تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

 

پیش نوشت!: البته من از جامعه محترم مهندسین معذرت میخوام و البته سمیرا جان از شما بیشتر!:دی این فقط یک داستان است و برای پر کردن اوقات فراغت شما!! شخصیت ها همه خیالی اند!!! نیاین گیر بدین ها!


  چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. راننده آن اتومبيل كه يك مرد جوان با کت و شلوار فوق العاده شیکی بود! سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟

چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمه اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

جوان، ماشين خود را در گوشه اي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS) را فعال كند، شد. منطقه ي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده ي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.
بالاخره 150 صفحه ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.
چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.آنگاه به نظاره ي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره

هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!

چوپان گفت: تو يك مشاور (مهندس صنايع) هستي!

مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

------------------------------------------------------------------

 

دل ن: حتی اگه همه دنیا هم باهات سر ناسازگاری داشت بازم میشه یک گوشه قلبت را برای یک شادی کوچیک نگه داری و البته بقیه را هم به جای غم هات تو اون شادی شریک کنی!

  

 پ ن: دوست های خوبم بعضی هاشون امروز رفتن سر درس و مشق و دانشگاه آخه امروز اول مهر است (البته اگه به بچه های ما بود که جشن شکوفه ها را هم میرفتن! یادش به خیر!). اولا بدون تعارف بگم که خیلی خوش به حالشون! من که دلم خیلی برای اون محیط تنگ شده. بعد از 16 سال امسال اول مهر نه مدرسه ای بود و نه دانشگاهی! بعدم این که انشالله هر جا که هستین موفق باشید. بقیه دوستانی هم که یا درگیر پروژه پایانی هستن و یا دارن میخونن برای فوق و یا هر کار دیگه ای از همین جا بهشون میگم خدا قوت انشالله خدا همیشه کمکتون کنه.

 

پ ن:ملت عزیز و همیشه در صحنه!(نترسین خبری نیست!)بدانید و آگاه باشید که قسمت بعدی ماجراهای دانشگاه به علت پاره ای مشکلات فنی در راه مانده است و از لذت رسیدن به وصال شما و خوانده شدن توسط شما هنوز باز مانده است. اما دل نگران نشوید که به محض برطرف شدن این مشکلات فنی جناب سید قسمت بعدی را میفرستند و من حقیر هم در وبلاگ میگذارم! همین 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:18  توسط فازی  | 

 

با سلام شروع میکنم به امید این که سلامتی بیاره اما حتی اگه سلامتی هم نیاره مطمئنم محبت میاره  پس سلام.

 

هر چقدر سعی میکنم که پابرهنه ندوم وسط ماجراهای دانشگاه و بچه خوبی باشم و بزارم شما اون ها را بخونید و مدتی گم و گور بشم انگار نمیشه! نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد و نمیخواد که این جا بنویسم! نمیخوام چون حرف های این روزهام دیگه حرف های مشترکی برای گفتن نیست , درگیری های زندگی روزمره است و احساسات من تو این زندگی و خوب نباید برای کسی جالب باشه و خودم هم زیاد برای گفتنش راحت نیستم و یک حرف هایی که نمیشه گفت.اما از اون طرفم میخوام بنویسم چون میخوام!خواستنی که خودم دلیلش را نمیدونم و میدونم! انگار باید این کار را بکنم. احساسات متضادی است و سر کردن باهاش سخت.خیلی ها برای نوشتن این وبلاگ متهمم کردن که از سر بیکاری است و خوشی زده زیر دلم اما واقعا این طور نبود. بگذریم!

 

یک هفته از ماه مبارک هم گذشت.چند روز دیگم تموم میشه و باز حسرت کارهای نکرده میمونه بر دل.

 

پاییزم داره میاد.فصل مورد علاقه من.اما تو این پاییز دیگه تو تقویمم نمینویسم به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد! حس خوبی نیست.

 

با همه وجودم یک خواهش ازتون دارم.تو این ماه عزیز ,تو شب های احیا و تو لحظه های خلوت عاشقانتون با پروردگار دعا کنید نه برای من که برای یک نفر که سخت مریض است و درد میکشه. من دیگه گیج شدم میگن اگه چیزی را با همه وجود از خدا بخواید مخصوصا اگه برای کس دیگه ای دعا کنید اون دعا پذیرفته میشه مگه این که حکمتی برای برآورده نشدنش باشه و من حکمت این درد کشیدن را نمیدونم. خدایا میدونم که همیشه هوای کاربنده هات را داری اما لحظه لحظه زندگی با دردی به این وحشتناکی خیلی سخته.خدایا به محبت بی انتهات قسمت میدم به خوبی و خوشی و هر چه زودتر شفاش بده.خدایا تو که خودت نگفته میدونی , تنهامون نزار.

 

التماس دعا!

