تبليغاتX
خاطرات من و تو و او
 

این را ملیحه گفت:

سلام
مي بخشين كه من مجددا خبر بد بهتون ميدم
طي صحبتهايي كه من با دكتر ابراهيم پور و مهندس رودي انجام دادم گفتند كه دستور آموزش كل است و به هيچ وجه تاريخ دفاع از 11 بهمن ديرتر امكان ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:14  توسط فازی  | 

اگر بودم چه میکردم؟

 

اگر بودم در زمانه ای که ندای هل من ناصر ینصرنی زیر سقف آسمان می پیچید ، چه میکردم؟ آیا آن قدر پست بودم که حب دنیا و مقام چشم دلم را کور میکرد و پیروی از ظلم میکردم با این که میدانستم او بهترین مردم زمان است و فرزند بهترین خلق خداست؟ آن قدر پست و سیه کار بودم که شمشیر به روی زنان و فرزندان میکشیدم و طفل شش ماهه ای را گلو می شکافتم؟ خدایا نه ، حتی تصورش هم دگرگونم میکند.

 

اگر بودم در زمانه ای که ندای هل من ناصر ینصرنی زیر سقف آسمان می پیچید ، چه میکردم؟ آیا آب را میبستم بر بهترین خلق خدا اما در آخرین لحظات باز میگشتم ، توبه میکردم و از هر آزاده ای آزاده تر میشدم؟ که حر برای من اوج خواستن است.

 

اگر بودم در زمانه ای که ندای هل من ناصر ینصرنی زیر سقف آسمان می پیچید ، چه میکردم؟ آیا آن قدر بی لیاقت بودم که در آخرین لحظات حب دنیا و ترس از دست دادن جان مرا دور میکرد از آن چه بهترین بهترین هاست؟ و نمیماندم تا او عبا از سر بکشد و مرا ببیند که مانده ام و به او لبخند میزنم؟ میرفتم و بعد ناله سر میدادم و شیون میکردم که وای بر من ، وای بر من که چه کردم با خود! بی لیاقتی بیشتر از این؟ روسیاهی بالاتر از این؟ و یک عمر من میماندم و وجود آتش گرفته ام در حسرت یک لحظه اشتباه.

 

اگر بودم در زمانه ای که ندای هل من ناصر ینصرنی زیر سقف آسمان می پیچید ، چه میکردم؟ آیا میشدم 73 امین نفر؟ آیا میشدم یکی از آن هایی که عاشقانه لبیک گفت و با عشق جانش را برای معشوقش فدا کرد؟ آیا آن قدر انسان بودم که بهترین خلق خدا را تنها نگزارم و بمانم تا بداند که تنها نیست؟ که آن طفلکان کوچک بدانند که پدرشان یار و همراه دارد؟ که آبی بیاورم برای جگر آتش گرفته ی شش ماهه ی نازدانه؟ که مرهمی باشم برای دل آن بانوی داغ دیده؟ آیا میتوانستم چنین خوشبخت و سعادتمند باشم؟

 

اگر بودم در زمانه ای که ندای هل من ناصر ینصرنی زیر سقف آسمان می پیچید ، چه میکردم؟ چقدر این سوال دلهره آور است. ای کاش میتوانستم دل خوش کنم به این که اگر آن روز بودم میتوانستم آن باشم که باید باشم، که آزاده باشم ، که حتی اگر از ابتدا هم حسینی نبودم حرّانه حسینی شوم نه این که با او همقدم شوم اما در آخرین لحظه بروم و تنهایش بگذارم.

 

اگر بودم در زمانه ای که ندای هل من ناصر ینصرنی زیر سقف آسمان می پیچید ، چه میکردم؟

 صبر کن ، انگار یک نفر کمک میخواهد، میشنوی؟ ... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 15:23  توسط فازی 

 

گیج باشی ، بترسی ، خودت را بزنی به نفهمیدن ، دلت را به یک چیزایی خوش کنی ، از حرف های بعضی ها دلخوش بشی و از بعضی هاش دل نگران ، بدجور بمونی بین خوف و رجا و شاید بیشتر بری طرف ترس و بعد محکم چشم هات را فشار بدی روی هم و سعی کنی هر جوری هست دلت را به بعضی چیزها خوش کنی که خودتم نمیدونی آیا واقعا اون ها ارزش دل خوش شدن را دارن یا نه! بعد یک دفعه دلت بریزه پایین که وای بر من ، که این زندگی من است که داره میره اما خود این من، مثل یک کبک سرم را کردم زیر برف و به اون چیزی امید دارم که اونی نیست که باید باشه.

