تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

ماجراهای دانشگاه 21

شنبه بیست و هشتم مهر 1386، ساعت: 23:17

 

دقت کنید ... این ها خاطره نیست ... این ها فقط گوشه ای از تلاش های عده ای است برای ثبت یک شب خاطره انگیز  ...

 

و همه چیز با رفتن به اردوی مشهد تمام شده بود.دیگر سری اردوهای 82 به پایان رسیده بود و نوبت ، نوبت وداع و جشن گرفتن چهارسال درس خواندن ، شیطنت های گاه و بیگاه ، پایان تمام رفتارهای مصنوعی یاران ، خداحافظی با جای جای دانشگاه از خوابگاه گرفته تا پشت بام دانشکده ی علوم ، خداحافظی با دوستان برادر و خواهر که بسیاری از آن ها مانند یک شبه آمدند و رفتند ، خداحافظی با کسانی که تنها مسیر خوابگاه تا دانشکده را بلد بودند و برعکس ، خداحافظی با کسانی که دانشگاه را با مدرسه اشتباه گرفته بودند ، خداحافظی با دوستانی که بیشتر با آن ها بودیم و خداحافظی با کسانی که دوستشان داشتیم و سلامی به آینده ای بدون دوستان دانشگاه ...

 

 

جشن فارغ التحصیلی کامپیوتر 82 ( تالار آزادی ) – 14 تیرماه 1386

کارها از یک ماه قبل شروع شده بود و تمام وظیفه به دوستان واگذار گردیده بود.می خواستیم جشنی برگزار نماییم که سرلوحه ی ورودی های دیگر باشد و به همین خاطر تمام کارها و پیش بینی های لازم را امکان سنجی نموده بودیم. از مدیر مالی گرفته تا تدارکات و پشتیبانی ، از خوش ذوقان دکوراسیون گرفته تا مدیر اصلی جشن همه چیز را سنجیده بودیم.البته من یک چیز را دانسته ام و مطمئنم که دوستان نیز به آن رسیده اند که بچه های کامپیوتر اگر با برنامه ریزی هم جلو آیند باز هم تمام کارها را به دقیقه ی 90 خواهند انداخت!

 

بعد از اردوی مشهد دوباره دور هم جمع شدیم و فکرهایمان را به دنبال هم گره زدیم تا جشن آبرومندی برپا نماییم تا شاید دوستانی که مقداری رودربایستی با خودشان داشتند از این جشن راضی گردند.ابتدا به دلیل آب رفتن دوستان رایانه ی 82 ، قرار بر آن گردید که اصلا بی خیال جشن شویم ولی بعد از مدتی رایزنی به این نتیجه رسیدیم جشن را برگزار نماییم هرچند فقط با حضور همان دوستان اردوی مشهد برگزار گردد.

 

10 تیرماه،شروع کار را کلید زدیم.کار خیلی داشتیم ولی تمامی دوستان آمدند.

 

گروه پیاده سازی کلیپ ها و تیزر ها  امینه و لیلا و مریم و سیما بودند .تیزرهای قشنگی ساختند که البته پشت سر آن ها هزاران فکر بود که با مفهوم و ماندگار در آید.فیلم برداری شبانه و ساخت کلیپ حروف های کامپیوتر و صد البته کات های بسیار جنابان سازنده ، فیلم برداری صبحگاهی ترمینال و جاده و شهر کاشان ، کلیپ مادر که جناب ستار را مات و مبهوت خود نمود و البته تیزر معرفی دوستان که بعد ها بسیاری از دوستان دانشگاه های ولایتمان خواستار آن شدند.

 

گروه دکور که سردسته ی آن ها هادی بود به همراه فاطمه، فائزه ، مهناز ، حمید ، نسرین ، ملیحه و رویا. ساخت دکور با ویدئو پروژکتور و رنگ کاری حروف و بچه ها از شاهکار های آن ها بود.تزئین سالن و استفاده از هزاران نخ نامرئی از شاهکارهای این گروه و در راس آنها هادی بود.

 

گروه هدایا و کلاه و دیگر کارهای دکوراسیون  را سمیرا و وجیهه و صدیقه بر عهده داشتند و چه با حوصله و دقت این کارها را انجام دادند.ساخت کلاه هایی که هر کدام نتیجه ی ساعت ها کار این دوستان بود.

 

گروه پشتیبانی که حمید ، علیرضا ، محمد موسوی ، علیرضا ح ، هادی ، اشکان ، مسعود ، علی ، محمد مهدی و مجتبی بودند.تمام کارهای تدارکاتی و پشتیبانی جشن از آغاز تا پایان را بخوبی انجام دادند.

 

نقاشمان نیز سمانه بود که نقاشی هایش یادگاری برای دوستان شد.

 

مدیر مالیمان هم ملیحه بود .

 

اندر باب انتخاب مجری بحث بسیار زیاد بود که سرانجام مجتبی و رضا از 84 این مسئولیت خطیر را بر عهده گرفتند و چه نیکو از عهده ی آن بر آمدند.بعد ها از این دو به عنوان یک زوج هنری یاد گردید.

کار بسیار زیاد بود ولی دوستان همگی دست به دست هم دادند و آن را میسر ساختند. اکثر بچه ها آمده بودند و آن عده ای نیز که نیامده بودند هر کدام بنا به دلایل قابل قبول پوزش خواسته بودند.روز جشن فرا رسید .فکر نمی کردیم که در یک روز ، وسط تابستان آنقدرسالن شلوغ شود ولی خوب استقبال خوب بود.مراسم با اندکی تاخیر حدود نزدیک به 90دقیقه شروع گردید!!!

چند تنی از دوستان خانواده شان آمده بودند و عده ای با دوستان خود و عده ای تنها ...

نجیب های 83 ، با حال های 84 ، صمیمی های 85 و خوب های 84.5 همگی آمده بودند و البته با مرام های 81 .

 

مراسم با تلاوت آیات قرآن هادی شروع شد . فیلم کوتاه آخرین کلیک با شرکت هادی و بقیه پخش گردید .نمی دانم ولی عده ای با پخش تصاویر آن به درون حس شیرجه زدند!!!! خواندن متن زیبای فعال 84 و ما بقی قضایا . معرفی دوستان 82 و آهنگ بسیار سازگار با تصاویر ، پلنگ صورتی ،  و صد البته صحبت های مجتبی و رضا .خوانندگی جناب کامش خواننده ی سنتی کاشان که البته عده ای بر این عقیده استوار بودند که باید از موسیقی پاپ استفاده می نمودیم ولی خوب عده ای هم بسیار خوشوقت بودند.پخش کلیپ مادر و ایجاد فضای احساسی در سالن و گریه های بسیاری .مراسم گلریزان مادران جمع دوستان و ادامه ی ماجرا .صندلی داغ سمانه و اجرای هادی و سوالاتی که هر کدام جوابی برای خود داشت .پذیرایی از دوستان و خریدن آبرویمان توسط علیرضاها.احساس فارغ التحصیل شدن بعد از چهارسال.اهدای تندیس ها توسط پدرانی که به راستی آنها اساتید ما بودند نه دیگران ...اجرای مسابقه ی سیم لخت کنی بین پسران و دختران 82 و نتیجه مسابقه و باز هم سکه پرانی !!!متن بسیار زیبایی که توسط نویسنده ی بسیار خوش فکر و خوش قلم 81 نوشته شده بود و  البته خواندن امینه و اشک های بسیاری از دوستان .

 

خاموش شدن چراغ های سالن و پخش کلیپ Computer۸2که زحمت بسیاری برای آن کشیدیم.  مراسم عکس دست جمعی و البته این بار واقعا تکی !!!گریه های عده ای از غیر 82ای ها برای جدا شدن از ما.خوردن شام و خداحافظی بسیار بی رنگ دوستان و یاران 82 .

 

جشن تمام شده بود و ظاهرا و باطنا  همه راضی بودند و خرسند. چند نکته ماند :

1-      عدم حضور اساتید گروه که البته ایشان شرم حضور داشتند و البته چه نیکو جناب مجریمان در جشن از آن ها استقبال نمود.

2-      مکان قرار بود که غیر دانشگاه باشد ولی خوب بهترین جا و مکان دانشگاه بود و چه خوب شد که خیلی پاپی آن نشدیم که بیرون برگزار نماییم.

3-      دعواهایمان و اعصاب خوردیهایمان هم نمک و جزء خاطرات بود ولی که چه می داند شاید بیشتراز این ها بود .

4-      این ها خاطرات و شرح نبود.این جشن نزدیک 40 صفحه شرح دارد که از حوصله ی دوستان خارج است و البته به قول عده ای یخ .این ها گوشه ای از زحمات گروهی بود تا نشان دهند ما 82 هستیم.

5-      عده ای از دوستان 82 چه خواهر وچه برادر  بعد از این جشن همدیگر را دیگرنمی شناختند و برای همیشه خداحافظی نموده بودند.این نکته را بعد ها در برخورد رودرویشان دیدیم .

 

جشن را بسیار خوب ، تمیز ، آبرومند و البته کمی نگران برگزار نمودیم.شب خوبی بود و از این جا به بعد عملا کامپیوتر 82 و دوران عمر مفید آن تمام شده بود.همه در فکر آینده ای نو بودند ....

همین ...    

 

-----------------------------------

پ ن: فردا صبح به امید خدا راهی کاشانم.روز پرمشغله ای در پیش دارم.دعا کنید که فردا کارم کامل انجام بشه وگرنه اوضاع خیلی پیچیده میشه.فردا از شانس خوب من سمانه و نسرین و سمیرا هم دفاع دارن و انشالله میبینمشون. فاطمه هم که رفته کاشون و گفته من دلم بسوزه!اما فاطمه جون دیدی منم اومدم! رویا هم با من است و اون جا محبوبه و مریم را هم میبینم و البته بقیه بچه های هم رشته ای که دلم برای تک تکشون حسابی تنگ شده.امیدوارم کارم هم جور بشه که با دل شاد همشون را ببینم.