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:42  توسط فازی  | 

 

/* از این اردو به بعد ، خاطرات را 4 روز به 4 روز می فرستم.پس یک نفس راحتی از دست این نوشته ها می کشید.دلیلش هم اینه که مشغله هایی فراوان بر سرمان ریخته است !!!!!! */

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

گقته بودم که ما بچه های کامپیوتر عاشق اردو هستیم.اصلا تو این زمینه رکوردار هستیم . در این قسمت می خواهم به یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین اردوهای دوران چهارساله اشاره نمایم .اردویی که اگر چه بچه های 82 خیلی کم بودند ولی همون تعداد نفرات هم بهترین با هم بودن را رقم زدند.البته یه چند نکته ی زیر توجه کنید :

 

1-     من این اردو را کلمه به کلمه نقل می کنم  ، از مقدمات کار تا پیاده شدن دم درب خوابگاه .

2-     ممکنه که چند قسمت بشه ، پس حوصله به خرج دهید و تا آخرش را بخوانید.

3-     از اینکه فقط خاطره ها را نقل کنم و بگویم که امروز کجا رفتیم ، چه خوردیم ، چه گفتیم  کلا بیزارم ، پس لطفا گیر ندهید که به حاشیه می زنم.

4-     ممنونم

 

 

اردوی تبریز – دهم خردادماه 1385 لغایت 14 خرداد ماه  

 

مقدمه

بعد از اینکه در سال گذشته جماعتی از 80را فارق الطهسیل نمودیم و به بازار کار ، خانه ی شو و غیرذلک روانه نمودیم ، تصمیم گرفتیم که در سال 1385 نیز با برگزاری همایشی با همان اهداف قدیمی و تکراری موجبات خوشبختی ملتی از 81 را فراهم نماییم. برای همین باد و خورشید و زمین و زمان دست به هم دادند تا مکانی را جهت این همایش برپا نمایند.سرراست ترین مکان همان تبریز خودمان بود.قبلا در اردوی تبریز سال اول شیخ حمیدالدین وجه تسمیه تبریز را نقل کرده بود و بدین سبب از ذکر این نقل خودداری می نمایم. به هرحال مکان با نظر دوستان 81 تبریز انتخاب شده بود.

 

هنگامی که بچه ای بیش نبودم شبی رستم دستان به خوابم آمد و در مورد هفت خان خود سخن ها راند و بگفت که ای کسی که در آینده به دانشگاه کاشان و گروه کامپیوتر روی ، روزی را برای تو پیش بینی می نمایم که برای گرفتن مجوز و برپایی یک همایش سخت تر از هفت خان من طریقت ، طی نمایی وآخر دست هم به نتیجه ای نرسی !

از آن شب سال ها گذشت تا اینکه خوابم و نقل های جناب رستم به واقعیت پیوست .البته برای این اردو من ودیگر دوستان 82 به طور مستقیم درگیر گرفتن مجوز نبودیم ، اما تا حدی آن را حس نمودیم. اما به هر حال قسمت دوم خوابم که رستم دستان به عدم نتیجه گیری اشارت نموده بود تحقق نیافت ، چون بچه های ما رستم تربودند و افراد حاضر در خان ها مانند شیران ، پلنگان و .... نبودند.

 

گرفتن برگه ای که نشان می دهد یک اردو قانونی است هر چند مختلط باشد !! ( خان اول و دوم )

بیاد می آورم که جناب رئیس دانشکده وقت بالاخره پس از سال ها سروکله زدن با موجودات عجیب و غریب بنام دانشجو بالاخره فهمیده بود که این اردو ها هیچ کدام جنبه ی علمی و پژوهشی ندارد و بهمین خاطر بچه ها تصمیم گرفته بودند که از در راستی ، درستی ، محبت ، صداقت و هر چی دیگه که فکر می کنید وارد شوند و هدف واقعی خود را از برگزاری این اردو اعلان نمایند.

دانشکده بودجه ندارد . این اردو ها باید از طریق مدیریت فرهنگی اقدام گردد.اردوی دختر و پسر چیست جانان من ، استغفرالله .

این مضمون سخنان مردی بود که سال های سال در مسند دانشکده ی مهندسی با پنبه سر برانده بود !!!

بچه ها به یک چیز واقف بودند و آن مطلب این بود که اگر کار از طریق کانال مدیریت فرهنگی (۱) طی شود دیگر باید فاتحه همایش ممایش را خواند.لشگرکشی های فراوانی که به همراه 81 به قلعه ی هزار اردک نمودیم مثمر ثمر نبود و به همین خاطر بچه ها کم کم ناامید می شدند.

البته یک کورسوی امیدی ایجاد گردید و آن قبولی دوتن از دوستان 81 در کنکور ارشد بود.مصطفی و امیر قبلا پیش بینی چنین روزی را می نمودند و به همین خاطر در کنکور ارشد قبول گردیدند، هدف دیگری هم از قبولی نداشتند.

به هرحال جناب رئیس با این بازدید و به دیگر سخن اردوی مختلط دختر و پسر موافقت نمود و این چنین بود که ما عازم سفر شدیم.البته امضای مدیر گروه وقت نیز لازم بود که این کجا و آن کجا !!!

