دوباره بوی عید میاد و من حالم عوض شده. نمیدونم چرا ای قدر زود دلم انتظار بهار را میکشه.
نمیدونم این مدت کنار رودخونه رفتین یا نه اما پرنده های مهاجر اومدن و خیلی قشنگ شده.وقتی چشم هاتون را ببندین صدای شگفت انگیز آب را میشنوین که با صدای اون پرنده های مهاجر یکی میشه و میبرتتون به خیلی دور...
پ ن: شنیدم سازمان سنجش الان که چند روز مونده به کنکور ارشد است اعلام کرده که با حذف تعدادی سوال زمان آزمون هم به میزان قابل توجهی کم شده!!! خوب بازم مثل همیشه این مسئولین محترم تصمیم گیرنده٬ داوطلبان را با هویج یکی گرفتن (اون ها این کارا کردن ٬ من معذرت میخوام) و بدون هیچ هماهنگی قبلی ییهو دو روز مونده به کنکور این کارا کردن و الان حتی معلوم نیست این حذف سوال از کدوم دروس انجام شده. یعنی من کلا مرده این نوع تصمیم گیری های ضربتی!!! در این آب و خاکم.
واقعا چی باید گفت؟ به قول یکی از بچه ها باید بشینیم مدیریت بحران را تمرین کنیم!!!!!!
پ ن: این طور که پیداست دوباره یک سرماخوردگی وحشتناک اومده ٬ از این مدلا که استخونات درد میگیره و ضعف کلی تو بدن و خلاصه وحشتناک!!! خداجون من همین ۱ ماه پیش اون یکی سرماخوردگی وحشتناک را گرفتم و ۳ روزم از درد و مریضی رو به قبله بودم پس لطفا دیگه نه! نه من و نه خانوادم و نه دوستام و نه اطرافیانم به شعاع حدودا ۱ ملیون و خوردا ای متر مربع!
ممنونم .
یک داستان میزارم تو ادامه مطلب. خیلی دوستش دارم.
![]()
داداشی اومده خونمون و من که کلا با کامپیوترم کاری نداشتم همون موقع برای کاری رفته بودم پشت کامپیوتر! حامد بعد چند وقت که دید من هنوزم همون جام حرصش گرفته و به مامان میگه : "برای فائزه باید دو تا قبر بخریم که وقتی مرد این کامپوترشم باهاش بزاریم اون تو!!!
هر وقت من اومدم که تو اون پشت بودی " (اشاره به دوران پروژه و باقی مواقع!!)
منم در حالی که میخندیدم و میرفتم پیشش گفتم : "یک پیشنهاد بهتر دارم که خرجت اون موقع کمتر بشه ٬ الان یک لپتاب بخر برام تا بعدا جای کمی بگیره!!!
"
![]()
کیس کامپیوترم را به علت پاره ای مسائل فنی مربوط به پروژه با مال داداشی عوض کرده بودم اما حالا که کارام تموم شده بود کیس حامد را پسش دادم اما اون هنوز مال من را نیاورده بود و برای همین کیس نداشتم.تو همین وضعیت محمد اومد خونمون و اومد تو اتاق من، منم که میدونستم الان میگه خاله یک کارتن برام بزار خودم زودتر بهش گفتم محمد کامپیوترم نیست! اونم یک نگاهی به اون طرف اتاق انداخت و بعد برگشت طرف من و چشم هاش را مثل همیشه ای کرد که میخواد به یک نفر که هیچی را نمیفهمه یک چیزی را توضیح بده! و بعد به من گفت کیس ، نه کامپیوتر!!! و من کلی شرمنده شدم![]()
توضیح : از حالا به بعد دیگه خاطره مشترکی باقی نمیمونه، هر اون چه مربوط به دانشگاه و دوران تحصیل بود دیگه تقریبا تموم شده.از این به بعد این دفترچه خاطرات بیشتر حالت شخصی به خودش میگیره.ممکنه از هر چیزی بنویسم حتی چیزهایی که فقط خودم خوشم میاد و به نظر بقیه بیخود است اما من مینویسم تا یادم بمونه.اگه کسایی خوششون نمیاد میتونن نخونن.ممنونم و شاد باشید.