 

پ ن: الان دارم از سایت کامپیوتر دانشگاه کاشان مینویسم.کاری که براش اومده بودم تا حدودی پیش رفت خدا را شکر. بعد هم اومدم دانشگاه و بچه ها را دیدم و هنوزم البته دارم میبینم. خیلی لحظه های شیرینی است.

 

ماجراهای دانشگاه 20

پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386، ساعت: 23:30

 

اردوی فارق الطهسیلی گروپ رایانه ی 82 یونورسیتی کاشان

 

اردوی مشهد – اوایل خرداد ماه 1386

 

 

و دو شرح ماند و آن این ها بود :

 

سلام بر تو ای ضامن آهو

و سلام بر تو ای علی پسر موسی کاظم

 

 

بماند سال ها این نظم وترتیب                                  زما هرذره خاک افتاده جایی

غرض نقشی است کز ما باز ماند                                که هستی را نمی بینم بقایی

 

 

همین ....

 

-----------------------------------------------------------------------------------    

 

پ ن: سلام. جناب سید ازم خواستن که بنا به دلایلی خاطره اردوی فارغ التحصیلی مون را من براتون بنویسم اما خوب هر کاری کردم دیدم نه! همه حرف را خودشون زدن.شرح من از سفر را تو آرشیو میتونین پیدا کنید.

 

-------------------------------

 

دل ن: روز خیلی خوبی بود ، شکر! یک روز دردامان طبیعت و چیدن کلی انار از درخت ها.زخمی زیاد شدم و هنوزم دستم داره از زخمی که برداشته میسوزه اما خیلی خوش گذشت.از اون روزهایی که دور میشی از هر چی تکنولوژی و با خونواده و فامیل میری و آتیشی روشن میکنی و زیر آسمون ناهار میخوری و شیطنت هایی که مونده توی دلت را میریزی بیرون.تنها نکته ای که داشت این بود که به طور اتفاقی پسرخاله مامان را دیدیم و اونم که حس کرد خیلی دلش برای فامیلش تنگ شده تا همین شبی که با هم بودیم بی وقفه حرف زد!!! و من واقعا دیگه یک جاهایی میخواستم از دستش فرار کنم.

 

واگویه...

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386، ساعت: 23:43

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان. بعضی چیزها توی خمیره بعضی ها نیست و برای یک ساده دل تا خنجری از پشت در روشنایی روز و نه تاریکی شب!زخمی اش نکند و چه بسا راهی دیار باقی اش ننماید بعضی چهره ها و قلب های نامهربان همان زیبا رویی است که خودشان نشان داده اند.فرشته نیستم و ادعایی هم ندارم که چه بسا کورکورانه و در هزاران وعده گاه دست هزاران ابلیس را در هزاران لحظه و وعده بوسیده ام ولی نخواسته ام و یا نتوانسته ام این چنین دورو باشم نکته ای است که حماقت ، خوش بینی بیش از حد و به قولی ساده تر خریت را درمانی نیست.سخت است،. فکر میکنم آنهایی که خورده شیشه های وجودشان بیشتر است خیلی راحت تر توی این جنگل بی در و پیکر سر میکنند تا اویی که با تلنگری از واقعیت و دورویی و نامهربانی نفس کشیدن برایش سخت میشود و اشک های همیشه آماده ش فرار میکنند و قلبش هزار پاره میشود و هزار بار از خودش میپرسد چرا؟به کدامین گناه؟ به گناه ساده بودن؟ به فکر بودن یا به گناه بد نبودن؟!!! فراموش میکند که از بین همه آدم ها فقط چند نفر هستند که او را میخواهند به خاطر خودش و واقعا دوستش دارند بدون هیچ قید و شرطی.

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان.بارها و بارها نوشته ام و رها کرده ام. چقدر دلم میخواست قلبتان را ببینم.از چهره ها خسته ام.از خودم هم خسته میشوم. دل خوشی های کودکانه این روزها و کارهای بچه گانه برای آرزویی که حتی محال بودن هم برایش زیاد است.همیشه حرف هایم باید بوی خنده بدهد ولی هیچ فکر کرده ای پشت آن به ظاهر حرف های کودکانه چیست؟ آنقدرها هم سطحی نیست اما تو هم بی گناهی ، چگونه باید از پشت آن حرف های به ظاهر روزمره و ساده و کمی حتی اذیت کننده بفهمی که این جا چه میگذرد!زبان نگاه را هم اگر بفهمی باز هم بیهوده است چون نیستی .اما ای کاش میدانستی ، ایکاش... کاش عقل را کمی بیشتر میگذاشتی.آخ اگر میتوانستم قلبتان را ببینم آنوقت آرام میشدم و بیشتر کاش تو میتوانستی!ایکاش میفهمیدی .شاید هم میدانی، این تلخ تر است.حالا حال تو را میفهمم و برای خنده های کودکانه ام دلتنگ میشوم.باید قدرت کاری را پیدا کنم اما میگذارم همین طور آرام آرام برود. گاهی میگویم لعنت بر این غرور اما همه اش این نیست ترس هم جای خود دارد.میگذارم این قایق سرگشته برای خودش برود تا ببینم کجا ساحل میگیرد.به خاطرحرمت حرف های همه این سال ها نگذار مرداب ساحل گاهش باشد.

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان.شما با منید با همه خوبی ها و بدی هایتان.چه لحظه هایی که که غرق شادی ام میکنید و چه لحظه هایی که مرا میشکنید.اما رحمی کنید و اگر میشکنید هم آرام تر که این تکه های شکسته را سخت میتوان بند زد آخر این روزها بند زن از کجا پیدا کنم؟.نمیدانم چرا نمیتوانم خیلی خوب باشم و فقط ببخشم. باید کمکم کنی.

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان اما گاهی مجبور میشوم ، اجباری تلخ و گزنده که خودم را بیشتر از شما آزار میدهد البته اگر شما آزاری ببینید! مواظب خودتان باشید و کمی بیشتر مهربان باشید.

 

ماجراهای دانشگاه 19

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386، ساعت: 13:40

 

در عرض این چهارسالی که در ولایت بزرگ مرد ایران یعنی جناب امیرکبیر بودیم ، مکان های بسیاری را سیر نمودیم . یکی از مکان هایی که دوستان بسیاری خواستار دیدار آن بودند ، ابیانه نام داشت.البته نمی دانم چرا ولی این دیدار تا فروردین ماه 1386به تاخیر انجامید.بعد از اردوی نشلج طبق قول و قرار های محکمی که فی مابین یاران منعقدگردید قرار بر آن شد که سرکی به آن دیار نیز بکشیم و مردمان آن وادی را نیز از فیض حضورمان بی بهره نگذاریم  ...

 

اردوی ابیانه – بهار 1386

 

یادم آید آن روزگارانی را که البته دیری نیست که از آن دوران گذرد که چگونه برای گردآوری چند عدد ابن برای همراهی بنده  در اردوی ابیانه چه مشقت هایی که نکشیدم و چه رنج ها که نبردم.

آری ! این شرح حال شیخ ما بود که برای جور نمودن چندین Boys برای این اردو چه مشقت ها که نکشید. قضیه از این قرار بود که دوستان ثابت اردوها یعنی محمد و هادی و علیرضا هر یک بنا به دلایلی از حضور در این اردو شانه خالی نموده بودند و شیخ حمید الدین ما نیز بدلیل کسری تعداد واحد بیشتر روزها را در نصف جهان طریقت می نمود. به هر حال بعد از هزاران ارتباط با سیم و بی سیم توانستم اشکان و مسعود از 84 را در آخرین دقایق شامگاهان و محمد مهدی 84.5 را به جمع پسران اضافه نمایم.خانم های 82نیز این بار با همان ترکیب ثابت و سیستم مشخص و صد البته حضور یک نیروی جدید در ترکیب گام به این همایش نهاده بودند.

امینه – سمیرا – وجیهه – سیما – مهناز- ملیحه – رویا- فائزه – سمانه – لیلا – فاطمه و البته لیلای 84

 

یکی از دوستان آشنا به مسائل ابیانه اندر باب وجه تسمیه این روستا سخن ها می راند که از این قرار بود :" سال ها پیش پیری از مردمان ولایت گل و گلاب به ولایتی که امروز ابیانه نام نهاده شده است گام گذاشت.پیر به دنبال کسب وکاری بود تا معیشتی نماید و قوتی جهت همسر وفرزند آماده نماید. از آنجا که یانه های ( هاونگ ) بسیار در آن دیار خودنمایی می نمود و جناب پیر از هر کاری درمانده بود ، به شغل شریف آب در هاونگ کوبیدن اهتمام ورزید و البته این کار چند حسن داشت :

1-      نام آن روستا را به پاس آن پیر، ابیانه یعنی پدر هاونگ نام نهادند .

2-      ضرب المثل آب در هاون کوبیدن از این جا درست گردید و نسل به نسل به ما رسید .

3-      پیر بعدها جناب جوانش را برای تحصیل به خارجه فرستاد که این کار با استقبال اهالی آن ولایت همراه گردید."

 

  غذا این بار به مدد آشپزان ماهر و چیره دست خوابگاه باز هم ا ل و ی ه بود و باز هم مانند همیشه خوشمزه . مرکب راهوارمان به مدد یکی از دوستان ، مرکب بود.این بار با مینی بوسی طریقت راه نمودیم که از سیستم صوتی دیکس دار بهره می برد و البته یک راننده ی فوق العاده و باطراوات به نام امیر .

نمی دانم چه تعدادی از یاران رایانه شهر ابیانه را دیده بودند ولی بازهم دیدن آن خالی از لطف نبود .مسیر راه بسیار زیبا بود و البته راه های پروپیچ وخم جاده ی نطنز – ابیانه .

