تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

 

1-توی زندگی همه ما لحظات زیادی وجود داره که از بودنشون چندان راضی نیستیم.اون لحظات، لحظاتی هستن که کارایی کردیم که درست نبودن و به خاطر اون کارا کسی یا کسانی را آزار دادیم و دل هایی را شکوندیم.شاید اگه منصف باشیم قبول کنیم که خیلی وقت ها تونستیم برای خیلی ها وجدانمون را یک طوری راضی کنیم که فلانی حقش بود یا اون من و عصبانی کرد که من اون واکنش را نشون دادم و یا با دلایل دیگه ای کارمون را توجیه کنیم اما برای بعضی ها نمیشه ، اصلا نمیشه.آیا هیچ وقت میتونیم برای ناراحت شدن خدا ، مادر و پدرمون از دست خودمون بی خیال بشیم؟ نه! حق بده که بالاخره یک جای کار می لنگیده و شاید تو تمام لحظه لحظه های عمرمون هیچ کدوم بدتر از لحظاتی نیست که حس کنیم خدا ازمون ناراحت است و اونی نبودیم که باید باشیم ، یا لحظه ای که نگاه ناراحت پدر و مادر را ببینیم و بفهمیم که دلیل اون غم توی اون نگاه ما هستیم. و چقدر خیره سریم که باز هم و باز هم و باز هم اشتباهمون را تکرار میکنیم...

 

2- پاییزم تموم شد!خیلی زود گذشت.یعنی انصافا خیلی زود گذشت ها! هر جوری فکرش را میکنم که این 3ماه چطور رفت که من نفهمیدم چیزی دستگیرم نمیشه!!زمستون هم به همین سرعت میره و سال نو میاد.این قافله ی عمر عجب می گذرد...

 

3- دو تا عید خوشگل در پیش داریم. اولیش عید قربان که عید حاجی هاست! و بعدم غدیر که از مهم ترین عید های ما شیعه هاست. پیش پیش عیدتون مبارک باشه.امیدوارم روزهای شیرینی براتون باشه.

 

4- تو خیابون بزرگمهر یک فروشگاه سوسیس و کالباس هست که یک کار خنده داری کرده من هر وقت میبینم خندم میگیره.میدونین که اسم مک دونالد و مغازه هاش تو ایران غیر قانونی است (نمیدونین هم باید درس اقتصاد مهندسی را با یک استاد توپی! که ما گذروندیم میگذروندین تا بفهمین چرا!!!) بعد حالا این بابا برداشته بزرگ رو یک پارچه نوشته سوسیس و کالباس مک دونالد و بعد روی اون را خط زده و نوشته مک ماشالله!!! یعنی الله اکبر به این همه استعداد و نبوغ!!!!آدم انگشت به دهن میمونه.

 

5- ببینم اگه این قاتل دیوونه را گرفتن پس این همه پلیس مسلسل به دست گله به گله تو خیابونا چی کار میکنه؟ من که باور نمیکنم گرفته باشنش.دوستان مجددا به پناهگاه ها پناه ببرن!

 

6- در راستای مورد شماره 2 باید خدمت همه دوستان عزیز متولد پاییز یک بار دیگه تولدای گذشتشون را تبریک بگم و به دوستای متولد زمستون هم پیش پیش تبریک بگم.آخه میدونم بین شماها پاییز و زمستونی زیاد داریم.(اما قبول کنین که آدم باید تابستون به دنیا بیاد تا همیشه گرم و پرانرژی باشه!!! خــــــــوب چرا میزنین؟!)

 

7- دوستت دارم ، معذرت میخوام ، میشه به من کمک کنی؟

 

8-این مورد بالایی سه جمله ای که روانشناسان عزیز میگن آدم ها از همه جمله ها سخت تر میگن! راست میگن؟

 

9- دلم براتون تنگ شده.

 

10- تو دعاهاتون منم یاد کنین.

 

دل ن: عید قربان خیلی خیلی مبارک.

 

دل ن: یلدا یعنی یادمون باشه که زندگی آن قدر کوتاه است که فقط 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن بگیریم! یلداتون مبارک باشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:25  توسط فازی  | 

 

میگن یک بابایی پیدا شده از اهالی غرب کشور که انگار برادرش زندانی است و این برای آزادی اون اومده اصفهان و شروع کرده به کشتن آدم ها!!!