 

پیدا نمودن کسی که مواظب ما باشد  (خان سوم )

البته پیدا نمودن همراه نیز در جای خود قصه ای دارد که به دلیل درخواست یکی از دوستان مبنی بر اینکه تا اتمام تحصیل دوستان 82 از ذکر نام و هر چیزی که مربوط به رجال ساختمان اساتید می شود خودداری نمایم ، از این قسمت صرفنظر می نمایم .در همین حد بدانید که همراهمان به قول بعضی ها استاد ا س ت ر س ، عمو احمد و خیلی چیز های دیگه بود که ایشان یک شرط بسیار مهم گذاشته بود.شرط او وجود یک همراه بانو بود تا اداره ی اردو برایش راحت تر باشد، هر چند این بانو به آقا تبدیل گردید!!!

 

تهیه ی جایی که پسران از سرما یخ نزنند ( خان  چهارم )

این نیز یکی از معضلات بود . بچه ها نمی خواستند که دوباره گرفتار قصه ی سال گذشته شویم و به همین دلیل از این جا می خواستیم که مسئله ی اسکان را حل نماییم.دوندگی های من ومصطفی ا. به نتیجه نرسید.امور دانشجویی به هیچ وجه همکاری نمی نمود.بسیار غمگین بودیم چون سرپرست محترم یکی از شروطش قطعی شدن خوابگاه بود.

گفته بودم که هادی در همه حال یار ویاور بنده بود و با اینکه این بار در اردو شرکت ننموده بود ولی ذاتا به قول خودش و خودم فعال بود.مقدمات واگذاری یک طبقه مهمان پذیر با عالی ترین امکانات در تبریز از کارهای بنیادی هادی برای این اردو بود.خدا یک در دنیا و صد در آخرت او را قرین رحمت و پاداش نماید.آمین !!

 

پیدا نمودن فرهیختگانی که دوستدار همایش باشند (خان پنجم )

شاید ساده ترین و در عین حال سخت ترین خان همین بود. آسان از این رو که جمع نمودن نفرات بسان آب خوردن ساده می بود و سخت از این جهت که بسیاری از دوستان متقاضی شرکت بودند.به هر حال  یک جمع پایه (۲)، با محبت و بسیار شاد جمع نمودیم که عبارت بودند از :

جماعتی از 81 که به دلیل حضور گسترده از ذکر نام ایشان معذورم .

جماعتی از 82 که از چپ به راست عبارت بودند از : حمید ، محمد ، امینه ، وجیهه ، سمیرا ، فائزه، لیلا ، نسرین و خودم

جماعتی از 84 (دارودسته ی نیویورکی) بنام های  : بهنام ، مجتبی ، اشکان ، مسعود ، علی و محمد

البته حضور یک نفر فرد مذکر از جمع 81 جایی بسی تعجب داشت که باز هم البته به خودشان مربوط بود و ربطی به ما نداشت.

 

  نکته :  از این خان به بعد کارها بسیار سریع انجام می گشت.دیگر خبری از شیران بی یال و پلنگان بی آزار نبود هر چند که این شیران بی یال باز هم دست انداز ایجاد می نمودند .با اجازه ی جناب رستم و اسفندیار تعداد خان ها را به عدد 6 تقلیل دادیم تا ماجراهای دانشگاه به روال قبلی خود برگردد .

 

ادامه دار است .......

 

 

تست هوش : بعد از چهارسال کی میدونه اسم خیابانی که به طرف درب خوابگاه کشیده شده بود و بانک تجارت در اول آن قرار دارد چه نام داشت؟

 

پی نوشت : مراسم افطاری و دفاع بچه ها مورخ 26 و 27 شهریور یکی از پرخاطره ترین ها بود.منتظر نوشته های آن باشید. داستان این دو روز را در آخرین شماره ذکر می نمایم.

  

 


۱- طبق مصوبه ی اخیر اکثر قریب به اتفاق دانشگاه ها (حدود 90 % ( دیگر بودجه ی بازدید مازدید ، افطاری و همایش تعطیل شده است.بالاخره بعضی از تشکل ها ی دیگر نیاز به بودجه دارند!!!

۲- هنوز هم برخلاف سخن بسیاری از دوستان معتقدم  نفراتی باید در چنین اردوهایی شرکت نمایند که قبلا با هم بوده اند  ، نه اینکه بعضی ها را برای اولین بار در این اردو ها رویت نماییم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:43  توسط فازی  | 

 

بعد از مراسم شب یلدا یک وقفه ی 77 روزه بین اردوهای کامپیوتر 82 به وجود آمد.نمی دانم چرا ولی بازهم قویامی گویم که بچه ها تا حدی فرق کرده بودندو از اردو رفتن حداقل در این سال استقبال نمی کردند.به هرحال در 17 اسفندماه 1384 در یک روز زمستانی قصد برگزاری یک اردوی بسیار جمع و جور نمودیم .

 

 

دره ی پریان – زمستان 1384

امتحانات تمام شده بود. یادم می آید که آن ترم خیلی پروژه داشتیم.از نرم 1 گرفته تا معماری و ا لگوریتم و هزاران کوفت و زهر مار دیگه.شاید بیشترین پروژه را در این ترم داشتیم.به هر حال بچه ها خسته بودند و یک اردوی آخرهفته ای می توانست نشاط را به کمپ 82 برگرداند.برای همین تصمیم گرفتیم که با جمع زیر به دره ی پریان رهسپار گردیم تا پری ندیده از جهان نرویم !!!