 

به ابیانه رسیده بودیم . روستایی تاریخی که شرح های بسیاری راجع به آن جاری است : " ابیانه روستایی قرمز رنگ ، دهکده ای با زنان و مردان مسن و پا به سن گذاشته ، جوانان درس خوانده که بیشتر آن ها در خارجه و البته پایتخت طریقت می نمایند، درختانی با شکوفه های سیب و گلابی و گیلاس و ....کوچه باغ هایی که بهترین لحظات را می توان در آن سیر نمود و البته مردمانی که خیلی مهمان نواز نبودند و بابت هر کار و هر چیزی به فکر اهداف مادی بودند.به هرحال پا به روستا نهادیم.

 

بساطمان را پهن نمودیم و صبحانه ای باب میل دوستان همراه ،تهیه نمودیم. در بحبوحه ی بلعیدن بودیم که صدای زنگ و هک شدن نام یک دوست سفر کرده بر صفحه ی گوشی همراه موجودیت خود را اعلان نمود.او محمد مقتدایی بود که به همراه شیخ حمیدالدین به مکان همایش آمده بود تا دیگر شیخ 82 احساس تنهایی ننماید.شک نکنید که هدف تنها این بود و بس !!!

صبحانه تمام گردید ، رجال حاضر در اردو خیلی میلی به صبحانه نداشتند و به همین خاطر تا آخرین دقایق به احترام سفره بر جای خود میخکوب شده بودند.

بازی و سربه سر گذاشتن خرک بی نوایی که تنها منبع در آمد و معیشت خانواده ای بود ، بخشی از سرگرمی های دوستان همراه بود.

رجال هنوز به احترام سفره ، میخکوب بساط پهن شده ، بودند ، در حالیکه نسوان گرامی در تپه های اطراف مشغول انداختن عکس های گوناگون بودند.

آرام آرام نزدیک ظهر می شد و دوستان در انتظار ناهار آن روز.ناهار که غذایی طبق چند اردوی قبلی بود خورده شد و دوستان به بازی مفرح هفت سنگ روی آوردند.این بار جماعت نسوان یک بازیگر حرفه ای رو نموده بود .این بازی بدون هیچگونه آسیبی به روال خود ادامه داد Becauseشیخ حمیدالدین حضور نداشت!!!

 

گشت و گذار در کوچه باغ های ابیانه از دیگر برنامه های دوستان همراه بود .به یاد کودکی خویش نظری افکنده بودیم و بازی آهو و خرگوش را رونق دادیم.بازی بسیار مفرحی بود و انواع واقسام اسم ها ...

سری عکس های تکی دوستان، بسیار زیاد بود.لحظات بسیار خوشی را در کوچه باغ های ابیانه سپری نمودیم و در انتهای بازی نیز معرفی بازیکنان حاضر در بازی آهو وخرگوش پایان دهنده ی مراسم بود.البته این معرفی تنها مشمول حال رجال گردید و خواهران گرامی هیچ .البته راویان مدعی می باشند که دوربین خاموش بوده است ولی خوب ما که هنوز باور نکرده ایم !!

 

سوار بر مینی بوس راهوار گردیدیم .حرکات ویراژی حاج امیر باعث شادابی دوستان گردیده بود و البته مراسم دستمال چرخانی رجال بخت برگشته .

از آن جا که دوستان آن موقع رفتن به خوابگاه را  ناصحیح! می دانستند ، تصمیم بر آن گرفته شد که مختصر اتراقی در پارک مدنی نیز نماییم و از آب وهوای مفرح کاشان !!!!بهره ی لازم را ببریم.فوتبال و والیبالمان را بازی نمودیم و شام وبستنی را نوش جان نمودیم و به خوابگاه عزیمت نمودیم.

البته عده ای از یاران به همراه محمد و با اتوموبیل آخرین سیستمش !! راهی خوابگاه گردیدند و عده ای اندر رسیدن مرکبی در گوشه ی خیابان .پیچاندن آزانس دانش و سوار گردیدن بر مینی بوس متفاوت از مینی بوس ابیانه از دیگر شاهکارهای ما بود.

و این بار آرزوی ما به تحقق پیوست و نیروی امنیه ی دانشگاه برای اولین بار به جمع اردو روندگان 82 گیر چند پیچ ، پیچاند. بچه ها بسیار شادمان بودند و با دادن اسم های خود ودرج در کاغذ های باطله انتظامات به داخل خوابگاه عزیمت نمودند.

 

ابیانه تمام گردیده بود ولی آن روز یکی از مفرح ترین ، شادترین و جذاب ترین اردوهای 82 را به نمایش گذاشتیم هر چند عده ای تمایل به خوردن آب از لوله های آب ابیانه نداشتند.

همین ....

 

ماجراهای دانشگاه 18

جمعه بیستم مهر 1386، ساعت: 21:18

 

پرانتز اول : خوب هنوز !!!!  که ادامه می دهید ...

 

در گروه یاران 82، عده ای از همراهان می باشند که اکتیو می نمایند و از آن ها به عنوان پایه های همایش یاد می گردد . امسال ، سال آخری بود که با رایانه 82 ، عید نوروز را تجربه می نمودیم و بدین سبب عزم را بر آن بنیان نهاده بودیم تا مراسمی در خور و شایسته برگزار نماییم.اصلا این بچه ها از اینکه این مراسم را برگزار نمایند احساس خوبی داشتند .بنابراین :

 

مراسم آخرین عید- نوروز 86 ( زمستان 1385 )

 

بعد از اینکه تنها یک هفته از مراسم و همایش نشلج می گذشت ، به پیشنهاد غیر رسمی ها تصمیم بر آن گرفته شد که مراسم عید نوروز منعقد گردد. مکان آن نا کجا آباد بود. برای مکان آن بسیار رای زنی نمودیم .ابتدا قرار بود همایش درنیاسر برگزار گردد و در آتشکده ی جد خدا بیامرزم سلطان ساسان نیاسری آتشی شعله ور سازیم ولی خوب تلاقی چهارشنبه سوری با مراسم ما !و حضور نیروهای امنیتی دولت .... باعث گردید که به فکر مکانی در یونورسیتی بیفتیم.این جای کار با رجال بود و شیخان همراه می دانستند که این کار را باید از چه کانال و شبکه ای عبور داد تا شاپره نیشمون نزنه !!

می داتستیم که باید به سراغ دقیق از نوع جوادشون برویم .از حسنشان خیری ندیدیم ولی جوادشون برای ما یک نعمت بود.عنوان همایش را نمی گویم چون عذاب وجدان گرفته ام و فقط می گویم که با درخواست ما مهندس مولف و جواد موافقت نمودند.

کلاس 34 ادبیات به عاریه گرفته شد و اداره ی نظمیه دانشگاه نیز از موضوع و اهداف غیر واقعمان خبر دار گردید.خدایمان ما را ببخشاید.       

 

نسوان با ذوق رایانه ی 82 همه چیز را تدارک نموده دیده بودند. از کارت های یادگاری که هرکدام به نیتی توسط حضرت حافظ و دوستان همراه فالی گرفته شده بود ، تا تخم مرغ های رنگی ،آینه ، ساعت ، سفره ی هفت سین که 7 تا سینش جور بود ، از بادکنک هایی که با خنده های فراوان در آن دمیده شده بود تا تزئین متفاوت کلاس با کاغذ های رنگی به مدد دوست خوش ذوقمان .

بیشتر ورودی ها در منعقد نمودن این مراسم تلاش نمودند. ملتی با کمی اغراق حدود 100 نفر در پشت کلاس جمع شده بودند تا اجازه ی شرفیابی صادر گردد. جماعت 82 ، یاران83 ، باحال های 84 ، مستقل های 84.5 و صمیمی های 85 در آن شب گرد آمدند تا آخرین با هم بودن عید نوروز 82 را رقم زنند.  شب خوب ، پرترس و خاطره انگیزی بود ...

 

اتفاقات و شرح ها را بدین گونه عرض می نمایم که :

 

1-پخش کلیپ جشن نوروز دو سال قبل و البته خوش نیامدن به مذاق دوستان و یاران ورودی های دیگر

2-بی جنبه بازی عده ای از نسوان و رجال حاضر در جشن در هنگام آواز هادی و قهر جناب ایشان از مراسم

3 - هنرمندی جناب سید 84 ( البته این سید با اون سید فرق نماید ) و برگزاری ارکستر سمفوتی دهانی همراه با حرکات تمام موزون که در این باب چند مسئله است :

1-    سید 84 از آن انسان های شریف و هنرمندی است که هیچگاه در پی جلب توجه نبود و این کار را فقط به خاطر جمع نمود.

2-      عده ای از دوستان و یاران مراسم از این عمل ناراحت گردیدند که خوب تا حدی حق داشتند.

3-      ما این ها را هنر می دانیم نه چیز دیگری ، شما هم با این فرض بخوانید .

 

4- سرکشی نیروهای حافظ امنیت هر از چند گاهی به کلاس 34 و خبر دادن گروه پشتیبانی یعنی مسعود و اشکان و محمد MoNo و سخن راندن جناب شیخ در مورد چالش های انجمن علمی و معایب و مزایای همایش نشلج و شب یلدا و همایش های آتی گروه رایانه و خنده های جماعتی که به قول دوستمان در قصه ی عینکم به حرز دیوار که هیچ به ترک دیوار هم قهقهه می نواختند.

5- بیانیه جناب شیخ حمید الدین در مورد فرصت هایی به جنابان جوانان این مرزوبوم و حمایت از برومندان این آب و خاک با لحنی بسیار دیپلماتیک

6- پخش کلیپ های ورودی ها به همت یک 84.5 که همراه با شیطنت های خاص ایشان بود .

7- مسابقه ی خوک کشی ، زین سبب که امسال ، سال سال خوک ها بود .

 

8      هر ورودی یک نماینده داشت .