این آقا تا اون جایی که من میدونم تا الان یک پلیس و یک توریست فرانسوی را کشته و یک نفرم زخمی کرده.دانشگاه آزاد خوراسگان هم رفته و تیراندازی هوایی کرده و جاهای دیگه. هنوزم کسی نتونسته این آقا را پیدا کنه و بگیره!!!

این که این حرف ها چقدر راست یا دروغ است را من نمیدونم اما در اصل وجود قضیه شکی نیست چون جاهای مختلفی از جمله مساجد و بازار و جاهای دیگه عکس این آقا را زدن به دیوار و هشدار دادن.

 

خلاصه اصفهان همین یک قلم را کم داشت که دیگه الان هیجان قضیه هم تامین شده!!!حالا غیر از انواع و اقسام چیزهایی که نگرانش بودیم باید همش به اینم فکر کنیم که نکنه الان اون آقاها پیداش بشه و با یک تیر خلاصمون کنه!!!!! تازه جالبی اینه که من مدتی زیاد تو خیابون میرم و بعضی وقت هام دیر وقت بر میگردم!!! عجب اوضاع دلچسبی!!!

 

امیدوارم این نیروی انتظامی عزیز و مقتدر کشورمون!!!بتونه بالاخره یک کاری بکنه و این رعب و وحشتی که الان تو دل هاست را از بین ببره.میدونم که مرگ و زندگی دست خدا است اما نگرانی برای عزیزانت چیزی که همیشه تو دل ما هست و حالا با این اوضاع که این جا عینهو غرب وحشی شده اصلا حس خوبی ندارم.

 

 

پ ن: ( ساعت 11 شب ) تلویزیون همین الان یک آگهی پخش کرد و عکس همین آدم قاتل را نشون داد و از همه خواست اگه دیدنش به 110خبر بدن (البته اگه زنده موندن!) . با این کار دیگه کاملا ترس و وحشت را تو مردم کامل کردن.منم ترسیدم. امیدوارم هر چه زودتر این قضیه تموم بشه.بچه های اصفهانی مواظب خودتون باشین. دعا کنید که این آدم روانی هم زودتر دستگیر بشه.

 

پ ن: داشتم زحمت این آقای قاتل را کم میکردم و خودم به شخصه ریق رحمت را سر می کشیدم!!! این آنفولانزای مدل جدید را از بدترین نوعش گرفتم و برای چند ساعتی با پیک مرگ دست و پنجه نرم کردم  و کلی وصیّت هم کردم!ولی دیدم انگار هنوز کار نکرده دارم و کسی هم نیست انجامشون بده ، برای همین موندگار شدم! و الان بعد از کلی قرص و چندتایی آمپولLاوضاع کمی بهتر شده ,هر چند هنوزم حالم بد است و زیاد روبراه نیستم و طبق معمول همه سرماخوردگی هام تارهای صوتیم دار فانی را وداع گفتن و الان تریپ پانتومیم هستم و از 10 تا کلمه ای که میگم 5 تاش شنیده نمیشه و بقیه هم با صوت بسیار دلنشینی شنیده میشه!!! (شاید کمی پیاز داغش را زیاد کردم اما واقعا لحظاتی خیلی بدی بود ، خدایا همه مریض ها را شفا بده...)

 

پ ن: حالم خیلی بد است

 

پ ن: خدا را شکر که دستگیر شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:52  توسط فازی  | 

  

پیش نوشت: سلام.میخوام ازتون خواهش کنم که این نوشته ها را کامل و با کمی صبر و حوصله و تامل بیشتر بخونید.

  


 

من از مردی می گویم که عهده دار شده بود در مراسم تدفین دوستی سخن بگوید.

او به تاریخ های روی سنگ مزار او اشاره کرد ، از آغاز ... تا پایان.

 

او یادآور شد که اولی تاریخ زادروز وی است و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت.

اما ... اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد خط تیره ی بین آن دو تاریخ است 1386- 1316  

زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد که او بر روی زمین می زیست...

 

و اکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.

 

اهمیتی ندارد که دارایی ما چقدر است ، آن چه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم ، چگونه عشق میورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف می کینم.

