تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

زنگ تفریح

شنبه سی و یکم شهریور 1386، ساعت: 1:18

 

پیش نوشت!: البته من از جامعه محترم مهندسین معذرت میخوام و البته سمیرا جان از شما بیشتر!:دی این فقط یک داستان است و برای پر کردن اوقات فراغت شما!! شخصیت ها همه خیالی اند!!! نیاین گیر بدین ها!


  چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. راننده آن اتومبيل كه يك مرد جوان با کت و شلوار فوق العاده شیکی بود! سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟

چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمه اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

جوان، ماشين خود را در گوشه اي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS) را فعال كند، شد. منطقه ي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده ي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.
بالاخره 150 صفحه ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.
چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.آنگاه به نظاره ي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره

هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!

چوپان گفت: تو يك مشاور (مهندس صنايع) هستي!

مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

------------------------------------------------------------------

 

دل ن: حتی اگه همه دنیا هم باهات سر ناسازگاری داشت بازم میشه یک گوشه قلبت را برای یک شادی کوچیک نگه داری و البته بقیه را هم به جای غم هات تو اون شادی شریک کنی!

  

 پ ن: دوست های خوبم بعضی هاشون امروز رفتن سر درس و مشق و دانشگاه آخه امروز اول مهر است (البته اگه به بچه های ما بود که جشن شکوفه ها را هم میرفتن! یادش به خیر!). اولا بدون تعارف بگم که خیلی خوش به حالشون! من که دلم خیلی برای اون محیط تنگ شده. بعد از 16 سال امسال اول مهر نه مدرسه ای بود و نه دانشگاهی! بعدم این که انشالله هر جا که هستین موفق باشید. بقیه دوستانی هم که یا درگیر پروژه پایانی هستن و یا دارن میخونن برای فوق و یا هر کار دیگه ای از همین جا بهشون میگم خدا قوت انشالله خدا همیشه کمکتون کنه.

 

پ ن:ملت عزیز و همیشه در صحنه!(نترسین خبری نیست!)بدانید و آگاه باشید که قسمت بعدی ماجراهای دانشگاه به علت پاره ای مشکلات فنی در راه مانده است و از لذت رسیدن به وصال شما و خوانده شدن توسط شما هنوز باز مانده است. اما دل نگران نشوید که به محض برطرف شدن این مشکلات فنی جناب سید قسمت بعدی را میفرستند و من حقیر هم در وبلاگ میگذارم! همین 

 

دعا

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386، ساعت: 23:42

 

با سلام شروع میکنم به امید این که سلامتی بیاره اما حتی اگه سلامتی هم نیاره مطمئنم محبت میاره  پس سلام.

 

هر چقدر سعی میکنم که پابرهنه ندوم وسط ماجراهای دانشگاه و بچه خوبی باشم و بزارم شما اون ها را بخونید و مدتی گم و گور بشم انگار نمیشه! نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد و نمیخواد که این جا بنویسم! نمیخوام چون حرف های این روزهام دیگه حرف های مشترکی برای گفتن نیست , درگیری های زندگی روزمره است و احساسات من تو این زندگی و خوب نباید برای کسی جالب باشه و خودم هم زیاد برای گفتنش راحت نیستم و یک حرف هایی که نمیشه گفت.اما از اون طرفم میخوام بنویسم چون میخوام!خواستنی که خودم دلیلش را نمیدونم و میدونم! انگار باید این کار را بکنم. احساسات متضادی است و سر کردن باهاش سخت.خیلی ها برای نوشتن این وبلاگ متهمم کردن که از سر بیکاری است و خوشی زده زیر دلم اما واقعا این طور نبود. بگذریم!

 

یک هفته از ماه مبارک هم گذشت.چند روز دیگم تموم میشه و باز حسرت کارهای نکرده میمونه بر دل.

 

پاییزم داره میاد.فصل مورد علاقه من.اما تو این پاییز دیگه تو تقویمم نمینویسم به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد! حس خوبی نیست.

 

با همه وجودم یک خواهش ازتون دارم.تو این ماه عزیز ,تو شب های احیا و تو لحظه های خلوت عاشقانتون با پروردگار دعا کنید نه برای من که برای یک نفر که سخت مریض است و درد میکشه. من دیگه گیج شدم میگن اگه چیزی را با همه وجود از خدا بخواید مخصوصا اگه برای کس دیگه ای دعا کنید اون دعا پذیرفته میشه مگه این که حکمتی برای برآورده نشدنش باشه و من حکمت این درد کشیدن را نمیدونم. خدایا میدونم که همیشه هوای کاربنده هات را داری اما لحظه لحظه زندگی با دردی به این وحشتناکی خیلی سخته.خدایا به محبت بی انتهات قسمت میدم به خوبی و خوشی و هر چه زودتر شفاش بده.خدایا تو که خودت نگفته میدونی , تنهامون نزار.

 

التماس دعا!

 

  

ماجراهای دانشگاه 13

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386، ساعت: 23:43

 

/* از این اردو به بعد ، خاطرات را 4 روز به 4 روز می فرستم.پس یک نفس راحتی از دست این نوشته ها می کشید.دلیلش هم اینه که مشغله هایی فراوان بر سرمان ریخته است !!!!!! */

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

گقته بودم که ما بچه های کامپیوتر عاشق اردو هستیم.اصلا تو این زمینه رکوردار هستیم . در این قسمت می خواهم به یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین اردوهای دوران چهارساله اشاره نمایم .اردویی که اگر چه بچه های 82 خیلی کم بودند ولی همون تعداد نفرات هم بهترین با هم بودن را رقم زدند.البته یه چند نکته ی زیر توجه کنید :

 

1-     من این اردو را کلمه به کلمه نقل می کنم  ، از مقدمات کار تا پیاده شدن دم درب خوابگاه .

2-     ممکنه که چند قسمت بشه ، پس حوصله به خرج دهید و تا آخرش را بخوانید.

3-     از اینکه فقط خاطره ها را نقل کنم و بگویم که امروز کجا رفتیم ، چه خوردیم ، چه گفتیم  کلا بیزارم ، پس لطفا گیر ندهید که به حاشیه می زنم.

4-     ممنونم

 

 

اردوی تبریز – دهم خردادماه 1385 لغایت 14 خرداد ماه  

 

مقدمه

بعد از اینکه در سال گذشته جماعتی از 80را فارق الطهسیل نمودیم و به بازار کار ، خانه ی شو و غیرذلک روانه نمودیم ، تصمیم گرفتیم که در سال 1385 نیز با برگزاری همایشی با همان اهداف قدیمی و تکراری موجبات خوشبختی ملتی از 81 را فراهم نماییم. برای همین باد و خورشید و زمین و زمان دست به هم دادند تا مکانی را جهت این همایش برپا نمایند.سرراست ترین مکان همان تبریز خودمان بود.قبلا در اردوی تبریز سال اول شیخ حمیدالدین وجه تسمیه تبریز را نقل کرده بود و بدین سبب از ذکر این نقل خودداری می نمایم. به هرحال مکان با نظر دوستان 81 تبریز انتخاب شده بود.

 

هنگامی که بچه ای بیش نبودم شبی رستم دستان به خوابم آمد و در مورد هفت خان خود سخن ها راند و بگفت که ای کسی که در آینده به دانشگاه کاشان و گروه کامپیوتر روی ، روزی را برای تو پیش بینی می نمایم که برای گرفتن مجوز و برپایی یک همایش سخت تر از هفت خان من طریقت ، طی نمایی وآخر دست هم به نتیجه ای نرسی !

از آن شب سال ها گذشت تا اینکه خوابم و نقل های جناب رستم به واقعیت پیوست .البته برای این اردو من ودیگر دوستان 82 به طور مستقیم درگیر گرفتن مجوز نبودیم ، اما تا حدی آن را حس نمودیم. اما به هر حال قسمت دوم خوابم که رستم دستان به عدم نتیجه گیری اشارت نموده بود تحقق نیافت ، چون بچه های ما رستم تربودند و افراد حاضر در خان ها مانند شیران ، پلنگان و .... نبودند.

 

گرفتن برگه ای که نشان می دهد یک اردو قانونی است هر چند مختلط باشد !! ( خان اول و دوم )

بیاد می آورم که جناب رئیس دانشکده وقت بالاخره پس از سال ها سروکله زدن با موجودات عجیب و غریب بنام دانشجو بالاخره فهمیده بود که این اردو ها هیچ کدام جنبه ی علمی و پژوهشی ندارد و بهمین خاطر بچه ها تصمیم گرفته بودند که از در راستی ، درستی ، محبت ، صداقت و هر چی دیگه که فکر می کنید وارد شوند و هدف واقعی خود را از برگزاری این اردو اعلان نمایند.

دانشکده بودجه ندارد . این اردو ها باید از طریق مدیریت فرهنگی اقدام گردد.اردوی دختر و پسر چیست جانان من ، استغفرالله .

این مضمون سخنان مردی بود که سال های سال در مسند دانشکده ی مهندسی با پنبه سر برانده بود !!!

بچه ها به یک چیز واقف بودند و آن مطلب این بود که اگر کار از طریق کانال مدیریت فرهنگی (۱) طی شود دیگر باید فاتحه همایش ممایش را خواند.لشگرکشی های فراوانی که به همراه 81 به قلعه ی هزار اردک نمودیم مثمر ثمر نبود و به همین خاطر بچه ها کم کم ناامید می شدند.

البته یک کورسوی امیدی ایجاد گردید و آن قبولی دوتن از دوستان 81 در کنکور ارشد بود.مصطفی و امیر قبلا پیش بینی چنین روزی را می نمودند و به همین خاطر در کنکور ارشد قبول گردیدند، هدف دیگری هم از قبولی نداشتند.

به هرحال جناب رئیس با این بازدید و به دیگر سخن اردوی مختلط دختر و پسر موافقت نمود و این چنین بود که ما عازم سفر شدیم.البته امضای مدیر گروه وقت نیز لازم بود که این کجا و آن کجا !!!

 

پیدا نمودن کسی که مواظب ما باشد  (خان سوم )

البته پیدا نمودن همراه نیز در جای خود قصه ای دارد که به دلیل درخواست یکی از دوستان مبنی بر اینکه تا اتمام تحصیل دوستان 82 از ذکر نام و هر چیزی که مربوط به رجال ساختمان اساتید می شود خودداری نمایم ، از این قسمت صرفنظر می نمایم .در همین حد بدانید که همراهمان به قول بعضی ها استاد ا س ت ر س ، عمو احمد و خیلی چیز های دیگه بود که ایشان یک شرط بسیار مهم گذاشته بود.شرط او وجود یک همراه بانو بود تا اداره ی اردو برایش راحت تر باشد، هر چند این بانو به آقا تبدیل گردید!!!

 

تهیه ی جایی که پسران از سرما یخ نزنند ( خان  چهارم )

این نیز یکی از معضلات بود . بچه ها نمی خواستند که دوباره گرفتار قصه ی سال گذشته شویم و به همین دلیل از این جا می خواستیم که مسئله ی اسکان را حل نماییم.دوندگی های من ومصطفی ا. به نتیجه نرسید.امور دانشجویی به هیچ وجه همکاری نمی نمود.بسیار غمگین بودیم چون سرپرست محترم یکی از شروطش قطعی شدن خوابگاه بود.

گفته بودم که هادی در همه حال یار ویاور بنده بود و با اینکه این بار در اردو شرکت ننموده بود ولی ذاتا به قول خودش و خودم فعال بود.مقدمات واگذاری یک طبقه مهمان پذیر با عالی ترین امکانات در تبریز از کارهای بنیادی هادی برای این اردو بود.خدا یک در دنیا و صد در آخرت او را قرین رحمت و پاداش نماید.آمین !!

 

پیدا نمودن فرهیختگانی که دوستدار همایش باشند (خان پنجم )

شاید ساده ترین و در عین حال سخت ترین خان همین بود. آسان از این رو که جمع نمودن نفرات بسان آب خوردن ساده می بود و سخت از این جهت که بسیاری از دوستان متقاضی شرکت بودند.به هر حال  یک جمع پایه (۲)، با محبت و بسیار شاد جمع نمودیم که عبارت بودند از :

جماعتی از 81 که به دلیل حضور گسترده از ذکر نام ایشان معذورم .

جماعتی از 82 که از چپ به راست عبارت بودند از : حمید ، محمد ، امینه ، وجیهه ، سمیرا ، فائزه، لیلا ، نسرین و خودم

جماعتی از 84 (دارودسته ی نیویورکی) بنام های  : بهنام ، مجتبی ، اشکان ، مسعود ، علی و محمد

البته حضور یک نفر فرد مذکر از جمع 81 جایی بسی تعجب داشت که باز هم البته به خودشان مربوط بود و ربطی به ما نداشت.

 

  نکته :  از این خان به بعد کارها بسیار سریع انجام می گشت.دیگر خبری از شیران بی یال و پلنگان بی آزار نبود هر چند که این شیران بی یال باز هم دست انداز ایجاد می نمودند .با اجازه ی جناب رستم و اسفندیار تعداد خان ها را به عدد 6 تقلیل دادیم تا ماجراهای دانشگاه به روال قبلی خود برگردد .

 

ادامه دار است .......

 

 

تست هوش : بعد از چهارسال کی میدونه اسم خیابانی که به طرف درب خوابگاه کشیده شده بود و بانک تجارت در اول آن قرار دارد چه نام داشت؟

 

پی نوشت : مراسم افطاری و دفاع بچه ها مورخ 26 و 27 شهریور یکی از پرخاطره ترین ها بود.منتظر نوشته های آن باشید. داستان این دو روز را در آخرین شماره ذکر می نمایم.

  

 


۱- طبق مصوبه ی اخیر اکثر قریب به اتفاق دانشگاه ها (حدود 90 % ( دیگر بودجه ی بازدید مازدید ، افطاری و همایش تعطیل شده است.بالاخره بعضی از تشکل ها ی دیگر نیاز به بودجه دارند!!!

۲- هنوز هم برخلاف سخن بسیاری از دوستان معتقدم  نفراتی باید در چنین اردوهایی شرکت نمایند که قبلا با هم بوده اند  ، نه اینکه بعضی ها را برای اولین بار در این اردو ها رویت نماییم. 

