تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

شب عید

چهارشنبه سی ام آبان 1386، ساعت: 23:30

 

سلام به همه دوست های خوبم.

شب تولد امام رضا است.دلم خیلی هوس مشهد کرده. کاش قسمت بشه...

 

یادش به خیر اردوی مشهدی که رفتیم. چقدر دلم برای تک تک لحظه هاش تنگ شده.برای با هم بودنمون ، خنده هامون ، گریه های کرده و نکردمون ، برای حرف های صادقانه و شیطنت هامون و مهم تر از همه برای زیارت های شیرینی که رفتیم.دلم هوای همه اون لحظه ها را کرده.نمیدونم هیچ کدومتون این روزها مشهد رفتین یا نه اما هر وقت قسمتتون شد یادی از منم پیش امام رضا بکنین.

 

عیدتون مبارک.

 

 

پ ن: نمیدونم این چه امتحانی که خدا سر راهت قرار داده اما برات دعا میکنم که ازش سربلند بیرون بیای. سعی کن آروم باشی.به خودش توکل کن و غصه نخور.انشالله که همه چیز درست میشه.امیدوارم از من و حرف هام نرنجیده باشی .برات دعا میکنم.

 

 

پ ن۲:سیزدهمین نمایشگاه بین المللی کامپیوتر و اتوماسیون اداری دوباره از اول تا پنجم آذر برقرار شده. میخوام برم تماشا! کی میاد بریم؟ (هی رویا با تو نیستم! تو که حتمی باید بیای!)

 

پ ن 3: امروز رفتیم نمایشگاه.من و رویا با همدیگه و خیـــــــــــلی خیلی خوش گذشت.مگه نه رویا جون؟ کلی زیر زیرکی خندیدیم و وقتی سرمون را آوردیم بالا دیگه نخندیدیم!کلی چیزای جالب دیدیم و یک جاهایی هم عجیب کلاس گذاشتیم.آشنا دیدیم. بعضی ها یک جوری نگاهمون کردن که برو بچه کنار بزار باد بیاد! رفتیم نشستیم پشت میز و شیرینی خوردیم!و راجع به کارت خوان با مهندسی هم کلام شدیم .کلی چیزهای جالب دیدیم و کمی هم اطلاعاتمون بالا رفت.خلاصه که خداراشکر کلی خوش گذشت.

 

پ ن4: خوب اگه کار خاصی برام پیش نیاد 2شنبه بازم میرم نمایشگاه! این بار میرم چون سیما جون میاد و میخوام ببینمش.کس دیگه ای نیست؟راستی 2 شنبه روز آخر است.

 

 

مانیتور!

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386، ساعت: 23:49

  

کلا همیشه بدجوری درگیر قانون احتمالاتم اونم از انواع نادر یک در ده هزار و صدهزار و بالاتر! در همین راستا مانیتوری که هفته پیش خریدم صبح جمعه به لقاالله رفت و دیگه هر کاریش کردم روشن نشد!!!!! یعنی خودم کیف میکنم با این شانسی که دارم.تا اون جایی که من فهمیدم مشکل از سیستم برقش بود و بهش برق نمیرسید.منم یک مقدار زیادی باهاش ور رفتم اما غیر از جرق و جوروق سیم برق پشتش و روشن شدن های لحظه ای چیزی عایدم نشد.داداشی هم اومد دید و به محض این که به سیمش دست زد و جرقه زد گفت باید بره برا تعمیر و دیگه بهش دست نزن و منم نگفتم که تا قبل از اومدن اون یک نیم ساعتی باهاش کشتی میگرفتم!!!

 

خلاصه از اون جایی که مانیتورمون خدمات پس از فروشش در کمتر از 2 ساعت در تمام کشور است! منم زنگ زدم تا بیان یک گِلی به سرم بگیرن اما اگه به شما جواب دادن به منم دادن!و من فهمیدم که اون هام جمعه تعطیلن و بدین صورت کلهم جمعه مانیتور نداشتم و حوصلمم سر رفت! البته این اتفاق هیچ ضربه ای به کار و درس و پروژه نزد چون با وجود مانیتورم من کاری نمیکردم و حالا لااقل وجدان درد نداشتم!اصولا از وقتی رفتم کاشان و اومدم دیگه خیلی نتونستم کار حسابی برای پروژه بکنم!! خلاصه جمعه گذشت و صبح شنبه ساعت 8:5 دقیقه بود که زنگ زدم نمایندگی تا نشون بدم که چقدر عجله دارم!یک آقایی جواب داد و یک سری مشخصات مانیتور را گرفت و تلفن را هم گرفت و گفت کمتر از دو ساعت دیگه میان.منم خوشحال شدم وچون باید میرفتم کلاس رفتم بیرون و چون اون جایی که میرفتم نمیشد موبایل برد و اصولا اون موقع صبحم کسی با من کاری نداره موبایل هم خونه بود. ساعت حدودا 9:30 بود که اومدم خونه و دیدم مامان میگم چند باری زنگ زدن از نمایندگی تا مشکل را دقیقا بپرسن منم پریدم زنگ زدم و گفتم چی به چی.خلاصه دیگه از اون موقع 2 ساعت را حساب کردن و حدودا یک ساعت بعد یک مهندس برق اومد بالای سر مصدوم! بعد دید این بیچاره سکته بدی کرده و گفت باید بره تهران برای سرویس و یک مانیتور بدل به جاش برام گذاشت و رفت تا امروز.امروزم با یک مانیتور نو برگشت و اونا به جای مانیتور قبلی بهم داد!!! و من کلی ذوقیدم .به این میگن خدمات پس از فروش.جدا خوشم آمد از آمدنش. البته دعا میکنم که این یکی دیگه صحیح و سالم باقی بمونه.همه بلند بگین آمین.

 

دل ن:امروز محمد مریض بود.خیلی هم مریض بود. تموم بدنش درد میکرد و بدتر از اون سر و دلش بود. سرش اینقدر درد میکرد که چشم هاش را نمیتونست باز نگه داره.اون که از دیوار راستم بالا میرفت همش یک گوشه خوابیده بود و درد میکشید.دیدن درد کشیدن عزیزات مخصوصا وقتی یک بچه باشه خیلی سخت است.خدایا کاری کن که همه مریض ها شفا پیدا کنن مخصوصا بچه ها!

 

دل ن:امروز یک عزیزی یک دعا در حقم کرد که خیلی به دلم نشست و از خدا خواستم همین طور باشه ، اون گفت "انشالله هر جا هستی فائزه باشی" و این یعنی خیلی...

 

دل ن:خداراشکر این بارم به خیر گذشت!هر چند شاید نظر بقیه این نباشه اما من خوشحالم.حوصله این یک کار را دیگه نداشتم.بره تا شمارش بعدی ! خدا جون دست خودت گذاشته.

 

پ ن: از اون جایی که کلی از دوستان دارن برای فوق میخونن بگم که من همیشه براتون دعا میکنم.فکر نکنین یادم رفته ها!

 

پ ن2:تا حالا کسی را ندیدم که اینقدر از استاد راهنماش و حرف زدن باهاش و تصمیماتی که براش میگیره بترسه!

 

 

امنیت اجتماعی!

شنبه بیست و ششم آبان 1386، ساعت: 18:54

  

خیابونی که ما توی اون زندگی میکنیم خیابون آروم و امنی است و منم خیلی دوستش دارم و تو این 27 سالی که ما اینجاییم به گفته ساکنین اون اتفاق خیلی بدی تو اون نیفتاده.اما خوب از اون جایی که بعضی جوونای گل و بلبل خیلی زیادی بعضی وقت ها خوشی میزنه زیر دلشون و شاید ایکس هم میترکونن و سرشونم گرم میشه! دیشب همین خیابون آروم جولانگاه 4 تا شازده پسر سرخوش شد!