 

بنابراین در این باره سخت و به تفصیل بیندیشید...

 

آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟

چون ابدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده که بتوانید آن را نوآرایی کنید.

 

اگر فقط می توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم که آن چه را درست و حقیقی است دریابیم

و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند

و در خشمگین کردن کمتر چالاک باشیم

و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم

و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم

 

اگر با یکدیگر با احترام برخورد کنیم

و بیشتر لبخند بزنیم...

و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد!

 

بنابراین وقتی مدح شما خوانده می شود و اعمال شما در زندگی بازنگری می شود

آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت درباره این که شما چگونه خط تیره خود را صرف کرده اید؟

 

این که این نوشته ها را برای شما می نویسم معنی اش این است که شما برای من جایگاهی ویژه دارید

و بسیار خوشحالم که شما در زندگی من و بخشی از خط تیره من هستید...

 


 

پ ن: امیدوارم خط تیره ی زندگیتون روشن و پر از عشق و شادی و موفقیت باشه.

 

دل ن: " دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست ". اینا پشت یک بلیط اتوبوس نوشته بود. وقتی خوندمش خیلی برام با ارزش بود.ایکاش بتونم بهش عمل کنم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:46  توسط فازی  | 

 

شاید در آخرین سال عمر دانشجویی (البته نه به معنای جوینده ی دانش بلکه به صورت رسمی و دانشگاهی اون!) روز دانشجو را به خودم تبریک میگم.

به دانش جویان فعلی ٬ قبلی و بعد از این هم مبارک باشه.

انشالله که دوستانی که دارن برای مدارج ترقی بالاتر درس میخونن سال دیگه بهشون تبریک بگم.

راستی کی میاد بریم یک بار دیگه کنکور کارشناسی بدیم؟

دل ن: خدایا چشمت را رو بدی ها ببند و این بارم بزرگی و مهربونیت را به رخ بکش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:32  توسط فازی  | 

  

سلام.

یک دوستی دارم که مثل خودم مهندس کامپیوتر است البته چند سالی از من بزرگتر است.این دوست من کار تدریس میکنه.چند روز پیش زنگ زد به من و گفت فلانی من بدجوری سرما خوردم و اصلا نمیتونم از جام تکون بخورم و امروزم 6 ساعت کلاس دارم و تو بیا جای من برو.گفتم چه کلاسی هست گفت 2 ساعتش با بچه های راهنمایی است و 4 ساعتشم بچه های دبستان و مسئله خاصی نیست.منم دیگه خراب دوستی و مرام و معرفت!! قبول کردم و قرار شد برم.

 

پیش خودمم گفتم که دیگه بچه های راهنمایی و دبستان که چیزی نیستن! و با این حرف رفتم سر کلاس.2 ساعت اول با بچه های راهنمایی کلاس داشتم.خوب کامل که نمیتونم براتون شرح بدم که چه بر من گذشت ، اصلا زبان عاجز در بیانش!!!فقط اینا بگم که این بچه ها اصلا برای من تره هم خورد نمیکردن!یعنی اولش خوب بودن و براشون تمرین ساخت پوشه و فایل را گذاشتم اما کم کم شیطونی ها شروع شد یکی مقنعه اون یکی را میکشید اون یکی موهای اون یکی را میکشید یکی شرق میزد تو گوش بغلیش و اون یکی میزد تو شکم اون یکی!!! یعنی اصلا یک وضعیتی بود ها.اولش سعی کردم با شیوه های روانشناسانه برخورد کنم و یا خنده و حرف قضیه را درست کنم اما این موجودات اصلا این حرف ها حالیشون نمیشد که.برای همین از در دیگه ای وارد شدم و ولوم صدا را بردم بالا و کمی دوستانه نصیحتشون کردم! این کار باعث شد که به صورت کاملا مقطعی در حد چند ثانیه قضیه برطرف بشه اما هنوز صدای من پایین نیومده بود بازم شروع کردن!!!یک جایی میخواستم بندازمشون تو رودربایسی برای همین ایستادم یک گوشه و گفتم اصلا هر چی میخواین هم را بزنین تا آروم شین!و پیش خودم گفتم که الان دیگه خجالت میکش اما جلوی چشم های از حدقه در اومده من همه شروع کردن همدیگه را زدن!!!!!واقعا این جا بود که دیگه موندم تو کار این موجودات. البته من بیدی نبودم که از این بادا بلرزم و به هر صورتی که بود با انواع ترفندها کار آموزشی را انجام دادم اما خوب واقعا بچه های وحشتناکی بودن یعنی اینقدر که وقتی زنگ خورد آدم جرات نمیکرد از وسط راهرو رد بشه چون احتمال هر خطری میرفت و در بهترین حالت فقط یکیشون محکم خورد به من و کم مونده بود پرتم کنه تو دیوار!!!