 

ماجراهای دانشگاه 12

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386، ساعت: 10:38

 

بعد از مراسم شب یلدا یک وقفه ی 77 روزه بین اردوهای کامپیوتر 82 به وجود آمد.نمی دانم چرا ولی بازهم قویامی گویم که بچه ها تا حدی فرق کرده بودندو از اردو رفتن حداقل در این سال استقبال نمی کردند.به هرحال در 17 اسفندماه 1384 در یک روز زمستانی قصد برگزاری یک اردوی بسیار جمع و جور نمودیم .

 

 

دره ی پریان – زمستان 1384

امتحانات تمام شده بود. یادم می آید که آن ترم خیلی پروژه داشتیم.از نرم 1 گرفته تا معماری و ا لگوریتم و هزاران کوفت و زهر مار دیگه.شاید بیشترین پروژه را در این ترم داشتیم.به هر حال بچه ها خسته بودند و یک اردوی آخرهفته ای می توانست نشاط را به کمپ 82 برگرداند.برای همین تصمیم گرفتیم که با جمع زیر به دره ی پریان رهسپار گردیم تا پری ندیده از جهان نرویم !!!

 

ملیحه ، فائزه ، امینه ، سمیرا ، لیلا ، وجیهه ، مریم ، فاطمه، سیما ، حمید ، محمد ، هادی و من

یک جمع سیزده نفره و بسیار صمیمی که روز بسیار خوبی را می شد از آن پیش بینی نمود.

 

مکان گردش نزدیک بود.دره ها و کوه های سربه فلک کشیده که برای جماعتی که فقط دوست دارند از کوهی بالا بروند بسیار مطلوب بود.چشمه ای کوچک در دل کوه که مکانی بود برای تجمع و پهن کردن وسایل ما ،  و درختانی با    شکوفه های رسیده که نوید رستاخیزی جاودان را به ما می دادند.

از مینی بوس پیاده شدیم و یک مسیر صعب العبور را طی نمودیم تا به چشمه رسیدیم !بساط را پهن نمودیم و مدتی به محک زدن اطراف پرداختیم.

 

عده ای از بچه ها مشغول بازی شدند ، عده ای صحبت نمودند و عده ای غرق تفکر در طبیعت !

به پیشنهاد بچه ها به سمت کوهساران رهسپار شدیم.مسیر کوه واقعا صعب العبور بود و پیشگامان صعود که در تمام اردوها شناخته شده بودند به سمت قله رهسپار گشتند.آن روز بالاخره قله را فتح نمودیم.در پایین امدن از قله مصیبت های زیادی کشیدیم و البته چند تنی مصدوم گردیدند که به روی خود نیاوردند.

 

نزدیک های ظهر بود و خوب موقع ناهار.

این بار از الویه و سوسیس و ژامبون خبری نبود.این بار قرار بر آن شده بود که زندگی شهری را به دامان کوهساران ببریم و همبرگری باب میل دوستان طبخ نماییم.شاید  قبول خلق الله افتدو دیگر نگویند که ابنوان آشپزی بلد نیستند.

پیک نیکی را  از جناب کلانتر (۱)صاحب خانه محترم علیرضا به عاریه گرفته بودیم که بتوانیم همبرگر ها را با استفاده از گرمای آن و ماهی تابه ی یکی از دوستان که بعدا بلای خانمان سوزی برای آن اتفاق افتاد ، طبخ نماییم.

بعد از یک دقیقه متوجه شدیم که پیک نیک گاز ندارد و همبرگری که قرار بود ساعت 13 آماده گردد با اندکی تاخیر در ساعت 15 آماده گردید. متلک ها و تیکه هایی نبود که از جانب مرد وزن ، عام و خاص و چند تا نقطه به ما نرسید(۲).

به هر حال به یاد راه های دیگر افتادم و در کمال صبر و حوصله ، بچه ها را به جمع نمودن هیزم سفارش نمودم.هیزم ها جمع شد و همبرگر را بر روی چوب و آتش و با همان ماهی تابه ی کذایی درست نمودیم.

معطل شدیم ولی ناهار بسیار با خاطره ای شد . این هم بالاخره نوعی همبرگر بود ، همبرگر هیزمی !!

بعد از ناهار مصاحبه ی مطبوعاتی در زمینه ی همبرگر داشتیم که بسیار جالب از آب در آمد ولی تا به حال خودمان این مصاحبه را ندیده ایم ،  Because of  در مرحله ی تدوین و میکس نزد خواهران محترم طریقت می نماید.

 

خانم ها وقتی به اردو قدم می گذارند به فکر همه چیز هستند .عده ای هم به فکر آوردن جدول و مجله ی فال بینی و ...

در حدود یک ساعتی با استفاده از نوشته های این مجله سرگرم بودیم و انواع نقد ها و تفسیرهای شخصینی را برای تمام بچه ها نقل نمودیم.

 

شبان هنگام شده بود و قصد عزیمت به خوابگاه را نمودیم.به آبنما که قدم نهادیم قرار بر آن شد تا شام را نیز آن جا میل نماییم.شام نان وپنیر وخیار بود و بسیار لذیذ(۳)...

ساعتی را در آبنما گذراندیم و حرف هایی از هر نوعی زدیم. بعد هم به سمت خوابگاه رفتیم .

روز زمستانی بسیار خوب و مفرحی  بود .

 

البته از آن جایی که در نظرات گفته اند جای نتیجه گیری خالی است و البته برخی هم تهدید به سکوت شکنی نمودند  به رسم پیشین چند نتیجه گیری می نماییم :

 

1-      پشت دستم را داغ کردم که از شهرکی جماعت چیزی به عاریه نگیرم که اسباب سرخوردگی را به بار آورد و ملتی گرسنه در انتظار دست پخت آشپزی زبردست مانند من !!!!!!!

2-      در چنین جماعتی است که دست بالای خط و زیر خط ... معلوم می گردد.خدا را شکر این همایش چنین دست آورد هایی داشت.

3-      از این به بعد خانم ها همان الویه را درست نمایند بسیار بهتر است. هم کم دردسر و هم به آشپزی دوستان خواهر کمک شایانی می نماید .

4-      نتوانستم شیخ حمید الدین دره پریانی را پیدا نمایم و از او در مورد وجه تسمیه بپرسم .اگر کسی می داند بگوید.هر چند وجه تسمیه های قبلی هم چندان اعتباری نداشت و زاده ی خیال دوستم شیخ بود.

5-      اردوی 13 الی 15 نفره بسیار مطلوب است و ...

روز بسیار بسیار پر خاطره ای بود ...

همین ...  



 (1)کلانتر لقبی بود که بچه های شهرک به او داده بودند ، زیرا که ! تا ساعاتی از شب را به زنده داری مشغول بود تا جنبنده ای دور و بر ولایتشان پر نزند.

 (2)حاضر بودم یک میلیارد قرض کنم !!! و خرج کنم ولی همبرگره درست بشه !!!!!!!!

 (3)نویسنده ی کتاب های دبستان باید بجای درس "آبگوشت غذای لذیذی است " بنویسد " نان و پنیر و خیار شام لذیذی است " .البته این  عقیده ی بچه های زیرخط فقر است .آخه تو این دوران که گوشت کیلویی 6500 و تا حدی 7000 از آب در میاد کی میتونه ادعا کنه که آبگوشت غذای لذیذی است.این لذیذ بودن کمر شکن است و غذا زهر ماره طرف میشه !!. پس درست بنویسیم.این هم از سیاست های بسیار عدالط تلبانه ی دولط نحم !!!

 

ماجراهای دانشگاه 11

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386، ساعت: 1:11

 

کم کم پاییزان می گذشت و خبری از تور پاییزه نبود.گفتم که بچه ها پخته تر شده بودند . نمی دانم ولی انگار کسی دیگه خیلی دنبال اردو نبود. با این تفاسیر باز هم چشمه های جوشان غیررسمی ها فعال بود و در تاریخ 30 آذرماه 1384 پیشنهاد برگزاری جشن شب یلدا ارائه گردید.

 

 

شب یلدا - باغ آبشار ( آذر 1384 )

خوب این بار هم پیشنهاد برگزاری جشن شب یلدا مانند مراسم عید نوروز روز برگزاری مراسم ارائه گردید.قرار بر آن شد که مراسم با محوریت هم اندیشی بین رجال انجمن علمی و دیگر دوستان کامپیوتر انجام پذیرد که البته این بار مانند سری قبل نبود.

 

ظاهرا مسئولین امر و کارشناسان فرهنگ و ادب این مرز وبوم اهداف هم اندیشی را درک کرده بودند و به همین خاطر از دادن چنین مجوزی به این مراسم خودداری نمودند.

صحبت های چند باره ی من ودوستان دیگر با معاون دانشکده وقت که الحق و الانصاف مرد بسیار خوبی بود به نتیجه نرسید.

بچه ها غمگین ! بچه ها ناراحت ! بچه ها داغون و خیلی چیزهای دیگه !!!

 

تمام تلاش ها شده بود و دیگر امیدی به برگزاری مراسم در دانشگاه نبود.همه در خوابگاه بودند و عده ای به فکر برگزاری همایش شب یلدا !!

 بعد از مختصری هم اندیشی قبل از همایش با متخصصان امر قرار بر آن شد که دو دستگاه مینی بوس راهوار از شرکت توریستی "جحان مثافر کاشان " به عاریه بگیریم و به سمت جاده ی فین حرکت نماییم.

بچه ها همه راس ساعت 7 شب دم درب بانک تجارت که بعضی مواقع قرار گاه ما بود جمع گردیدند.هادی دوست عزیز و یاور بنده در همه حال ، قبل از مراسم دیدگاه هایی داشت.دیدگاه های او جالب بود.او اعتقاد داشت که :

"چون دانشگاه الان از مقاصد همایش آگاه شده است برگزاری این همایش در جایی غیر از دانشگاه صلاح نیست و فردای مراسم همه ی ما را توبیخ خواهند کرد.به همین دلیل به هیچ وجه حاضر به برگزاری همایش نبود"

بعد از مدتی روضه خواندن در گوش او به یکباره تغییر موضع داد و آن شب هادی فعال ترین بود.فردای آن روز هم خبری از توبیخ نبود.

 

تمام ورودی ها از 81 تا 84 آمده بودند .البته یک میهمان ویژه از بچه های 80 هم آمده بود .

به سمت جاده ی فین به راه افتادیم . باچند باغ ، آبشار ، رستوران و غیر ذلک صحبت نمودیم تا دست آخر قرعه بنام آبشار افتاد.البته اندر باب این مکان صحبت ها بسیار زیاد است ولی در محیط باغ تابلویی خودنمایی می کند که مضمون آن چنین است :

" این آبشار قدمتی 3000 ساله دارد .یکی از تاریخی ترین مکان های کاشان است " .

البته اگر سنگ پای قزوین داشتند شاید ادعا می نمودند که آبشار نیاگارا یکی از شعبه های این آبشار است . به هر حال فکر کنم این ها نیز دانسته اند که صنعت توریسم جزء چند صنعت برتر دنیاست ! الله اعلم   (۱)

 

به داخل باغ قدم نهادیم .بچه مستقر شدند . آن شب ، شب تولد یک آذری (۲) بود.مراسم تولد مصطفی ا. را برگزار نمودیم.

بچه ها بجای اینکه کیک را نوش جان نمایند به یک ابداع جدید دست زدند واین بار کیک پرانی را در دستور کار قرار دادند. عکس ها به وضوح همه چیز را نشان می دهد.البته این ابداع مختص 81 بود.

بعد از آن باز هم بچه ها با دیدن جوی آبی که از آبشار 3000 ساله سرچشمه می گرفت به یاد سنت های پسندیده افتادند و دقایقی را با خاطرات سال های قبل گذراندند.

روشن کردن فشفشه ، ریختن برف شادی و شوخی های خاص هادی ، بادکنک و ترقه از دیگر بخش های همایش هم اندیشی بود.

بعد از آن بچه ها را جهت خوردن یک شام با خاطره به پیاده روی به سمت پیتزا(۳)... سفارش کردیم.نمی دانم ولی خیلی پیاده روی نمودیم. اما بچه ها تا حدودی از این قسمت برنامه که آشنایی با جاده ی فین  و انسان های موجود درآن بود راضی بودند.

شام را نوش جان نمودیم و البته نزدیک بود که در آن شب من وحمید و هادی کار دست خودمان دهیم که بخیر گذشت.

به خوابگاه برگشتیم.البته من به اتفاق تنی چند از دوستان دم درب دانشگاه پیاده شدیم وخبر ندارم که بچه ها چگونه به خوابگاه قدم گذاشتند...

به چند نکته و نتیجه اشاره نمایم :

1-این اولین مراسمی بود که بچه های 82با دوستان خواهر به یک مکان در کاشان می رفتند.در بقیه ی موارد اردو ها خارج از کاشان بود و این در نوع خود بی سابقه بود.

2-تا این جای اردوها و تا آنجا که حافظه ی تصویریم یاری می دهد خانم زهرا ذ. که از بین ما به دانشگاه اصفهان انتقال یافت ثابت ترین فرد اردوها بوده است ,ایضا خانم نویسنده و مسئول فداکار سایت !

 

شب جالبی بود مخصوصا پیاده رویش !!

همین ...  

 



(۱) خواهشمند است این واژه را با زبان شیرین ترکی بخوانید.

(۲) خداوند تمام آذری ها را حفظ نماید از تمام بدی ها و شرها . ایضا دیگر ماهان تولد را !!!!. البته از این دست تولدها در این ماه  گرفته شد که دست تمام دست اندرکاران امر درد نکند.خدا یک در دنیا صد در آخرت ایشان را پاداش دهد !!!!!!!!

(۳) بدلیل نبودن هیچ قرار داد تبلیغاتی از ذکر اسم ایشان معذورم .

 

 


دل ن: اون وقت ها که کوچیک بودیم و تازه به سن روزه گرفتن رسیده بودیم هنوز نمیفهمیدیم که نباید از گرسنگی شکایت کنیم و باید تحمل کنیم! اون وقت آقاجون بهمون میگفت وقتی روز سوم ماه رمضون بشه موقع افطار برای هر بچه یک فرشته از آسمون میاد و یک دونه , برای افطار میزاره توی دهنش و این باعث میشه که از اون به بعد دیگه خیلی احساس گرسنگی نکنه! چقدر این حرف برامون شیرین بود. باورش میکردیم و هزار و یک جور ایراد بهش نمیگرفتیم و از روز چهارم با خیال راحت تری روزها را تحمل میکردیم و واقعا کمتر احساس گرسنگی میکردیم. آقاجون ؛ امروزم روز سوم ماه رمضون بود  اما تو نبودی که بهم بگی , مدت هاست که نیستی . دلم برات خیلی تنگ شده...