قضیه از این قرار بود که دیشب حدودای ساعت 7 بود که ما میخواستیم بریم مهمونی.به محض این که پیچیدیم تو خیابون کمی که رفتیم صدای دو تا موتور از پشت سر اومد و بعد یکهو یک صدای وحشتناکی اومد که نشون میداد یک چیزی خورده به ماشین.خیلی ترسیدیم و من فکر کردم شاید یک ماشین از پشت زده به ماشین ما اما همون موقع اون دو تا موتوری را دیدم که از کنارمون رد شده بودن.یک چیزی دست یکیشون بود که نمیدونم دقیقا چی بود اما هرچی بود خیلی بزرگ بود و خیلی سنگین و اون پسره دیوونه با اون به هر ماشینی که میرسید یک ضربه میزد!!!انگار فیلم اکشن میدیدم!اصلا باورم نمیشد. آینه بغل ماشین ما شکست و کنار بدنه ماشین هم از شدت ضربه شکافت!و توی مسیر تا انتهای خیابون که میرفتیم چند متر به چند متر ماشین هایی را میدیدیم که ایستاده بودن با شیشه های شکسته که کامل شیشه پشتشون خورد شده بود. خیلی وحشتناک بود.به صد و ده هم زنگ زدیم اما فکر نکنم فایده ای داشته باشه!

 

 خداراشکر که آسیب جسمی نبود اما فکر این که ممکن بود اون جسم سنگین میخورد تو صورت و چشم یکی از مسافرهای ماشین و یا هر اتفاق وحشتناک دیگه ای که ممکن بود بیفته تموم تنم میلرزه. به نظر من که اون جوون ها حال عادی نداشتن. نمیدونم دلیل این کارها چی؟ آیا اقتضای سن و شیطنت های احمقانه است؟!! یا این که مسئله دیگه ای است. اما هر چی بود که خیلی وحشتناک بود.امیدوارم که خدا هممون را حفظ کنه.

 

من پسرم ، من دخترم

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386، ساعت: 16:1

 

محمد (خواهرزادم) 6 سالش است و میره مهدکودک .امروز یک کتاب بهشون داده بودن که باید رنگ آمیزی میکرد. داشتم کتابش را براش میخوندم که دیدم اولین درسی که تو این کتاب بود راجع به دخترها و پسرها است.اسمش این بود : " من پسرم ، من دخترم " و باید عکس یک دختر یا پسر را بسته به این که خودش دختر یا پسر رنگ میکرد. چند تا جمله هم پایین اون عکس ها بود که بعضی هاش خیلی بامزه و خنده دار بود! گفتم بنویسم که ببینین چقدر آموزش تغییر کرده!

 

پسر بهتر از دختر نیست ، دختر بهتر از پسر نیست

هیچ فرقی بین دختر و پسر نیست

هر چی بوده خواست خدا بوده

هر کاری پسرها بتوانند انجام دهند دخترها هم میتوانند

آفرین ، خوب حالا باید بدانی

که دخترها کارهایی را دوست دارند که برای پسرها جالب نیست

و پسرها هم کارهایی را دوست دارند که برای دخترها جالب نیست

پسرها و دخترها از کار کردن و بازی کردن با هم لذت میبرند

اگر در دنیا هیچ پسری نبود دخترها شاد و خوش و بانشاط نبودند!

و اگر هیچ دختری نبود پسرها خوشحال نبودند!

پس باید بگوییم که همه کارهای خدا درست است

 

 

دل ن: این بار کمتر گل های قالی را شمردم! از این موقعیت خوشم نمیاد.

 

دل ن: بعضی وقت ها یک چیزهایی را میبینم که دلم عجیب میسوزه و مدت ها اعصابم خورد است.یک جوون با لیسانس روانشناسی شده مستخدم یک پسربچه 12 ساله! از صبح باهاش میره مدرسه و باهاش میره سر کلاس مدرسه غیرانتفاعی است و پدر بچه به خاطر پولداری بیحد و حصرش 10 برابر شهریه را داده تا این اجازه را داشته باشه.جوون همراه بچه میره سر کلاس و بهش میگه چی کار بکنه و نکنه و کاراش را براش انجام میده! و بعدم میبردش خونه و تا عصر تو خونه ای که بابای پولدار بچه برای این کار اجاره کرده با بچه درس هاش را میخونه و کاراش را انجام میده و بعد میره و باز فردا دوباره همین کار را انجام میده. حالم از این جامعه ای که یک آدم با مدرک لیسانسش باید بره و همه شخصیتش را زیر پا له کنه و بشه زیردست یک بچه و پول پدرش به هم میخوره.بابا میگفتن وقتی ازش پرسیدم چرا این کار را میکنی گفته کار دیگه ای پیدا نکردم.لعنت به فقر ، لعنت به خودخواهی بعضی ها ، لعنت به کسایی که باعث و بانی این وضعیت اند.

خدایا زیر پا گذاشتن غرور و له کردن شخصیت خیلی سخت است ، خودت کمک کن که همه انسان ها در حد شان انسانیشون زندگی کنن.

 

امروز

شنبه نوزدهم آبان 1386، ساعت: 18:47

 

سلام به همه دوست های خوبم.

الان بدجوری حس نوشتن دارم پس مینویسم!

 

آدمیزاد موجود عجیبی است و شاید من از اون عجیباشم!! صبح غم عالم رو دلم بود و ظهر نگران بودم و عصر خوشحال و کلا خیلی اتفاق خاصی نیفتاده بود و با کمی فکر هم میشد اون همه ناراحتی نکشید و اون همه نگرانی را تحمل نکرد اما من انگار آدم بشو نیستم!

 

جدیدا فهمیدم که این پروژه من تا حد و حدود زیادی مال بچه های ارشد است!همین امروز با یکی از شاگردهای دکتر مینایی قرار داشتم که ارشد میخونه ، ازش راجع به پروژم پرسیدم و جالب این بود که اونم پروژش مثل من بود با این تفاوت که مال من یک قسمت اضافه تر داره!!!!! فکر نکنین خالی میبندم البته شاید دکتر اون سخت گیری که برای اون ها میکنه برای من نکنه اما خوب کار کارشناسی نیست. اینم بگم که دکتر روز اولم برای من فقط کار تحقیقاتی مشخص کرده بود اما مدیر گروه مغز یخی گفت که از کجا بدونیم شما کار انجام دادین!!! و باید حتما کار پیاده سازی داشته باشه و رسما کار تحقیقاتی که من از شهریور تا اواخر مهرماه انجام میدادم را شست و خشک کرد و گذاشت دم در تا ببرن!!! تفکر استاد دانشگاه که این باشه فاتحه این کشور را باید خوند.

البته دکتر مینایی هم یک کارهای جالبی میکنن مثلا امروز زنگ زدم بهشون و میگم اون کارخونه ای که من را فرستادین داده ای که به من میده خیلی حجمش کم است و اگه بشه داده شهروند را بگیرم که حدودا دو ملیون رکورد داره اما چون یک جدول است امکان پردازش تحلیلی روش نیست و فقط میشه داده کاوی کرد دکتر هم میگه اشکالی نداره این کارا بکن اون کارخونه را هم من صحبت میکنم دادشون را بگیری و موازی با این کار کنی!!!!! من چی بگم به دکتر؟ خلاصه که اوضاعی است ، اون وقت تو به من میگی پس کی مهندس میشی؟!!