بعد پیش خودت فکر کنی که اون اصل کاری مهربون تر از این حرف هاست و قبول داشت که اون چوپان چارقش را بدوزه و جایکش را بروبه! اما بعد بازم فکر میکنی که تو کجا و اون چوپان کجا.تو که عجیب از مسیر دور افتادی.

بعد میبینی کسایی را که تو براشون مظهر خوبی هستی و این فکر تو را سخت آزار میده.تویی که نه ذکرت درست است و نه فکرت ، نه قولت و نه عملت.بعد بازم بترسی اما اون قدر انسان نباشی که دستت را بگیری به زانوت و یک یاالله بگی و بری پی بهتر بودن! نه ، تو باز هم همونی میمونی که بودی و این بدترین قسمت ماجراست.حسرت میخوری به پاکی دلی که میبینی، به صداقت حرفی که تو راز و نیاز یک دوست میشنوی و فقط حسرت میخوری.چرا؟ چی مانع میشه؟ چی؟

جالب تر از همه اینه که تو اوج حماقت و خواری و ذلت ، گاهی به خودت غره میشی که من از خیلی هام بهترم! و این یعنی پستی مطلق، که اون بزرگ با همه قداستش وقتی خواست پست ترین آدم ها را با خودش ببره کسی را جز خودش نبرد  اون وقت تو ، تویی که سر تا پات گناه و عصیان و سرکشی و بی توجهی است به این چنین بودنت غره هم میشی! به قلب سیاهت می نازی یا به سرپیچی ها و اطاعت شیطان کردن هات!!! و چقدر ضعیفی در مقابل یک اشاره ی شیطان و شاید حتی اشاره ای هم لازم نباشه...

و آخر همه ی این ها باز هم دست نیازت را دراز میکنی و میگی الهی العفو ، الهی العفو ، الهی العفو ...

و بعد باز هم میمونی بین ترس و امید ، که اون مهربون است اما آیا تو جایی برای بخشش باقی گذاشتی؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:59  توسط فازی 

 

عشق در پیراهن مشکی ام می جوشد . از دریچه کوچک سقاخانه پرنده می شوم و روی شانه های مردی می نشینم به نام حسین (ع). چشم هایم را شمع می کنم ، آنچنان می گریم که از نیمه تیره درونم رهایی یابم و به سپیده وصل برسم .

حسین (ع) ... حسین (ع).... حسین (ع)، نذر کرده ام در پیشگاه چشم های عاشق برادرت حضرت اباالفضل (ع) که اگر به حقیقت برسم ، تمام تاسوعاهای عمرم پابرهنه سقای عزاداران باشم .

کجاست آن رعدی که دلم را هزار تکه کند ؟ کجاست آن جرقه ای که بیدارم سازد ؟ کجاست دریای آرامش ؟

بگذار راز دلم بیرون بیفتد .  بگذار تا همگان بدانند که این دل زخمی عشق بزرگ است . بگذار از قبیله شیدائیان باشم .

و تنها شانه های استوار توست که می تواند عظمت یک عشق را تاب بیاورد . یا مولا (ع) به بال های کوچک شکسته ام شفا بده ، بگذار نگاه تو مرهم زخم هایم باشد و من به اندازه یک کبوتر اوج بگیرم .

یا مولا (ع) شرمنده ام . شرمنده آزادمردی ات . این زنجیر ها را ببین ، این قفل های دلم را نظاره کن ، افسوس ... افسوس که به شدت اسیرم . دریچه کوچک سقاخانه ، دختری که تمام بنفشه های چادر نمازش را نذر رسیدن به حقیقت کرده است . دلم پرنده می شود و از حنجره عزاداران تو می خواند :

یا حسین (ع) به بزرگی ایثارت قسم ، دلم را و آنچه را که با همه کوچکی ام نذر روشنایی و حقیقت کرده ام بپذیر .