 

پ ن: جالبه بعد از 23 سال بالاخره یک بار اسمت تو یک قرعه کشی در بیاد!!!

 

پ ن: فردا و پس فردا یکسری از بچه ها دفاع دارند.تا اون جایی که میدونم از بچه های ما فاطمه , صدیقه , حجه فروش و نقیبی و از بچه های 81  نواب , رشادی , مهناز و لیلا دفاع دارند.دعا میکنم که با وجود شناختی که از اون اساتید محترم!!! دارم کارهاشون به خیر و خوشی انجام بشه.( با کمی پارتی بازی برای صدیقه بیشتر دعا کنید!چون طبق آخرین اخبار که عصری باهاش حرف زدم انگار اذیتش کردن.فاطمه تو هم فردا عالی باش!) کی شه که منم دفاع بکنم و تموم بشه!

 

گردشی در دانشگاه!

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386، ساعت: 21:46

 

فقط آدم ها نیستن که دلتنگشون میشم!خود دانشگاهم برام خاطره است.پریشب که از اصفهان رسیده بودم از دم در دانشگاه پیاده اومدم تا خوابگاه و تو مسیر خاطره هام را مرور کردم.

 

اول که تعاونی 8 عالی قاپو سوار یکی از اتوبوس هاش میشی و تو راهم از سرمای کولرش یخ میکنی و از فیلم تکراری که میزاری حوصلت سر میره! توی مسیر اگه از اتوبان نری از نطنز میگذری که واقعا نگینی بر حاشیه کویر است و آب و هوای فوق العاده عالی داره.حدودا 2:30 ساعت تو راهی تا میرسی به کاشان و اکسپورت پیادت میکنه.پیاده میشی و با بیچارگی اونجا تاکسی پیدا میکنی و میای دانشگاه , کیلومتر 6 بلوار قطب راوندی!

 

اولین چیزی که میبینی تابلوی سر در دانشگاه که بزرگ نوشته "دانشگاه کاشان".نگهبانی دم در را که رد کنی و از کنار آبسرد کن که بگذری آبنما را جلوی خودت میبینی.یک میدون بزرگ که پر از فواره است و شب هاش واقعا خیلی خوشگل است.اولین بار چهار سال پیش که این جا را دیدم پیش خودم فکر کردم بچه های مهندسی کشاورزی اینجا خیلی فعالند!!! البته این آبنما و اون پله های عجیب و غریبش همیشه برا من علامت سوال بود.سمت راستش میرسه به کتابخونه علوم انسانی, سمت چپم مهمانسرای اساتید و مسیر بانک تجارت است و مستقیم هم دانشکده علوم است.مستقیم میری جلو و وارد دانشکده علوم میشی ,جایی که سال اول خیلی باهاش سر و کار داشتم و خیلی هم ازش خوشم نمیاد و باهاش غریبم..طبقه پایین در آمفی تئاتر است که برای جشن ها و برنامه ها و فیلم و فوتبال زیاد خاطره ازش دارم.طبقه بالاش البته نمازخونه بود که زیاد میرفتیم   کنار اون هم انواع و اقسام کانون ها و دفترها که به علت این که از جو بچه هاش زیاد خوشم نمیومد هیچ وقت درگیرشون نشدم.

 

از دانشکده علوم که بیای بیرون دانشکده مهندسی و ادبیات را روبروت میبینی.البته این فاصله حدودا 50 متری بین این دو دانشکده خیلی اوقات محل رفت و آمد هزار باره بعضی بچه های دانشجو بود!!!

وارد دانشکده میشی .خوب الان روبروت در خروج است و راه پله ها که میره طبقه بالا , سمت راستش انتشارات و دفتر بسج و دانشکده ادبیات است و سمت چپش دفتر انجمن اسلامی و نشریات و کلاس های دانشکده مهندسی.یک نگاه که دور و برت بندازی دور تا دور سالن فن کوئلهایی را میبینی که اکثرا به عنوان صندلی ازش استفاده میشد.این نقطه شاید بشه گفت شلوغ ترین محل تو دانشکده مهندسی بود.جایی که بین کلاس ها تقریبا اکثریت بچه های دانشکده جمع میشدن.البته ماها چون همیشه سایت بودیم زیاد اینجاها پیدامون نمیشد و شاید در این جمع یکی از کمرنگ ترین گروه از بچه های دانشکده مهندسی بودیم و هیچ وقت نفهمیدم بچه های رشته های دیگه چه نظری نسبت به ما داشتن.

 

اگه بخوای بری تریا باید بری سمت راست و از دانشکده انسانی عبور کنی و اگه بخوای بری خوابگاه باید بری سمت چپ و از دانشکده مهندسی بگذری اما خوب ما که فعلا میخوایم بریم سایت!پس صراط مستقیم اونم به سمت بالا!!! را انتخاب میکنیم و از پله ها میریم بالا تا رستگار بشیم! اولین چیزی که میبینی کتابخونه مهندسی که واقعا یک جورایی بزرگترین کتابخونه خاورمیانه است! سمت چپ را که کاری نداریم پس میپیچیم به راست.دفتر گروه های فرهنگی و بعد دفتر آقای شیخ زاده را میگذرونیم و میرسیم به سالن مطالعه!عجب این سالن مطالعه جای جالبی بود کلی خاطره بامزه ازش دارم.البته دیدم امسال کلاسش کرده بودن!طرف دیگه سالن هم سایت بچه های مهندسی است با مسئولیت آقای شکرریز که ما معمولا کاری باهاش نداشتیم!

 

 حالا دیگه میرسیم به سرزمین موعود! همون سایت خودمون دیگه سایت سیستم عامل و پایگاه داده , این دو محل دوست داشتنی و آشنا که هیچ جایی مثل این جاها برام آرامش بخش نبود.محل با هم بودن هامون , شیطنت هامون , درس خوندن هامون و وبگردی هامون. با خانم سیدی مسئول خیلی خیلی خوبش که خیلی دوسش دارم.با همه کامپیوترهاش , فن ها , کولر گازی , سرور , موکت نماز و مهم تر از همه تمام اون بچه ها و دوست های خوب و عزیزم که برام شیرین ترین لحظه های عمرم را با بودن کنارشون رقم زدن.

 

کنار سایت آموزش است با مهندس رودی و آقای آذری و خانم افصحی و فریدونی و خیلی آدم های دیگه. و بعدم که دیگه کلاس هاست و تموم اون خاطراتی که تو این کلاس ها و پشت اون صندلی ها داریم.

 

از دانشکده مهندسی که بیایم بیرون بستگی داره از کدوم در باشه اگه از در کناری باشه آلاچیق را روبروت میبینی و اگه از در اصلی پایین باشه ساختمان اساتید را میبینی که یک پایگاه جهنمی است!!! با اونجا اصلا کاری نداریم و میریم زیر همون آلاچیق دوست داشتنی , همون آلاچیقی که هیچ وقت روی داربستش راه نرفتم و این آرزوی چهارساله عملی نشد! آلاچیق را دوست داشتم.

 

آخر آلاچیق سمت راستش میوه فروشی و لوازم التحریر و ساندویچ فروشی است و امتدادش که بدی میرسی به مسجد دانشگاه با اون چراغ سبزش که تو شب های تاریک همیشه نقطه ای بود که چشمم را به دنبال خودش میکشید.مسجد دانشگاه را خیلی دوست دارم.نماز جماعت هاش , شب های دوست داشتنی احیا , دعاهای کمیل و همه و همه برام خاطره است.

 

آخر آلاچیق روبروش سلف است اول سلف پسرا و سلف اساتید را میبینی که من را یاد شب جشن فارغ التحصیلیمون میندازه.از کنار سلف پسرا که رد بشی و بپیچی سمت راست آشپزخونه است که همیشه مجبوری نفست را حبس کنی که بوی بد اون جا را نفهمی!!! بعد میرسی به سلف دخترها.البته آقای هیزمی و خانم اسلامی مسئولین رزرو ژتون غذا هم اون جا هستن.وارد خود سلف میشی که عجب جایی بود.همه ناهار ها و کلی صبحانه هامون را این جا خوردیم.غذاش بد نبود و دسرهاشونم خوب بود. البته اگه کباب و ماهیش را حذف میکردن دیگه بهتر میشه.یادش به خیر صبحانه هاشم خیلی خوب بود.یادم است اولین کسی که کارت صبحانه را تو سلف کشید من بودم!یک نکته جالبی هم که بود این بود که تو سلف دخترها فقط یک آینه دم در بود اما سلف پسرها کلا آینه کاری بود!!!من که نفهمیدم چرا!

 

از سلف میای بیرون و میری به سمت خوابگاه.البته اول میرسی به فلکه گلنما که روبروی در خوابگاه است.فلکه ای که اکثرا دخترها دورش میزدن و پسرها از وسطش میومدن و من نفهمیدم چرا؟ خودم که همیشه ترجیحا از پله های وسطش میرفتم.

حالا فلکه را رد کردی و روبروت خوابگاه است.سمت راست خوابگاه برادران و سمت چپ خوابگاه خواهران است! و اون وسطم نگهبانی و مخابرات با ملخ های شبهای تابستونش!

 

خوابگاه پسرها 3 تا بلوک داره و خوابگاه دخترها 5 تا.از بین خوابگاه ها من بلوک 5 و 6 و 7 و 8 را تجربه کردم! تو فاصله مسیری که بین خوابگاه دخترها و پسرها است تا پارسال یکسری سیم خاردار بود و دو طرف دیده میشد و البته یک عالمه یاس خوشبو که من عاشقشون بودم اما خوب پارسال دیوار بتونی کشیدن این وسط!و این بارم که اومدم دیدم دیوار را ادامه دادن و الان دورتادور خوابگاه دخترها دیوار بتونی است! تو این فاصله وسط هم تابستون ها نماز جماعت بود که الان یک سالن بزرگ پشت خوابگاه پسرها ساختن که دیگه اون جا میرفتن.راجع به خوابگاه پسرها که نظری ندارم چون ندیدم چطوری است!

 

محوطه خوابگاهمون را دوست داشتم چون خیلی سرسبز بود و میشد حسابی لذت برد. خود خوابگاه ها هم بسته به نوساز بودنشون داشت.بلوک 6و 7 و 8 بهتر بودن.105 , 306 , 104, 212 شماره اطاق های این چهار سال بودن.و خوابگاه که دیگه هزار حرف نگفته داره که همه خاطراتی شیرین اند. شیرین ترین خاطره هام ازاین چهار سال مال خوابگاه است.

 

اینم از گردش من تو دانشگاه که البته خیلی جاها را نرفتم , اما چه میشه کرد هوا گرم بود و منم خسته! قطعا خیلی از شماها جاهایی را میشناسین که من نمیدونم!جاهای کشف نشده...!

  

 

 

ماجراهای دانشگاه 10

سه شنبه بیستم شهریور 1386، ساعت: 21:38

 

ترم جدید شروع شده بود و سومین سالی بود که با هم بودن را تجربه می کردیم. بچه ها پخته تر شده بودند.این را می شد از احوالات ایشان درک کرد.بعد از یک ترم بسیار ناموفق و ناامید کننده به دانشگاه و ترم پنجم قدم می گذاشتم.

خیلی چیزها عوض شده بود . دوباره بحث برپایی شورا بر سر زبان ها افتاده بود ...

 

مراسم افطاری سوم – باغ کویتی ها (پاییز 1384 )   

خوب در این سال انجمن دست بچه های 82 بود و برای همین دوستان تصمیم گرفتند که شورا نیز همگام با انجمن بسوی جلو گام بردارد.در ابتدا حضوری فعال نداشتم تا به ماه رمضان رسیدیم. خوب بحث افطاری همگانی در انجمن مطرح شد و من با گروه غیر رسمی ام مسئول برپایی این مراسم شدیم.

اگر از اول می دانستم که برای برپایی همچنین مراسمی با حضور 130 نفر ، فقط 15 نفر آدم داوطلب کار می شوند ، هیچگاه قبول نمی کردم .آخه بغضی از بچه های فعال هم در این مراسم به مانند مهمانان ویژه عمل نمودند و ...

به هر حال بعد از دو سال بودن در کاشان ، بالاخره یکی از دوستان 82 که از اهالی ولایت کاشان بود ولی اصلا لهجه اش به اینورها نمی خورد ، در پیدا نمودن یک مکان مناسب به بنده کمک کرد. او آرش، یک مسافر نام داشت ...

تمام کارهای آماده کردن غذا ، مکان ، اتوبوس ، برنامه و هزاران کار دیگر را دو نفره انجام دادیم. مکان برای اینکه تکراری نباشد ، باغ کویتی ها در نظر گرفته شد ، مکانی در حول وحوش فین ، تازه از زیر خاک در اومده و البته نوپا .

به هر حال روز برگزاری فرا رسید .تمام ورودی ها ، از 80 تا 84 ، کوچک وبزرگ ، دختر وپسر در این همایش سراسری حضور پیدا نمودند.

مریم ، امینه ، وجیهه ، لیلا ، فاطمه ، منیره قدیریان ، هادی ، محمد موسوی ، حمید ، حسن ملکیان ، مجتبی انعامی ، آرش، محمد حمیدی و حتی دوستان آرش در این مراسم کمک بسیار زیادی نمودند که بدون کمک آن ها مراسم برگزار نمی گردید.

داستان تهیه کردن پریموس آب جوش در جای خود بسیار جالب بود که 5 دقیقه به آمدن مهمانان با سعی بسیار زیاد حمید و محمد از دانشگاه گرفته شد.

بچه ها و البته دوستان خواهر به آماده کردن سفره ی افطار پرداختند.هادی ، محمد ومن هم مشغول شستن باغ و اطراف آن شدیم.موکت ها را پهن نمودیم ، سفره ها چیده شد، همه چیز آماده ی برگزاری یک مراسم خوب بود ولی همه چیز آن طور که فکر می کنی پیش نمی رود ...