8      مجتبی از 84.5 خوکی طراحی نمود که بیشتر به خرس های دهکده ی حیوانات مو می زد تا خوک !

8      بهنام میهمانی که مشقت سفر از اصفهان را به دوش کشیده بود به نمایندگی از 84 خوکی کشید که به گربه های اشرافی بیشتر تمایل داشت تا خوک و البته گربه ای با چشمان نابینا .

8      منا از 83  شکلی کشید که با هیچ چیزی قابل قیاس نبود .

8      مریم از 82 ترکیبی از سه ورودی قبلی طراحی نمود که به گوسفند شبیه می زد تا خوک سال 86 .

8      علی از 85 که نقاش چیره دستی است ، خوک با وجاهتی کشید . خوک او خوک 86 بود و بدین سبب در یک نظر سنجی او برگزیده شد تا به پاس کوشش او کاسه ی سمنو را سرکشد هر چند او این کار را انجام نداد .

8      تفسیر های یک فعال 84 در مورد نقاشی ها و موجود بودن فایل تصویری آن

 

8- پذیرایی کیک و ساندیس و ژله که خوب یاران خوب 82 که این ژله ها را تهیه نموده بودند ، بعد ها از تهیه نمودن دوباره ی آن طفره رفتند

9- فال حافظ و اتمام مراسم

10- عکس های گروهی یاران همراه و ثبت آخرین خاطره ها

11- حضور میهمانانی از اقصی نقاط ولایت کاشان و همچنین حضور بنت یکی از رجال علمی گروپ رایانه کاشان  که شیخ ما نسبت به این رجال علمی ارادت خاصی دارد.

 

شب خوب ، دلنشین و البته بهتر از مراسم دو سال پیش بود ...

همین ...

 ----------------------------

دل ن: عید مبارک.

دل ن:فقط برای این که یادم نره.امروز عید سیرینی بود.دو تا از بهترین دوستام زنگ زدن و باهام حرف زدن.یکی تو که باورش سخت بود و خیلی لطف کردی و شادم کردی و یکی هم که نتونستم جوابش را بدم اما بعد جبران کردم.ممنونم. خوشحالم هنوزم کسایی هستن که دلم بهشون گرم باشه.

 

ماجراهای دانشگاه 17

دوشنبه شانزدهم مهر 1386، ساعت: 10:7

 

..... و دو ماه و اندی از آخرین همایش های جاویدان گروه رایانه  و در راس آن ها رایانه ی  82 می گذشت و یاران را خبری از همایش و مجلسی نبود.بارها شکایت ها و طومارهای خود را مکتوب نموده بودند که هان فلانی تو که یارای برپایی همایش هر سه هفته یکبار را نداری ، غلط نمودندی که چنین عهدهایی بستندی...

البته یارانی از گروه رایانه 82 که پایه های محکمی از همایش ها بودی ، در برزخ کنکور کارشناسی ارشد و مدارج ترقی گیر افتاده بودی و در نتیجه اردوها را کم رونق نموده بودی.Because of عزم را بر آن استوار نهاده بودیم که هنگامی که یاران پایه از کنکور مدارج ترقی فارغ گردیدند اردویی بنیان نهیم ...

 

اردوی نشلج – زمستان 1385  

 

و در اواخر اسفند ماه بود که یاران از کنکور تعالی و مدارج علمی فارغ گردیدند و حال بهترین فرصت برای برپایی همایش بود.ابتدا قرار بود اردویی تخصصی با حضور اهالی رایانه 82 برپا نماییم ولی خوب عهد وپیمان ها همان طور که انتظار داریم بوقوع نمی پیوندد…

به هرحال با جمعی 30 نفره از اهالی فارغ التحصیلان 81 ، 84 ، یک نفر رجال 84.5 که خیلی دوست دارد که موجودیت خود را اعلام نماید و رایانه ی 82 به مکان همایش یعنی نشلج رهسپار گردیدیم.البته یاران رایانه ی 82 اینبار با 3 نفر غایب به اردو پا نهاده بودند که هر کدام بنا به دلایلی که خودشان می دانستند ، نیامده بودند.

امینه ، سمیرا ، وجیهه ، سیما ، مهناز ، فائزه ، لیلا و ملیحه از نسوان رایانه ی 82و علیرضا ، محمد ، حمید و خودم از رجال رایانه ی 82 .

 

 نشلج در نگاه اول مکانی با آب وهوای کوهستانی ، درختان سربه فلک کشیده ، مناظر طبیعی فراوان و البته مردمانی با رفتار و منش متفاوت که به آن مکان نمی آمد رخ می نمود.البته یک مسئله را در پرانتز ذکر نمایم که واقعا حیرت انگیز است که این ولایت کاشان که ما حدود 4سال از عمر مفیدمان را در آن طریقت نمودیم چطور است که هیچ بهره ای از ولایات اطراف خود کمثله ای قریه ی قمصر ، تفرجگاه نیاسر ، طبیعت نشلج و مرق ، ولایت نطنز و خیلی جاهای ندیده ی آن نبرده است ، فی الواقع شبه جزیره ای است خشک و سرد که البته با قوانین شبه جزیره نیز جور در نمی آید و البته مردمانی خوب !!پرانتز را می بندیم.

 

موکتی را که شیخ ما وقف امور همایش های دانشگاه کاشان نموده بود ، پهن نمودیم و ابتدا دوستان را به خوردن کیک و ساندیس سفارش نمودیم.مدتی به حرف های باری به هر جهت گذشت .دوستان انواع و اقسام ورودی ها ی رایانه تصمیم به فتح قلل مرتفع !!نمودند و هر گروه برای خود مسیر صعود را در پیش گرفتند.با جمع کوچکمان که همگی از گروپ 82 بودند به بالای قله رهسپار گشتیم ، بازهم در اینجا رهروان سریع السیر کوه جلوتر از همگان به جلو گام برمی داشتند.نیمچه قله ای را فتح نمودیم وبه پایین گام برداشتیم. خدا ختم به خیر گرداند پایین آمدنمان از کوه را . هر یک از دوستان در پی نقشه ای برای نابودی یکدیگر بودند ، آمدن سنگریزه هایی و البته سنگ پاره هایی از بالای کوه نوید این مطلب را می داد.انواع و اقسام آهنگ های باری به هر جهت از گوشی های بچه های بالای خط فقر ، سکوت کوهستان را بر هم می زد.البته سکوت کوهستان نیز عده ای از یاران همراه را بیاد احساسات ادیبانه می انداخت.

حرکات آکروباتیک شیخ مصطفی در پایین آمدن از کوه نزدیک بود که نفرین های ملتی را بر آورده نماید که ختم به خیر شد.واقعا یک نفر آن بالاست که انسان ها را دوست می دارد !! البته اولین مصدومیت این اردو که تعداد آن نیز کم نبود شکل گرفت.

 

ناهار را که کالباس ونوشابه و خیار شور و گوجه بانضمام نان اضافه بود ، بلعیدیم و حال نوبت بازی های گروهی بود.البته در حین ناهار در مورد اردوی تهران صحبت هایی گردید که تا به حال که بنده این شرح ها را در حال تایپ آن ها هستم   ، به چشم مسلح ندیدم چه برسد به غیر مسلح !!

 

در این اردو بازی هفت سنگ را به دوستان پرزنت نمودیم و یاران کشی انجام گردید .به غیر از چند تن از دوستان آشنا به این بازی بقیه مات ومبهوت رخ می نمودند.بازی بسیار مفرحی بود .بازی ادامه داشت تا اینکه دو اتفاق افتاد :

 

1-      یکی از نسوان همراه به دلیل هیجان زیاد بازی و یا بی ملاحظگی یاران دیگر مصدوم گردید که او را به بیرون از بازی منتقل نمودی و با دادن کرانچی به ایشان سعی در تقلیل کسالت ایشان نمودیم.این بار بازی بدون امین جمع پی گیری گردید .

2-      شیخ حمید الدین ما نیز مصدوم گردید . شیخ ما به دلیل دوری از سنگ ها در دوردست ها طریقت می نمود و به همین دلیل او آخرین بازمانده از گروه رقیب بود.در این بازی اسب دوانی  و تعقیب و گریز حرف اول رامی زند.تعقیب و گریز با شیخ به آنجا انجامید که ایشان شیرجه ای بر روی آسفالت کشیدند که دوستان به دلیل رخ نمودن چنین منظره ی دهشناک و ناراحت کننده قید بازی را زدند. مصدومیت شیخ هم جانی بود هم پوشاکی !!!

 

دوستان 84 در دوردست های نشلج به Game مشغول بودند و دوستان 81 در راه عزیمت به شهر های خویش . نزدیک های غروب بود  .اجازه دهید که این صحنه را توصیف نمایم :

 

"دوستان خسته از بازی های گروهی در کنار جاده دور وبرهم ، گرداگرد یکدیگرمجالست نموده ودند.آتشی که هر از چند گاهی دودی خفه کننده  نثار جمع می نمود شعله ور بود.حرف های باری به هرجهت و البته نباری به هرجهت رونق داشت . برگزاری تیزر های تبلیغاتی در کنار جاده ای که انگار عهد بسته بود که آن روز شلوغ ترین روز خود را سپری نماید در جای خود خنده آور بود. "

 

همه منتظر برگشت بودند و این را می شد از گفته ها ، رفتارها و صورت های دوستان حدس زد.حاج ماشاالله از راه رسید ، دوستان سوار گردیدند و ما به خوابگاه عزیمت نمودیم .آن شب مصدومان، خواب به چشمانشان نیارامید و هر از چند گاهی نهیب هایی از اعماق وجود برآوردند که یاران را یارای مقابله با آن نبود.

 

روز زمستانی بسیار خوبی را درکنار یاران 82 و یاران ورودی های دیگر گذراندیم .نشلج را فراموش نمی کنیم چون بازی هفت سنگ را گروپ رایانه 82 یه منصه ی ظهور رساند و این یکی از شاهکارهای جاویدان ماست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(خودتان ادامه دهید ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ادامه دارد ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

همین ...