 

خوب غر غر هام تموم شد

 امروز ملیحه رفته بود کاشان صبحی بهش پیامک دادم که کجایی میگه فعلا که استاد زبان تخصصی سابق! فرستادتم دنبال نخود سیاه! عصری هم باهاش چت میکردم گفت که کاراش مونده و فعلا کاشان است.کلی هم با هم حرف زدیم و حندیدیم دلم حسابی هوس اون روزها را کرد.

امروز یک اتفاق خوب دیگم افتاد اونم تلفنی بود که داشتم و با یک عزیزی که دلم خیلی هواشا کرده بود حرف زدم و کلی حالم خوب شد.

 

تو حرف هام با بچه ها و همکلاسی های سابق مرتب سراغ بقیه بچه ها را میگیرم.این روزها بیشتر دلتنگی میکنم.دلم برا همتون تنگ شده. اگه این جا را میخونین یک خبری از خودتون به من بدین.به خیلی هاتون میل زدم اما جواب ندادین! بابا اگه برا ارشدم میخونین وقت یک میل زدن را که دارین.

 

 

پ ن: سمیرا جان بابت کامنت قشنگت ممنون.هیچ حرفی بهتر از اون نبود.

 

پ ن: وقتی مشکلات بعضی ها را میبینم از این که برای این مشکلات کوچیک خودم اینطور آه و ناله میکنم واقعا خجالت میکشم.پریروز یک خانم را دیدم که سرطان داشت و من جز دعا کاری نتونستم براش بکنم.وقتی ازش پرسیدم مریضیتون چیه و بهم گفت سرطان داره اصلا یخ کردم.نمیدونین چه غمی تو نگاهش بود.امروزم سوار تاکسی بودم ، راننده تاکسی میگفت برای کار نکرده و یک تصمیم اشتباه دو سال که کارش رسیده به دادگاه و شب و روز براش نمونده.خیلی مشکلات دیگه هم هست که تحملشون خیلی سخت است.خدایا به خاطر همه اون موقع هایی که ناشکری میکنم من را ببخش و بابت همه نعمت هات ممنونم. فقط کمکم کن که کمی روحیم را قوی کنم.

 

 پ ن: نمیدونم شما هم این طوری هستین یا نه اما من بعضی وقت ها بدجوری پیله میکنم به یک آهنگ و هی گوش میدم.این پیله که میگم یعنی اساسی پیله میکنم ها! از این مدلا که آهنگ تموم نشده دوباره میزنم اولش!!! البته بیشتر عشق من تو آهنگ هم برمیگرده به آهنگ و حس اون شعر نه اون چیزی که میخونه.اما یک نتیجه ای هم داره و این که بعد از یک مدتی که از اون تب داغ میگذره کلا دلم میخواد سر به تن اون آهنگ نباشه!!! البته نه به این شدت اما خوب دیگه اون آهنگ را گوش نمیدم و خوشم نمیاد و فکر میکنم مال عهد بوق است! الانم مدتی بند کردم به دو تا آهنگ که خواننده هاشم نمیدونم کی هستن اما حسشون را دوست دارم.این دو تا آهنگ وطنی هستن اما یک آهنگم که خیلی دوستش دارم مال مایکل بولتن است و تکه کلامشم میگه “Tell me How am I supposed to live without you?” خیلی آهنگ قشنگی است و حس فوق العاده ای داره. اگه نشنیدین حتما گوش کنید.

 

پ ن: به سلامتی ، آقای پدر و خان داداش هم از سفر برگشتن و دل ما را شاد کردن .عجیب دلم براشون تنگ شده بود. این چند روز همش حس میکردم الان بابا در را باز میکنن و میان تو. اما نکته منفی قضیه این بود که سوغاتی خاصی برای من آورده نشده و من خوب افسردگی گرفتم!

 

پ ن: اصلا از این سریال لوس و بیمزه چهارخونه خوشم نمیاد و هیچ وقت هم نمیبینم اما این شخصیت دوم یک چیز دیگه است. آی کیف میکنم وقتی خاطره تعریف میکنه که نگو.کلی باهاش میخندم. راستی در سلامتی کامل به سر میبرید؟!

 

پ ن: اتاقم را کلا تغییر دکوراسیون دادم و الان میتونم توش شلنگ و تخته هم بندازم! دکور را از اون حالت شلوغ قبلی تبدیلش کردم به یک مدل اسپرت و اون میز بزرگ را هم بردم بیرون و کلا تریپ اتاق را متحول کردم.به غیر از من بقیه افراد خانواده هم ذوق میکنن و همه دعا میکنن که این وضعیت پایدار باشه!!!

 

پ ن: اگه یک روز یک کاره ای شدم میدن همه منابع علمی و تحقیقاتی را با زبان شیرین مادری بنویسن!کی گفت من بیسوادم؟ خودتی!

 

دل ن: چه وضعی؟ نه آفی ، نه میلی ، نه کامنتی نه هیچی! خوب آدم غصش میشه.(دقت کردین که این دل نوشت بود نه پی نوشت!)

 

پ ن: شما هم فهمیدین که پیله کردم به نوشتن؟ همش دلم میخواد بیام یک چیزی بگم!معلوم نیست چند تا پی نوشت دیگه میخوام اضافه کنم؟؟؟

 

دل ن: وایییییییییی ملیحه بهم زنگ زد. چقدر دلم هوای صداش و کرده بود. دوباره کلی گفتیم و خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم.ملیحه جون خیلی دوستت دارم.

 

 

عقل از نوع دندون!

پنجشنبه هفدهم آبان 1386، ساعت: 23:44

 

1- عقل کلا چیز مفیدی است و بنده به شخصه در بسیاری موارد دعا میکنم که ایکاش خدا یک عقلی به من میداد و یک پولی هم باز به من میداد!(بخیل نباشید ، باید به اونهایی بده که ندارن!) اما عقل اونم از نوع دندونش اونم وقتی نتونی دهنت را از زور درد باز و بسته کنی و این دندون هم هی ناز کنه و در نیاد ، به نظر اصلا چیز دلچسبی نمیرسهتازه آخرشم که همین مظهر عقل و میکنی و میندازی دور!!!

 

2-به میمنت و مبارکی بعد از عمری طلسم شکسته شد و من مانیتور خریدم و مانیتور قبلی را خوب هنوز آکواریومش نکردم! البته مال من تازه اولش است!

 

3-از این که میبینم بعضی آدم بزرگ ها هنوز موقع نوشتن تشدید روی کلماتشون را میزارن کلی ذوق میکنم و حس میکنم طرف هنوز به نوشتنش وفادار است!

 

4- گاهی فکر میکنم اگه این علامت تعجب (!) نبود زندگی چقدر سخت میشد!!! 

 

دل ن: خدا مهربون تر از اونی که فکرش را بکنیم...

 

دل ن: خدا جون خواهش میکنم فردا را به خیر بگذرون.حواست بهم باشه ها!

 

 

انتظار

سه شنبه پانزدهم آبان 1386، ساعت: 9:15

 

انتظار کلا چیز شیرینی نیست.البته شنیده ام از بعضی ها که بعضی انتظارها هم شیرین است مثلا انتظار متولد شدن یک نوزاد اما با این حال به نظر من ته همه انتظارها نگرانی وجود دارد و لحظه هایش پر است از دلهره و هیجان، حالا برای بعضی کمتر و برای بعضی بیشتر. همه اش بگویی اگر بشود ٬ اگر نشود ٬ اگر قبول کند ٬ اگر کمک نکند و...