حسن و مجتبی مسئول همراهی بچه ها بودند و بچه ها را سر موعد در باغ کویتی ها پیاده نمودند.

ملت روزه دار و البته گرسنه به باغ قدم نهادند و خوب اولین چیز یک چایی داغ بود که بتواند همه را سرحال بیاورد ولی خوب پریموس تازه رسیده بود و حدود 30 دقیقه ای مراسم چایی خوردن به تعویق افتاد. بچه ها عده ای شکیبا بودند و عده ای کم طاقت ...

 به هر حال همکار ودوست خوبم هادی با کمک محمد افطاری را که پر رونق هم بود به دست تمام بچه ها رساند.البته در پشت پرده بسیاری از دوستان دست اندرکار  بی شام بودند که این هم بدلیل آمدن دوستانی بدون ثبت نام از تمام ورودی ها بود.

بعد از شام بچه ها در محیط باغ مشغول به گردش شدند.عده ای نماز خواندند و عده ای هم  مشغول فراهم کردن کارهای برنامه .

اولین برنامه ، برگزاری کنسرت نی وتنبک !! با اجرای مرد همیشه همراه ما مجید بصرت بود که در این مراسم سمیه از بچه های 81 او را همراهی می نمود.قبل از شروع کنسرت یکی از بچه های شوخ طبع و کاربلد کامپیوتر 82 دقایقی بچه ها را سرگرم نمود.

 

بعد از اجرای کنسرت نوبت صندلی داغ بود.البته صندلی آن بسیار خنک از آب در آمد. نفراتی که برای صندلی داغ دعوت شدند هادی از 82 ، امیر از 81 ، منا از 83 و یاسر به عنوان میهمان ویژه بودند.

البته در آخر مراسم هم صندلی داغ علی با آن عموی بسیار مسئولیت پذیرمان در نوع خود بسیار جالب بود.

از دیگر مراسمی که برگزار شد کنسرت موسیقی سنتی به رهبری محمد ح بود.اندر باب این کنسرت حرف بسیار زیاد است.بعد از جستجوهای فراوان محمد و رایزنی با خوانندگان مختلف دانشگاه ، جواب نه بود که در مقابل چشمان محمد تاب می خورد.

محمد غمگین بود ! شبی از شب های خداوند و تنها یک روز به برگزاری مراسم بالاخره من که قبلا هم کشف شده بودم ، باز هم کشف شدم ! قرار بر آن شد که خواننده ی کنسرت بشوم و قطعه هایی از خوانندگان قدیمی را باز سازی کنیم. الیته  قبلا خیلی ها نوید چنین موفقیتی را به من داده بودند از جمله عمه و عموی خدابیامرزم...

آن شب سپری گردید ولی بسیاری از بچه ها چه ناسزاهایی که در دلشان به ما ندادند ...

افطاری تمام گردید ، نمی دانم که به بچه ها خوش گذشت یا نه ولی خوب من به چند نکته رسیدم :

1-      پشت دستمان را داغ کردیم که دیگر مراسمی با چنین حجمی برگزار نکنیم.البته توبه ی گرگ مرگ است و ما دوباره اغفال شدیم...

2-      بجای اینکه به حاشیه ی قالی نگاه کنیم بیشتر به متن آن توجه کنیم ...

 ببخشید اما مراسم خوبی نبود ...

همین ... 

    


 

دل ن: رسیدم خونه.امروز روز تلخ و شیرینی بود. از صبح وقتی وسیله هام را جمع میکردم خیلی دلم گرفته بود.آخرین ناهارمون را خوردیم (اونم چه ناهاری , آخه من و آشپزی!) و بعد حرف های آخر.الانم حتی بغض گلوم را گرفته.اون صحنه های جدا شدن انگار تو چشمام قاب بسته.ملیحه را تو درگاه در و اون لبخند قشنگش و صدیقه را پای ماشین با غم توی نگاهش.چقدر خودمون را کنترل کردیم که اشک هامون از چشم هامون فرار نکنه اما موفق نشدیم.آخه چهارسال خاطره , چهار سال زندگی مگه به همین راحتی تموم میشه؟

خدایا نمیدونم به جبران کدوم کار نیک نکردم چنین آدم هایی را تو زندگیم قرار دادی اما با همه وجودم ازت ممنونم.هر چقدرم که شکرت را بکنم کم کردم.کسایی که برام به جای دوست خواهر بودن.کسایی که حرف های دلم را باهاشون زدم. از احساساتی براشون گفتم که تو پنهان ترین گوشه های دلم بود , از ترس هام از غصه ها و شادی ها و نگرانی هام براشون گفتم.کمتر پیش میاد که این طور به کسی اطمینان کنم اما این ها اینقدر بهم نزدیک بودن که چنین حسی بهشون داشتم.کسایی که خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم.

خدای مهربونم با همه وجود ازت میخوام که هرجا هستن شاد باشن و خوشبخت و کاری کن که بازم با هم باشیم.

 

 پ ن: بالاخره این هلال ماهم رخ نمود.رمضان هم اومد. این ماه دوست داشتنی.انشالله که همه عباداتتون قبول درگاه الهی باشه.همه را دعا کنید مخصوصا به گرفتارها و مریض ها...

 

  

کاشان...

یکشنبه هجدهم شهریور 1386، ساعت: 20:40

 

فردا میرم کاشان.میرم تا وسایلم را جمع کنم و بیارم خونه.رختخوابم را که چهار سال پیش همین موقع ها بردم کاشان حالا میرم برگردونم.البته وسیله ها بهونه است ,دلم تنگ است. میرم بچه ها را ببینم و یک بار دیگه تو اون محیط لحظه هام و بگذرونم.عجیب دل تنگ لحظه های با هم بودنمونم.ایکاش هنوزم میرفتم دانشگاه.ایکاش زندگی دکمه برگشت داشت...

 

ملیحه , صدیقه , سیما و فاطمه کاشان اند و فردا انشالله میبینمشون.کلی دلم براشون تنگ شده. برای همه بچه ها دلم تنگ شده.نمیدونم شاید من این جوریم.با امینه و وجیهه حرف میزدم و احساسم را میگفتم وجیهه میگفت هنوز دلتنگ نشده و امینه هم میگفت که هنوز تو همون حس و حال قبل و فکر نمیکنه جدا شدیم!اما من که حسابی این جدایی برام سخت گذشته ,هر چند هنوزم با بچه ها درارتباطم.

 

بگذریم! خوب یک چیزهایی امروز از وجیهه شنیدم.میگفت انگار بچه هایی که ترم 7 پروژه پایانیشون را گرفتن ملزم شدن که تا آخر شهریور دفاع کنند وگرنه براشون صفر رد میشه!!! و دیگه تمدید اضافه تر نداره! من که موندم اصلا از کار این جماعت تصمیم گیرنده برای ما (همون قضیه مغزهای یخی هنوزپابرجاست!) حالا تا اون جا که من فهمیدم انگار این مسئله همین اواخر به اطلاع بچه ها رسیده و اون بیچاره ها واقعا تو موقعیت بدی قرار گرفتن.البته وجیهه میگفت که فاطمه رفته و با مسئولین ذیربط!کلی گفتمان اساسی کرده!!!( بابا خواهری یک ندایی میدادی میومدم کاشان کمکت) اما حتی گفتمان های فاطمه هم تاثیری نداشته! ( عجب آموزش بی جنبه ای! ) و تنها چیزی که به بچه ها گفتن این بوده که آخر شهریور باید دفاع کنید اما میتونید یک قسمتی از پروژه را دفاع کنید و بقیه را با کسر 4-3 نمره!!!!! بعدا دفاع کنید ( یعنی یکی اون گوشت کوب و بده به من!) .خلاصه الان تا اون جایی که میدونم یک سری بچه ها به شدت تحت فشارند.خدا بگم باعث و بانیش و چی کار کنه.

خوب البته این حرف ها همه شنیده های من بود و کم و زیادش را نمیدونم اما با توجه به شناختی که دارم میتونم حدس بزنم که درست باشه و از شما چه پنهون که حدس میزنم این قوانین کذایی فقط برای کامپیوتری های 82 باشه!!!

 

راستی تا بحث دفاع و پروژه پایانی بگم که طبق چیزی که ملیحه به من گفت بچه هایی که پروژه را ترم 8 برداشتن باید اول مهر برن برای تمدید و زودترم نه که نمیشه !

این پروزه پایانی هم معضلی شده ها ,هر جا هم کار بخوای میگن کو مدرکت؟مدرک هم که باید دفاع کرده باشی خلاصه که همه چی زنجیر وار به هم ربط پیدا میکنه تا ما را بچزونه!

 

خوب اینم از این.دوستان کسی کاری با کاشان نداره؟ من که رفتنی شدم!حلالم کنید!

مواظب خودتون باشید و سعی کنید همیشه شاد باشید.

 

پ ن: کاشانم و خیلی خوش گذشته.دیشب ۴-۳ ساعتی با بچه ها حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم.

 

پ.ن ۲: رفتم برگه تمدید مهلت پروژه پایانی را پر کردم و دادم مدیرگروه. گفت تو جلسه گروه مطرح میشه.

 

پ ن۳: روز خوبی بود ٬ سمیرا و نسرین و لیلا را هم دیدم.تازه رویا هم کاشان است.خلاصه که خیلی شاد شدم.

 

پ ن۴:ببینم کدوم یکی از بچه ها دفاع دارن؟تا اونجا که من میدونم فاطمه و انواری و نقیبی واحتمالا صدیقه و سمیرا دفاع دارند.نسرین و سمانه هم میخوان تمدید کنند.بقیه را هم خبر ندارم. 

 

پ ن۵:امشب عالی بود.۵ تایی با هم رفتیم سینما و اینقدر شلوغ کردیم و خندیدیم که نگو.خیلی بهمون خوش گذشت.خدایا شکرت.

 


ادامه مطلب

ماجراهای دانشگاه 9

شنبه هفدهم شهریور 1386، ساعت: 9:51

 

*/ البته خیلی ایراد گرفتند که چرا اینقدر به حاشیه می زنم و اصل خاطرات را نمی گم ولی خوب بعضی مواقع تو حاشیه ها یسیاری از اصلیات نهفته است . */

 

 

بعد از دو اردوی پر بار و پرجمعیت ، تور بهاره ی گروه کامپیوتر به پایان رسیده بود و با دوستان غیر رسمی در فکر مهیا کردن شرایطی جهت برپایی نور تابستانه بودیم.امتحانات تمام شده بود و موقع برگزاری جشن دوسالگی کامپیوتر 82 بود.امسال خبری از مهمانی و مراسم ویژه نبود.

 

جشن دوسالگی کامپیوتر 82 ( مرق – تابستان 1384 ) 

  خوب گفتم که خبری از سور و سات نبود و به همین دلیل بیشتر بچه ها لقای این جشن را به عطایش بخشیده بودند.جمعیت برادران دل انگیز از این اردو بود که چهار نفره (۱)شد.دوستان خواهر نیز ، جمعیتشان – خودشان نه -  نزول کرده بود و البته از این به بعد تا آخر چهار سال هم تغییر نکرد  .

قرار بود جایی برویم ولی خودمان هم نمی دانستیم .ساعت 16 یک روز گرم تابستانی بود .سوار اتوبوس حاج ماشاءالله شدیم . نفرات حاضر در این اردو از چپ به راست !! :

 

حمید رضا – علیر ضا – محمد – خودم – امینه – سمیرا – سیما – ملیحه – زهرا – رویا – صدیقه – فائزه – لیلا – فاطمه – وجیهه

ابتدا قرار بود  به باغ فین برویم و با آرمان های شیخ  میرزای فینی (۲) تجدید میثاق نماییم ولی با پیشنهاد حاج ماشا ءالله که خود از بچه های بسیار با حال مرق بود ، قرار شد به مرق رویم  .

در بین راه کیک یک سالگی بزرگی را که حمید سفارش داده بود گرفتیم. بنده ی خدا فکر می کرد که امسال نیز مانند پارسال است ولی ای دل غافل ...

 

 به هر حال به سمت مرق رهسپار شدیم . دوباره بساط هندوانه خریدن پهن گردید ، البته این بارکارشناسان خارجی همرا همان بودند و توانستند هندوانه هایی قرمز و شیرین جهت یک جماعتی که اگر هندوانه نمی خورد  ، روز شان شب نمی شد ، بستانند .

 

مرق در نگاه اول بسیار سرسبز ، کوهستانی ، خوش آب وهوا و دارای یک امامزاده ی قدیمی !! بود.

از اتوبوس پیاده شدیم و گلیمی را که جهت نشستن از اتاق دوستان 81 به عاریه گرفته بودیم ، پهن کردیم.زمان سپری می شد و همه از برنامه ها ، فعالیت ها و کار های آینده می گفتند .

به دیدار امامزاده رفتیم و در این بین بود که برنامه های بسیار مفرحی مانند از نردبان بالا رفتن ، ترساندن بچه ها در تاریکی ، عکس گرفتن از کف کفش های بعضی از دوستان و ... اجرا گردید.

 

قبل از اینکه به امامزاده رویم در غیبت دوستان خواهر ، عکس های دست جمعی و فتو ژنیک !! با دراز گوشی از دیار مرق گرفتیم که بعد ها برایمان دردسر و اسباب خنده ایجاد نمود.البته این عکس ها را تا روز های آخر غیر از دوستان برادر کسی نداشت ولی خوب این اواخر دیگر این عکس ها نیز برایمان مهم نبود.

به شب رسیده بودیم . ظلمت عجیبی بر جنگل های سرسبز مرق سیطره نموده بود . سوسوی نور کمی از یک مغازه در جنگل !! ما را به ماندن  امیدوار می نمود و صدای چند خواننده ی باری به هر جهت !!    

آخرین بخش مراسم فداکاری علیرضا بود . او تمام بچه ها را آب داد و از آن به بعد لقب سقا گرفت .البته این مراسم نیز با حدیث های فراوانی همراه بود که بعد ها باعث تعریف و خنده ی جماعتی گردید .بماند ...

البته اندر باب چشمه ای که علیرضا از آن ،  بچه ها را سیراب نمود  نقل ها و روایات بسیاری است ولی چون  مرق شیخ حمید الدین نداشت ، من هم از نقل آن خودداری می نمایم .