![]()
مینویسم تا لحظه هاش را فراموش نکنم:
شنبه دفاع داشتیم و ما هم طبق روال 82 ای ها، دقیقه نود اومدیم کاشان ، یعنی صبح شنبه! رسیدیم دانشگاه و رفتیم اول پیش آقای آذری تا باهاشون یکبار دیگه زمان ارائه را هماهنگ کنیم. آقای آذری هم گفت اگه اون موقع کلاسی اون جا نبود باشه وگرنه باید یک جای دیگه را پیدا کنیم!!! بعد از اون رفتیم سایت و خانم سیدی را دیدیم. واقعا اعتقاد دارم که خانم سیدی یکی از انسان های مهربون و دوست داشتنی است. این دو روز هم واقعا ما را شرمنده محبت هاش کرد.چندتایی از بچه های سال پایینی را هم دیدیم.دانشگاه تقریبا بین تعطیل و باز بود.البته شروع کلاس ها هفته پیش بود اما این هفته هم انگار به خاطر تعطیلی وسط هفته خیلی ها کل هفته را تعطیل کرده بودن! یادش به خیر؛ دیگه کی مثل بچه های ما پیدا میشه که صبح شنبه ساعت 8 در اولین روز مقرر شده توسط آموزش با استاد بابامیر کلاس تشکیل بدن!!!
حدودا ساعت 10 بود که آقای ناجی و منتظری هم اومدن!ساعت حدودا 11 بود که رفتیم برای آماده کردن کلاس.البته در امر آماده سازی ویدئوپرژکتور یک سری مشکلاتی پیش اومد که یاد و خاطره مهندس پروژکتور به نیکی یاد شد. بالاخره ساعت حدودا 11:40 دقیقه بود که با تشریف فرمایی دکتر جون و اومدن وحیدی و صباغ و ابراهیم پور مراسم شروع شد.ارائه ها با خوبی و خوشی انجام شد. استادهام انگار با هم کل گذاشته بودن برای سوال پرسیدن و گیر دادن! بچه ها هم خیلی خیلی لطف کردن و اومدن برای ارائه .توی ارائه از 82 تا 85 بودن.
البته به خاطر زمانی که گذشته بود از زمان ارائه کم شده بود و ما مجبور شدیم تو 20 دقیقه کل ماجرا را تموم کنیم . برای همین من خودم نمیدونم ارائم چطوری بود و آیا کسی چیزی فهمید یا نه. این را باید از دوستانی که اون جا بودن پرسید. اما در حین ارائه قیافه بعضی دوستان خیلی دلگرم کننده و امید بخش بود! ممنونم. نکته جالب هم این بود که به گفتهی آقای ناجی پذیرایی اون ها به دلیل بسته بودن تریا کنسل شده بود!!!! منم که گفتم شیرینی نمیدم راست گفتم من با گز اصفهان به صورت کاملا اصیل پذیرایی کردم! دوستانی که نبودن جاشون خالی بود.
اما حس و حالم موقع ارائه : قبل از ارائه وقتی بچه ها داشتن ارائه میدادن دلم میخواست که برم بالا و ارائه بدم. کلا برای ارائم اصلا هول نداشتم بلکه دلمم میخواست که این کار را انجام بدم.موقع ارائه هم بر خلاف ارائه های قبلی کاملا همه را میدیدم و حواسم بود و آرامش داشتم. البته تنها کسی که فکر کنم ندیدم دکتر مینایی بود که پیش پای من همون پایین نشسته بود! بعد از ارائه هم همه خوش و خرم بودیم.
ارائه که تموم شد استادها به سرعت برق و باد رفتن که یک وقت ناهار از دستشون نره. دکتر هم به گفته آقای ناجی رفت خونه مامانش اینا. ما هم دور هم جمع شدیم و راجع به ارائه و چیزهای دیگه حرف زدیم.فکر کنم یک ساعتی گذشت که دکتر خبر داد برگشته و رفتیم پیشش.ازش تشکر کردیم و خداحافظی.شاید این آخرین دیدار ما بود.
