دقت کنید ... این ها خاطره نیست ... این ها فقط گوشه ای از تلاش های عده ای است برای ثبت یک شب خاطره انگیز ...
و همه چیز با رفتن به اردوی مشهد تمام شده بود.دیگر سری اردوهای 82 به پایان رسیده بود و نوبت ، نوبت وداع و جشن گرفتن چهارسال درس خواندن ، شیطنت های گاه و بیگاه ، پایان تمام رفتارهای مصنوعی یاران ، خداحافظی با جای جای دانشگاه از خوابگاه گرفته تا پشت بام دانشکده ی علوم ، خداحافظی با دوستان برادر و خواهر که بسیاری از آن ها مانند یک شبه آمدند و رفتند ، خداحافظی با کسانی که تنها مسیر خوابگاه تا دانشکده را بلد بودند و برعکس ، خداحافظی با کسانی که دانشگاه را با مدرسه اشتباه گرفته بودند ، خداحافظی با دوستانی که بیشتر با آن ها بودیم و خداحافظی با کسانی که دوستشان داشتیم و سلامی به آینده ای بدون دوستان دانشگاه ...
جشن فارغ التحصیلی کامپیوتر 82 ( تالار آزادی ) – 14 تیرماه 1386
کارها از یک ماه قبل شروع شده بود و تمام وظیفه به دوستان واگذار گردیده بود.می خواستیم جشنی برگزار نماییم که سرلوحه ی ورودی های دیگر باشد و به همین خاطر تمام کارها و پیش بینی های لازم را امکان سنجی نموده بودیم. از مدیر مالی گرفته تا تدارکات و پشتیبانی ، از خوش ذوقان دکوراسیون گرفته تا مدیر اصلی جشن همه چیز را سنجیده بودیم.البته من یک چیز را دانسته ام و مطمئنم که دوستان نیز به آن رسیده اند که بچه های کامپیوتر اگر با برنامه ریزی هم جلو آیند باز هم تمام کارها را به دقیقه ی 90 خواهند انداخت!
بعد از اردوی مشهد دوباره دور هم جمع شدیم و فکرهایمان را به دنبال هم گره زدیم تا جشن آبرومندی برپا نماییم تا شاید دوستانی که مقداری رودربایستی با خودشان داشتند از این جشن راضی گردند.ابتدا به دلیل آب رفتن دوستان رایانه ی 82 ، قرار بر آن گردید که اصلا بی خیال جشن شویم ولی بعد از مدتی رایزنی به این نتیجه رسیدیم جشن را برگزار نماییم هرچند فقط با حضور همان دوستان اردوی مشهد برگزار گردد.
10 تیرماه،شروع کار را کلید زدیم.کار خیلی داشتیم ولی تمامی دوستان آمدند.
گروه پیاده سازی کلیپ ها و تیزر ها امینه و لیلا و مریم و سیما بودند .تیزرهای قشنگی ساختند که البته پشت سر آن ها هزاران فکر بود که با مفهوم و ماندگار در آید.فیلم برداری شبانه و ساخت کلیپ حروف های کامپیوتر و صد البته کات های بسیار جنابان سازنده ، فیلم برداری صبحگاهی ترمینال و جاده و شهر کاشان ، کلیپ مادر که جناب ستار را مات و مبهوت خود نمود و البته تیزر معرفی دوستان که بعد ها بسیاری از دوستان دانشگاه های ولایتمان خواستار آن شدند.
گروه دکور که سردسته ی آن ها هادی بود به همراه فاطمه، فائزه ، مهناز ، حمید ، نسرین ، ملیحه و رویا. ساخت دکور با ویدئو پروژکتور و رنگ کاری حروف و بچه ها از شاهکار های آن ها بود.تزئین سالن و استفاده از هزاران نخ نامرئی از شاهکارهای این گروه و در راس آنها هادی بود.
گروه هدایا و کلاه و دیگر کارهای دکوراسیون را سمیرا و وجیهه و صدیقه بر عهده داشتند و چه با حوصله و دقت این کارها را انجام دادند.ساخت کلاه هایی که هر کدام نتیجه ی ساعت ها کار این دوستان بود.
گروه پشتیبانی که حمید ، علیرضا ، محمد موسوی ، علیرضا ح ، هادی ، اشکان ، مسعود ، علی ، محمد مهدی و مجتبی بودند.تمام کارهای تدارکاتی و پشتیبانی جشن از آغاز تا پایان را بخوبی انجام دادند.
نقاشمان نیز سمانه بود که نقاشی هایش یادگاری برای دوستان شد.
مدیر مالیمان هم ملیحه بود .
اندر باب انتخاب مجری بحث بسیار زیاد بود که سرانجام مجتبی و رضا از 84 این مسئولیت خطیر را بر عهده گرفتند و چه نیکو از عهده ی آن بر آمدند.بعد ها از این دو به عنوان یک زوج هنری یاد گردید.