 

ملیحه ، فائزه ، امینه ، سمیرا ، لیلا ، وجیهه ، مریم ، فاطمه، سیما ، حمید ، محمد ، هادی و من

یک جمع سیزده نفره و بسیار صمیمی که روز بسیار خوبی را می شد از آن پیش بینی نمود.

 

مکان گردش نزدیک بود.دره ها و کوه های سربه فلک کشیده که برای جماعتی که فقط دوست دارند از کوهی بالا بروند بسیار مطلوب بود.چشمه ای کوچک در دل کوه که مکانی بود برای تجمع و پهن کردن وسایل ما ،  و درختانی با    شکوفه های رسیده که نوید رستاخیزی جاودان را به ما می دادند.

از مینی بوس پیاده شدیم و یک مسیر صعب العبور را طی نمودیم تا به چشمه رسیدیم !بساط را پهن نمودیم و مدتی به محک زدن اطراف پرداختیم.

 

عده ای از بچه ها مشغول بازی شدند ، عده ای صحبت نمودند و عده ای غرق تفکر در طبیعت !

به پیشنهاد بچه ها به سمت کوهساران رهسپار شدیم.مسیر کوه واقعا صعب العبور بود و پیشگامان صعود که در تمام اردوها شناخته شده بودند به سمت قله رهسپار گشتند.آن روز بالاخره قله را فتح نمودیم.در پایین امدن از قله مصیبت های زیادی کشیدیم و البته چند تنی مصدوم گردیدند که به روی خود نیاوردند.

 

نزدیک های ظهر بود و خوب موقع ناهار.

این بار از الویه و سوسیس و ژامبون خبری نبود.این بار قرار بر آن شده بود که زندگی شهری را به دامان کوهساران ببریم و همبرگری باب میل دوستان طبخ نماییم.شاید  قبول خلق الله افتدو دیگر نگویند که ابنوان آشپزی بلد نیستند.

پیک نیکی را  از جناب کلانتر (۱)صاحب خانه محترم علیرضا به عاریه گرفته بودیم که بتوانیم همبرگر ها را با استفاده از گرمای آن و ماهی تابه ی یکی از دوستان که بعدا بلای خانمان سوزی برای آن اتفاق افتاد ، طبخ نماییم.

بعد از یک دقیقه متوجه شدیم که پیک نیک گاز ندارد و همبرگری که قرار بود ساعت 13 آماده گردد با اندکی تاخیر در ساعت 15 آماده گردید. متلک ها و تیکه هایی نبود که از جانب مرد وزن ، عام و خاص و چند تا نقطه به ما نرسید(۲).

به هر حال به یاد راه های دیگر افتادم و در کمال صبر و حوصله ، بچه ها را به جمع نمودن هیزم سفارش نمودم.هیزم ها جمع شد و همبرگر را بر روی چوب و آتش و با همان ماهی تابه ی کذایی درست نمودیم.

معطل شدیم ولی ناهار بسیار با خاطره ای شد . این هم بالاخره نوعی همبرگر بود ، همبرگر هیزمی !!

بعد از ناهار مصاحبه ی مطبوعاتی در زمینه ی همبرگر داشتیم که بسیار جالب از آب در آمد ولی تا به حال خودمان این مصاحبه را ندیده ایم ،  Because of  در مرحله ی تدوین و میکس نزد خواهران محترم طریقت می نماید.

 

خانم ها وقتی به اردو قدم می گذارند به فکر همه چیز هستند .عده ای هم به فکر آوردن جدول و مجله ی فال بینی و ...

در حدود یک ساعتی با استفاده از نوشته های این مجله سرگرم بودیم و انواع نقد ها و تفسیرهای شخصینی را برای تمام بچه ها نقل نمودیم.

 

شبان هنگام شده بود و قصد عزیمت به خوابگاه را نمودیم.به آبنما که قدم نهادیم قرار بر آن شد تا شام را نیز آن جا میل نماییم.شام نان وپنیر وخیار بود و بسیار لذیذ(۳)...

ساعتی را در آبنما گذراندیم و حرف هایی از هر نوعی زدیم. بعد هم به سمت خوابگاه رفتیم .

روز زمستانی بسیار خوب و مفرحی  بود .

 

البته از آن جایی که در نظرات گفته اند جای نتیجه گیری خالی است و البته برخی هم تهدید به سکوت شکنی نمودند  به رسم پیشین چند نتیجه گیری می نماییم :

 

1-      پشت دستم را داغ کردم که از شهرکی جماعت چیزی به عاریه نگیرم که اسباب سرخوردگی را به بار آورد و ملتی گرسنه در انتظار دست پخت آشپزی زبردست مانند من !!!!!!!

2-      در چنین جماعتی است که دست بالای خط و زیر خط ... معلوم می گردد.خدا را شکر این همایش چنین دست آورد هایی داشت.