.

.

.

نتیجه :

1- هنوز ادامه بدهید ...

 

------------------------------------------

 

پ ن: توجه کنید! دوستان عزیز همشهری!عارضم خدمتتون که جناب سید لطف کردن و این خبر را دادن تا بهتون بگم : " سازمان فنی و حرفه ای یک سری کامل کلاس های وب حرفه ای و برنامه نویسی دسک تاپ برای مهندسان کامپیوتر به صورت رایگان قرار داده که فقط باید در امتحان پیش نیاز و مصاحبه پیروز گردید.دوره ها سه ماهه است و از آذر شروع میشه .محل ثبت نام سازمان فنی حرفه ای واقع در خیابان هزار جریب است". خوب من چیزی را که میدونستم گفتم, حالا اگه کسی بیشتر میدونه هم بگه.

 

دل ن: حالم بد است.حرف های امشب و رفتار اون دو تا دوست! برام شوک آور بود.بعضی ها عجیبن ٬ خیلی عجیب .خدایا راضیم به رضای تو...

 

10 فرمان مقدس!

شنبه چهاردهم مهر 1386، ساعت: 15:43

 

1.       بعد از تولد، انسان دیگر خسته شده است پس باید در زندگی استراحت کند.

2.        دوست بدار رختخوابت را، همچون وجود خود.

3.       اگر دیدی کسی استراحت می کند دراستراحت به وي کمک کن.

4.        روز استراحت کن، چرا که شب مخصوص خواابيدن است.

5.       کار از مقدسات است، به او نزدیک نشو.

6.        اگر می توانی فردا کار را انجام دهی، امروز آن‌را انجام مده، اگر می توانی آنرا پس‌فردا انجام دهی، دست نگه دار، پس دو روز آزاد خواهی داشت.

7.       تا جایی که می توانی کم کار کن، برای دیگران نیز باقی بگذار.

8.        آرام باش! از استراحت کسی نمرده، اما از کار هرچندتا که بخواهی!!!

9.       اگر احساس می کنی که به کار احتیاج داری بنشین ، همه چیز خواهد گذشت!

10.   اگر کار سلامتی مي‌آورد، پس بگذار بیماران کار کنند!

 

پ ن: یعنی کلی حرف تو این ۱۰ تا جمله هست!! و البته که دوستان هیچ کدوم اهل این کارا نیستن!!

 

 پ ن 2: البته برای من فرقی نداره اما از اون جایی که شایعه شده بود که عید فطر را میخوان 3 روز براش تعطیل کنند و البته تا 5 روزشم شنیده شده بود!!! و واکنش های مختلفی هم در بر داشت که از یک طرف خوشحالی یک عده که خوب معلوم کیا بودن!(همونا که این 10 فرمان مقدس را دوست دارن!) و ناراحتی یک عده از این تعطیلی های مکرر و بی نظمی های این اتفاق , امشب رسما دولت معزز اعلام فرمودن که عید فطر فقط 1 روز تعطیل است!

حالا ببین چقدر ملت ضایع میشن اگه به هر نحوی عید بیفته جمعه و البته سر ظهر هم خانم ماه رخ بنمایند !!!!!!!!!!! (این ماه هم اول و آخر این ماه عجیب ناز میکنه ها!)

 

پ ن 3: حکایت این حاج آقای میوه ممنوعه هم دیدنی‌. بهش بخندیم یا گریه کنیم؟ حرص کارهاش را بخوریم و فحشش بدیم یا براش دل بسوزونیم؟

یک چیزی را هم - البته با اجازه علمای مربوطه! – بگم.جالبه که این سریال های ایرانی تا قسمت آخر آنچنان سریال را پیش میبرن که اصلا انگار قرار نیست این سریال تموم بشه و بعد ییهو قسمت آخر قضیه را میترکونن!!فکر کنم روشون میشد قسمت آخرم پا در هوا میزاشتن باشه! البته بماند که سریال های وطنی تا حدود زیادی از قسمت اول آخرش پیداست!

 

پ ن4 : یک پیامک! خوندم که برام جالب بود.از این مدلا که روانشناسی و باید جواب یک سوال را بدی.گفتم این جا بزارم بد نیست تا شما هم استفاده کنید.(هر چند ملتی که من میشناسم و خودمم یکیشونم! میتوانند کاملا آدم را با جواب هایشان له و لورده کنند و تمام اعتماد به نفست را بکشند!!!( دور از جون شما البته!) )

متن پیامک : "اگر اسم آدمها براساس صفات باطنیشون انتخاب می شد، چه اسمی برای من انتخاب می کردید؟ "

 

پ ن 5: رفتم زولبیا بخرم مغازش خیلی دور بود.خلاصه بعد کلی بیچارگی تو ترافیک و رانندگی تو شلوغی دم افطار که رسیدم آقاهه میگه اگه میخوای از این جعبه آماده ها بهت میدم و الان وقت ندارم برات یک جعبه بکشم!! میگه 25 تا جعبه باید آماده کنم و نمیشه. حالا از من اصرار و از اون انکار.هر چی میگم من اینا را نمیخوام (آخه ما معمولا بیشتر زولبیا میگیریم تا بامیه اما این جعبه ها برعکس بود) آقاهه میگفت نه خانم نمیشه.بعد میگه مشکل نسل من با نسل شما اینه که گفتم حرف هم را نمیفهمیم یکهو آقاهه گفت نه خانم!این چه حرفی؟چرا توهین میکنید؟!!!بعد من مونده بودم که چه توهینی کردم که خودم نفهمیدم!آخرشم مجبور شدم بخرم و بیام (البته زنگ زدم خونه و عین این بچه خوب ها اجازه گرفتم!) بعد دوباره رانندگی تو ترافیک و بیچارگی و رسیدم خونه اون وقت من حالا اعصابم خط خطی اون وقت جناب پدر راه به راه میخندن و میگن فائزه لر نره بازار...! و بعد مامان میگن ربع کیلوش زولبیا است و بقیش بامیه!!!(اینا راست میگفتن) و میخندیدن. دیگه ببین بچه مظلوم را زبون روزه چطوری حرص میدن.

خلاصه اگه یک روزی زولبیا فروش شدین! با مردم خوب رفتار کنین.یادتون نره همیشه حق با مشتری است!

 

 

ماجراهای دانشگاه 16

چهارشنبه یازدهم مهر 1386، ساعت: 17:58

 

امسال یک اتفاق مبارک رخ نموده بود و آن جایگزین شدن مهندس مولف به جای مدیر گروه وقت بود.فکر می کنم در طول این یکسال آخر ، مهندس مولف کارهایی انجام داد که قبلا انجام نشده بود.از نظر فضای مدیریتی ، کارها بهتر گردیده بود.مجوزهایی در طول این یکسال گرفتیم که در دوره ی مدیر گروه قبلی برای هر یک از آن ها  باید روزها شیون و زاری می نمودیم !!!! به هرحال طبق سنت های قبلی مراسم شب یلدا را ترتیب دادیم.

 

مراسم شب یلدا – خانه ی تاج هنرمندان ( پاییز 1385 )

 

می توانم به جرات بگویم این تنها اردویی بود که خانم ها کمترین نقشی در آن نداشتند.بعد از اینکه با حسن ، مجتبی ، بهنام ، حمید ، علی ، مسعود ، محمد مهدی و اشکان در مورد این مراسم صحبت کردیم ، هر کس مسئول کاری گردید.

 

مکان مراسم شب یلدا بعد از پرس و جوها ی فراوان و دیدن مکان های بسیار ،خانه ی تاج هنرمندان برگزیده شد.خانه ای تاریخی ، هنری ، معماری خاطره انگیز و فضایی بسیار دلنشین.

البته جهت در اختیار گرفتن آن مکان نیاز به موافقت اصولی یکی از سردمداران دانشگاه داشتیم و ما بهترین شخص را مهندس مولف می دانستیم.این بار هم موافقت اصولی تحت عنوان "تجلیل از دانشجویان ممتاز و همچنین تقدیر از اعضای سابق انجمن علمی "بود. خداوند از خطای ما در گذرد که چنین مجوز می استاندیم .به هرحال دو وسیله به همت حسن و مجتبی کرایه گردید.مینی بوسی جهت رجال و اتوبوسی جهت نسوان .

 

از همه ی ورودی ها حضور داشتند .81 ، 82 ، 83 ، 84 ، 84.5 ،85 .اندر باب این ورودی ها ، 84.5 تنها سه عضو داشت اما به طور جد خواستار استقلال بود.82 و 85 بیشترین حضور و 83 کمترین حضور را داشتند.

اتفاقاتی که آن شب افتاد را بطور تیتر وار عرض می نمایم :

 

1)      آمدن باران شدید در کاشان و خراب شدن حیاط رویایی خانه ی تاج هنرمندان که نسخه ی برنامه های ما را پیچاند

2)      آماده کردن حیاط خلوت خانه ی تاج و آوردن 60 عدد صندلی از پله های پروپیچ و خم

3)      روشن نمودن آتش و باز کردن فواره ی حوض که فضایی بسیلر دلنشین به حیاط بحشید

4)      پذیرایی از شیرینی و چای گرفته تا موز و پرتقال و تخمه ، چیپس و کرانچی و  هایلا و نوشابه

5)      پذیرایی چند باره برخی از دوستان و کیک های چند باره

6)      اجرای مراسم موسیقی سنتی با اجرای هادی خدایاری که بسیار دلنشین بود .

7)      هنرمندی دست جمعی بچه های 85 و خواندن ابیات شعر با مسمای اینجا کاشان است ...

