زیادی بروشور و کاتولوگ با بهترین جنس کاغذ که با ابتکار بنده و تنی چند از دوستان در کار مفیدی به کار گرفته شد .جنگ کاغذی در اتوبوس، که حدود یک ساعت از وقت بچه ها را به خود مشغول نمود. این جنگ مفرح که همراه با تلفاتی نیز بود با دخالت بسیار قاطع و محکم یکی از خواهران 82 به پایان رسید تا قاطعیت 82 باز هم آشکار گردد .
از حوادث قابل ذکر در این مراسم شرکت راننده اتوبوس در این جنگ و رها نمودن فرمان و سکان هدایت به امان خدا بود.
کم کم به روز های پایانی همایش نزدیک می شدیم و باید رهسپار ولایتمان می شدیم. من وتنی چند از دوستان برای بهره وری بیشتر از این همایش به دنبال پیر طریقت تبریز بودیم. مکاشفه های بسیار نمودیم تا توانستیم او را پیدا نماییم . از او پرسیدیم ، او هم پاسخ گفت . در مورد وجه تسمیه ی تبریز پرسیدیم و او نیز این گونه جواب داد :
((ای فرزندان برومند ایران زمین ! سخن ها بسیار زیاد است ولی محکم ترین قول در مورد نامگذاری این دیار ، سحن شیخ حمید الدین تبریزی است .وی در کتاب " چگونه تب ها می ریزند " به این موضوع اشاره می نماید و آن این است :
روزی در خدمت شاه تبریز بودم . از آن جا که ایشان در دانایی و پارسایی زبانزد عام و خاص بود ، از من خواست تا سوالی پرسم ! از آن جا که من نیز حس فضولیم گل نموده بود در مورد وجه تسمیه این دیار پرسیدم . شاه چنین جواب داد :
ای شیخ روزگارانی جده ی پدریم از این دیار می گذشت.ایشان بانویی صاحب کرامت و مومن بود. از اقبال ناخوشایند، ایشان دچار تب وحشتناکی شدند.چند روزی را در این شهر سکنی گزیدند. آثار این بیماری رو به بهبود رفت و تب از ایشان زایل گردید. جد بزرگ من نیز به شکرانه ی سلامت بانوی از آن جهان آمده ، نام این شهر را تبریز نهاد که ترکیبی از تب + ریز می باشد ، یعنی مکانی که باعث می شود که تب بریزد.))
پیر طریقت هنگامی که این ها را گفت ، اشک در چشمانش حلقه زد.از او دلیل اشک ها را پرسیدیم.وی جواب داد که ای فرزندان همی بینید که ما چه دورانی داشتیم و حال چه دورانی ! ببینید که چگونه تهاجم فرهنگی دست بکار شده است تا ریشه به این تاریخ کهن بیفکند! شدت این گریه ها به حدی بود که شیخ دیده از جهان گشود !
به یکی از روستاهای تاریخی دیار ستارخان سرکی کشیدیم . روستایی بس تاریخی و کهن ! خانه هایی در کوه ! لواشک هایی بس ترش و خوشمزه که باعث افتادن فشار نیز می گردید ! قله هایی بلند که یک آدم نترس مثل سلیمه بر روی آن ایستادگی می نمود تا مسئول ارشد ما عمو ... از ترس بجای او جیغ بکشد !
سر راه تصمیم گرفتیم که برای دیدار از همایش (( چگونه گیاهان دریایی را آبیاری نماییم )) سری به آستارا بزنیم.
جاده ی منتهی به مکان همایش بسیار زیبا بود.الله اکبر !
یکی از زیباترین مخلوقات خداوند گردنه ی حیران بود ! واقعا حیرت انگیز بود ! برخی از بچه ها با دیدن این مناظر گریستند ، برخی حندیدند ، برخی هم تفکر نمودند !
اسب سواری دوستان و افتادن به چند باره از اسب هم حیرت انگیز بود البته این حیرت کجا و ان حیرت کجا !!
شب هنگام شده بود.در آستارا در خانه ای اتراق نمودیم.سوسیس روی آتش اون هم ساعت 12:30 شب !خوب صدای صاحب خانه در آمده بود.شام را خوردیم و برای عزیمت به کنار ساحل اماده شدیم.مسئول ارشد جمله ای بفرمود که همگان بی خیال دیدن دریا در شب شدند ، بعد ها فهمیدم که این جمله ...
مراسمی نیز آن شب برگزار شد که فعلا بماند ...
سحرگاهان به دیدن دریا رفتیم ! عکس های لب دریا و شوخی های لب دریا !
در جنگل های شمال ناهار را خوردیم .یکی از نترس ترین هشتادی ها و البته گروه کامپیوتر ماری گرفته بود که باز هم با جیغ های همراه ارشد همراه بود !
در این جنگل با انواع حشرات ، چرندگان و کاو های وحشی آشنا گردیدیم .
کم کم به شب رسیده بودیم . انواع بحث های هنری ، عقیدتی ، اجتماعی و سیاسی در اتوبوس رایج بود. بچه ها به خواب رفتند .صبح شده بود و دمادم کاشان بودیم.به درب خوابگاه رسیدیم .بچه ها خداحافظی کردند و رفتند ...
اردوی بسیار مفرحی بود ..
همین ...