کار بسیار زیاد بود ولی دوستان همگی دست به دست هم دادند و آن را میسر ساختند. اکثر بچه ها آمده بودند و آن عده ای نیز که نیامده بودند هر کدام بنا به دلایل قابل قبول پوزش خواسته بودند.روز جشن فرا رسید .فکر نمی کردیم که در یک روز ، وسط تابستان آنقدرسالن شلوغ شود ولی خوب استقبال خوب بود.مراسم با اندکی تاخیر حدود نزدیک به 90دقیقه شروع گردید!!!
چند تنی از دوستان خانواده شان آمده بودند و عده ای با دوستان خود و عده ای تنها ...
نجیب های 83 ، با حال های 84 ، صمیمی های 85 و خوب های 84.5 همگی آمده بودند و البته با مرام های 81 .
مراسم با تلاوت آیات قرآن هادی شروع شد . فیلم کوتاه آخرین کلیک با شرکت هادی و بقیه پخش گردید .نمی دانم ولی عده ای با پخش تصاویر آن به درون حس شیرجه زدند!!!! خواندن متن زیبای فعال 84 و ما بقی قضایا . معرفی دوستان 82 و آهنگ بسیار سازگار با تصاویر ، پلنگ صورتی ، و صد البته صحبت های مجتبی و رضا .خوانندگی جناب کامش خواننده ی سنتی کاشان که البته عده ای بر این عقیده استوار بودند که باید از موسیقی پاپ استفاده می نمودیم ولی خوب عده ای هم بسیار خوشوقت بودند.پخش کلیپ مادر و ایجاد فضای احساسی در سالن و گریه های بسیاری .مراسم گلریزان مادران جمع دوستان و ادامه ی ماجرا .صندلی داغ سمانه و اجرای هادی و سوالاتی که هر کدام جوابی برای خود داشت .پذیرایی از دوستان و خریدن آبرویمان توسط علیرضاها.احساس فارغ التحصیل شدن بعد از چهارسال.اهدای تندیس ها توسط پدرانی که به راستی آنها اساتید ما بودند نه دیگران ...اجرای مسابقه ی سیم لخت کنی بین پسران و دختران 82 و نتیجه مسابقه و باز هم سکه پرانی !!!متن بسیار زیبایی که توسط نویسنده ی بسیار خوش فکر و خوش قلم 81 نوشته شده بود و البته خواندن امینه و اشک های بسیاری از دوستان .
خاموش شدن چراغ های سالن و پخش کلیپ Computer۸2که زحمت بسیاری برای آن کشیدیم. مراسم عکس دست جمعی و البته این بار واقعا تکی !!!گریه های عده ای از غیر 82ای ها برای جدا شدن از ما.خوردن شام و خداحافظی بسیار بی رنگ دوستان و یاران 82 .
جشن تمام شده بود و ظاهرا و باطنا همه راضی بودند و خرسند. چند نکته ماند :
1- عدم حضور اساتید گروه که البته ایشان شرم حضور داشتند و البته چه نیکو جناب مجریمان در جشن از آن ها استقبال نمود.
2- مکان قرار بود که غیر دانشگاه باشد ولی خوب بهترین جا و مکان دانشگاه بود و چه خوب شد که خیلی پاپی آن نشدیم که بیرون برگزار نماییم.
3- دعواهایمان و اعصاب خوردیهایمان هم نمک و جزء خاطرات بود ولی که چه می داند شاید بیشتراز این ها بود .
4- این ها خاطرات و شرح نبود.این جشن نزدیک 40 صفحه شرح دارد که از حوصله ی دوستان خارج است و البته به قول عده ای یخ .این ها گوشه ای از زحمات گروهی بود تا نشان دهند ما 82 هستیم.
5- عده ای از دوستان 82 چه خواهر وچه برادر بعد از این جشن همدیگر را دیگرنمی شناختند و برای همیشه خداحافظی نموده بودند.این نکته را بعد ها در برخورد رودرویشان دیدیم .
جشن را بسیار خوب ، تمیز ، آبرومند و البته کمی نگران برگزار نمودیم.شب خوبی بود و از این جا به بعد عملا کامپیوتر 82 و دوران عمر مفید آن تمام شده بود.همه در فکر آینده ای نو بودند ....
همین ...
-----------------------------------
پ ن: فردا صبح به امید خدا راهی کاشانم.روز پرمشغله ای در پیش دارم.دعا کنید که فردا کارم کامل انجام بشه وگرنه اوضاع خیلی پیچیده میشه.فردا از شانس خوب من سمانه و نسرین و سمیرا هم دفاع دارن و انشالله میبینمشون. فاطمه هم که رفته کاشون و گفته من دلم بسوزه!اما فاطمه جون دیدی منم اومدم! رویا هم با من است و اون جا محبوبه و مریم را هم میبینم و البته بقیه بچه های هم رشته ای که دلم برای تک تکشون حسابی تنگ شده.امیدوارم کارم هم جور بشه که با دل شاد همشون را ببینم.![]()
کاری که براش اومده بودم تا حدودی پیش رفت خدا را شکر. بعد هم اومدم دانشگاه و بچه ها را دیدم و هنوزم البته دارم میبینم. خیلی لحظه های شیرینی است.![]()
![]()