 

حالا فکر کن اگر چیزی را از کسی بخواهی که بتواند برایت انجام دهد اما به هر دلیلی فکر کنی که ممکن است جواب رد به تو بدهد یا ندهد! و تو این تقاضا را از او بکنی و بعد بشینی منتظر که او چه تصمیمی میگیرد ، آنوقت این لحظات انتظار اصلا لحظه های شیرینی نیست ، حتی فکر این که بعد از آن همه صبر و تحمل یک جمله و جواب یک خطی بگیری که به هر دلیلی طرف نمیتواند خواسته ات را اجابت کند آن وقت است که حسابی حالت گرفته میشود و واقعا ممکن است کارت به مشکل بدی بخورد.

 

دل ن: خداجان کاری کن آخرش خوب باشد و کمکی را که میخواهم قبول کند.

 

دل ن: تو فقط یک دوستی نه بیشتر،  اما یک دوست خیلی خوب...

 

بینایی

شنبه دوازدهم آبان 1386، ساعت: 23:25

 

سلام.

نمیدونم اهل کتاب خوندن هستین یا نه اما خوب اگه اهل کتاب خوندن باشین و البته بر حسب اتفاق کتاب کوری ژوزه ساراماگو را خونده باشین و هنوزم کتاب بینایی اون را که یک جورایی ادامه همون کتاب کوری نخوندین اصلا بهتون توصیه نمیکنم که این کار را بکنید!

کتاب کوری واقعا رمان قشنگی است و اگه بدونین برنده جایزه نوبل هم شده و من 5-4 سال پیش که خوندمش کلی لذت بردم اما تازگی که کتاب بینایی را خوندم کلا حالم گرفته شد از بس بیخود بود!

 

توضیح : کوری کتابی راجع به مردم یک شهر است که به طور کاملا اتفاقی مردمش یکی یکی همه قدرت بینایی خودشون را از دست میدن و این میون فقط یک زن بینا میمونه و حالا تو این کتاب اون چه بر سر مردم میاد را نشون میده.

 

دل ن: بابا و داداشی این چند روز میرن سفر و من از الان کلی احساس تنهایی میکنم. حس میکنم اون ها نباشن پشت و پناهی ندارم. کلی فعلا غصم است.انشالله که سفرشون بی خطر باشه.

 

پ ن: به قول مامان با ابن سرعتی که من دارم بهمن سال دیگه شــــاید دفاع کنم!!! اوضاع امیدوار کننده ای است

 

 

شفاف سازی

جمعه یازدهم آبان 1386، ساعت: 22:10

 

سلام به اون هایی که خیلی دوستشون دارم و خاطرشون برام عزیز است.

خوبین؟ خوش که میگذره انشالله؟ روزهاتون را چطوری به شب میرسونین؟ (البته شمایی که الان زیر لب فرمودین "آخه به تو چه ربطی داره؟" خیلی حرف خوبی نبودها!من نشنیدم!!) امیدوارم هرجایی که هستین دلتون شاد و لبتون خندون باشه.

 

این پست یک جورهایی سند چشم انداز توسعه است! خوب حالا به اون عظمت هم که نباشه یک اطلاع رسانی که هست.اصلا یک چیزی هست دیگه ، مهم اینه که هست!تو مایه های چهاردیواری اختیاری است! البته این بار یک مقداری شفاف سازی هم میکنم که حرف هام واضح تر باشه.

 

خوب عارضم خدمت سروران عزیز!!!(به خودتون نگیرید، یک لحظه تو مانیتور عکس خودم را دیدم ) که سری ماجراهای دانشگاه هم بالاخره تموم شد.البته همون طوری که جناب سید گفتن این ها همش نبود و انشالله که بعدها ادامه پیدا کنه اما هر چی بود که خیلی خوب بود و خاطراتمون را زنده کرد و مهم تر از اون باعث شد که چند ماهی بعد از جداشدنمون از محیط دانشگاه هم حال و هوای وبلاگ را همان طور دانشگاهی نگه داره.

 همه شمایی که این جا را میخونید میدونید که خاطرات من و تو او در اکثریت موارد مربوط به خاطرات دانشگاهم بوده و خیلی کم خاطراتی غیر از اون را توش نوشتم مگر در قالب پی نوشت یا دل نوشته هایی کوتاه و مختصر . دلیل این موضوع هم شاید اینه که این وبلاگ مثل خیلی وبلاگ های دیگه از یک محیط غریبه شروع به کار نکرد و آدم هایی که اون را میخوندن اکثرا همه دوست ها و همکلاسی های خودم هستن و اکثرا همدیگه را میشناسیم و برای همین هم شاید شخصی نویسی کمی برای من سخت بشه! میدونید ، حتی دلیل آوردن هم براش سخت است اما این واقعیت است که تو این مدت هیچ وقت نتونستم از حرف های دلم یا روزمرگی هام این جا بنویسم یا لااقل راحت بنویسم و خیلی وقت ها شده که خیلی چیزها را نوشتم اما بعد نتونستم تو وبلاگ بزارم ، شاید چون خیلی وقت ها فکر کردم و میکنم که خوندن این ها حوصله خواننده را سر میبره و البته این که همدیگه را هم میشناسیم در این امر موثر است! هر چند که شاید هیچ کس ندونه که چقدر نوشتن به آروم شدنم کمک میکنه (کلا انگار خیلی باهاتون رودرواسی دارم!!!عجــــب وضعیتیه!باید سعی کنم کمترش کنم.کمی به من روحیه بدهید!)

 

خوب حالا بعد از تموم شدن دوران دانشگاه و با هم بودن هامون و سری ماجراهای دانشگاه ، دیگه عملا حرف مشترکی بین من و شما برای گفتن باقی نمیمونه!!(اصرار نکنین من همه فکراما کردم!) و بنا به همه این دلایل دیگه خیلی نمیدونم این جا چی بنویسم.اصلا هم دلم نمیاد که با تموم شدن دانشگاه این جا را ببندم و برم پی کارم (جانم؟ برم پی کارم؟! )برای همین از این به بعد چند حالت زیر ممکن رخ بده:این که من مرتب بیام و راجع به پروژه پایانی و کمک نکردن استاد و عدم توانایی در دودر کردن!!و سختی زیاد ماجرا و تنبلی خودم و ... غرغر کنم که البته اگه هم من نگم شما بدونید که این ها همیشه برقرار است! یا این که از این بگم که دلم خیلی براتون تنگ شده و باوجودی که باید دیگه برام عادی بشه اما این روزها خیلی به همتون فکر میکنم و البته بعضی شب ها هم خوابتون را میبینم!یا این که حرف های روزمره بنویسم که خوب تقریبا همیشه مثل هم است و به فعلا تا مدت زیادی به همون موضوع پروژه و مخلفاتش برمیگرده و بعدشم احتمالا به این که کار گیرم نمیاد!و یا این که حسی بنویسم و چیزهایی که ممکن است با خوندنش حوصلتون سر بره مثل شعر و حرف دل و از این جور چیزها .حالا با وجود این حرف ها شما دیگه مختارید که بازم این جا تشریف بیارید یا نه (میخوام یک حقیقتی را هم بدونید که حضور هر کدوم از شما این جا چقدر برام باارزش است و کامنت هایی که برام میزارید را شاید بارها میخونم و با دیدن اسم هر کدومتون کلی ذوق میکنم و بعضی وقت ها با دیدن یک اسم جدید کلی شاد میشم که اون هم این جا را میخونه و با من است و البته با ندیدن اسم حاضرین همیشگی هم نگرانشون میشم).

این امر هم احتمالش خیلی زیاد است که از این به بعد به دلایل بالا فاصله بین نوشتن هام از قبل بیشتر میشه (حالا اگه دیدین یکهو روزی دوبارم مطلب گذاشتم تعجب نکنید و فحشمان هم ندهید!)و طول نوشته ها هم کمتر.