مولا جان ، آرزوی دیدن تو در لحظه پرنده شدن ، آرزوی احساس گرمای دستانت بر پیشانی ام ... چه می نویسم ؟! چه کرده ام که این چنین می خواهم ؟ تردید درهمه سلول های بدنم ، بلاتکلیفی هر روزه بین خوبی و بدی ، درخشش امتیازهای زمینی  و کوشش این دل بازیگوش ...

چه کرده ام من ؟! آه ، که هیچ فصلی از دفتر بودنم خالی از لغزش نیست !

دلم برای خودم می سوزد . برای آنچه که با خودم کرده ام . برای آنچه که می توانستم انجام دهم و انجام نداده ام .

آیا جمله ای دارم که خالصانه باشد و به آن ببالم ؟ آیا قدمی برداشته ام که نشان دهم طالب عشق توام ؟ عشق عظیم است و من کوچک .

عشق از نام تو آبرو می گیرد و من چطور می توانم با این همه زنگار در پنهان نام بزرگت آبرودار شوم ؟

یا حسین (ع)، با همه کوچکی ام ، دریچه کوچک سقاخانه را به روی دلم نبند.

لحظه پرنده شدن ، شفاعت تو را می خواهم ...

از: روزنامه کیهان

 

با نام حسین به سينه ها گل بزنيد
از اشك به بارگاه او پل بزنيد
گوييد كه هر زمان گرفتار شديد
بر دامن ما دست توسل بزنيد

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:6  توسط فازی  | 

 

خیلی وقت ها فاصله بین اوج ناامیدی تا اوج امیدواری خیلی کوتاه٬ اما مشقت بار است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:23  توسط فازی  | 

 

برای خودم چایی ریختم

 روی چایی ۱ تفاله ایستاده بود

 میگن مهمون میاد...

پ ن: درسته که دفاع پروژه پایانی افتاده جلو ولی امتحان ارشد افتاده اوایل اسفند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:13  توسط فازی  | 

 

داره برف میاد

اینقدر خوشگل که نگو.

اصفهان معمولا از این اتفاقا زیاد نمیفته برای همین منم الان ذوق کردم

پ ن: ببین اینقدر هوا وحشتناک شده که نگو.آسمون تیره شده و ۱۰ متر جلوترم پیدا نیست و برف با چنان شدتی میاد که وحشت میکنی بری بیرون باد میاد به شدت و خلاصه حسابی باحال است 

پ ن ۲: به گزارش لحظه به لحظه برف ها نشست رو زمین

پ ن ۳: به به کاشانم انگار برف میاد.یادش به خیر اون شبی که برف اومد همه ساعت ۱۲ شب رفتیم آب نما برف بازی

دل ن: امیدوارم کسی تو این سرما مشکلی پیدا نکنه.

پ ن۴: ببین چه میکنه!!! هم اکنون آفتاب عالم تاب مبتابد بر ما و هوا گرم است.

دل ن: زندگی هنر ساختن پنجره بر بیداری است ٬  زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی است  ٬  زندگانی آری ٬ به همین باریکی است  ٬  در همین نزدیکی است! 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:42  توسط فازی  | 

 

1- امروز کریسمس است.خوب اگه دوباره نمیگین به من ربطی نداره خواستم تبریک بگم! یادش به خیر اون موقع ها که کوچولو بودیم همیشه نزدیک کریسمس که میشد یک کارتون میزاشت، اسم خودش را یادم نیست اما اسم شخصیت اصلیش "اسکروچ"بود که آدم پول پرستی بود اما با دیدن یک سری اتفاقات این کارش را ترک میکرد. من اینقده از این کارتون خوشم میومد که نگو مخصوصا اون جایی که اون شبه داد میزد اسکرووووووووووچ!!! اما دیگه چند سالی هست که ندیدم این کارتون را بزاره. اصلا بحث این کارتونم نیست کلا کارتون هایی که این روزها میزاره خیلی مزخرف است! اکثرا جنگی است و دیگه مثل اون موقع ها کارتون های خوشگل و خاطره انگیز نمیزاره.

 

2- خواهری جایی کار داره و برای همین قرار که محمد بمونه پیش ما. بهش میگم محمد باید بچه خوبی باشی ها ، قیافه ی حق به جانبی میگیره و میگه من همیشه بچه خوبی ام!!! البته بر منکرش لعنت!