بعد از اون در یک اقدام جنگی من و رویا رفتیم پیش خانم فریدونی و برگه های تسویه حساب را گرفتیم و در عرض 1 ساعت از اقصی نقاط دانشگاه حدود 20 تایی امضا گرفتیم.مونده بود صحافی که بچه ها میگفتن عمرا تا فردا بهتون بدن اما طی یک سری تماس تلفنی فهمیدیم که 3 ساعته کار انجام میشه اونم با قیمت 3000 تومان! مشعوفیده شدیم! و تصمیم گرفتیم شب را خوابگاه بمونیم تا کارا فردا تموم بشه. و طبق سنت برای آخرین دور هم بودن 2 نفره با رویا به شهر رفتیم تا یاد ایامی کرده باشیم (شدیدا جای ملیحه و صدیقه و فاطمه و بقیه دوستان خالی بود) شام را بیرون خوردیم و برگشتیم خوابگاه. مریم و زهرا را هم دیدیم و کلی خوشحال شدیم.شب را سالن تلویزیون خوابیدیم که من خیلی بد خوابیدم و کلی اذیت شدم اما گذشت.فردا صبح بقیه امضاها را گرفتیم و مبلغ بدهکاریمون بابت خوابگاه درجه یک دانشگاه را هم فهمیدیم و کلی خوش به حالمون شد و صحافی را هم گرفتیم و خلاصه امضاها تکمیل شد.فقط به خاطر سهل انگاری صحافی روی لبه کناری صحافی طلاکوب نشده بود که خانم غفاری قبول نکرد و این آخرین امضا موند که قرار شد رویا دفعه بعد که میاد زحمتش را بکشه و بعدم با اتوبوس ساعت 5 برگشتیم اصفهان.
تو مراحل امضا گرفتن کارت دانشجویی و تغذیه و خوابگاه را گرفتن و کلا موجودیتم را از دانشجو بودن حذف کردن. خیلی دردناک بود. انگار یکی یکی بندهای وابستگیم به دانشگاه را به شدت قطع میکردن تا دیگه هیچ جوری راه برگشتی نباشه. دردناک بود!
تو این دو روز خیلی خاطره ها را مرور کردم. همیشه تو داستان ها میشنیدم که میگن به هر طرف که نگاه میکردم هزار خاطره برام زنده میشد و من فکر میکردم اینا داستان است اما این بار فهمیدم این حرف ها حقیقت است. این دو روز به هر جایی تو دانشگاه که نگاه میکردم یاد تموم خاطره هاش می افتادم.به سایت آی تی و سیستم عامل تو دانشکده مهندسی که حالا کلاس شده و تموم لحظه هایی که اون جا گذروندیم ، دانشکده مهندسی ، نمازخونه ، دانشکده علوم ، آمفی تئاتر ، آلاچیق ، سلف ، ساندویچ فروشی ، میدون گلنما و خوابگاه و خوابگاه و خوابگاه...
هزار خاطره برام زنده شد و با هرکدومش شاد شدم و بعد براش دلتنگی کردم.
تو جلسه دفاع جای خیلی ها برام خالی بود میدونم که نباید انتظار داشته باشم و ندارم اما دلم میخواست که خیلی از دوستام را ببینم.
اینم از دفاع من.البته این دو روز بدون خاطره تلخ نبود. پستی و نامردی که وحیدی و صباغ در حقم کردن را فراموش نمیکنم اما خوب بعضی آدم ها ارزش فکر کردن ندارن.
ببینم ، حالا مهندس شدم؟ یعنی تمام فاصله مهندس بودن و نبودن به این بود؟!!!
بعد از دفاع خیلی از دوست های گلم زحمت کشیدن و با تلفن و اس ام اس و کامنت بهم تبریگ گفتن و من را شرمنده کردن. واقعا ممنونم از همه شمایی که بهم محبت داشتین .امیدوارم شماهام تو همه مراحل زندگیتون موفق باشید.
تو دوران انجام پروژه خیلی ها کمکم کردن چه فکری و چه عملی.از همشون ممنونم.
مامان و بابا این مدت و مخصوصا این ماه آخر خیلی اذیت شدن که واقعا شرمندشونم.امیدوارم بعد از این بیشتر کنارشون باشم که هر چی دارم از اون ها و به عشق اون هاست.
و خدای مهربون که همه هستی من از اون است. خداجون میدونم تو این مدت خیلی خیلی هوای من و کارهام را داشتی.میدونم که خیلی وقت ها که ناامید شدم تو دریچه ای از امید را به روم باز کردی.ممنون بابت تمام کمک هات. ممنون بابت همه لحظاتی که بودنت من را در برگرفت و دلگرمم کرد.ازت میخوام که همیشه کنارم باشی.