 

خوب دیگه کلی حرف زدم و سر و چشمتون را درد آوردم ، باید ببخشید اما فکر میکنم باید این ها را میگفتم تا کمی آروم تر بشم و شما هم وضعیتم را بدونین.اگه جایی از حرف هام اشتباه بود بگین.(البته بر اساس طالع بینی متولدین تیرماه اصلا انتقاد را نمیپذیرند!!!)

 

 بازم میگم که اگه هر کدوم از شما دوستای گلم هم حرف، حدیث ، خاطره یا خبری داشت که دوست داشت تو وبلاگ بزارم با کمال میل من و وبلاگم در خدمتیم ، میدونین که از روز اولم گفتم خاطرات من و تو و او و نه تنها خاطرات من.

تنهام نزارید...

 

تو این مدت هم اگه جایی از حرف ها یا کارهام رنجیدین حلالم کنین.

تو دعاهاتون منم یاد کنید.

شاد باشید و موفق

فائزه

  

ماجراهای دانشگاه (پایان)

پنجشنبه دهم آبان 1386، ساعت: 9:8

 

سلام دوستان و یاران همراه.

خوب خاطرات اردوهای 82 از دیدگاه من تمام شد.البته نظرات متفاوت بود.عده ای گفتند که یخ بود که حق داشتند ، عده ای بی تفاوت و  فقط می خواندند عده ای هم استقبال نمودند. قرار از این رو بود که به صورت زیر عمل نماییم :

 

1- خاطرات و ماجراهای پشت پرده و جلوی پرده ی اردوها و مراسم

2-  خاطرات و ماجرا های شورای کامپیوتر 82

3- سوتی ها و موارد جالب در طی این چهار سال

4- خاطرات و صحبت های تلخ اساتید در مورد دانشجویان و دیگر اساتید  و اعتصابات

5- خاطرات تلخ پیش آمده در گروه 82

 

مورد اول را تا حدی که خاطر عزیز دوستان ناراحت نگردد به شکل بسیار محتاطانه نوشتیم .البته حرف بسیار بود که خوب همین قدر کفایت نماید.

مورد دوم را فردا روزی و با رخصت از اعضای محترم اگر نفسی بود به رشته ی تحریر در خواهیم آورد.

مورد سوم و پنجم را به دلیل بسیاری از ملاحظات بی خیال شدیم.اصلا انگار که نبودند.

مورد چهارم که شاید قسمت جالب قضیه بود به دلیل درخواست های مکرر دوستم و به دلایل امنیتی فعلن به رشته ی تحریر در نمی آید..هنگامی که تمامی دوستان 82 مدرک مهندسیشان را از این یونورسیتی اخذ نمودند می چاپیم.

 

البته اردوهایی بود که ما در آن طریقت ننمودیم و آن ها در این 24قسمت گنجانده نشد و البته خاطرات کامل اردو ها که مفصل تر و همراه با عکس های آن می باشد در فردا روزی بعد از کنکور مدارج وترقی در دست تهیه خواهد بود و در صورت تمایل دوستان در اختیار آن ها قرار خواهد گرفت.

البته جناب آنگاه نیز پیشنهاد جالبی دادند مبنی بر این که کل اتفاق های این سال هاو ورودی های مختلف را به کمک همدیگر جمع آوری نماییم. این مسئله با این که می تواند یک نوع سرگرمی و خاطره نویسی را تداعی کند ، می تواند برای سال ها در دانشگاه یادگار بماند و گنجینه ای ارزشمند از خاطرات دانشجویان کامپیوتر دانشگاه کاشان باشد.اگر کمی همت کنیم این مهم به آسانی قابل انجام است و آنچه باقی میماند یادگاری است از لحظه های شیرین با هم بودنمان.

 

فعلن کار ما تمام گردید ، اگر تمایلی از جنابان دوستان بود نزدیک به 144روز دیگر برمی گردیم .با آرزوی موفقیت برای تمامی دوستان و البته مدیر محترم وبلاگ که چنین فرصتی در اختیار بنده گذاشتند.

 

بماند سال ها این نظم و ترتیب                                  زما هر ذره خاک افتاده جایی

غرض نقشی است کزما بازماند                                   که هستی را نمی بینم بقایی

 

التماس دعای بسیار

یک 82 ای

 

ماجراهای دانشگاه 23

سه شنبه هشتم آبان 1386، ساعت: 12:20
 

دیگر خبری از اردوی 82نبود .همه ی دوستان به کارهای عقب افتاده ی خویش مشغول بودند ، عده ای به دنبال کارآموزی و عده ای در فکر پروژه ی پایانی و شاید هم عده ای در فکر تجدید قوا جهت کسب مدارج ترقی .هر یک به طریقی روزگار میگذراندند.روز های آخر شهریور ماه بود و خبرهایی در راستای مهندس شدن کامل چند تن از دوستان ..

 

سفرنامه ی دوروزه ی کاشان ( دفاع پروژه های پایانی دوستان ) – شهریور 1386 

قرار بود برای انجام کارهای نهایی کارآموزی با جناب استاد و تمدید پروژه ی نهایی به ولایت کاشان سرکی بکشم.این سرکشی با دفاع دوستان تقارن پیدا نموده بود ...

به همراه حمید 82 ، مجتبی 84 و مصطفی 81 و با یک عدد مرکب به نام دوو که بانضمام یک ضبط دیکس دار بود به کاشان عزیمت نمودیم.حمید و مصطفی دفاع داشتند.بعد از اینکه از چنگال قانون به دلیل سرعت غیر مجاز رهایی جستیم به ولایت کاشان رسیدیم.دوستان 86 برای ثبت نام آمده بودند .البته ما هیچ گونه حسی نداشتیم و این ثبت نام اصلا ما را بیاد روز ثبت نام خود نمی انداخت .

 

به نکته هایی در مورد پروژه ی فاینال !!  دست یافتم که فهرست وار به صورت زیر می باشد :

1-      پروژه ی پایانی را هم مانند دیگر پروژه ها می توان تا دقیقه ی 90 انجام داد هرچند یک سال و به عبارتی 12ماه و شاید هم 365 روز و به دیگر سخن 8760 ساعت و به سخن ریزتر 525600 دقیقه و دست آخر 31536000 ثانیه وقت داشته باشی .

2-      حتما از پروژه ات یک سند 60 صفحه ای داشته باش اگرچه ببخشید چرت وپرت باشد تا اجازه ی دفاع پیدا نمایی

3-       پروژه ی پایانی را به غیر خودت هیچ کس سر در نمی آورد .پس خیالت تخت باشد .

 

آن روز و در کاشان افراد زیر حاضر بودند :

مهناز ، الهام ، لیلا ، مصطفی ، علی ، مصطفی از 81

حمید ، هادی ، محمد م ، مهدی ، خودم ، صدیقه و فاطمه از 82

مجتبی از 84  

دوستان 81 و 82 به غیر از مصطفی و مهدی و علی همگی دفاع نمودند. موضوعات بسیار خوب بود ولی من حاضرم در هر محکمه ای شهادت دهم که رجال حیئط المی هیچ چیزی سر در نمی آوردند و سوالات ایشان هم برای رفع کتی بود.موضوع حمید وب و در راس آن Ajax بود.موضوع دو دوست خواهرمان نیز بطورکلی در زمینه زبان فارسی و جستجو بود. مصطفی و علی به دلیل حاضر نبودن سند 60 صفحه ای مجوز دفاع از دستان مهندس مولف پیدا ننمودند و شیون و زاری های جنابان ایشان برای نماندن در کاشان کارگر نشد.همین دلیل باعث گردید که به اتفاق جمع بالا به یک افطاری عزیمت نماییم :

 

1-      رفتیم پیتزا دولپی

2-      افطار و پیتزا و شکایت های روزه داران محترم

3-      خراب شدن ماشین  علی و گردیدن به دنبال یک سیم وایر ناقابل

4-مهمان شدن توسط شیخ حمید الدین به صرف بستنی بابا اسماعیل به پاس پیروزی شکوهمندش

5-      رسیدن به درب خوابگاه و ریختن 8 نفر پسر در یک دوو و مابقی قضایا ...