 

3-اگه یادتون باشه همیشه میگفتن که بچه ها تا قبل از این که برن مدرسه نباید خوندن و نوشتن یاد بگیرن اما انگار دوره زمونه عوض شده مادر و این حرف ها مال عهد قدیم(همون دوره خودمون!!!)است و در این راستا بچه های مهد کودکی امسال خوندن را یاد میگیرن. وای ولی اینقدر باحال است الان دیگه محمد هر جا نوشته میبینه شروع میکنه با کلی بیچارگی اون را بخونه و البته جایی که اعراب گذاری نمیکنن برای همین کلی خوندش هم بامزه میشه.

 

4- با یکی از بچه ها حرف میزدم بهم میگه خیلی اصفهان موندی لهجت زیاد شده!فکر کنم اون سیستم سوئیچینگ هم مشکل پیدا کرده!!

 

5-فکر کنم تازگی ها خونمون نقطه کور اس ام اسی شده!آخه هر چی تلاش میکنم اس ام اس بدم نمیشه و شکست میخوره.کشته منا!

 

6- البته دوستانی که کنکور ارشد دارن که وقت نمیکنن این جا را بخونن و برای همین اینم نمیبینن تا بخوان استرس بگیرن اما یک ماه دیگه کنکور ارشد است. وووویییی اصلا خیلی استرسی است! البته که باید از گهواره تا گور دانش جست اما من یکی اصلا حوصله کنکور ندارم. امیدوارم همه دوست جون هایی که کنکور دارن بهترین نتیجه را بگیرن و البته بعد از قبولی هم ما را بشناسن!

 

7- یک جایی بودم که چند تا دختر بچه 7 ساله داشتن با هم حرف میزدن.این قدرم که بحثشون باحال بود که نگو آخه راجع به ابن بحث میکردن که اگه آمریکا به ایران حمله کنه چی میشه!!! بعد یکشون به بقیه میگفت وای خیلی بد میشه اگه آمریکایی ها بهمون حمله کنند ها و بعد یکی دیگشون با بی تفاوتی تمام میگفت نه اشکالی نداره ما که انگلیسی بلدیم!!!!!!!

 

8- دیشب تو اخبار داشت میگفت که انتخابات مجلس به صورت اینترنتی برگزار میشه.حالا نمیدونم خبرش را شنیدین یا نه که حدود 2-3 هفته پیش سایتی که به طور آزمایشی برای این کار ساخته بودن هک شده! اون وقت آقایون اصلا انگار نه انگار که این طور شده ، کاملا با پررویی به ایده انتخابات اینترنتی چسبیدن و ولشم نمیکنن!حالا فکر کن این اتفاق روز انتخابات هم بیفته اون وقت دیگه درازگوش بیار و باقالی بار کن!!!راستی با این تریپ اینترنتی دیگه حماسه آفرینی و حضور پرشور را چطوری نشون میدن؟!!!

 

9- الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز پیمانه        که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:23  توسط فازی  | 

 

1- از بین همه جوانب موبایل شاید اس.ام.اس یا همون پیامک خودمون یکی از قشنگترین و لذت بخش ترین قسمت ها باشه که وقتی صدای زنگ اس ام اس موبایلت میاد معنیش اینه که یک دوستی به هر حال به یادت بوده و دوستت داره هر چند اگه از این پیامک های ضد حالی و سرکاری باشه. اما این قضیه 2حالت دیگم داره ، یکیش اینه که کلا زیاد بهت اس ام اس نمیدن که خوب خیلی موضوع ناراحت کننده ای است و تو هی آه میکشی و خودت میزری صدای زنگ اس ام است را در میاری که دلت نپوسه!!و حالت بعدی که دیگه کلی کفر در بیار است این اس ام اس های نکبت تبلیغاتی است که فلان شعبه بانک افتتاح شد و کارت سوخت رمز دار شد و دیگه از همه بدتر تبلیغ آیس پک که یکی بخر و دو تا ببر و از این مدل ها است!خلاصه فکر کن تو بحران کمبود اس ام اس دوستانه باشی بعد این اس ام اس های نکبتم بره رو اعصابت ، دیگه چه شود!!!

 

2- عید غدیر در پیش است. پیشاپیش این بزرگترین عید شیعه ها را بهتون تبریک میگم. همه میدونین که این عید چقدر عزیز و مهم است. ان شالله که هممون بتونیم شیعه های واقعی باشیم.