 

خوب کلاس اول با بهترین خاطره تموم شد و نوبت رسید به بچه های دیستان که دیگه خوب به نظر خودم مشکلی نبود اما چشمتون بازم روز بد نبینه که اینا دیگه از اونا بودن که درسته آدم را قورت میدن.فکر کن اولین کارشون این بود که دو تا بچه کلاس سومی میخواستن بیان تو کلاس اینا و این هام چهارم بودم دیگه نمیدونی چه دعوایی با من میکردن که اینا حق ندارن بیان تو کلاس ما!و ما بهشون جا نمیدیم و دیگه این جا از اول با قاطعیت بهشون فهموندم که این جا کی تصمیم میگیره و قضیه گذشت. سر کلاسم قرار بود یک نقاشی بکشن و و گروه هاشون دو نفره بود و خودشون را کشتن تا بتونن با هم نقاشی بکشن و مرتب یکیشون داشت جیغ میزد و اون یکی دعوا!!! خلاصه این کلاس هم به خیر و خوشی تموم شد و البته دیگه آخر ساعت با هم دوست شده بودیم.

 

کلاس سوم رسیده بود و من دیگه خسته خسته بودم اما چاره ای نبود.خداراشکر این ها تعدادشون کمتر و سر و صداشون هم کمتر بود اما اینا از این مدلای سریال چهارخونه ای بودن.مثلا از در میرفتم بیرون و برمیگشتم تو کلاس یکهو همه میپریدن تو صورتم و میگفتن پخخخخخخ!!! یا همه دستاشون را میلرزوندن و میگفتن این اعصاب من است و بعد شروع میکردن داستانی را میگفتن که نشون میداد که اون ها 17 سال با یک دبّه دوغ زندگی کردن و یخ حوض شیکوندن و مس سابیدن!!!و خلاصه اینام برای خودشون ماجرایی داشتن.

 

اون 3 تا کلاس بالاخره تموم شد و جنازه منم رسید به خونه اما برام خیلی جالب بود که بچه های این دوره زمونه واقعا فرق کردن.نمیگم که همه بچه های این 3 تا کلاس این طوری بودن ، توی اون ها بچه های مظلوم و ساکتم بود اما خوب زمان ما معلم یک احترام خاصی داشت که حالا اینا اصلا ندیدم.برای ما یک بزرگتر قابل احترام بود اما این ها با پررویی تمام برخورد میکردن و شاید این طور یاد گرفته بودن.شاید بزرگتراشون با دیدن این رفتار پیش خودشون فکر میکنن که باریک الله بچمون چه سر و زبونی داره اما به نظر من ادب و احترام و حرمت ها را از بینم بردن...

 

خلاصه اینم از ماجرای یک روز کمی تا قسمتی وحشتناک!

 

پ ن: مینویسم برای ثبت در تاریخ! استاد محترم پروژه بسیار باحال تشریف دارن و از اون جایی که مدتی در ینگه دنیا زندگی کردن و احتمالا اساتید اون ور آبی هم از این جینگول بازی ها زیاد میکردن!!! ایشون هم تا یک مدت از من خبری نمیرسه جیلینگ جیلینگ زنگ میزنن خونمون!!! و بعد از این که یک سکته ناقص به من بدبخت میدن و بعدم کلی دعوام میکنن که فلانی پس داری چی کار میکنی و کمی تا قسمتی هم راهنماییم میکنن و دوباره طبق معمولم یک خط در میون انگلیسی و عربی و فارسی را مخلوط کردن گوشی را قطع میکنن و من رابا کلی حس خوب!!! تنها میزارن.یعنی کیف میکنم بابت این همه پیگیری.