عصر تابستانی بسیار خوبی را گذراندیم . سوار اتوبوس شدیم و به سمت کاشان رهسپار گردیدیم.مقداری از کیک را نیز به امنیه ی خوابگاه دادیم تا موجبات ورود دوستان به خوابگاه را فراهم آورند.

 

اردوی بسیار خوبی بود.بسیار خندیدیم ولی این خنده ها چند هفته بعد برای من به دلیل اینکه سال سال خروس ها بود تبدیل به گریه شد و در آن ترم اساتید گروه مرا مورد مرحمت خاص قرار دادند تا به این اعتقاد پیدا کنم که سال سال خروس ها بود  و البته بار معنایی زیاد !!!

 

و البته اهل شعر نیستم ولی این دو بیتی که از دیوار امامزاده ی مرق به ذهنم مانده را برایتان می نویسم ، چه بسا ...

تا چند کنی ای تن بی شرم گناه                                           یک لحظه نمی کنی بدین چرخ نگاه

با موی سیاه آمدی نامه سپید                                              با موی سپید می روی نامه سیاه

 

       همین ....



(۱) تعداد تغییر نمی کرد ولی نفرات تغییر می نمود. من و حمید و محمد (MoNo ) و هادی و علیرضا البته به تناوب !!!

(۲) مردمان  ولایت کاشان هر کدام ، ادعای مستقل بودن دارند. ولایت فین نیز از آن دست مناطقی بود که در دوران حاکمان ستمگر به رهبری شیخ میرزای فینی ادعای استقلال نمود و تا به امروز نیز این ادعا را دنبال می نماید .

 

 

 

 

...

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386، ساعت: 21:58

اخطار : این نوشته ها کاملا احساسی و شخصی است پس میتونین وقتتون را برای خوندنش هدر ندین!

 

1-یک موقع هایی هست که به جایی میرسی که دیگه نمیتونی کتمان کنی که از یک سری از اخلاقها و عادت های خودت واقعا بدت میاد و متنفری.یک کارایی که عین چی بهت چسبیده و رفته توی تک تک سلول های بدنت خونه کرده.بعد هی الکی بهونه میاری که آدمیزاد سنش که بره بالا میشه چوب خشک و دیگه عوض نمیشه!بعد هم فقط هی این احساس بدت بیشتر میشه و ضربه هایی که میخوری و دل نگرانی هات! مخمصه بدی است...فکر میکنی آدم ها چطوری با این موضوع برخورد میکنن؟

 

2- بچه ها را دیدین ؛ اسباب بازی هاشون را خیلی دوست دارن. مخصوصا دختر بچه ها که بعضی وقت ها یک عروسک از بین همه عروسک هاشون براشون سوگلی میشه و دیگه شب و روزشون با اون است.باهاش حرف میزنن و بغلش میکنن و میبوسنش, غصه هاشون را بهش میگن و کلا بهش تعلق خاطر پیدا میکنن ( یاد عروسک آبی خودم افتادم تو بچه گی , چقدر دوستش داشتم و دارم! ) خلاصه بحث اینه که به یک شی بی جان علاقه مند میشن و بهش احساس پیدا میکنن ( بعضی وقت ها بی جونش به جوندارش می ارزه!! ) حالا این کامپیوتر هم برای من همین جوریاس البته با کمی بالا و پایین.دوستش دارم و به عنوان یک آشنا باهاش برخورد میکنم.

اما الان از کامپیوترم خسته شدم!دلم میخواد یک مدتی کاملا ازش دور باشم , نه از این کامپیوتر که کلا از این دستگاه جادویی و دنیایی که با خودش داره.ذهنم را درگیر کرده اما نمیتونم. بدیشم اینه که لااقل در حال حاضر هیچ جوری نمیشه ازش دور شد و تازه درگیری های الانم کاملا مزخرف است. اون وقت که یک موقع هایی میخوام بزنم تو سر کیسم اما میبینم اون بیچاره چه گناهی داره!اونی که روبروش نشسته باید کارش را درست کنه!!! ( دلم هوس یک دوره زندگی کاملا سنتی کرده!)

 

3  - واقعا قول میدم قدرش را بدونم , خدا جون تو بزار این کارای من بدون گیر و گور و به راحتی انجام بشه من قول میدم قدرش را بیشتر از هر چیزی بدونم. آخه من نمیدونم چرا برای هر کاری باید بیچاره بشم تا به نتیجه برسه.خسته شدم به خدا! ( ناشکری موقوف. خدایا توبه!)

 

4-برای رسیدن به یک نقطه ثابت در زندگی ,یک جایی که تکلیفت با خودت معلوم باشه مسیری در پیش است که خواه و ناخواه باید طی بشه.اما این که مرد راه باشی یا نه مهم است.این مسیر یک جاهایی عجیب ناهموار است.

تنهایی طی کردن این مسیر سخت است آدم بعضی وقت ها اگه همراهم نداشته باشه لااقل یکی را میخواد که غر غر ها و درد دل هاش را براش بگه و اونم بهش دلگرمی بده.

معذرت میخوام به خاطر همه غر غر هام.از این که اون بچه ای نیستم که تو دوست داری متاسفم.من و ببخش.

 

۵- اتاقم را دوست دارم!

 

 

پ ن: هیچ وقت یادت نره   آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه کند و آن هنگامیست که بخواهد دست دیگری که بر زمین افتاده بگیرد تا اورا بلند کند . (گابریل گارسیا مارکز )

 

پ ن۲: به دلیل آمدن یک قبض با مبلغ بالا برای موبایل بنده و منتظر بودن برای آمدن قبض گنده بعدی برای ماه قبل و جاری! تا اطلاع ثانوی موبایلمان توسط خودمان میرود در قرنطینه و کلا دیگر فقط برای اعلام ساعت از آن استفاده میشود تا درس عبرتی باشد برای آیندگان!!! ( حالا شما که پیامکی نمیفرستادید! و زنگی هم نمیزدید اما گفتیم که اگر روزی بر فرض محال قصد چنین لطفی را هم داشتید احتمالا ما توانایی پاسخ نداریم , لطفا ناراحت نشوید. ( خودمان دلمان برای خودمان سوخت!!!)) 

پ ن : نشستن توی ماشینی که داداشی رانندش باشه یعنی کمر بند ایمنی حتما! و خنده های شیطنت بار اون .خدایا همیشه حافظش باش. 

دل ن:امشب وقتی کنارت نشستم و با هم رفتیم خرید ,تو از حال و روزم پرسیدی و من کلافگی های این روزهام را برات گفتم و تو مثل همیشه اونقدر مطمئن و منطقی برام حرف زدی که همه اون حس های بد دود شد و رفت هوا و جاش یک یک دنیا آرامش اومد.همیشه حرف زدن از مشکلاتم با تو و بعد حرف های تو آرومم میکنه.نمیدونی چقدر خدا را شکر میکنم که اگه خیلی چیزها را تو زندگی ندارم اما تو را دارم.تویی که حتی فکر داشتنت هم دلم را گرم میکنه. 

پ ن: سیما میگه تا 7-8 سال دیگه ممکن قدیمی بشه اما نه به این زودی و بعد به من نگاه میکنه و من میزنم زیر خنده و میگم پس نخریم بهتر است! و همه میخندن.  

پ ن : چقدر آهنگ های ویلن را دوست دارم. هر چقدرم گوش میدم خسته نمیشم. 

پ ن : خوشحالم.بالاخره تصمیمی که مدت ها بود باید میگرفتم را دارم عملی میکنم.کار سختی است اما به شیرینی بعدش می ارزه. 

پ ن:دلم عجیب هوس ماه رمضون را کرده.خیلی این ماه را دوست دارم.یک حس خوبی تو لحظه هاش جاری است.بعد از چهار سال , امسال ماه رمضون کنار خانواداه ام. این خیلی خوبه. 

دل ن: دلم برای دوستام تنگ شده و مخصوصا برای جمع پنج نفرمون و خنده و حرف هامون.هفته دیگه یک سر میرم کاشان تا وسایلم را بیارم و این شاید آخرین دیدار باشه...

ماجراهای دانشگاه 8

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386، ساعت: 11:42

 

سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان محترم وبلاگ و یا فقط ماجراهای دانشگاه! جناب سید این بار ماجرای اردوی تبریز اول را گفتن ( که چقدر هم پر ماجرا بود!) و البته فرمودن که با توجه به طولانی بودن مطلب میشه در دو قسمت این داستان را گذاشت اما من خودم فکر کردم همه را یک باره بزارم بهتر است ( آخه داستان نصفه میموند و بد بود!) . حالا شما اگه حال خوندن همش را ندارین خودتون قسمت بندیش کنید! من همه را خوندم خیلی وقت نگرفت و جالب هم بود.

دیگه بیشتر مزاحم نمیشم. موفق باشید .

 

 

 

 

تا اونجا که یادم می یاد عصر یک روز بهاری بود که گروه پیشرو در اردوهای برون کاشانی جلویمان سبز شد و خبر برگزاری همایش هم اندیشی و آسیب شناسی فارق الطهسیلان کامپیوتر80 را اعلان نمود . خوب ما هم که شیفته ی همایش و نتایج آن بودیم .خداوند تمام اجداد ماقبل و مابعداین میرزای کاشانی را بیامرزد که این گروپ رایانه ی یونیورسیتی ولایت کاشان را بنیان نهاد تا چنین  همایش های سودمندی برگزار گردد ....

 

 

اردوی تبریز – ( فارغ التحصیلی کامپیوتر 80 – بهار 1383 )

خوب بچه های نجیب و دوست داشتنی 80 فارغ التحصیل می شدند واین خبر خوبی برای گروه بود که بالاخره بعد از سال ها ،شاید هم  ماه ها ، و البته روز ها ، و به قولی ساعت ها  ، و به عبارتی دقیقه ها و به بیان بهتر ثانیه ها ، حاصل دست رنج( ۱)خود را می دیدند !!

به هر حال تمامی کارهای اردو ، تدارک دیدن  ایاب و ذهاب ، اسکان ، تغذیه و مجوز با این دوستان بود . در بحبوحه ی روزگاران بعد از اعتصابات بودیم و برای اینکه تا حدی حجم انتقادات و فشار ها از دانشکده بر داشته شود ، دکتر ... ریاست وقت دانشکده ی مهندسی که سال ها  استعفانامه اش در گوشه ی اتاق خاک می خورد و نیز بدلیل عدم وجود نیروهای زبده و خدمتگزار !!! با جدایی او موافقت نمی شد ، با برگزاری همایش تبریز با محوریت بازدید از صنایع دستی(۲)موافقت نمود و این چنین شد که  ما رهسپار دیار ستارخان و باقر خان شدیم.

چهر های شاخص و مسئولین اصلی همایش آسیه ، سلیمه و بقیه ی دوستان 80 بودند. برادران  80 نیز در این همایش حضوری شگرف داشتند !!!!! البته  تنی چند از بچه های 81 و جماعتی کثیر از  کامپیوتر 82 (۳)نیز در این همایش حضور ی مثمر ثمر داشتند.

مسئول این اردو نیز همان عمویی بود که در اردوی قمصر و در آخرین ساعت های شب رو به من نمود و بگفت رفتم که رفتم ! به هر حال ایشان از نظر رفتاری و مهربانی خیلی باز بودند ولی از نظر مسئولیتی بسیار بسته !

همایش پنج روزه بود و به همین دلیل تدارکات بسیاری فراهم آورده شده بود . ناهار روز اول الویه بود و اینچنین بود که باز هم جماعتی به درست کردن الویه همت گماردند .

مرکب راهوارمان ایران پیما مدل بنز و  سی دی دار بود ! گوجه ای مایل به قرمز  !   دو راننده با حال به نام ابوالفضل و مرتضی که این آخری را خدایش رحمت کناد ! مرد بسیار مهربانی بود ...

همه ی کارها جهت اجرای همایش انجام شده بود. قرار بر آن شد که در سحر گاهان چهارشنبه و نزدیک های ساعت 4 صبح دم درب خوابگاه حضور بهم رسانیم.البته ما جهت عدم خوابزدگی ساعت 7 صبح حرکت کردیم !!

اوایل صبح بود و همه بیشتر تعقیبات بعد از خواب صبح را انجام می دادند .مسیر ابتدایی سه راهسلفچگان بود . یکی از دوستان 82 نیز تا اواسط این راه بچه ها را بدرقه نمود و سپس از جمع خداحافظی نمود و به سمت دیار و کاشانه ی خود رهسپار گردید.البته به غیر از ایشان سه تن از دوستان همیشه ثابت اردوهای 82 نیز غائب بودند.

 

صبحانه ای خوریم ولی نمی دانم کجا ! البته نفس عمل بسیار خوب بود و انسان ها نباید به حاشیه ها توجه کنند ، به همین دلیل مکان خوردن صبحانه به خودی خود مهم نبود ، مهم نفس ان بود که انجام شد . البته بعد از آن نیز آقایان که تعداد آن ها در اقلیت بود مجبور به شستن ظروف گردیدند.

خوب گفتم که اتوبوسمان دیکس دار بود و برای همین در آن همایش از جدید ترین سمفونی ها استفاده می شد و همراه با آن برنامه های متعددی انجام می شد که اینبار هم بدلیل اینکه هم سهمیه بندی عجیب کاغذ (۴)هست و هم اینکه نمی خواهم وارد مسائل اصلی شوم از نوشتن آن ها خودداری می کنم ! 