8)      گیتار نوازی بهنام پسر دایی اشکان  و آریا

9)      گریه های پنهانی چند تن از دوستان احساساتی همراه با آهنگ گیتار

10)  اجرای مسابقه ی پانتومیم و خنده های بچه ها

11)  فال حافظ و اتمام مراسم آخرین شب یلدا

12)  بازدید بچه ها از خانه و شیطنت های همیشگی

13)  بی جنبه بازی عده ای از دوستان سال بالایی  خودم در زیرزمین خانه ی تاج و فراهم آوردن مقدمات عصبانیت من

14)  عکس های یادگاری در زیرزمین خانه ی تاج هنرمندان

 15)   جوگیر شدن برخی از دوستان 85 و احساس خوب از اینکه در دانشگاه کاشان قبول گردیده اند !!!

16)  جمع آوری غنیمت های چیپس و پفک و ... توسط یکی از باحال ترین 84 ای ها

17)  سوار اتوبوس شدن و عزیمت به خوابگاه

18)  رفتن به خوابگاه بدون کمترین دردسر

19)   هنوز مانده ام که چه موقعی جنابان انتظامات به جماعت کامپیوتر گیر خواهند داد .

 

شب خوب ، دلنشین و بسیار مرتبی بود .البته کارشناسان امر این مراسم را آخرین شب یلدا دانسته اند ...

همین ....


 

دل ن: تموم شد!

امشب سومین شب احیاء ماه رمضون امسال است و این یعنی ماه رمضون امسال هم گذشت. خوش به سعادت اون هایی که درکش کردن. دعا میکنم تو این شب عزیز همون طور که تو قرآن هم راجع به این شب اومده کارها و دعاهامون استوار فیصله پیدا کنه.

 

امشب به همه دعا کنید. 

التماس دعا دارم...

حلالم کنید!

 -------------------------------------------------

پ ن:افطار خونه این بالا سری ها دعوتیم و اساسی خوش میگذرد.بیچاره خانم خانه از صبح تا حالا کار میکرده و آن طور که پیداست با غذاهای خانگی حسابی شرمنده مان میکند. البته من هم برای هر نوع کمک اعلام آمادگی کردم.آقای خانه هم امروز حسابی کمکش کرده و الان کاملا هر دو حس میزبان دارند. حیف که برای بعضی شیطنت ها بزرگ شده ایم وگرنه حسابی زحمتشان میدادیم!!!

 

 

ماجراهای دانشگاه 15

دوشنبه نهم مهر 1386، ساعت: 10:0

 

بعد از افطاری نیاسر قرار بر آن گردید که هر سه هفته یکبار به اردو رویم ، ولی گفته ها همیشه با واقعیت جور در نمی آید.به هر حال بعد از یک وقفه ی یک ماهه قرار بر آن گردید که به ولایتی سفر نماییم که عدم آن ، برابر بود با عدم هنر ، زیبایی و ماندگاری .(البته مرا متهم به ناسیونالیست بودن نکنید چون که واقعا خیلی ها این ولایت را عروس شهر های ایران و حتی جهان می نامند. )

 

11 آذرماه 1385 -  ( یک روز در نصف جهان)

هیچ وقت فکر نمی کردم که اردویی به سمت اصفهان داشته باشیم ولی خوب این مهم اتفاق افتاده بود. به درخواست بچه ها مقدمات سفر به سرزمین شیخ بهایی را فراهم آوردیم.من به دلیل اتفاقاتی که در آن ماه برایم افتاده بود زودتر به اصفهان حرکت نمودم ....

طبق هماهنگی های بعمل آمده با چند تن از دوستان که امینه در راس آن ها بود ، محل اسکان ، وسیله نقلیه و برنامه های تفریحی ارگانیزه شده بود.همه چیز برای یک اردوی دو روزه ی آخر هفته ای آماده بود.

بچه ها بعد از گذراندن 8 ساعت درس با استاد مزینی که به واقع شبکه ای از عصب ها بودند  به سمت اصفهان حرکت نموده بودند.در اتوبوس بهشان خوش گذشته بود.با هماهنگی هایی که با بهنام و محمد حمیدی صورت گرفته بود آن ها به ترمینال کاوه جهت اجرای مراسم استقبال رهسپار گردیده بودند.من هم هنگامی که دوستان از اتوبوس پیاده  می شدند ، خودم را رساندم ، حیف که دامن های چیندارمان را جهت خوش آمدگویی نپوشیده بودیم و گرنه مراسمی در خور دوستان به محضر شان پیشکش می نمودیم.

 

مریم ، امینه ، لیلا ، رویا ، ملیحه ، فائزه ، مهناز ، سیما ، لیلا ، حمید ، علیرضا ، علیرضا (ح) مسافران اتوبوس اصفهان بودند که بعد از مدتی پدیدار گشتند.در میان جمع چند تن از افراد ثابت اردو رویت نشدند ...

بچه ها را دو دسته نمودیم. ما از حاشیه ی رودخانه و چهارباغ گذشتیم تا بچه ها بیشتر با اصفهان آشنا گردند ولی دسته ی دوم از راه های میانبر رفتند که به اصطلاح خودشان زودتر برسند.

 

به هر حال بچه ها را در خانه ی مجری اصلی این اردو یعنی امینه پیاده نمودیم و بعد از هماهنگی های لازم به خانه ی خودمان رهسپار گشتیم .البته بانوان گرامی آن شب ساعت های زیادی را در کنار رودخانه سپری نموده بودند و از طبیعت زیبای آن حظ کافی برده بودند و البته سرمای شدیدی !!

صبح قرار بود به کوه رویم ، تصور نمایید که ساعت 7 می خواستیم به دامنه ی صفه قدم نهیم در حالیکه ملت ورزشکار اصفهان در آن ساعت از قله پایین می آمدند. به هر حال ساعت  7 به همراه دوستان 82 و عده ای از دوستان 81اصفهانی به سمت قله رهسپار گشتیم. رفتن بالای کوه هم حدیث مفصلی داشت که تنها تا وسط های آن صعود نمودیم. بعد از آن صبحانه ای بسی لذیذ خوردیم که باز هم کار  مجری اردو بود.

 

به سمت باغ پرندگان و ناژوان حرکت نمودیم. حضور آن همه پرنده های زیبا دلنشین بود.ساعتی را در باغ طریقت نمودیم.البته در مسیر یابی خیابان ها بارها دچار اشتباه گردیدیم که خوب باعث خنده ی جماعتی خنده رو گردید.

قرار بر آن گردید که ناهار را در رستوران نقش جهان میل نماییم.تاریخچه ی این رستوران بسیار شنیدنی است.می توان گفت رییس آن که هم اکنون در خارجه به سر می برد یک انسان موفق است.البته من تاریخچه آن را از یک انسان آگاه به مسایل نقش جهان شنیده ام.راست و دروغش با خودش !!!

ناهار دلچسبی را بچه ها نوش جان نمودند.البته من در آن موقع فقط به فکر حرف های دهقان فداکار مزرعه های ویروس زده ی سایت بودم که چند روز قبل از عزیمت به اصفهان در جمع بچه ها می زد  ...

بعد از ظهر گشتی را در نقش جهان زدیم.نقش جهان یک شاهکار جاویدان است .صحبت ها و داستان هایی که محمد در مورد مساجد میدان ذکر می کرد نشانه ی نبوغ معماران درس نخوانده ی روزگاران صفویان بود و البته درسی برای معماران مهندس شده ی درس خوانده ی امروز .

 

نزدیک های غروب بود .من به دلیل تعهداتم باید صیح شنبه در کاشان بودم و از این رو به اتفاق دو تن از دوستان 82 بعد از ظهر جمعه به کاشان رهسپار گشتیم.یکی از بچه ها حرف جالبی می زد ، می گفت با اینکه بارها به اصفهان رفت و آمد دارم ولی این بازدید بسیار دلنشین تر از دیگر بازدیدهایم بود.

طبق اخباری که بهم رسیده بود ، برنامه ی کافی شاپ و پیتزا آنجل که  یادآور دوران بچگی بود از دیگر برنامه های اردوی اصفهان بود.

خرید های گروهی صبح شنبه از دیگر برنامه های برخی دوستان بهم پیوند خورده بود.

اردوی جالب ، دیدنی و خوبی بود .

 

تنها یک نتیجه می گیرم و آن اینکه :

هر گاه دیدید تایر یک ماشین پنچر است ، به صاحب آن اطلاع دهید وگرنه صاحب آن دچار یک سری صدمات ، گرفتگی قلب، آنفکتوس و دردهای شدیدی خواهد شد.شما این قضیه را نمی دانیدو برای همین هم نمی خواهم که بدانید ولی خواهش می کنم که حتما اطلاع دهید ...

 

همین ...

 


دل ن: تو این شب های عزیز من را هم از دعاهای خیرتون محروم نکنید.التماس دعا...

 

با دقت بخون!

شنبه هفتم مهر 1386، ساعت: 1:15

 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه ای باش ولی بهترین بوته ای باش که در کناره می روید.. اگر نمی توانی درختی باشی علف کوچکی باش وچشم انداز کنارشاه راهی را شادمانه تر کن ..اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه..همه ما را که ناخدا نمی آفرینند! ملوان هم می توان بود در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست ..اگر نمی توانی شاه راه باشی کوره راه باش.. اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش ..با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.. هر آنچه هستی بهترینش باش!

 

دل ن: برايت آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و نا پايدار
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم يکی در ميانشان
بی ترديد مورد اعتمادت باشد.
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشی
نه کم نه زياد، درست به اندازه
تا گاهی باورهايت را مورد پرسش قرار دهد
که دست کم يکی از آنها اعتراضش بر حق باشد
تا که زياده به خود غره نشوی.
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشی
نه خيلی ضروری
تا در لحظات سخت
وقتی ديگر چيزی باقی نمانده است
همين مفيد بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

 

دل ن: این سریال اغما را که میبینم عجیب ترس برم میداره.الیاس در نهایت خوبی و اعتماد داره کار خودش را میکنه و وحشتناک تر این که دکتر همه روحش را در نهایت اطمینان و آرامش به اون سپرده.یاد لحظه هایی می افتم که الیاس هایی من را با خودشون میبرند...