 

آن شب را دوستان در مهمان پذیر شهرک سپری نمودند و شب پرخاطره ای را گذراندیم.دفاع مصطفی بسیار عالی بود . این دفاع به همراه صرف رانی وکیک بود که البته شیون و زاری های جناب مولف مبنی اینکه مسافران عزیز بعد از افطار از این موهبت های الهی نوش جان نمایند بی فایده بود..

 

خوب جلسه ی دفاع را نیز دیدیم .اصلا وحشتناک نیست .کافی است کمی اعتماد به نفس داشته باشید .مخصوصا دوستانی که با جناب دکتر پروژه دارند.

کاشان را ترک نمودیم .دو روز بسیار خوب را سپری نمودیم.

همین ...

   

----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دل ن: خانجون عزیزم میخوام بدونی که این نوه تو چقدر بابت زحمت هایی که برات درست کرده و اذیت هایی که میکنه شرمنده است.خانجون به این مهربونی را خدا به من داده که دلم بهش گرم باشه.دوستت دارم و ممنونتم.خدا سایت را رو سر نوه هات مخصوصا من حفظ کن.

 

پ ن: یک سوال دیگه از دوستان دست اندر کار فن کامپیوتر داشتم: فرض کنید یک برنامه ای نصب کردید (مثلا حالا اسمش SQL Server 2005 است!) بعد میخوای که سرویس اش را Start کنی تا بتونی باهاش کار کنی اون وقت میری تو مسیر cotrolPanel--àAdministaror Tools--àServices (کامل آدرس دادم که گم نشین!!!) و بعد میبینی سرویس برنامه مورد نظر (که حالا برای اون مثال ما اسمش SQL Server (MSSQLSERVER) است! ) وجود نداره!!! در حالی که شما برنامه را نصب کردین و موقع نصب هم مشکلی پیش نیومده.به نظر شما مشکل از کجاست؟مگه میشه اسم سرویسش نیاد و شما نتونین اون را Start کنید؟؟؟ به نظر شما منطقی است؟

پذیرای هر پاسخی از شما هستم و ...  متشکرم!

 

کمک

شنبه پنجم آبان 1386، ساعت: 22:51

 

سلام خدمت همه دوستان عزیز.

یک سوال داشتم از خدمتتون اونم این که آیا در جمع شما دوستان کسی هست که با نرم افزار

Microsoft SQL Server 2005 کار کرده باشه؟ دوستاتون چی؟

 

در راستای شروع فعالیت با اون خوردم به چندتایی مشکل که فکر کنم باید حل بشه تا بتونم جلو برم!

یکی از مشکلات اینه که مثلا موقع ساختن یک Data Source در هنگام تست Connection ، خطا میده که "“Could not open a connection to SQL server.  به نظرتون چی شده؟!!!

 

 

پ ن: "هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندم!"(خیر ببینی ننه کمک کن که یک در دنیا و صد در آخرت جواب میگیری)

 

پ ن۲: یک سوالی دارم اونم این که این چند روز از طرف دوستای خوبم برای جایی به نام Tubely برام دعوت نامه میفرستن خوب میشه بگین این داستانش چی دقیقا؟ یک جای دیگه ای هم بود فکر کنم اسمش Book Reader بود و اونجا عضوم،حالا اینم مثل همون است؟

 

پ ن۳: امروز جایی بودم که یک آقایی داشت برای یک عده ای مطلبی را به کمک ویدئوپرژکتور توضیح میداد بعد در همون حین این پرژکتور انگار یک مشکلی پیدا کرده بود و کسی هم بلد نبود درستش کنه و هرچی هم بهش ور رفتن کار درست نشد. اون جا با دیدن اون صحنه یکدفعه یاد مهندس پرژکتور خودمون افتادم و ماجراهایی که تو دانشگاه داشتیم.

 

پ ن:این یاهو چقدر بچه پررو تشریف داره!!!سر خود برداشته تو میل من دست برده و تغییرات داده. شیطون میگه...

 

پ ن: من تو این سایت Tubelyعضو شدم اما این که فیلتر است!!! سر کارم گذاشتین دوستان؟

 

ماجراهای دانشگاه 22

پنجشنبه سوم آبان 1386، ساعت: 21:38

 

بعد از اینکه جشن فارغ التحصیلی را تمام نمودیم تمامی یاران 82خود را برای انجام پروژه هایشان آماده  می نمودند .اولین پروژه دست جمعی یاران شبیه سازی بود . بعد از حدود ده روز باز هم یکدیگر را می دیدیم و هنوز هم رفت و آمدهای 82ادامه داشت.رسم است که هنگامی که عده ای می خواهند از یکدیگر جدا شوند با یکدیگر خداحافظی می نمایند و حلالیت می طلبند.عده ای از دوستان 82 که این کارها را انجام ندادند و مانند همان شبه که ذکر شد به ادامه ی زندگی خویش پرداختند ولی پایه های اردو این مراسم را با 15 روز تاخیر و برگزاری یک همایش خداحافظی همراه نمودند....

 

 

آخــــــریــــــــن اردو   نیاسر  ( 17/5/1386 )

روز هفدهم مردادماه بود. روز تحویل پروژه مهندسی اینترنت بود.قرار بود هنگامی که تحویل پروژه به اتمام رسید همگان برای آخرین بار به یکی از مناطق اطراف کاشان عزیمت نماییم و ساعاتی را در کنار هم باشیم. ر این چهار سال که کاشان بودیم جاهای زیادی را سیر و سلوک نمودیم.از همایش های خارجی مانند مشهد ، کرمان ، شیراز ، تبریز و اصفهان گرفته تا همایش های داخلی اطراف ولایت کاشان مانند قمصر ، نیاسر ، مرق ، نشلج ، دره ی پریان ، ابیانه ، باغ فین ، خانه های تاریخی ، سفره خانه های سنتی و رستوران های کاشان ،  همه جا را دیدیم.دو مکان بود که قسمت نشد آن را ببینیم ، یکی برزوک و دیگری امامزاده هلال آران و بیدگل. قرار بود به برزوک رویم ولی به دلیل برخوردمان به شب و نبود امکانات نور تصمیم بر آن گرفته شد که به دیار نیاسر برویم.ساعت 3حرکت نمودیم.البته پیدا نکردن ورزشگاه کارگران که در کنار دانشگاه رخ می نمود ، برای جماعتی که شاید 4 سال در این مکان سیر نموده بودند ، کمی تا قسمتی همراه با انگشت تعجب بر دهان بود ، دوستان خواهر بعد از ارتباط های بسیار بالاخره به مکان وعده شده گام نهادند. این اردو در بست در ید توانای هادی بود و تمام کارهای آن را او انجام داد.