 

یکی از بزرگان و متخصصان امر اردو روزی رو به من کرد و پرده از حقیقت ناگفته ای برداشت و بگفت :

 

" ای یارو دوست همراه ! بدان که بچه های رایانه را اگر اتوبوسی دهی و آن را در گوشه ای Stop نمایی ، همایشی برگزار نمایندی که چنین همایشاتی در هیچ ولایت و سرزمینی یافت نگردی "

بر اساس این گفته شاید به جرات بتوان گفت که اتوبوس اردو ها یکی از بهترین خاطرات این چار سال است . در راه بودیم . نزدیک شهر زنجان بودیم . شهر جالبی نبود . نمی دانم چرا ولی این حسی بود که بعد از دیدار آن شهربه من دست داد.البته اندر باب وجه تسمیه این شهر سخن های بسیاری است که یکی از مشهورترین این سخن ها را  شیخ حمید الدین زنجانی در کتاب " وقتی انسان زن ذلیل باشد " می فرماید  و آن این است :  

( روزگارانی از ولایتی در مسیر دیار ترک زبانان و پارسی گویان می گذشتم. شهری بود که چاقو های آن معروف بود.این شهر به نام زنجان شهره ی عام وخاص بود. در احوالات آن شهر با یکی از پیران طریقت ، مصاحبتی نمودم. پیر اندر باب این شهر سخن های بسیاری راند و هنگامی که من خواستمی که از پیر رخصت گیرم و ترک آن دیار کنم ، رو به من نمودی و بگفت : که ای مرد فرزانه بدان و آگاه باش که وجه تسمیه ی این شهر از چه روست ! و من از او خواستم . چنین جواب داد:

 سال های بسیاری که به قبل از میلا د مسیح بر می گردد  ، پادشاهی بر این ولایت قدم نهاد که بسیار زن ذلیل بود . پادشاه برای اینکه ارادت خود را به همسرش نشان دهد ، این شهر را زنجان نام نهاد که ترکیبی از زن + جان می باشد .)

می گویند شیخ بعد از شنیدن این راز سال های سال ناپدید گردید.

 

با بچه ها یعنی علی ، مصطفی برای خریدن هندوانه به سمت بازار رهسپار شدیم. خدا رحم کناد ! تمام مغازه ها تا چشم کار می نمود پر بود از چاقوی زنجانی !   آخر بار هم ،نزدیک بود  تنها به دلیل درخواست تخفیف دانشجویی معادل 20000 ریال ، با همان چاقو ها بسمل شویم. خداوند کسانی را که درخواست هندوانه نمودند یک در دنیا و صد در آخرت پاداش دهد !

به هر حال هندوانه را در یکی از پار کهای زنجان نوش جان نمودیم و کم کم برای رفتن آماده شدیم. البته گفتم که هر جا که یک حوضچه ای رخ می نمود بچه ها بیاد سنت های حسنه می افتادتد. یکی از جالب ترین سنت های حسنه را در این چند سال  به نمایش در آوردیم  و البته از این دست سنت ها در طول همایش بسیار رخ داد و حتی این سنت ها به اتوبوس و آقا مرتضی هم کشید !

نزدیک های غروب بود و حال در جاده ی ابهر بودیم. جاده ی ترانزیت که مردمان پارس کالا ترانزیت می کردند به خارجه !  جاده ، بسیار قشنگ بود . مناظر طبیعی بسیار جذابی داشت  و همین جاذبه ها باعث گردید که به مدت یک ساعت اتراق نماییم.البته این اتراق با التماس ها ، شیون ها و زاری های فراوان همراه بود اما بالاخره محقق شد. باران می بارید .به قول دوست خوبم مهدیه ، زیباست !

به هر حال با عده ای از بچه به سمت کوه های اطراف صعودکی نمودیم.در این صعود با انواع حیوانات و چهارپایان اهلی آشنا گردیدیم . انواع بزها و گوسفندها و میش های ترکی  ! 

سوار اتوبوس شدیم و دیگر بیشتر بچه منتظر رسیدن به دیار تبریز ! باران ، وحشتناک می بارید !

خوب ساعت دوازده شب بود که به تبریز رسیدیم . در باب این شهر و در نگاه اول می توانم بگویم :

(( شهری کاملا تمیز ، شیک ، ممتاز ، بزرگ و مردمانی با فرهنگ و مغایر با آن چیزی که دشمنان در مورد آن ها می گویند ! ))

خوب اولین سوالی که در ذهن دوستان همراه خطور کرد این بود که امشب باید کجا بخوابیم ؟! جواب این سوال در زبان و فکر مسئولین اردو بود.بعد از یک کمی پرس وجو متوجه گردیدیم که دانشگاه تبریز در مقابل نمابر دانشگاه کاشان هیچ جوابی نداده و در نتیجه ما حق حضور در دانشگاه تبریز جهت اسکان را نداریم.

این بود که مسئول ارشدمان را به سمت نگهبانی دانشگاه گسیل نمودیم تا تیری در تاریکی زند . ماجرای رفتن ایشان هم در جای خود بسیار جالب بود که البته طبق قانون بلاگفا هر گونه توهین و استهزاء قومیت های مختلف ممنوع است و در وبلاگ تخته میشه ،در نتیجه از بیان گفته ها و لطیفه هایی که در این میان بین طرفین دعوی ردوبدل گردید معذورم.

به هر حال گفتگوهای یک ساعته بین مقام ارشد ما و اداره ی نظمیه دانشگاه تبریز نتیجه داد و آن شب جایی برای خواهران عزیزدر نمازخانه ی دانشگاه پیدا گردید. طیق قانون سی ام نیوتن آقایان هم کشک !   آن شب مجبور بودیم در اتوبوس بخوابیم ! هوا بس ناجوانمردانه که چه عرض کنم ، بسیار بی رحمانه سرد بود!

فقط من نمی دانم که مسئول ارشد ما با مقامات نظمیه با چه زبانی صحبت نمود ، شاید ایما و اشاره !!!

صبح شده بود و یک شب بارانی و سرد  را گذرانده بودیم.با بچه ها البته برادران حول و حوش دانشگاه را گردیدیم و چیز های جالبی پیدا نمودیم .صبحانه را آماده نمودیم و سپس برای سوار کردن دوستان خواهر به درب خوابگاه عزیمت نمودیم.

خوب خواهران بدون اینکه ذره ای خم به ابرو آورند سوار اتوبوس گردیدندو نه انگار که بابا این پسران بدبخت دیشب در سرمای وحشتناکی خفته بودند !

به سمت باغ ائل گلی عزیمت نمودیم . تنها جایی که در این دو روز در تبریز رفتیم همین باغ بود.باغ ائل گلی از یک دریاچه ی مصنوعی تشکیل شده یود که سر تاسر آن از درخت های فراوان بهره می برد و قایق های موتوری و پایی نیز در اسکلت آن خود نمایی می نمود.  پارک مصنوعی جالبی بود!

بچه ها همگان خواستار قایق سواری بودند و به همین خاطر ابتدا همگان سوار بر قایق پایی و بعضا دستی در تیم های دو نفره و سپس  قایق موتوری شدند.بسیار فرح بخش بود !

ناهار را در دانشگاه خوردیم. این ناهار به مدد علی و مصطفی تهیه شده بود. صبح آن شب سرد  کذایی دوستان برادر بر این باور بودند که ما باید یک راهی جهت خفتن خود پیدا نماییم و این بود که به تیم هایی تقسیم گردیدیم و عده ای جهت تهیه نمودن خوابگاهی هر چند محقر ! به اداره ی امور رفاح دانشجویی رهسپار گردیدند که نتیجه ی آن علاوه بر تهیه ی خوابگاه ، گرفتن ژتون هایی جهت تغذیه دوستان بود.

طبق اهدافی که در این همایش داشتیم ، دیدار از نمایشگاه صنایع دستی ، چوب پلاست و ... در ردیف برنامه های بعدی مان بود.نمایشگاه در مقام خود جالب بود . غنایمی که از این نمایشگاه بدست آمد جالب تر بود. مقدار بسیار زیادی بروشور و کاتولوگ با بهترین جنس کاغذ که با ابتکار بنده و تنی چند از دوستان در کار مفیدی به کار گرفته شد .جنگ کاغذی در اتوبوس، که حدود یک ساعت از وقت بچه ها را به خود مشغول نمود. این جنگ مفرح که همراه با تلفاتی نیز بود با دخالت بسیار قاطع و محکم یکی از خواهران 82 به پایان رسید تا قاطعیت 82 باز هم آشکار گردد .

از حوادث قابل ذکر در این مراسم شرکت راننده اتوبوس در این جنگ و رها نمودن فرمان و سکان هدایت به امان خدا بود.

کم کم  به روز های پایانی همایش نزدیک می شدیم و باید رهسپار ولایتمان می شدیم. من وتنی چند از دوستان برای بهره وری بیشتر از این همایش  به دنبال پیر طریقت تبریز بودیم.  مکاشفه های بسیار نمودیم تا توانستیم او را پیدا نماییم . از او پرسیدیم ، او هم پاسخ گفت . در مورد وجه تسمیه ی تبریز پرسیدیم و او نیز این گونه جواب داد :

((ای فرزندان برومند ایران زمین  !  سخن ها بسیار زیاد است ولی محکم ترین قول در مورد نامگذاری این دیار ، سحن شیخ حمید الدین تبریزی است .وی در کتاب " چگونه تب ها می ریزند " به این موضوع اشاره می نماید و آن این است  :

روزی در خدمت شاه تبریز بودم . از آن جا که ایشان در دانایی و پارسایی زبانزد عام و خاص بود ، از من خواست تا سوالی پرسم ! از آن جا که من نیز حس فضولیم گل نموده بود در مورد وجه تسمیه این دیار پرسیدم . شاه چنین جواب داد :

ای شیخ روزگارانی جده ی پدریم از این دیار می گذشت.ایشان بانویی صاحب کرامت و مومن بود. از اقبال ناخوشایند، ایشان دچار تب وحشتناکی شدند.چند روزی را در این شهر سکنی گزیدند. آثار این بیماری رو به بهبود رفت و تب از ایشان زایل گردید. جد بزرگ من نیز به شکرانه ی سلامت بانوی از آن جهان آمده  ، نام این شهر را تبریز نهاد که ترکیبی از تب + ریز می باشد ، یعنی مکانی که باعث می شود که تب بریزد.))

پیر طریقت هنگامی که این ها را گفت ، اشک در چشمانش حلقه زد.از او دلیل اشک ها را پرسیدیم.وی جواب داد که ای فرزندان همی بینید که ما چه دورانی داشتیم و حال چه دورانی ! ببینید که چگونه تهاجم فرهنگی دست بکار شده است تا ریشه به این تاریخ کهن بیفکند! شدت این گریه ها به حدی بود که شیخ دیده از جهان گشود !

 

به یکی از روستاهای تاریخی دیار ستارخان سرکی کشیدیم . روستایی بس تاریخی و کهن ! خانه هایی در کوه ! لواشک هایی بس ترش و خوشمزه که باعث افتادن فشار نیز می گردید ! قله هایی بلند که یک آدم نترس مثل سلیمه بر روی آن ایستادگی می نمود تا مسئول ارشد ما عمو ... از ترس بجای او جیغ بکشد !

سر راه تصمیم گرفتیم که برای دیدار از همایش (( چگونه گیاهان دریایی را آبیاری نماییم )) سری به آستارا بزنیم.

جاده ی منتهی به مکان همایش بسیار زیبا بود.الله اکبر !

یکی از زیباترین مخلوقات خداوند گردنه ی حیران بود ! واقعا حیرت انگیز بود ! برخی از بچه ها با دیدن این مناظر گریستند ، برخی حندیدند ، برخی هم تفکر نمودند !

اسب سواری دوستان و افتادن به چند باره از اسب هم حیرت انگیز بود البته این حیرت کجا و ان حیرت کجا !!

شب هنگام شده بود.در آستارا در خانه ای اتراق نمودیم.سوسیس روی آتش اون هم ساعت 12:30 شب !خوب صدای صاحب خانه در آمده بود.شام را خوردیم و برای عزیمت به کنار ساحل اماده شدیم.مسئول ارشد جمله ای بفرمود که همگان بی خیال دیدن دریا در شب شدند ، بعد ها فهمیدم که این جمله ...

مراسمی نیز آن شب برگزار شد که فعلا بماند ... 

سحرگاهان به دیدن دریا رفتیم ! عکس های لب دریا و شوخی های لب دریا !

در جنگل های شمال ناهار را خوردیم .یکی از نترس ترین هشتادی ها و البته گروه کامپیوتر ماری گرفته بود که باز هم با جیغ های همراه ارشد همراه بود !

در این جنگل با انواع حشرات ، چرندگان و کاو های  وحشی آشنا گردیدیم .

کم کم به شب رسیده بودیم . انواع بحث های هنری ، عقیدتی ، اجتماعی و سیاسی در اتوبوس رایج بود. بچه ها به خواب رفتند .صبح شده بود و دمادم کاشان بودیم.به درب خوابگاه رسیدیم .بچه ها خداحافظی کردند و رفتند ...

اردوی بسیار مفرحی بود ..

همین   ...



۱- البته نویسنده بر این باور است که این فارغ التحصیلی حاصل رنج ها و البته به قول بازیگر لوس چارخونه " یخ حوض شکستن و مس سابیدن " خود دوستان است. البته در احوالات و تذکره هایی که از برخی از این دوستان بدست امده ، سروده هایی وجود دارد که مضمون آن چنین است :

بسی رنج بردیم در این سا ل ها  که کاشان نمودیم ،شهرک نرم افزارها

البته فردوسی شاعر گران قدر ایران زمین نیز تحت تاثیر این اشعار بعد ها در مقدمه ی  شاهنامه بیت "بسی رنج بردم در این سال سی "  را سرود .

۲- ببنید انسان ها برا ی نگه داشتن مقام و ریاست تن به چه کارهای خفت باری که نمی دهند .

۳-  تعداد برادران در مقایسه با خواهران ناچیز بود . البته  کمی تعداد برادران به این دلیل بود که شب قبل از رفتن به مکان همایش یکی از دوستان برادر82 با پیچاندن رای دو برادر دیگر82 تعداد جبهه ی برادارن رابه اقلیت کشانده بود. به این ترتیب ار 82 دو برادر حضور داشتند.

۴ - البته ما که سهمیه بندی کاغذ داریم ، ولی در جدیدترین اقدام دولت جهت عدالت ورزی و همزیستی برابر ، ماهی 200 لیتر بنزین اضافه به نمایندگان مجلس اهدا گردید تا ایشان راحت تر بتوانند به مناطق محروم سر کشی نمایند و برای دوره های بعد آرا کسب نمایند !!

 

 

ماجراهای دانشگاه 7

پنجشنبه هشتم شهریور 1386، ساعت: 16:19

البته به ما خرده گرفته بودند که چرا در لفافه صحبت می کنیم و دوستان غیر رسمی را معرفی نمی نماییم ولی خوب باز هم با مدد و همفکری این دوستان غیر رسمی اردویی دیگر بنا نهادیم !!!