3-      از این به بعد خانم ها همان الویه را درست نمایند بسیار بهتر است. هم کم دردسر و هم به آشپزی دوستان خواهر کمک شایانی می نماید .

4-      نتوانستم شیخ حمید الدین دره پریانی را پیدا نمایم و از او در مورد وجه تسمیه بپرسم .اگر کسی می داند بگوید.هر چند وجه تسمیه های قبلی هم چندان اعتباری نداشت و زاده ی خیال دوستم شیخ بود.

5-      اردوی 13 الی 15 نفره بسیار مطلوب است و ...

روز بسیار بسیار پر خاطره ای بود ...

همین ...  



 (1)کلانتر لقبی بود که بچه های شهرک به او داده بودند ، زیرا که ! تا ساعاتی از شب را به زنده داری مشغول بود تا جنبنده ای دور و بر ولایتشان پر نزند.

 (2)حاضر بودم یک میلیارد قرض کنم !!! و خرج کنم ولی همبرگره درست بشه !!!!!!!!

 (3)نویسنده ی کتاب های دبستان باید بجای درس "آبگوشت غذای لذیذی است " بنویسد " نان و پنیر و خیار شام لذیذی است " .البته این  عقیده ی بچه های زیرخط فقر است .آخه تو این دوران که گوشت کیلویی 6500 و تا حدی 7000 از آب در میاد کی میتونه ادعا کنه که آبگوشت غذای لذیذی است.این لذیذ بودن کمر شکن است و غذا زهر ماره طرف میشه !!. پس درست بنویسیم.این هم از سیاست های بسیار عدالط تلبانه ی دولط نحم !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط فازی  | 

 

کم کم پاییزان می گذشت و خبری از تور پاییزه نبود.گفتم که بچه ها پخته تر شده بودند . نمی دانم ولی انگار کسی دیگه خیلی دنبال اردو نبود. با این تفاسیر باز هم چشمه های جوشان غیررسمی ها فعال بود و در تاریخ 30 آذرماه 1384 پیشنهاد برگزاری جشن شب یلدا ارائه گردید.

 

 

شب یلدا - باغ آبشار ( آذر 1384 )

خوب این بار هم پیشنهاد برگزاری جشن شب یلدا مانند مراسم عید نوروز روز برگزاری مراسم ارائه گردید.قرار بر آن شد که مراسم با محوریت هم اندیشی بین رجال انجمن علمی و دیگر دوستان کامپیوتر انجام پذیرد که البته این بار مانند سری قبل نبود.

 

ظاهرا مسئولین امر و کارشناسان فرهنگ و ادب این مرز وبوم اهداف هم اندیشی را درک کرده بودند و به همین خاطر از دادن چنین مجوزی به این مراسم خودداری نمودند.

صحبت های چند باره ی من ودوستان دیگر با معاون دانشکده وقت که الحق و الانصاف مرد بسیار خوبی بود به نتیجه نرسید.

بچه ها غمگین ! بچه ها ناراحت ! بچه ها داغون و خیلی چیزهای دیگه !!!

 

تمام تلاش ها شده بود و دیگر امیدی به برگزاری مراسم در دانشگاه نبود.همه در خوابگاه بودند و عده ای به فکر برگزاری همایش شب یلدا !!

 بعد از مختصری هم اندیشی قبل از همایش با متخصصان امر قرار بر آن شد که دو دستگاه مینی بوس راهوار از شرکت توریستی "جحان مثافر کاشان " به عاریه بگیریم و به سمت جاده ی فین حرکت نماییم.

بچه ها همه راس ساعت 7 شب دم درب بانک تجارت که بعضی مواقع قرار گاه ما بود جمع گردیدند.هادی دوست عزیز و یاور بنده در همه حال ، قبل از مراسم دیدگاه هایی داشت.دیدگاه های او جالب بود.او اعتقاد داشت که :

"چون دانشگاه الان از مقاصد همایش آگاه شده است برگزاری این همایش در جایی غیر از دانشگاه صلاح نیست و فردای مراسم همه ی ما را توبیخ خواهند کرد.به همین دلیل به هیچ وجه حاضر به برگزاری همایش نبود"

بعد از مدتی روضه خواندن در گوش او به یکباره تغییر موضع داد و آن شب هادی فعال ترین بود.فردای آن روز هم خبری از توبیخ نبود.

 

تمام ورودی ها از 81 تا 84 آمده بودند .البته یک میهمان ویژه از بچه های 80 هم آمده بود .

به سمت جاده ی فین به راه افتادیم . باچند باغ ، آبشار ، رستوران و غیر ذلک صحبت نمودیم تا دست آخر قرعه بنام آبشار افتاد.البته اندر باب این مکان صحبت ها بسیار زیاد است ولی در محیط باغ تابلویی خودنمایی می کند که مضمون آن چنین است :

" این آبشار قدمتی 3000 ساله دارد .یکی از تاریخی ترین مکان های کاشان است " .