 

3-در راستای این که عید غدیر عید سید ها است تقاضامندم از سادات عزیز عیدی فراموش نشه.حالا اگه حضوری هم نشد با پیشرفت تکنولوژی جبرانش کنین!

 

4-هوا این چند روز عجیب ناجوانمردانه و از پشت خنجرانه و دیگه هر چی بدتر از اون نیست سرد و یخبندون است!من اصفهان را با هیچ کجا عوض نمیکنم ها(به قول یک عزیزی مگه این که مغز درازگوش خورده باشم!)اما این قضیه همیشه ناراحت کننده است که برف و بارونش یک جای دیگه میاد و سوز و سرماش را ما میخوریم! حالا در همین راستا بگم که دیشب میگفت شهرکرد 25 درجه زیر صفر است!!!!!! فکر کـــــن ، فریزر هم 18 درجه زیر صفر است!!!!

 

5- خیلی خیلی خوشحال شدم که شنیدم دو تا از هم کلاسی های گلمون هم با هم زندگی مشترکشون را شروع کردن.بابا ایول ۸۲.اینم نقطه عطفی در این ورودی است!!!حالا دیگه خودتون بقیش را حدس بزنین. 

 

۶- کریسمس است و سال نو میلادی و تولد حضرت مسیح ، اما دوستان گفتن به ما ربطی نداره و باید صبر کنیم تا عید.پس صبر میکنیم!

 

۷- دلم برای همتون تنگ شده ...

 

پ ن: خانجون کجایی؟ چرا خبری ازت نیست؟ جواب میلم را هم که ندادی! کسی از خانجون خبر نداره؟

 

دل ن: ببین تقصیر خودت بود که موبایلت را رها میکنی به امان خدا تا وقتی من زنگ میزنم نباشی و بعد مجبور بشی خودت زنگ بزنی اما عوضش کلی خوب شد که با من حرف زدی و روحیت عوض شد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:23  توسط فازی  | 

 