خدایا با همه وجودم و در نهایت عجز یک بنده بهت پناه میبرم از شر وسوسه های شیطان!

 

 

دل ن: امشب اولین شب از شب های احیا است.فقط میتونم بگم التماس دعا.برای همه دعا کنید

 

ماجراهای دانشگاه 14

چهارشنبه چهارم مهر 1386، ساعت: 21:14

پیش نوشت:میخواستم قبل از خوندن نوشته جناب نویسنده یک چیزی را بگم.این خاطره ماجرای آخرین افطاری است و امشب که این خاطره را میگذارم شب تولد امام حسن است یعنی نیمه ماه رمضان. اگه یادتون باشه 4 سال پیش بود همین شب اولین مراسم افطاری و اولین اردوی دسته جمعیمون را رفتیم!عمر میگذره اما خاطره هاش باقی میمونن...

-------------------------------------------------------------------------

 

به سال آخر رسیده بودیم . نمی دانم ولی هر چی می خواهید اسم این سال را بگذارید. سال سال آخر بود خبری هم از خروس ها نبود .برخلاف سال سوم امسال همه مهربان تر و صمیمی تر شده بودند.یاد حرف عمه ی خدابیامرزم در مورد چهارسال دوران دانشجویی افتادم ، می گفت ...

 

امسال ماه رمضان با  بازگشایی مدارس ،یونورسیتی ها و جاهایی که پول می دهند بچه ها را نگه دارند که ما در لفظ عام مهد کودک می گوییم تقارن داشت و به همین دلیل اولین اردوی 82 بسیار زودتر از موعد مقرر رقم خورد ..

 

افطاری سال چهارم – نیاسر(پاییز 1385)

 خوب تجربه ی تلخ افطاری همگانی باعث گردید که امسال با همان جمع صمیمی 82 که در بیشتر اردو ها شرکت می نمودند مراسم افطاری را برپا نماییم و البته غیر از این جمع اگر کسی دیگر هم شرکت می نمود فقط جنبه ی مهمان داشت نه چیز دیگری ...

 

به هرحال مکان افطاری این بار در خارج از کاشان بود .جایی ناشناخته و غریب به نام نیاسر !!!

شب های نیاسر صفایی دارد که باید آن را دید ،به همین خاطر این بار هم به نیاسر سرکی زدیم ، آن هم از ساعت 5 بعداز ظهر .

افراد حاضر در آخرین افطاری 82 عبارت بودند از :

من , محمد،هادی،حمید،بهنام،احمد،فاطمه،لیلا،سمیرا،صدیقه،رویا،فائزه،ملیحه،وجیهه،امینه،مهناز،سیما،

محبوبه،طاهره،لیلا(ن) و نغمه 

 

ساعت 5 با یک عدد مینی بوس به سمت مکان مقصود حرکت نمودیم.در بین راه به سفارش ملتی که انگار با هندوانه پیوندی عمیق بسته بودند ، چند هندوانه خریداری نمودیم .هندوانه سرخ و شیرین رخ می نمود ولی خوب این بار رنگ رخساره خبر نمی داد از سر درون ...

به نیاسر رسیدیم.عذا چون الویه و سوسیس و کالباس و همبرگر نبود ، از شامی ها بود.حدس زدنش سخت نبود. تا آنجا که حافظه ام یاری می دهد مهناز و لیلا برای این شام تدارک فراوانی دیده بودند.

به سفارش عده ای از دوستان مقداری شیر و البته دو عدد زولبیا و نه بیشتر برای دوتن از دوستان خریداری نمودیم.نماز خوانده شد و اسباب پذیرایی فراهم گردید.

 

بعد از افطار مختصری که نوش جان نمودیم عازم بازی های باری به هر جهت شدیم.مدتی بود که دوستان وسطی بازی ننموده بودند و بدین سبب تیمی از خواهران و برادران برای شرکت در این بازی مهیج برگزیده شدند.

بازی ادامه پیدا نمود تا دو اتفاق رخ نمود  :

1- افتادن هادی به داخل گودالی که باعث خنده ی جماعتی گردید . بگذارید این قسمت داستان را از زبان یکی از شاهدان عینی ماجرا نقل نمایم :

((با حال ترین قسمت اون افطاری موقعی بود که توپ به طرف نرده ها افتاد و من در حالی که به سمت نرده ها می دویدم ، دیدم یک چیزی با سرعت نور از کنارم سبقت گرفت و یکهو غیب شد.وقتی برگشتم نگاه کردم دیدم یک نفر خودشو به زور به توری ها آویزا ن کرده است .خیلی جالب بود وقتی آقای مظفری را می دیدی که از تنها سوراخ موجود در توری ها به ارتفاع 3 متر پایین تر سقوط کرده بود.!!!))

 

2- رفتن برق سراسری نیاسر و داستان هایی که به دنبال آن داشتیم. 

وقتی برق رفت بعضی از بچه احساسات شاعرانه شان گل نموده بود و عده ای هم در مرحله ی شکوفایی بود و کسانی مانند من اصلا ریشه ای نداشتند که جوانه ای بزند. به هرحال در تاریکی شامی را که دوتن از دوستان زحمت فراوانی برای آن کشیده بودند نوش جان نمودیم تا بالاخره برق آمد.

مشاعره ی اسم شهر ها یکی از مهیج ترین قسمت ها بود که بالاخره ختم به خیر شد.حمید بدجوری سوتی می داد البته همه اش یک شوخی بیشتر نبود.کم کم موقع رفتن رسیده بود اما بازی اسم ها تحت عنوان دختر و پسر در اتوبوس ادامه یافت ... پسران تا توانستد اسم دختر و دختران نیز تا توانستند نام پسر بر زبان جاری نمودند.به درب خوابگاه رسیدیم واین بار هم طبق معمول کسی به ما گیر نداد.

 

یکی دیگر از قسمت هایی که فراموش نمودم هندوانه هایی بود که بنده خریداری نمودم و تا یکسال تیکه ها و متلک هایی که بدنبال داشت . خودتان بفهمید .ماجرایش بماند ..

 

افطاری سال آخر بود.بسیار نیکو و عالی برگزار گردید.امسال برخلاف سال اول همه نبودند.کسانی بودند که انگار عهدی بسته بودند که تا آخر چهارسال و شاید هم بیشتر با هم باشند.البته شاید ...

شب خوب ، مطبوع و دلپذیری بود . البته فکر می کردم که این افطاری اخرین افطاری بود ولی روز 26/6 /86 باز هم با یک جمع 11 نفره افطاری دیگری بنیان نهادیم.   

همین ...


 

دل ن: این روزها بیشتر از قبل میفهمم که عمر چقدر زود میگذره.هر سحری که بیدار میشم انگار همین الان بود که سحر قبلی را خورده بودم!هر افطاری که میشه انگار چند لحظه قبل بود که صدای ربنا افطار قبلی را از رادیو میشنیدم.دلم میخواد یک جوری نگهش دارم که نره اما نمیشه.خدایی دیگه هر جوری حساب کنی خیلی تند تند داره میگذره.

 

پ ن: خوب ما سحر ها همیشه رادیو روشن میکنیم.این برنامه سحرم که همیشه همون که هست یعنی دعای سحر و هر 5 دقیقه هم ساعت اعلام میشه.حالا نمیدونم دقت کردین یا نه بعضی وقت ها این جناب مجری دو تا 5 دقیقه را قاطی میکنه و با هم ییهو اعلام میکنه!اون وقت که تو که اصلا هواست نیست میبینی به جای 10 دقیقه 5 دقیقه تا اذون مونده!!! و خوب حتما خوش خوشانت میشه!حالا امروز صبح من رفتم مسواک بزنم دیدم رادیو ساعت را گفت و من شنیدم 5 دقیقه!با یک سرعتی مسواک زدم و آب خوردم و پریدم بیرون بعد دیدم این بار من 5 دقیقه زود شنیدم!

 

دل ن: یادش به خیر ماه رمضون های خوابگاه.یاد اون باری افتادم که چایی هامون را نخورده صدای اذون را شنیدیم و اون چایی ها همون جور موند جلوی چشممون!

 

پ ن: ببین اگه 12 ماه سال را به دقت ماه رمضون دندون هام را مسواک میکردم دیگه عمرا رنگ دندون پزشکی را هم میدیدم!!!

 

پ ن: البته که سریال های ماه رمضون را میبینم.یک وجب خاک را زیاد خوشم نمیاد , اغما را دوست دارم هر چند کارگردانش به زور میخواد داستانش را ترسناک کنه!(این جناب الیاس را خواهری اول ماه رمضون گفت فرشته است!بعد گفت مرده و روحش است!!حالا تازگی میگه شیطون است و تو این لباس اومده!!! و من موندم ببینم خبر جدید چی میاد و این الیاس بالاخره کی میشه!تازه پیش بینی شده که آخر سریال میبینی که جناب دکتر تو اغما بوده و همه چی برمیگرده سر خونه اولش!!!) , شکرانه را میبینم اما به نظرم آن چنان جذاب نیست و میوه ممنوعه را دوست دارم (این امیر جعفری خوب بازی میکنه!). البته این ها نظراتم راجع به سریال ها بود با دید این که سریال هستن اما از دید مفهومی که بخوای نگاه کنی باید به همشون دقت بیشتری کرد.

 

  

ماجراهای دانشگاه 2-13

دوشنبه دوم مهر 1386، ساعت: 20:34

 

قسمت دوم – تبریز 85

 

به دنبال انواع هدف ها در تبریز ( خان ششم ) ...