خداوند این میرزای کاشانی را رحمت کناد که اگر چه یونیورسیتی  کاشان را به بد سلیقگی بنیان نهاد ولی از جهتی دیگر  مردمان  قریه ها و ولایات اطراف  آن را به  آداب و رسومی کهن پایبند نمود.ما هم برای بزرگداشت میرزای کاشانی و تجلیل از زحمات ایشان عزم سفر به زادگاه ایشان را نمودیم. این سفر هیچ ربطی به تور بهاره ما نداشت .سال ، سال خروس ها (۱)بود ....

 

اردوی قمصر ( بهار 1384 )  

خوب این اولین تجربه ی ما در برگزاری یک تور مختلط ، بدون رضایت نامه ی والدین ، با شرکت کلیه فرهیختگان و جامعه ی دانشگاهی کاشان ! و در اطراف کاشان بود . بچه ها بارها سفر های برون مرزی از کاشان داشتند ولی همه در حد 10 ، 15 نفر بود ، ولی اینبار ملتی حدود 70 نفر داوطلبانه و با میل شخصی گام به این عرصه گذاشته بودند.راه برگشتی هم وجود نداشت ...

قبل از اینکه به این اردو برویم ، قرار بود که تنها با دوستان همکلاسی به قریه ی قمصر رهسپار گردیم و سالگرد اولین اردوی قمصر را بعد از دو سال و آن هم سه ماه بعد!!!  برگزار نماییم که خوب بنا به دلایلی که ورودی های دیگر (۲) نیز دلشان – خودشان نه ، بلکه تنها دلشان – اردو می خواست ،  اردو را بیت المللی نمودیم .  

خوب هماهنگی ها  با غیر رسمی ها انجام شد و اندر باب زمان و مکان اردو نیز تمهیداتی صورت گرفت . بسیاری از دوستان به دلیل همراهی در این اردو بسیاری از کلاس ها را  به چالش کشاندند و دچار پیچش نمودند.

زندگی برای دوستان گلستان شده بود. همه جا خبر از بزرگداشت میرزای کاشانی بود.خدایش باز هم او را رحمت کناد!

غذا الویه بود و باز هم دست دختران 82 در کار بود .ایضا دوستان ورودی های دیگر ...

جهت عزیمت به مکان بزرگداشت یک مینی بوس و یک اتوبوس (۳) از موسسه خدماتی، تفریحی و سیاحتی " جحان مثافر کاشان " به عاریه گرفتیم.

در مینی بوس  به عزیزان دل انگیز برادر خیلی  خیلی خوش (۴) گذشت ، چون آن جا بودم . البته دوستان خواهرمان نیز راحت تر بودند ...

به هرحال با اندکی تاخیر 2 ساعته !! به همراه مسئول بزرگوارمان عمو(۵) ... رهسپار مکان برگزاری همایش گشتیم. 

مکان همایش یکی از هزاران ! پارک فریه ی قمصر بود . حوضچه ی بزرگی در وسط پارک خودنمایی می کرد و در حقیقت با آب زلالی که در آن جاری بود به دوستان موجودیت خود را اعلام می کرد ! روز ، روز برگزاری سنت های حسنه بود .(۶)

از انداختن یاسر پسر اهل لبنان در آب گرفته تا تعقیب و گریز برخی از خواهران و برادران در پارک جهت اجرای سنت های حسنه !  و جیغ های عمو ...  و تقلای او برای نینداختن در آب !

من و تنی چند از دوستان سابقه دار،  در این سنت ها شرکت ننمودیم و عرصه را برای جوانان باز گذاشتیم ! خدا خیرمان دهد یک در دنیا وصد در آخرت !! البته تنی چند از دوستان 81 نیز گام را فراترنهاده بودند و از نوشیدنی های مجاز جهت اجرای سنت های حسنه استفاده می نمودند که خوب ایشان باید از گذشته ی ما درس های فراوانی می گرفتند !

اتفاقی افتاده بود ، برخی از دوستان سال بالایی یک شاخ چهارپای اهلی پیدا نموده بودند که البته اندر باب این شاخ  ، راویان و پارسی گویان شیرین سخن داستان های بسیاری سرودند که این بارهم بدلیل  سهمیه بندی عجیب کاغذ و همچنین اینکه این موضوع اصلا هیچ ربطی به من نداره از آن به سادگی رد می گردم . بچه ها بعد از ناهار مشغول انواع بازی های مجاز و غیر مجاز شدند .

باز هم یاد عمه ی خدا بیامرزم به خیر که در آخرین روز های حیاتش و در بالین مرگ رو به من نمود وبفرمود  :

" هان ! ای مصطفی بدان و آگاه باش ، که هر کس که خوابس قسش به آبس  "

این جمله را عمه ام با لهجه ی شیرین اصفهانی بفرمود و برای همیشه رخت از این جهان بربست و اینچنین بود که من به خاطر بزرگداشت آن مرحوم این ضرب المثل را تقدیم به جامعه ی ادبی مردمان این سرزمین نمودم !

از بحث اصلی مان منحرف نشویم . من و یک سری از بچه ها هم در یک مکان دیگر مشغول صحبت بودیم که این صحبت ها فتح بابی بود جهت دودر کردن عده ی کثیری از دوستان ، دعوت این جمع به رانی و از همه مهم ترادای دین به عمه ی خدابیامرزم!!!!!

عده ای از دوستان یاد بزرگسالیشان افتاده بودند و انواع تاب بازی و اله کلنگ را در دستور کار خود قرار داده بودند .

نزدیک های غروب بود و باز هم گروه آن روز ما عده ای از دوستان را دچار پیچش عجیبی نمود و اینبار هم به دعوت حمید و مجید به خوردن همبرگر همت گمارد !

شب هنگام به مراسم جشن گلاب گیری رفتیم و البته برنامه های بسیار جالبی مانند رقص محلی مردمان قمصر !

جشن گل وگلاب که با شرکت مجری فوق نابغه (۷) !!!!!!!!!!! و عده ای از هنر مندان رده ی چهارم این مرز وبوم برگزار گردید چنگی به دل نزد و دوستان خیلی سریع تر از آن چه تصور می شد از این مراسم به بیرون گام نهادند .

خوب ساعت 12 شب بود و حال باید به خوابگاه بر می گشتیم . مسئولمان هم به دلیل حس بسیار بالای مسئولیت پذیریش بچه ها را به امان خدا رها کرد و رفت و یک جمله ی معروف فرمود : رفتم که رفتم ( ۸ )اتوبوس و مینی بوس به راحتی به درب ورودی خوابگاه آمدند و هیچ مسئولی هم محض رضای خدا نگفت که بابا این ملت عظیم کجا بود !

 روز بسیار خوبی بود ...

همین ....

 

 

 -------------------------------------------------------

 

۱- برخی دوستان در اظهار نظرهایشان به نکاتی جالب اشاره نموده اند.این جمله بار معنایی بسیار زیادی دارد.

۲خوب ورودی 80 که سال آخرشان بود و البته حوصله این کار ها را نداشتند. ورودی 81 هم تنها منتظر این بودند که مراسمی برپا باشد و دعوتی صورت گیرد ، کلا خیلی پایه بودند.ورودی 83 را هم که باید با التماس و شیون و زاری ازشان درخواست همراهی می کردیم.ورودی 84و 85 هنوز موجودیت خود را اعلام نکرده بودند.

۳ به دلیل رعایت کلیه ی  شئونات فرهنگی از دو وسیله ی نقلیه استفاده گردید . کبوتر با کبوتر باز با باز .نمی دانم این ضرب المثل چه ربطی داشت ولی به هر حال یک مینی بوس پسر و یک اتوبوس دختر .این هم نتیجه ی سیاست های غلط سازمان درس و مشق این مملکت !!  

۴ برای مطمئن شدن به تصاویر ی از این اردو زوم کنید .

۵ مسئول سایت سیستم عاملمان که از اردوی کرمان به عنوان یک مسئول شنناخته شد .البته اندر باب حس مسئولیت ایشان همین بس که یکی از دوستان خوش صحبت مان فرمودند : " بجای اینکه عمو ... مراقب ما باشد ، ما مراقب ایشانیم !! "

۶-آب پاشی و درآب انداختن

۷- بهمن هاشمی که فعلن  در شبکه ی 2 تا مدتی جایی ندارد تا حجم انتقادات از ایشان کم گردد .علی صدوقی، کسی که فکر می کند واقعا یک خواننده ی لوس آنجلسی است . رامبد شکر ابی و مانی رهنما و آهنگ معروف پرنده هم قفس ! او  میهمانان این برنامه بودند.

۸- اینچنین بود که بعد ها بارها خوانندگانی مانند علیرضا افتخاری ، جهان ، مرضیه و ... به پاسداشت این مسئول این شعر را خوانندگی نمودند. برای همین بود که ما نیز در  پایان جشن فارغ التحصیلی از این آهنگ استفاده نمودیم و هیچ دلیل دیگری هم نداشت.

 

 

 


 

 

پ ن: اصلا هم این طور نیست! خوب یک کمی هست. خوب بابا آره این طوریه ولی مگه حالا خودتون دسته گل تشریف دارین و همیشه کاراتون را عالی انجام میدین؟عمرا باور کنم.یعنی خودتون اگه باید یک کار سختی را شروع کنید همچین با شور و علاقه میپرین سرش و تند تند انجام میدین؟ اصلا هم از زیرش در نمیرین؟ اصلا هم هزار و یک کار دیگه را بهونه نمیکنین که این یک کارا نکنین یا دیرتر شروع کنید؟ اصلا هم یک نفر را لازم ندارین که همش تشویقتون کنه و مدام لازم باشه در گوشتون بگه که عزیزم! باید این کارا انجام بدی و تو میتونی و این حرف ها و شما به تشویق حرف های اون دلتون گرم بشه و کارتون را انجام بدین؟ خوب اگه جوابتون منفی پس ما با هم حرفی نداریم! موید باشید ( دستتون را روی سر منم بکشید!!!)

 

 

دل ن: من دو تا از یکی  تو ده تا از ده تا! بدجنسی دیگه , من قبول ندارم , اصلا چرا تو بهتر از من نباشی؟!!!

 

دل ن: من و مامان و بابا ... قشنگترین دل نوشت دنیاست!

 

پ ن۲ : لیلا.ع  برام پیامک! فرستاده که دلش برای همه بچه ها تنگ شده.بهم گفت که اینا تو وبلاگم بنویسم تا همه بدونن.

لیلا جون منم دلم برات تنگ شده , هم برای تو و هم بقیه بچه ها.ممنون عزیزم.مثل همیشه مهربونی و موندگار.

 

 دل ن: فردا تولد عزیزترین است.خدایا همه خوبی های عالم مال اون.کاری کن همیشه سالم و شاد باشه.

 

   

ماجراهای دانشگاه 6

دوشنبه پنجم شهریور 1386، ساعت: 21:53

از این ترم به بعد شورا فقط یک نام بود و کارها و برنامه ها در یک شورای چند نفره غیر رسمی برنامه ریزی می شد ...

کلاس درس با مهندس مولف (۱) تمام شده بود . در راهروهای دانشکده مشغول قدم زدن (۲)با دوستان بودم که صدای آشنایی مرا متوجه خود کرد.چند تن از دوستان غیر رسمی بودند که پیشنهاد جالبی ارائه نمودند تا بر همگان ثابت شود که کامپیوتر 82چشمه هایی جوشان از استعداد و نوآوری در برگزاری مراسم های مختلف را دارا می باشد. !!!!!

 

این شرح  تمام اتفاقات ، شنیده ها و گفته ها جهت برپایی مراسم جشن عید نوروز 84 بود . سال، سال خروس ها بود ...

 

قسمت ششم - مراسم جشن عید نوروز ( زمستان 1383 )

 

عقربه های ساعت ، 11:30 صبح را نشان می داد که این پیشنهاد(۳) ارائه شد . وقت بسیار کم بود ولی خوب بالاخره این کار ها تا حدی برایمان عادی بود .مکان جشن به اتفاق آرا ، سایت سیستم عامل انتخاب گردید .البته برپایی جشن آنهم مختلط! نیازمند موافقت اصولی ! سردمداران دانشگاه ازجمله اداره ی نظمیه بود.

 

با مدد و همفکری صاحبان نظر در مسائل جشن قرار بر آن شد که نامه ای با مضمون زیر خطاب به مدیر گروه وقت (۴)و امنیه ی دانشگاه بنویسیم :  

((به دلیل تفاهم و همفکری دانشجویان و نمایندگان منتخب آن ها در انجمن علمی !خواهان برگزاری مراسمی در دانشگاه می باشیم.))

مکان آن نیز با موافقت بسیار جالب امنیه ی دانشگاه ، سایت سیستم عامل که قبلا انتخاب شده بود ، همراه شد.البته نگهبان  آن شب مرد (۵)بسیار مهربانی بود ! 

خرید با کمک دوستان انجام شد اما ما یک چیز را در این چهار سال در ولایت کاشان نتوانستیم پیدا نماییم و آن سبزه ی شب عید بود که بالاخره مجبور شدیم مقداری سبزه در آن شب بارانی و در تاریکی های پنهان دانشکده ، با کمک دوست و همکارم ، هادی از باغات دانشکده بچنیم.

البته دوستان خواهر اندر باب خرید سبزه نظراتی داشتند و آدرس های متفاوتی ارائه می نمودند که ما هیچگاه نتوانستیم از آن آدرس ها سبزه ای پیدا نماییم.البته آن ها اعتقاد و انتقاد داشتند که آقایان حوصله و وقت کافی را برای پیدا نمودن این آدرس هانمی گذارند..خوب نظر است دیگر و باید همگان در ابراز نظر و انتقاد آزاد (۶)باشند !

 

یادم میاد در آن زمان دوستان 80 پروژه ی نرم افزار 2 داشتند و خوب بیرون نمودن ایشان از سایت و تزئین آن با مشکلاتی همراه بود. ایضا نوت بوک داران و چت کاران 81 .

به هر حال در یکی از کلاس ها وسایل تزئین را آماده نمودیم و به مدت 30 دقیقه سایت را خالی از سکنه نمودیم.

دوستان حاضر در این مراسم از ورودی های 80 ، 81 ، 82 بود. دوستان 82 تقریبا کامل شرکت نموده بودند .دوستان 83 نیز به دلیل صفر کیلو متر بودن و عدم آشنایی با محیط ، بسیار زود به خانه و کاشانه رهسپار گشته بودند تا مراسم عید نوروز را زودتر از موقع با خانواده شان برگزار نمایند.!!