ببینین نه من این مدت از دست پروژم غر غر کردم و نه شما چیزی پرسیدین. یعنی یا پیش خودتون گفتین آخیش یک مدتی است دیگه از دست اون لعنتی غر غر نمیکنه و تنبلی هاش را گذاشته برای خودش یا این که فکر دیگه ای کردین! اما قضیه این بود که من قسمت تحقیقاتی کارم را از اول شهریور تا اواخر آبان انجام دادم و داکیومنتم هم آماده کردم اما از اون جایی که موقع تعریف پروژه یکی از اون مغز یخی های اصلی گفت که کار تحقیقاتی یک چیزی مثل کشک و دوغ است! بنده یک کیس اِستادی!!! (نمونه کاربردی دیگه!) باید می داشتم و عملیات داده کاوی را روش انجام میدادم ، خوب؟ بعد استاد دکتر جون گفتن که کجا بهتر از خاک پاک کاشون که ما هم پابندشیم؟!!! و برای همین شما بیاید برید کارخونه خوش بر و رو و البته خوش بوی باریج اِسانس و داده های اون جا را بکاوید! ما هم که بچه مثبت و آخر حرف گوش کن های دنیا گفتیم چشم (ضمیر ما در این جا شامل من و رویا جون است) بعد ما هلِک هلِک پاشدیم رفتیم کاشون و رفتیم کارخونه و خودمون را شناسوندیم که اینا یک وقتی فکر نکنن ما میخوایم داده هاشونا هاپولی کنیم و بفروشیم به رقبا و این وسط مایه تیله به جیب بزنیم!(زبونتون را گاز بگیرین اِاِاِ !!!) بعد مهندس اون کارخونه هم باهامون صحبت کرد و خولاصه قرار شد این داده های کوفتی را به ما بدن.البته داده هایی که من نیاز داشتم داده هایی مثل داده های خرید و فروش و این جور چیز هاست اما رویا جون قضیه اش فرق فوکوله و تو کار روابط و وابستگی ها است و کلی کلاسش بالاست!(بعدا حساب می کنیم رویا جون!) بعد ما اومدیم سر خونه زندگیمون و از طریق تکنولوژی با مهندس اون کارخونه وارد بحث شدیم که بابا این داده ها را بده ما کار داریم باهاش! اونم نامردی نکرد و گفت وا خانم من نامتون را میدم به رئیس تا روش نظر بده! منم گفتم خوب بده من را سننه! البته اینا آروم گفتم! بعد مهندس یک عمر بعدش که رئیس جون بالاخره نظر کارشناسی دادن که داده ها را بدین به این بیچاره تا این پروژه لعنتیش را انجام بده و دست از سر کچل ملتی بر داره! یک میلی برای من زدن و 3 تا ، دقت کنید 3 تا فایل اکسل برای من فرستادن که هر کدوم تقریبا 17 کیلو بود و دیگه خیلی شرمنده کردن با این حجم اطلاعات 3 ساله کارخونشون که همه هم البته کد کرده بودن که کسی نفهمه اون تو چه خبراست!!!بعد اصلا هم داده کاوی بالای 2 ملیون رکورد نمیخواد و اصلا هم اینا کم نبود! مــنم دیدم انگار قضیه این طوریاست و میخوان من را بپیچونن! منم برداشتم همونا را میلیدم به استاد دکتر جان عزیز که دیگه راه به راه زنگ نزنه خونه ما و غر غر کنه که تو داری چه ... میکنی؟!!! استاد جان هم فرتی جواب دادن که من خودم با مهندس صحبت میکنم و این داده ها به درد ما نمیخورد! (استاد جان دقیقا از ضمیر ما استفاده کرده بودن نه من!) بعد منم تو دلم گفتم ایول استاد برو صحبت کن ببینیم چه میکنی.بعد گذشت و شب چله هم گذشت و از استاد خبری نشد و من کم کم نگران شدم که نکند استاد دکتر جان طوریشون شده باشه و شاید آجیل زیاد خوردن و اوخ شدن! و کمی به این فکر کردم که میلکی به استاد بزنم! اما بعد اون روح خبیثی که بعضی وقت ها سر و کلش ظاهر میشه در گوشم گفت ای بابا مگه بی کاری؟ به تو چه؟ هر چه دیرتر بهتر!!! منم روشا زمین ننداختم و یخده! به حرفش گوش کردم و گفتم چشم! و البته هنوز چند ساعتی از این فکر ملعونانه تنبلانه نگذشته بود که استاد دکتر جان میلی به من زدن و من را مشعوف کردن!!! و فرمودن

"Now I am upset to get the BARIG ASANS data. So you should work on another data " 
به همین سادگی ، به همین خوشمزگی!!!!!!!!  
و این یعنی برگشتن سر خونه اول ، یعنی فائزه موند و حوضش ، یعنی استاد دکتر جان بدفرم Upset
 شدن! و حالا چجوری شدنش بماند! و کلا یعنی بیچارگی و بدبختی.و این منم زنی ایستاده در ابتدای 
فصلی سرد که کلا میخواد بره تا آخر زمستون یک جایی که وسط های قطب شمال است بخوابه!!! 
حالا شما که اینا را خوندین یا یک شونه ای بالا میندازین که به من چه یا فوقش دیگه خیلی خوب 
باشین کمی دل میسوزونین و بعد میرین اما من بیچاره الان در وسط این قضیه ام و البته بهمن ماه
 آخرین زمان دفاع است و کلا اوضاع خیلی خوشگل و مامانی و ماه است! به من که بدفرم خوش میگذره.
 به شما چطور؟!!!!
رویا جون من که کارم Upset شد!!! و موندم با بیچارگی خودم حالا تو برو ببین مهندس چه جوابی بهت
 میده.امیدوارم کار تو درست و حسابی جور بشه. 
پ ن: میخوام برم همون 3 تا فایل اطلاعات کارخونه را بدم به رقباشون تا چششون در بیاد و من را اذیت
 نکنن!
  
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:20  توسط فازی  | 

 

میشه؟ ... نمیشه؟ ... میشه؟ ... نمیشه؟ ...

و تکرار این سوال برای اتفاقی که علم به نشدنش داری و دل در گروی رویای محال شدنش!!!

باید خندید به این بچه گی و بی خردی دل!

شاید این خیال هم اشتباه باشه اما این رویایی نیست که بشه به این راحتی ها فراموشش کرد...

کاش واقعا همون طوری بودم که مادر میگفت!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 0:59  توسط فازی