 

در شبی از شب های خداوند در کلاس 1 دانشکده ی مهندسی تشکیل جلسه دادیم و بچه های حاضر در این اردو به هم اندیشی در مورد تجهیزات و فراهم نمودن آن ها به گفتمان پرداختند.تجهیزات لیست شد و پول ها از خلق الله گرفته شد.الویه به عنوان غذای روز اول رد شد و تصمیم گرفته شد که ناهار روز اول کالباس به همراه گوجه ، خیار شور با نان اضافه سرو گردد.صبحانه هم همان نان و پنیر و خیار غذای لذیذی است ، بود.

 

به همراهی مسعود و محمدسرکی به شهر زدیم و تجهیزات لازم را آماده نمودیم.شب عجیبی بود.از زمین و زمان ملخ هایی به پیل تنی یک گنجشک  و به کم آزاری یک مورچه در آسمان ولایت کاشان پر می زد که  هر از چند گاهی  به تارک وجودمان بوسه ای می زد.

 

قرار بود وسایل برای دوری از گزند موجوداتی گرسنه بنام ابنوان به خوابگاه های بنتان عزیمت نمایند ولی یک مانع بسیار بزرگ بر سر راه بود و آن هم ملخ های گنجشک نما بودند .

بعد از تماس های فراوان ، پیامک های کوتاه !!!! و داخلی های فراوان سه تن از دوستان 82 که شجاعت مثال زدنی داشتند ، به صورت داوطلبانه برای تحویل گرفتن تجهیزات به درب خوابگاه امدند و تجهیزات را از ما تحویل گرفتند.البته به پاس این فداکاری قرآنی را که از پسرک بی نوایی استانده بودیم ، به یکی از ایشان تسلیم نمودیم تا بدرقه ی راهشان باشد !!!!

 

آن شب ما را به خاطر اینکه خوابگاهی نبودیم به خوابگاه راه ندادند ولی خوب همیشه درهایی برای فرار وجود دارد و این بود که ما آن شب به دور از چشمان امنیه از راه های بیراهه وارد خوابگاه گردیدیم و صبح هم از جلوی امنیه خارج شدیم.انگار که نه انگار!!!

 

ساعت 4صبح بود و اینبار یک اتفاق با شکوه افتاده بود.تمامی فرهیختگان اردو با صورت های شاد و بشاش در جلوی درب خوابگاه مشغول رژه رفتن بودند و این بار این اتوبوس بود که دیر آمده بود.یک اتفاق باشکوه تر دیگر نیز اتفاق افتاد.مرکب راهوارمان ولوو بود !! چه همایشی شود، مرکبمان ولوو ، همراهمان ا س ت ر س ، فرهیختگانمان شیطان و اهدافمان معلوم !!

 

حرکت نمودیم.بچه ها به دنبال تعقیبات بعد از خواب صبح بودند و برای همین تا رسیدن به اولین مکان که برای صبحانه خوردن بود کسی حس شلوغ کردن را نداشت .مکان صبحانه در یک خرابه ای از حومه ی استان مرکزی بود.جای جالبی برای صبحانه خوردن نبود ولی ما آن را جالب می کنیم هر چند کویر لوت باشد.

سوار بر مرکبمان شدیم و حرکت نمودیم.انواع بازی ها رایج بود و این بار به ابداع مصطفی یگانه مرد 81 ، بازی آصفی – اجل در اتوبوس برگزار گردید.بسی خندیدیم.

 

خوب می خواستم که شرح این اردو را کامل  بنویسم ولی خوب از حوصله ی بچه ها خارجه پس :

ناهار کالباس و پارک زنجان ، غذا خوردن های چند باره ی بچه ها و ابداع سری عکس های تکی، مامور گشت ویژه و پرس وجو از مسئول و رد شدن مصیبت .

حکومت نظامی در تبریز و جلوگیری از تجمع بیش از سه نفر ، آن هم به دلیل کاریکاتور روزنامه ی ایران

رسیدن به مهمانسرا و استقرار یافتن در آن جا ، تهیه ماست و نان و خیار و نارضایتی برخی از شام روز اول

رفتن پارک ائل گلی و خوردن صبحانه و سری کاملی از عکس های تکی.

رفتن شهر بازی و بهم ریختن کامل شهربازی ، ممکن بود سری فیلم هایمان در اینترنت هم یافت بشه ، Search کنید !!!!

بیدار ماندن در تمام طول شب و گردش در باغ ائل گلی ، چه هوایی بود.

فوتبال بازی کردن خانم ها و آقایان اونهم در دل شب در ائل گلی ، جالب بود !

رفتن به بارگاه شاعران ایران زمین و فاتحه و سری کاملی از عکس های تکی .

حرکت از تبریز ورفتن به سرین .خوردن صبحانه ای بسیار لذت بخش و نرفتن به آب گرم !

گردنه ی حیران ، یاد بچگی ها و عمو زنجیر باف ، موسیقی و استاد استرس ، نماز دم دامنه و کلی صفا و صمیمیت !

رفتن به آستارا  ،گرفتن خانه با هزار فیلم و حدیث، ماندن یک شب در کنار دریا ، حرف هایی از همه نوع ، فضولی ها و کنجکاوی ها ، نسیم های خوش کنار دریا .

عکس های در حال خواب و سوژه شدن توسط عام وخاص !

 رشت و جستجو جهت یافتن جوجه ی آماده ، مرغ شستن حمید و کلی خاطره، جنگل سرابان و دو آشپز ماهر ، مسعود و اشکان !

عصبانی شدن راننده و خوردن چند سیخ جوجه ی مرغ شده !!!!

گریه های 81 و خداحافظی از هم ، مراسم کذایی در اتوبوس و دیگر هیچ ...

رسیدن به کاشان و آماده شدن برای امتحانات .

 

بزرگی بهم گفت :

(دیروز خنده ها خنده بود و گریه ها گریه

امروز خنده ها گریه است و گریه ها خنده

فردا ... )

 

اردوی فوق العاده ای بود.وصف نشدنی و هر ساعتش شرحی ...

همین ...

 


 

پ ن: فکر میکنی امروز کی بهم تلفن زد؟خیلی عالی بود!زهرا ٬ همکلاسی قدیم و دوست همیشگی.گویا برای پروژه پایانی یک جورای ناجوری درگیر کاشان شده! راستی به همه سلام رسوند

 

پ ن: یک میل باید بزنم به استاد محترم پروژه پایانی که انشالله هر چی خاک اون بقای عمر من باشه!!! (اِ اِ اِ ببخشید اشتباه تعارف تیکه پاره کردم لطفا اون قبلی را پاک کنید و از سر بخونید! بله؟ چرا خودم پاکش نمیکنم؟ قصد و غرضی دارم؟ مــــــــــــــن!!! اصلا به من میاد! وا چرا حرف برا بچه مردم در میارین؟خوبیت نداره , این کارا آخر عاقبت نداره , نکن!) خوب میگفتم یک میل باید بزنم به استاد محترم پروژه پایانی که انشالله هر چی عمر من است مال خودم باشه و مال اونم مال خودش (آخه داداش من عمر را که همین جوری بذل و بخشش نمیکنن که!یهو دیدی تو همون 1 ساعتی که بخشیدی اون کاری که باید بشه میشه و دیگه عمرم که مال تو نیست!حالا بیا و درستش کن!!!) خیل خوب بابا , یک میل باید بزنم به استاد محترم پروژه پایانی که انشالله عمرش به دنیا باشه تا من این پروژم را دفاع کنم ( چی؟ مگه دعای بدی کردم؟بی ادبم خودتونین!! دلتونم بخواد از این دعاها براتون بکنم!) اصلا یک میل باید بزنم به استاد محترم پروژه پایانی که خودش میدونه و عمرش!والله!

 خوب منتظر چی هستین؟ همین دیگه . گفتم شما هم در جریان باشین که من باید یک میل به دکتر بزنم پس فردا گفت میل نزدی من بگم این همه شاهد دارم (بله همین شمایی که الان یک چیزی زیر لب گفتی از همه مهم تری! آره با خودتم).ببینم , میل که میدونین چیه؟(به کسر میم و سکون ی و ل بخونید ها!!!)

حالا یک چیز دیگه ای هم بگم!من متن این میل را نوشتم اما خوب هنوز نفرستادم!(چراش بماند)حالا بدی قضیه اینه که این فایل ورد را من روی دسکتاپ ذخیره کردم و اسمش هم "سلام استاد" است!(پاچه خوارم خودتی!مثلا شما اول میلتون به استاد حرف بد بد میزنید!!!تازه بقیش را نمیدونی!!) حالا هر باری که من چشمم میفته به این صفحه دسکتاپ این فایل عینهو آینه دق جلوی من است.میفرمایید چرا؟ آخه نمیدونید که!من این میل را بزنم بعد استاد/دکتر عزیز مثل همیشه در یک حرکت کوبنده میزنه من را له و لورده میکنه و تمام کارهایی را که تا حالا کردم (که چقدرم زیاد بوده!!!) کلا با خاک یکی میکنه! باور کنید , من از رو تجربه های تلخی این حرفا میزنم!حالا شما باور نکن (اون نیشتم ببند.).اینم که چرا از رو دسکتاپ برش نمیدارم هیچ علتی نداره! (خودتی!)

الان این کامپیوتر من داره آهنگ "من مانده ام تنهای تنها" را پخش میکنه.فکر میکنید ربطی داشت؟

 

پ ن: خوب قسمت جدید ماجراهای دانشگاه هم رسید اما بنا به گفته نویسندش کمی صبر میکنیم و بعد میفرستیم روی آنتن! آخه جناب نویسنده مشغلشون زیاد است نمیتونن تند تند مطلب بدن برای چاپ! اما من که خوندم کلی جالب بود و یک جایی هم کلی خندیدم.یک راهنمایی میکنم ,ماجرا ماجرای افطاری سال چهارم است و نیاسر.یادتون اومد که؟یک نشونه گیری دقیق!!!