این بار هم بدلیل سهمیه بندی کاغذ از ذکر نام ها خودداری می نمایم چون تعداد بسیار بالاست.استقبال خوبی انجام شد.حدودا 60نفری حضور داشتند.

درب سایت بسته بود .چراغ ها خاموش بود. ظلمت عجیبی بر سایت حکمفرما بود.در این میان سوسوی نور یک نوت بوک ، امید به آینده را در ذهن ها تداعی می نمود.درب ها باز شد و سپس آهنگ" دری دیم دیریم ، دری دیم دریم و .... " عید نوروز همه را به وجد آورد!!! بچه ها یکی یکی وارد سایت شدند و مراسم شروع شد.

قاعدتا در چنین مراسمی با وجود افراد زیاد استعداد های بسیاری شکوفا می شود. . استعداد هایی که از کودکی بالقوه بوده و نیازمند یک جولانگاهی برای رسیدن به حالت بالفعل می باشد.

آن شب از قبل برنامه ی خاصی طرح نکرده بودیم و به همین خاطر در ابتدای برنامه با سردرگمی عجیبی روبرو گشتیم.

چایی و کیک جزء پذیرایی بود. برنامه ها آغاز گردید .

اولین برنامه به مدد دوستان 81 ، مصطفی ، مجید و مصطفی راز بقاء بود. خوب استعداد این دوستان در تقلید صدای انواع پرندگان ، چرندگان ، حیوانات اهلی و وحشی ستودنی بود.حیف که دوبلور بزرگ (۷)کشورمان در این مراسم نبود وگرنه حتما این استعدادها ره به جایی می بردند.

بخش های بعدی برنامه گذاشتن آهنگ های باری به هر جهت و تعریف خاطرات دوستان بود.

بعضی از دوستان در حین برنامه در حال چک کردن میل ، Orkut و ... بودند . یکی از دوستان شریفمان نیز در حال داونلود از سایت های بازی و فیلم بود.

به هر حال گفتم که در چنین مراسمی است که استعدادها شکوفا می شود و این بار اجرای برنامه ی گل ها ی غربت! توسط خودم و مصطفی ر.  باعث خنده ی یک جماعتی شد که حاضر بودند به درز دیوار هم بخندند چه برسد به آوای گل های غربت !!

از پیشرفت های قابل ذکر در این مراسم استفاده از دوربین ها ی فوق پیشرفته ی ! دیجیتالی (۸)بود که این مهم برای اولین بار اتفاق افتاده بود.

یادم می یاد یکی از بچه ها اون شب نذر کرده بود چایی بده و این کار را به نحو احسنت انجام داد.اواخر مراسم بود که بعضی از دوستان به یاد حرکات موزون در اطراف آتش افتاده بودند و این کار با استقبال اکثریت حاضر همراه شد ولی ایشان خود را بسیار کنترل نمودند! ماهی گیری احمد و امیر نیز در اواخر مراسم در جای خودش خنده دار بود.

مراسم با فال حافظ یکی از دوستان تمام گردید.

آن شب باران وحشتناکی می بارید .شاید  آسمان ، اشک هایی برای روز های سختی (۹)که ما پیش رو داشتیم می ریخت ! کسی چه می داند ؟!

همین ....  

 

 


1- برای آشنایی بیشترمی توانید به کتاب طراحی مدارهای خودکار تالیف ایشان مراجعه نمایید.این معرفی جهت ادای دین به  اسپانسرمان     می باشد .

2- البته در دانشگاه در بین کلاس ها ، کارهای شریفی از جمله فن کوئل نشینی ، رفتن به تریا ! ، قدم زدن در باغات دانشکده، چک کردن میل و OFF  و ... رایج بود. البته قابل توجه همگان از  ترم1386-87 طبق مصوبه ی دانشگاه و  به دلیل تهاجم فرهنگی دشمن ، ساعات بین کلاس حذف گردیده است !!!!! 

3- البته تمامی کارهایی که مربوط به خانم ها بود روزهای قبل در خوابگاه برنامه ریزی می شد و بقیه ی کارها روز برگزاری به ما اعلام می شد!!!

4- البته ایشان اگر می دانستند که در بهار آن سال فرخنده چه بلایی بر سرشان می آوریم ، هیچگاه حاضر به امضای آن پیمان نمی شدند.

5- آقای کریمیان ، که بعد ها رفتار های خوبش به مذاق امنیه ی دانشگاه خوش نیامد و ایشان را به نقاط دوردستی از جمله خوابگاه ، درب ورودی و ... تبعید نمودند!!!

6- برای همین است که مسئولین مملکت ما هم ظرفیت انتقاد را دارا می باشند و یک شب بعد از مصاحبه ی تلویزیونی فرزاد حسنی با سرهنگ رادان رییس پلیس کشور، ایشان ودو تن از نویسندگان این برنامه بیکار و ممنوع الکار در سیما گشتند.

7- منوچهر نوذری ، که ایشان در یک فیلم به جای هشت شخصیت صحبت می نمایند . دوبلور جک لمن ایشان بود.خدایش رحمت کناد! 

8- والا ما که تو عمرم از این چیز ها ندیده بودیم. یادم می یاد عمه ی خدابیامرزم یک بار دستم رو گرفت و بردم به عکاسی سر محلشون و یک عکس تمام رخ ازم گرفت.این اولین وآخرین باری بود که من به یک عکاسی رفتم .

9- اشاره به اعتصابات بعد از عید دارد که بعد ها نتایج مختلفی از آن دیدیم . در قسمت دوم شرح مفصل و جامعی از  این اعتصابات خواهم داد.

 


دل ن: سلام به همه.عید بزرگی است و همه شادند. جشن نیمه شعبان است ؛ برای امامی که زنده است و حاضر.بسیاری دعا میکنند که آقا ای کاش بیایی.اما کمی هم کنار این دعا , دعا کنیم که ایکاش وقتی میایی ما در کنارت باشیم نه در مقابلت...

بسیار محتاج دعایم , دعایم کنید.

 

پ ن : معمولا وقتی کار میکنم آهنگم گوش میدم اما خیلی حواسم بهش نیست اما بعضی شعرها هست که اگه بهشون گوش بدی واقعا قابل حس اند. یکی از اون ها این آهنگ است .

تو جامه دان پر میکنی , من خالی از جان میشوم  یک لحظه در چشمم ببین , ببین چه ویران میشوم...

 

 

 

نمیشه یا شایدم نباید!

شنبه سوم شهریور 1386، ساعت: 23:43

 

خیلی حرف ها هست که دوست دارم بزنم اما نمیشه یا نباید! یک چیزهایی که فقط باید خودت بدونی تا بالاخره به یک جای برسی که دیگه نخواهی اون حرف را برای کسی بزنی. اون جا نقطه آرامشی است که شاید سخت بدست بیاد.

باید صبر کرد هر چند سخت باشه! توی این مسیر خیلی چیزها را میتونی درک کنی.شاید این ها همون حرف هایی که برای نگفتن است. حرف هایی که فقط تو میدونی و اونی که اون بالاست. حرف های دو نفره.حرف های لحظه های تنهایی و شاید حرف های تمام لحظه ها...

پ ن : این که نمیشه یا نباید بشه بستگی داره اما آخرش هر دو تا را گفتن نشاید!

پ ن ۲: همه ما از این حرف ها داریم و باور نمیکنم که کسی از این حرف های دو نفره نداشته باشه اما مسئله اینه که چجوری باهاش برخورد میکنه!

دل ن : عصری فاطمه بهم زنگ زد.کلی با هم حرف زدیم.چقدر عالی بود انگار یک نیرویی شارژت کنه! دلم براش تنگ شده بود اما تازه بعد از صحبت کردنمون فهمیدم که واقعا چقدر دلم هواش را کرده بود. ممنونم خواهری! (هر چند نمیدونم این نوشته را میخونی یا نه اما بازم ممنون)

 

پ ن ۳: به دلیلش چی کار دارین! فقط بدونین که تو این سه روز که اومدم ۸ بار تا حالا ویندوز نصب کردم. یعنی الان حالم از ویندوز نصب کردن و کارای بعدش بهم میخوره.اگه بازم مجبور بشم میزنم این کامپیوتر را خورد و خمیر میکنم. این اعصابه من است!!! نمیبینی؟!

 

 دل ن: واییییییییی که من چقدر دلم جشن تولد میخواد . اونم وقتی نیمه شعبون باشه و همه دنیا این جشن را بگیرن. زنده ترین جشن تولد دنیا.

آهای آقایی که صاحب جشنی ٬ نمیخوای بیای شمع ها را فوت کنی؟...

 

ماجراهای دانشگاه 4 و 5

جمعه دوم شهریور 1386، ساعت: 20:38

قسمت چهارم

افطاری دوم (باغ شاندیز – پاییز 1383 )

سال تحصیلی جدید شروع شده بود ،اتفاق هایی افتاده بود....

شورا به طور کامل دگرگون شد ، عده ای از دوستان به جناح مخالف گرویده بودند و عده ای دیگر برای همیشه عطای شورا و حواشی آن را به لقایش بخشیدند.

اعضای جدید به شورا گام نهادند و زندگی دوباره آغاز شد ...

ماه رمضان نزدیک بود و طبق یک سنت پسندیده ، تصمیم بر آن گرفته شد که دوستان همکلاسی را به افطاری دعوت نماییم. خوب تصمیمات در شورا گرفته شد و مکان و زمان آن تعیین گردید. مقدمات بعدی نیز با کمک دوتن از دوستانم آماده شد و اینچنین افطاری دوم در باغ شاندیز برگزار گردید.

دوستان حاضر در این مراسم عبارت بودند از :

حمید رضا ، داوود ، محمد م . علیرضا ، حمید ن . هادی م. خودم

به دلیل نبود آثاری کاملی از آن زمان لیست همکلاسی های خانم را نمی توانم به طور کامل بازگو نمایم .

و یک میهمان .

مراسم شروع شد و بسیار بی سروصدا پایان یافت.شاید به جرات بتوانم بگویم که این مراسم بی حاشیه ترین ، آرام ترین و بی سروصداترین مراسم در این چهار سال بود.

همین ....


 قسمت پنجم (( اردوی نیاسر – زمستان 1383 ))

اواخر پاییز 1383 بود که کاروان گروه کامپیوتر برای گذراندن تور پاییزه ی خود ، به سرزمین مردمان کرمان و شاه ... رهسپار گشت. موضوعیت این اردو تحقیق ، تفحص و مطالعه در مورد " ثیثتم آمل لینوکص " بود. البته بنده به دلیل پاره ای از مشکلات نتوانستم در این تحقیق و تفحص شرکت نمایم و در نتیجه از همراهی دوستان باز ماندم.این تور به همت یکی از دوستان 81 ، آقا مجید تدارک دیده شده بود.

قاعدتا هیچ صحبتی در مورد این اردو نمی توانم داشته باشم. شایان ذکر است که بعد ها برخی از دوستان در اعترافات خود از این تحقیقات به نیکی یاد نمودند.

امتحانات تمام شده بود و دوستان مشغول انجام پروژه ها بودند. بعد از پروژه ها ، با چند نفر از دوستان مشورتی نموده و تصمیم گرفتیم که اردوی نیاسررا علم نماییم.

به دلیل نبود هیچ وسیله ی ارتباط جمعی و هیچ دوربین خبری از ذکر نام دوستان در این اردو خودداری می نمایم. البته هنوز توازن تعداد نفرات برقرار بود !

خوب برای اولین بار بود که به نیاسر آمده بودیم .منطقه ای کوهستانی و بسیار زیبا برای صعود ! آبشاری خروشان و مکانی بسیار خوب برای برگزاری سنت های حسنه ! غار و نقب هایی طویل که به گفته برخی از دوستان هزار راه ! خروجی داشت . هوایی پاک و مردمانی خوب ! تپه ها و کوه هایی استوار!

و آتشکده ای که مرا به یاد جد بزرگم ، یزدگرد سوم پادشاه بزرگ ساسانی می انداخت .

به هر حال این بار نیز با حاج ماشاالله به این اردو رهسپار گشتیم. اوایل صبح بود و تا آنجا که حافظه ام یاری می نماید ، ابتدا به خوردن صبحانه همت گماردیم. بعد از آن مدتی بر سر اینکه چه کار کنیم و چه کار نکنیم ، مباحثه های بسیاری نمودیم.کل وحشتناکی بین خواهران و برادران افتاد و تصمیم بر ان گرفته شد که قرعه بنام هرکس که افتاد از درخت به سمت بالا صعود نمایند!

من و یکی از دوستان خواهر، به این کار مهیج و مخوف اقدام نمودیم . البته پایین آمدن از درخت نیز داستان های بسیاری داشت که باز هم بدلیل سهمیه بندی کاغذ از ذکر آن خودداری می نمایم.

رفتن به بالای کوه و گم شدن عده ای از دوستان از جمله حمید و محمد م و ... جزء خاطره های جالب این صعود بود.

ناهار ژامبون بود ولی بوی آن گربه های ناشتای نیاسر را از خود بی خود کرده بود و ایشان در یک اقدام غافلگیرانه دستبردی عجیب به محل اختفای آن زده بودند. البته بنده خواستمی که سر از بدن این گربه ها جدا نمایم که با مخالفت شدید انجمن حمایت از حیوانات اهلی روبرو گردیدم.

نزدیک های غروب بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود !! شدت سرمای هوا به حدی بود که دو تن از دوستان خواهر تاب و تحمل را از کف دادند و به داخل اتوبوس حاج ماشاالله پناهنده شدند. البته این کار با استقبال برخی از دوستان دیگر نیز همراه شد.عده ای از همراهان به پختن سوسیس بر روی آتش همت ورزیدند و آن شب شام با خاطره ای نوش جان نمودیم.

در بازگشت از نیاسر و در حد فاصل بین نیاسر و کاشان ، دوستان به معرفی مختصری از زندگی خانوادگی خود پرداختند.جالب بود ...

به هر حال آن روز با بازی های مختلف ، حرف های گوناگون و غر غر های بسیار تمام شد .اردوی قشنگی بود .

همین ....

پ ن: همین جوری دلم خواست این را بنویسم! مطمئنم؟!!!!