 

دوستان حاضر در آخرین اردو :

سمیرا ، سیما ، لیلا ، امینه ، فاطمه ، وجیهه ، مهناز ، ملیحه ، رویا ، صدیقه ، فائزه ، حمید ، هادی ، مصطفی

 

به نیاسر رسیدیم . بساطمان را پهن نمودیم و دور و برهم نشستیم.آن روز نیاسر یکی از شلوغ ترین دوران خود را سپری می نمود!!بعد از مدتی کل کل نمودن با یکدیگر ، مجری اصلی اردو با خرید همان غذای لذیذ نان و پنیرو خیار از شرمندگی جماعتی گرسنه در آمد.عده ای از دوستان به گردش مناظر نادیده ی !! اطراف همت ورزیدند و در این بین در مورد بسیاری از مسائل صحبت گردیده شد . از خطوط و منحنی های جولان و غیر جولان بی نوایی تا شاخ در جیب گذاشتن بنده ی بینواییجهت پریدن در استخر آب ...

 

مناظر اطراف را به دیده ی نقد گذراندیم و عده ی کثیری جهت نظاره ی آبشار نیاسر برای آخرین بار قدم برداشتند. هر پله ای را همراه با یک عکس تکی گذراندیم تا به آبشار رسیدیم.دوستان همراه به یاد دوران جوانی !!!! وبا دیدن حوضچه ی کنار آبشار به یاد سنت های پسندیده افتادند.مقداری که چه عرض نمایم ، بچه ها خیس گردیدند.در بازگشت و با لطف دوستان تهرانیمان یعنی سمیرا ، لیلا و مهناز به خوردن رانی !!!دعوت گردیدیم .البته کسانی که نیامده بودند طبق مثل معروف عمه ی خدابیامرزم قسشان به آب رفت ...

در بازگشت و صعود به بالاها بازهم سری عکس های تکی را رونق دادیم.نیاسر در حال حاضر خالی شده بود و دوستان برای بازی های گروهی و آخرین شیر و پلنگ و خرگوش و... به میدان بازی قدم گذاشته بودند.

بچه ها از بازی خسته شدند و دیگر همگان دور و برهم نشسته بودند.سکوت مرگباری بین بچه ها حکمفرما بود.انگار دیگر همدیگر را نمی دیدیم.شوخی های دوتن از دوستان برای شکستن این جو بی فایده بود...

 

موقع عزیمت رسیده بود و به درب دانشگاه رسیده بودیم.آخرین شام را در آبنما صرف نمودیم.شام پیتزا بود و تا رسیدن آن ، دوستان مدتی را به صحبت ها و بحث های فراوانی گذراندند . هر کسی به یک زبانی حلالیت می طلبید.عده ای از دوستان نیز در حال و هوای خود بودند ....

 

ساعت 22:15 دقیقه بود که دوستان از یکدیگر خداحافظی نمودند و شاید برای همیشه از یکدیگر ...

 

طبق گزارشات واصله برخی از دوستان خواهر تا مدت ها در خوابگاه سکنی گزیده بودند و به همین دلیل مراسم خداحافظی را به تاخیر انداخته بودند.فردای آن روز با دوستان تهرانی یعنی مهدی و هادی و محمد که خاطرشان برایم خیلی عزیز بود خداحافظی نمودم و به ولایتم به همراه شیخ حمید الدین عزیمت نمودم.

 

روز غمناک خنده داری بود...

 

تمام چهارسال ما تمام شده بود، حالا باید فکر و ذهن خود را برای یک زندگی نو بدون دوران خوش دانشگاه آماده می نمودیم ...

 

همیــــن ...

 


 

پ ن1: اتاق من نمیشه گفت به هم ریخته است اما خوب همچین همیشه هم مرتب نیست و میشه خودمونی تر گفت که اکثر چیزهاش دم دست است!!!حالا مشکل این جاست که بابا اصلا اهل به هم ریختگی نیستن و امشب که اومدن یک صندلی بزارن تو اتاق من با دیدن اوضاع اتاق اخم هاشون رفت تو هم و به من گفتن "آخه این چه وضعی؟ فکر کردی هنوزم دانشجویی"!!!!!!!

 

پ ن2: البته در راستای پی نوشت بالا باید یک توضیحی بدم اونم این که یک دفعه در دوران شیرین دانشجویی پدر عزیز همین اعتراض را کردن و گفتن آخه تو خوابگاه جلو بچه ها هم همین طوری و خجالت نمیکشی؟ منم نیشم را همچین باز کردم و گفتم نه بابا ، اونام مثل خودمن!!!!!!! و بابا دیگه شرمنده شدن از این همه خانمی!!

 

پ ن3: فقط به خاطر این که بدونی باید بگم شاید در نقطه ای کاملا مقابل بی خیالی باشم ولی دعا میکنم که در بعضی موارد واقعا بی خیال باشم. اما در مورد اون یکی مورد ممنونم ، واقعا دلگرم کننده بود.

 

دل ن: کاش میشد به جای همه اون حرف ها فقط یک جمله بگم اما نمیتونم.

 

دل ن: حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش ،  از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد  (حرف همیشگی!!)

 

پ ن:خیلی ها تولد شمسی را هم خیلی تحویل نمیگیرن و یادش نیستن اما تو خونواده ما تولد قمری هم تولد محسوب میشه. البته نه مثل تولد شمسی اما همون یادآوری و تبریکش هم شیرین و دوست داشتنی است. اینا را گفتم که بگم فردا (16 شوال) تولد من است!

 

 

 

یک روز شیرین

چهارشنبه دوم آبان 1386، ساعت: 6:15

 

برای کار پروژه باید یک روز میرفتم کاشان و چه روزی بهتر از روزی که دوست هام دفاع داشتن تا با یک تیر چند تا نشون را بزنم و دیداری از اون هام بکنم. صبح ساعت 5:20 از خواب بیدار شدم و این یعنی یک کار شاق!بابا رسوندنم ترمینال و با اتوبوس 6 همراه رویای عزیز اومدیم کاشان. کمی راجع به این بحث کردیم که حالا که بعد از حدود دو ماه داریم میریم پس حتما از شانس گل ما یکی از فیلم های جذاب بین راهی مثل ملاقات با طوطی، چپ دست ، بیتا و یا شاهکار همه یعنی اگه میتونی من را بگیر را میزاره ولی خدا رحم کرد و اصلا فیلم پخش نکرد و ما هم کمی تا قسمتی خوابیدیم.

 

رسیدیم کاشان و کلی از دیدن مدخل و اکسپرت ذوق کردیم!!و عین این ندید بدید ها خیابون های کاشون را نگاه کردیم!بعدم همراه با محبوبه رفتیم به یک اردوی 3 نفره!!! اون هم به مقصد مشهد اردهال، به قول رویا ما هنوزم آخرین اردومون را نرفتیم!خلاصه تا ظهر درگیر بودیم و بعد به سمت دانشگاه عزیمت نمودیم. سر در دانشگاه را که دیدیم هم کلی ذوقیدیم و نیشمان تا بناگوش باز شد و فکر کنم بقیه دانشجویان با دیدن ما کلی به حالمون دل سوزوندن!!!