البته اگر سنگ پای قزوین داشتند شاید ادعا می نمودند که آبشار نیاگارا یکی از شعبه های این آبشار است . به هر حال فکر کنم این ها نیز دانسته اند که صنعت توریسم جزء چند صنعت برتر دنیاست ! الله اعلم   (۱)

 

به داخل باغ قدم نهادیم .بچه مستقر شدند . آن شب ، شب تولد یک آذری (۲) بود.مراسم تولد مصطفی ا. را برگزار نمودیم.

بچه ها بجای اینکه کیک را نوش جان نمایند به یک ابداع جدید دست زدند واین بار کیک پرانی را در دستور کار قرار دادند. عکس ها به وضوح همه چیز را نشان می دهد.البته این ابداع مختص 81 بود.

بعد از آن باز هم بچه ها با دیدن جوی آبی که از آبشار 3000 ساله سرچشمه می گرفت به یاد سنت های پسندیده افتادند و دقایقی را با خاطرات سال های قبل گذراندند.

روشن کردن فشفشه ، ریختن برف شادی و شوخی های خاص هادی ، بادکنک و ترقه از دیگر بخش های همایش هم اندیشی بود.

بعد از آن بچه ها را جهت خوردن یک شام با خاطره به پیاده روی به سمت پیتزا(۳)... سفارش کردیم.نمی دانم ولی خیلی پیاده روی نمودیم. اما بچه ها تا حدودی از این قسمت برنامه که آشنایی با جاده ی فین  و انسان های موجود درآن بود راضی بودند.

شام را نوش جان نمودیم و البته نزدیک بود که در آن شب من وحمید و هادی کار دست خودمان دهیم که بخیر گذشت.

به خوابگاه برگشتیم.البته من به اتفاق تنی چند از دوستان دم درب دانشگاه پیاده شدیم وخبر ندارم که بچه ها چگونه به خوابگاه قدم گذاشتند...

به چند نکته و نتیجه اشاره نمایم :

1-این اولین مراسمی بود که بچه های 82با دوستان خواهر به یک مکان در کاشان می رفتند.در بقیه ی موارد اردو ها خارج از کاشان بود و این در نوع خود بی سابقه بود.

2-تا این جای اردوها و تا آنجا که حافظه ی تصویریم یاری می دهد خانم زهرا ذ. که از بین ما به دانشگاه اصفهان انتقال یافت ثابت ترین فرد اردوها بوده است ,ایضا خانم نویسنده و مسئول فداکار سایت !

 

شب جالبی بود مخصوصا پیاده رویش !!

همین ...  

 



(۱) خواهشمند است این واژه را با زبان شیرین ترکی بخوانید.

(۲) خداوند تمام آذری ها را حفظ نماید از تمام بدی ها و شرها . ایضا دیگر ماهان تولد را !!!!. البته از این دست تولدها در این ماه  گرفته شد که دست تمام دست اندرکاران امر درد نکند.خدا یک در دنیا صد در آخرت ایشان را پاداش دهد !!!!!!!!

(۳) بدلیل نبودن هیچ قرار داد تبلیغاتی از ذکر اسم ایشان معذورم .

 

 


دل ن: اون وقت ها که کوچیک بودیم و تازه به سن روزه گرفتن رسیده بودیم هنوز نمیفهمیدیم که نباید از گرسنگی شکایت کنیم و باید تحمل کنیم! اون وقت آقاجون بهمون میگفت وقتی روز سوم ماه رمضون بشه موقع افطار برای هر بچه یک فرشته از آسمون میاد و یک دونه , برای افطار میزاره توی دهنش و این باعث میشه که از اون به بعد دیگه خیلی احساس گرسنگی نکنه! چقدر این حرف برامون شیرین بود. باورش میکردیم و هزار و یک جور ایراد بهش نمیگرفتیم و از روز چهارم با خیال راحت تری روزها را تحمل میکردیم و واقعا کمتر احساس گرسنگی میکردیم. آقاجون ؛ امروزم روز سوم ماه رمضون بود  اما تو نبودی که بهم بگی , مدت هاست که نیستی . دلم برات خیلی تنگ شده...

 

پ ن: جالبه بعد از 23 سال بالاخره یک بار اسمت تو یک قرعه کشی در بیاد!!!

 

پ ن: فردا و پس فردا یکسری از بچه ها دفاع دارند.تا اون جایی که میدونم از بچه های ما فاطمه , صدیقه , حجه فروش و نقیبی و از بچه های 81  نواب , رشادی , مهناز و لیلا دفاع دارند.دعا میکنم که با وجود شناختی که از اون اساتید محترم!!! دارم کارهاشون به خیر و خوشی انجام بشه.( با کمی پارتی بازی برای صدیقه بیشتر دعا کنید!چون طبق آخرین اخبار که عصری باهاش حرف زدم انگار اذیتش کردن.فاطمه تو هم فردا عالی باش!) کی شه که منم دفاع بکنم و تموم بشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط فازی  | 

 

فقط آدم ها نیستن که دلتنگشون میشم!خود دانشگاهم برام خاطره است.پریشب که از اصفهان رسیده بودم از دم در دانشگاه پیاده اومدم تا خوابگاه و تو مسیر خاطره هام را مرور کردم.