 

پ ن2: امروز یک عزیزی ازم میپرسید به نظر تو کلاس دیاگرام را تو کدوم مرحله میکشیم و موقع پیاده سازی چه طوری باید مراحل کار را تقسیم بندی کنیم.منم خوب جوابش را دادم دیگه!!!!!! حالا شما به جواب من چی کار دارین خوب؟!

 

دل ن: خدایا این بار جواب رد بهم نده.این آخرین فرصت است...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:35  توسط فازی  | 

  

1-مینویسم تا همیشه یادم بمونه.هر چقدر هم بزرگ بشم و چیزهای جورواجور یاد بگیرم نباید مغرور بشم.اگه مغرور بشم اونم منی که به قولی یک آه و دمم ، کارم تموم است و اون وقت یک جایی میرسه که با سر زمین میخورم.

اما خدا خیلی مهربون است و قبل از این که به اون جاها برسه یک تلنگرایی بهت میزنه تا یادت نره که چقدر کوچیکی. مثل امروز که وقتی جواب یک سوال کامپیوتری را که یک نفر ازم پرسید نمیدونستم و یک کوچولوی 7 ساله با خوشحالی از بلد بودنش و نه برای ندونستن من خندید و برام گفت و این من و تکون داد.هیچ کس کوچیک نیست و منم اصلا و ابدا بزرگ نیستم. خدایا کمک کن که بنده خوبی برات باقی بمونم.

 

2-کلی کیف میکنم وقتی میشینم نگاه میکنم که خدا چطور مهره هاش را ماهرانه و دقیق میچینه!و کارامون طوری کنار هم قرار میگیره که انگشت به دهن میمونیم از این همه برنامه ریزی بلند مدت و کوتاه مدت.نمیدونم دقت کردی یا نه ، خیلی وقت ها نمیفهمیم اما بعضی جاها اینقدر آشکار  است که نمیشه نفهمید و اون جاست که وقتی میبینم چطور شرایط را تنظیم میکنه تا یک اتفاقی بیفته واقعا کیف میکنم و خیلی وقت ها میفهمم اون اتفاقی که یک روز به خاطرش کلی غر غر کردم چقدر لازم بوده.مثل همین امروز که برای خودم پیش اومد.قرار بود با یک نفر جایی برم که صبح گفت نمیاد در حالی که باید میومد و من به اجبار تنها رفتم و این تنهایی و نبود اون باعث یک فرصت عالی یک گفتگو شد بعد شنیدن اتفاقی یک صحبت باعث شد کاری را بکنم که حتی بهش فکرم نمیکردم و همه اون اتفاقات ساده کنار هم قرار گرفتن تا مقدمات یک اتفاق فوق العاده جور بشه که همیشه میشستم فکر میکردم چی کار کنم و چی کار نکنم که بشه!این جاست که کلی به خدای خودم مینازم!

 

3- پاییز امسال انگار از بارون خبری نیست.این پاییزی نیست که خیلی دوستش داشته باشم.اما این روزها هوا حسابی سرد شده.ما از قدیم ها یک کرسی داشتیم که الان تو انباری است مدتی دارم به این فکر میکنم که بیارمش بزارمش تو اتاق و یک کیف اساسی بکنم و احتمالا بعد از اون کل زمستون را زیر کرسی بخوابم!!

 

اینم یک اس ام اس برای آخر کار، دقیق بخونین و بهش عمل کنین : "دوستان واقعی جواهراتی گرانبها هستند که بدست آوردنشون سخت و نگه داشتنشون سخت تر است.لطفا در حفظ و نگهداری من کوشا باشید!!!! "

 


 

پ ن: سلام دوستان.جناب سید لطف کردن و این خبر را دادن و گفتن که به شما هم بگم:
" sabt name kelas haye fani herfei shorue  shode.shamel:
 
C#( web and win)
ASP.net
tarahi gerafic
freehand
flash
dreamweaver
photoshop
montaz sakht afzar
 va ...
baraye etelaat bishtar be site markaz moraje konid. "

حالا اگه کسی خبر دیگه ای هم گرفت خواهشا من را بی خبر نزاره و بگه وممنونم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:42  توسط فازی  |