 

البته دانشگاه کلی تغییرات کرده بود که برایمان بسی جالب بود.یک دستگاه خودپرداز گذاشته بودن تو علوم! راستی از مزخرف ترین تغییراتش میدونید چی بود؟ (نه خیر اصلا هم منظورم طرح جداسازی تریا ها نبود!اون که بهتر، کاش از همون اول این کارا میکردن آخه این با هم بودن تنها نکتش دود سیگاری بود که آقایون دودکش به خورد ما میدادن!)کجا بودیم؟ آهان داشتم از تغییر میگفتم.بله به نظر من بیخود ترین تغییر این بود که مسئولین مخ دانشگاه کلهم دستگاه های فتوکپی را برده بودن کنار کتابخونه علوم انسانی و حالا اگه تو 1ورقم کپی میخواستی باید تا اون جا را میرفتی و برمیگشتی.خدایی خیلی کار احمقانه ای بوده.هنوزم مغزها یخی است!بعدم که خانم سیدی و شکرریز دیگه حق پرینت نداشتن و برای پرینت باید بری پایین پله ها.البته یک اتفاق میمون و مبارکم بود اونم یک دستگاه مینی اتوبوس گوگولی بود که هر 15 دقیقه از دم در اصلی دانشگاه میرفت تا خوابگاه و برمیگشت و البته که مجانی هم نبود! فکر کنم برای هر بار 50 تومن میگرفت!!!دیگه تغییر دیگه ای هم که بود و احتمالا همه میدونین این بود که سایتمون را برده بودن طبقه بالای کارگاه هاو تو 3تا اتاق بود و 20تا کامپیوترم اضافه کرده بودن.محل سایت هم جالب بود و من کلا به دلم نشست.

 

خوب تا اون جا گفتم که رسیدیم دانشگاه و از اون جایی که طبق نظر مدیر گروه ارائه ها باید بین ساعت 12 تا 2 باشه تا اساتید همه فن حریفمون!!!هم بتونن بیان سر ارائه و بالاخره برای خالی نبودن عریضه یک حرفی هم بزنن و سوالی هم بپرسن، پس ما تقریبا به موقع رسیدیم و هنوز از راه نرسیده در کلاس 6 را باز کردیم و رفتیم سر ارائه سمانه و به جذاب ترین بخش یعنی سوال پرسیدن استاد اعظم دامت برکاته رسیدیم!!!البته بماند که وسط ارائه کلی سلام علیک کردیم و خیلی ها با دیدن ما تعجبم کردن.

 

متاسفانه به ارائه سمیرا نرسیدیم و کلی دلم سوخت اما سر ارائه سمانه و نسرین بودیم.سر ارائه از بچه های خودمون مریم و فاطمه و سیما را دیدم و منیره را از بچه های 83 و صدیقیان و مقدسیان و غدیر را از بچه های 84 و البته استاد زبان تخصصی هم بودن و زیارتشون کردیم و البته شک نکنید که شیرینی هم خوردیم اونم برای 3 تا ارائه جدا جدا ، خامه ای و غیر خامه ای.

 

بعد از ارائه ها رفتم سایت چون منتظر یکی از بچه ها بودم.از پله ها رفتم بالا و دیدم اون محوطه ای که روبروی پنجره های طبقه دوم کارگاه ها بود را شیشه زدن و دیوار کلاسم برداشتن و کلا همش شده سایت.خوب منم میخواستم بی سر و صدا برم داخل این بود که دیدم این شیشه یک قسمتش در است پس رفتم و در را کشیدم که البته مطمئن باشید که خوردم به در بسته و این در بسته ی بچه ضایع کن! کلی هم تق و توق کرد و اهالی محترم داخل سایت همه سرهای مبارک را تابوندن تا ببینن این کدوم انسان شریف و دوست داشتنی!!است که بعد از یک ماه نمیدونه این در قفل است و من را دیدن که خندم گرفته بود و با اطمینان به نفس کامل گفتم پس از کجا میرین داخل؟!!! همه خندیدن و دسته جمعی به آخر سایت اشاره کردن و راه را به من در گم کرده نشون دادن! خلاصه با این ورود افتخارآمیز دیگه کاملا 82را شرمنده کردم.بعدم رفتم داخل و با دوستانی که از پشت شیشه دیده بودم و ندیده بودم سلام احوالپرسی کردم.خانم سیدی عزیز را هم دیدم که کلی دلم براش تنگ شده بود و هنوزم همون قدر با محبت و مهربون بود.کلی بچه ها را هم دیدم و خوشحال شدم مثلا الهام ، سارا ، منصوره ، ام البنین ، حاتمی، بیات ، انعامی ، سالمی ، علیزاده ، جمالی ،جعفری و دو تا دیگه از 82 ای ها یعنی نوروزی و راجی. خلاصه که یکی دو ساعتی که اون جا بودم هم کلی خوش گذشت و به عنوان یک نکته ضروری اینم بدونین که پروکسی اینترنت هم عوض شده!!! و الانم یادم نیست که چی بود!

یک چیز دیگه هم که تو سایت دیدم و واقعا از دیدنش خوشحال شدم یونولیت هایی بود که برای جشن فارغ التحصیلیمون روش computer 82 را درآوردیم.ممنون از هرکسی که اون ها را حفظ کرده و سالم نگه داشته.یونولیت ها کنار سایت بودن و منتظر یک جشن کامپیوتری دیگه...

 

عصر هم بنا به دلایلی یک اردوی دیگه به آران و بیدگل هم کردیم و دیگه یک روز رفتیم کاشان و این خون 82 ای بودنمون باعث شد که دو تا از جاهایی که تو این چهار سال نرفتیم را ببینیم.انشالله دسته جمعی بریم!

 

البته این جا باید یک چیزی را بگم اونم این که رفتنمون از دانشگاه یک دفعه و ناگهانی شد و نشد که از بچه ها خداحافظی کنم.سمیرای عزیزم امیدوارم اون جلسه با حضور همه استاد ها به خوبی برگزار شده باشه، هرچند میشناسمت و میدونم که کارات مثل همیشه 20 است. فاطمه تو را هم ندیدم و البته برات پیامک فرستادم و معذرت خواستم که امیدوارم گرفته باشی آخه این روزا مخابرات زیاد پیامک میخوره!مریم جون به تو هم که زنگ زدم ، ببخشید که نشد شب بمونیم اما نترس یک بار دیگه میام و سرت خراب میشم! بقیه بچه هایی را هم که ندیدم دیگه شرمنده.خیلی دوستتون دارم .

 

روز خیلی خوبی بود ، واقعا خوب بود. اما بازم من را هوایی کرد. وقتی اون جا بودم واقعا دلم میخواست بازم روزهای شیرین درس و دانشگاه و البته مهم تر از اون لحظه های باهم بودنمون تکرار بشه.اون جا همش برای من خاطره است.هر جاییش نشانی از باهم بودنمون داره. انشالله که همه شما دوست های خوبم هر جایی که هستین شاد و سالم و موفق باشید.به امید روزی که بازم همدیگه را ببینیم.

 

پ ن: فکر کنم من جزء دسته دوستان به لقاءالله رفته نباشم.یا هستم؟

 

پ ن: این آهنگ بچه گی های من نیست اما قشنگ و دوستش دارم.میدونید از تو بچه گی هام چه آهنگی را دوست دارم؟ یک آهنگ بدون کلام!!!کدوم آهنگ؟ خوب نمیدونم یادتون میاد یا نه اما وقتی خیلی کوچولو بودیم وقتی برنامه کودک میخواست شروع بشه اولش یه نی نی کوچولو میومد و دستاش را میزاشت پشت کمرش و مرتب از این طرف به اون طرف راه میرفت و فکر میکرد و بعد یکدفعه میپرید هوا وپرده کنار میرفت و برنامه کودک شروع میشد (چقدرم که من اون کوچولو را دوست داشتم) حالایک آهنگی داشت اون ، من خیلی خوشم میومد ازش. اماحالا اینم بد نیست اما بدجوری درد حسرت داره توش!!!

آهویی دارم خوشگله   

فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله

کاشکی اونا میبستم

ای خدا چی کار کنم؟ آهوما پیدا کنم

آی چه کنم وای چه کنم؟کجا اونا پیدا کنم

کاشکی اونا میبستم

کاشکی اونا میبستم

 

(یاد بچه گی ها به خیر...)