 

اول که تعاونی 8 عالی قاپو سوار یکی از اتوبوس هاش میشی و تو راهم از سرمای کولرش یخ میکنی و از فیلم تکراری که میزاری حوصلت سر میره! توی مسیر اگه از اتوبان نری از نطنز میگذری که واقعا نگینی بر حاشیه کویر است و آب و هوای فوق العاده عالی داره.حدودا 2:30 ساعت تو راهی تا میرسی به کاشان و اکسپورت پیادت میکنه.پیاده میشی و با بیچارگی اونجا تاکسی پیدا میکنی و میای دانشگاه , کیلومتر 6 بلوار قطب راوندی!

 

اولین چیزی که میبینی تابلوی سر در دانشگاه که بزرگ نوشته "دانشگاه کاشان".نگهبانی دم در را که رد کنی و از کنار آبسرد کن که بگذری آبنما را جلوی خودت میبینی.یک میدون بزرگ که پر از فواره است و شب هاش واقعا خیلی خوشگل است.اولین بار چهار سال پیش که این جا را دیدم پیش خودم فکر کردم بچه های مهندسی کشاورزی اینجا خیلی فعالند!!! البته این آبنما و اون پله های عجیب و غریبش همیشه برا من علامت سوال بود.سمت راستش میرسه به کتابخونه علوم انسانی, سمت چپم مهمانسرای اساتید و مسیر بانک تجارت است و مستقیم هم دانشکده علوم است.مستقیم میری جلو و وارد دانشکده علوم میشی ,جایی که سال اول خیلی باهاش سر و کار داشتم و خیلی هم ازش خوشم نمیاد و باهاش غریبم..طبقه پایین در آمفی تئاتر است که برای جشن ها و برنامه ها و فیلم و فوتبال زیاد خاطره ازش دارم.طبقه بالاش البته نمازخونه بود که زیاد میرفتیم   کنار اون هم انواع و اقسام کانون ها و دفترها که به علت این که از جو بچه هاش زیاد خوشم نمیومد هیچ وقت درگیرشون نشدم.

 

از دانشکده علوم که بیای بیرون دانشکده مهندسی و ادبیات را روبروت میبینی.البته این فاصله حدودا 50 متری بین این دو دانشکده خیلی اوقات محل رفت و آمد هزار باره بعضی بچه های دانشجو بود!!!

وارد دانشکده میشی .خوب الان روبروت در خروج است و راه پله ها که میره طبقه بالا , سمت راستش انتشارات و دفتر بسج و دانشکده ادبیات است و سمت چپش دفتر انجمن اسلامی و نشریات و کلاس های دانشکده مهندسی.یک نگاه که دور و برت بندازی دور تا دور سالن فن کوئلهایی را میبینی که اکثرا به عنوان صندلی ازش استفاده میشد.این نقطه شاید بشه گفت شلوغ ترین محل تو دانشکده مهندسی بود.جایی که بین کلاس ها تقریبا اکثریت بچه های دانشکده جمع میشدن.البته ماها چون همیشه سایت بودیم زیاد اینجاها پیدامون نمیشد و شاید در این جمع یکی از کمرنگ ترین گروه از بچه های دانشکده مهندسی بودیم و هیچ وقت نفهمیدم بچه های رشته های دیگه چه نظری نسبت به ما داشتن.

 

اگه بخوای بری تریا باید بری سمت راست و از دانشکده انسانی عبور کنی و اگه بخوای بری خوابگاه باید بری سمت چپ و از دانشکده مهندسی بگذری اما خوب ما که فعلا میخوایم بریم سایت!پس صراط مستقیم اونم به سمت بالا!!! را انتخاب میکنیم و از پله ها میریم بالا تا رستگار بشیم! اولین چیزی که میبینی کتابخونه مهندسی که واقعا یک جورایی بزرگترین کتابخونه خاورمیانه است! سمت چپ را که کاری نداریم پس میپیچیم به راست.دفتر گروه های فرهنگی و بعد دفتر آقای شیخ زاده را میگذرونیم و میرسیم به سالن مطالعه!عجب این سالن مطالعه جای جالبی بود کلی خاطره بامزه ازش دارم.البته دیدم امسال کلاسش کرده بودن!طرف دیگه سالن هم سایت بچه های مهندسی است با مسئولیت آقای شکرریز که ما معمولا کاری باهاش نداشتیم!

 

 حالا دیگه میرسیم به سرزمین موعود! همون سایت خودمون دیگه سایت سیستم عامل و پایگاه داده , این دو محل دوست داشتنی و آشنا که هیچ جایی مثل این جاها برام آرامش بخش نبود.محل با هم بودن هامون , شیطنت هامون , درس خوندن هامون و وبگردی هامون. با خانم سیدی مسئول خیلی خیلی خوبش که خیلی دوسش دارم.با همه کامپیوترهاش , فن ها , کولر گازی , سرور , موکت نماز و مهم تر از همه تمام اون بچه ها و دوست های خوب و عزیزم که برام شیرین ترین لحظه های عمرم را با بودن کنارشون رقم زدن.

 

کنار سایت آموزش است با مهندس رودی و آقای آذری و خانم افصحی و فریدونی و خیلی آدم های دیگه. و بعدم که دیگه کلاس هاست و تموم اون خاطراتی که تو این کلاس ها و پشت اون صندلی ها داریم.

 

از دانشکده مهندسی که بیایم بیرون بستگی داره از کدوم در باشه اگه از در کناری باشه آلاچیق را روبروت میبینی و اگه از در اصلی پایین باشه ساختمان اساتید را میبینی که یک پایگاه جهنمی است!!! با اونجا اصلا کاری نداریم و میریم زیر همون آلاچیق دوست داشتنی , همون آلاچیقی که هیچ وقت روی داربستش راه نرفتم و این آرزوی چهارساله عملی نشد! آلاچیق را دوست داشتم.

 

آخر آلاچیق سمت راستش میوه فروشی و لوازم التحریر و ساندویچ فروشی است و امتدادش که بدی میرسی به مسجد دانشگاه با اون چراغ سبزش که تو شب های تاریک همیشه نقطه ای بود که چشمم را به دنبال خودش میکشید.مسجد دانشگاه را خیلی دوست دارم.نماز جماعت هاش , شب های دوست داشتنی احیا , دعاهای کمیل و همه و همه برام خاطره است.

 

آخر آلاچیق روبروش سلف است اول سلف پسرا و سلف اساتید را میبینی که من را یاد شب جشن فارغ التحصیلیمون میندازه.از کنار سلف پسرا که رد بشی و بپیچی سمت راست آشپزخونه است که همیشه مجبوری نفست را حبس کنی که بوی بد اون جا را نفهمی!!! بعد میرسی به سلف دخترها.البته آقای هیزمی و خانم اسلامی مسئولین رزرو ژتون غذا هم اون جا هستن.وارد خود سلف میشی که عجب جایی بود.همه ناهار ها و کلی صبحانه هامون را این جا خوردیم.غذاش بد نبود و دسرهاشونم خوب بود. البته اگه کباب و ماهیش را حذف میکردن دیگه بهتر میشه.یادش به خیر صبحانه هاشم خیلی خوب بود.یادم است اولین کسی که کارت صبحانه را تو سلف کشید من بودم!یک نکته جالبی هم که بود این بود که تو سلف دخترها فقط یک آینه دم در بود اما سلف پسرها کلا آینه کاری بود!!!من که نفهمیدم چرا!

 

از سلف میای بیرون و میری به سمت خوابگاه.البته اول میرسی به فلکه گلنما که روبروی در خوابگاه است.فلکه ای که اکثرا دخترها دورش میزدن و پسرها از وسطش میومدن و من نفهمیدم چرا؟ خودم که همیشه ترجیحا از پله های وسطش میرفتم.

حالا فلکه را رد کردی و روبروت خوابگاه است.سمت راست خوابگاه برادران و سمت چپ خوابگاه خواهران است! و اون وسطم نگهبانی و مخابرات با ملخ های شبهای تابستونش!

 

خوابگاه پسرها 3 تا بلوک داره و خوابگاه دخترها 5 تا.از بین خوابگاه ها من بلوک 5 و 6 و 7 و 8 را تجربه کردم! تو فاصله مسیری که بین خوابگاه دخترها و پسرها است تا پارسال یکسری سیم خاردار بود و دو طرف دیده میشد و البته یک عالمه یاس خوشبو که من عاشقشون بودم اما خوب پارسال دیوار بتونی کشیدن این وسط!و این بارم که اومدم دیدم دیوار را ادامه دادن و الان دورتادور خوابگاه دخترها دیوار بتونی است! تو این فاصله وسط هم تابستون ها نماز جماعت بود که الان یک سالن بزرگ پشت خوابگاه پسرها ساختن که دیگه اون جا میرفتن.راجع به خوابگاه پسرها که نظری ندارم چون ندیدم چطوری است!

 

محوطه خوابگاهمون را دوست داشتم چون خیلی سرسبز بود و میشد حسابی لذت برد. خود خوابگاه ها هم بسته به نوساز بودنشون داشت.بلوک 6و 7 و 8 بهتر بودن.105 , 306 , 104, 212 شماره اطاق های این چهار سال بودن.و خوابگاه که دیگه هزار حرف نگفته داره که همه خاطراتی شیرین اند. شیرین ترین خاطره هام ازاین چهار سال مال خوابگاه است.

 

اینم از گردش من تو دانشگاه که البته خیلی جاها را نرفتم , اما چه میشه کرد هوا گرم بود و منم خسته! قطعا خیلی از شماها جاهایی را میشناسین که من نمیدونم!جاهای کشف نشده...!

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:46  توسط فازی  | 

 

ترم جدید شروع شده بود و سومین سالی بود که با هم بودن را تجربه می کردیم. بچه ها پخته تر شده بودند.این را می شد از احوالات ایشان درک کرد.بعد از یک ترم بسیار ناموفق و ناامید کننده به دانشگاه و ترم پنجم قدم می گذاشتم.

خیلی چیزها عوض شده بود . دوباره بحث برپایی شورا بر سر زبان ها افتاده بود ...