کل زمان انجام پروژم 6 ماه بود. یعنی از شهریور ماه تا بهمن ماه. البته یک ماهی این وسط هیچ کاری نکردم اما بقیش را کم و بیش درگیر بودم. تو این مدت این ماه آخر خیلی سخت بود. اما بالاخره تموم شد. خیلی وقت ها بود که فکر میکردم دیگه نمیشه کاری کرد اما میشد.تجربهی لازمی بود.
و حالا یک مرحله دیگه از زندگیم تموم شد. خوب یا بد گذشت و حالا من موندم و یک دوره جدید. اما تا آخر عمر هیچ وقت خاطرات این دوره زندگیم را فراموش نمیکنم.دوران دانشگاه برام درکل شیرین و دوست داشتنی بود.با خیلی ها آشنا شدم که تو زندگیم تاثیر گذار بودن. دوست های خوبی پیدا کردم که داشتنشون برای هرکسی یک نعمت است. امیدوارم که منم برای اون ها یک دوست بوده باشم و باقی بمونم.
تو این مدت تو وبلاگ خیلی وقت ها از پروژم غرغر کردم. یک بار یکی از بچه ها برام گفت که چقدر غرغر میکنم و بعد از اون دیگه خیلی کمتر گفتم. خیلی شد که نوشتم از سختی هام اما این جا نگذاشتم. بابت همه اون غرغر ها معذرت میخوام و بابت همه همراهیتون ممنونم.
حدودا 10 روز دیگه کنکور ارشد است.دعا میکنم همه دوست های خوبم موفق بشن و به اون چه صلاحشون است برسن.
اینم از نوشته طولانی این بار. هرچند خیلی حرف ها را هم نمیشه زد!
خدای مهربون باز هم بابت همه محبتت هات ممنونم. تنهام نزار...
![]()
الان سایت کامپیوتر خودمونم.شاید برای آخرین بار...
الان دارم برمیگردم اصفهان.
دل تنگ لحظه هام...
![]()
برنامه ارائه ها پروژه پایانی شنبه 20 بهمن ماه 1386:
۱- سرکار خانم شفائی ، موضوع ارائه:" ERP و مخلفات خفن اون "!!!
زمان ارائه : 12-11:30
۲- جناب آقای منتظری ، موضوع ارائه : تا جایی که میدونم "جدول زمانی دروس" و ارائه راه حلی برای رفع بیچارگی اساتید و مدیرگروه
زمان ارائه : 12:30-12
۳- جناب آقای ناجی ، موضوع ارائه : فکر کنم "مسائل امنیت و رمزنگاری" و تریپ خفن امنیت!!!
زمان ارائه : 13-12:30
4- خودم ، موضوع ارائه : این و دیگه فکر کنم بدونم!!! "بررسی مبحث هوش تجاری و تکنیک های آن" و از این حرف ها!! زمان ارائه: 13 الی آخر مجلس!!!
ß اون موقع که دیگه همه گرسنه و خستن و میخوان کله ی من بیچاره را بکنن!!!
دل ن: فردا از پروژم دفاع میکنم و تموم میشه.درست که این مدت خیلی اذیت شدم و مخصوصا این ماه آخر خیلی بهم فشار اومد و همش دلم خواست که تموم بشه اما حالا که رسیده به آخرش دلم براش تنگ میشه.مثل یک هدف دور بود که روزهام را رقم میزد و حالا بهش رسیدم.این دیگه آخرین رشته ارتباطی من با دانشگاه بود و حالا اینم داره قطع میشه و من به قولی مهندس میشم! اما دلم تنگ میشه.حالا بعد از 6ماهی که از دوران با هم بودنمون تو دانشگاه گذشته هنوزم دل تنگ اون با هم بودن هامونم.الانم از این که دوباره دارم میرم کاشان و بچه ها را میبینم کلی خوشحالم. اینم یک مرحله تو زندگی من بود که داره کم کم تموم میشه.خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.دعا میکنم تمام مراحل زندگیم به خوبی به پایان برسه.
بالاخره قبول کرد!
خداراشکر!
بعد از این همه درگیری استاد جون بالاخره کار من را قبول کرد ![]()
حالا دیگه باید دفاع کرد...
دل ن: ملیحه جون بابت همه زحمت هات ممنون عزیزم. خیلی خیلی دوست دارم![]()
پ ن: یک دوست گلی که خیلی برام عزیز است این ها را برام فرستاده.با اجازش میزارم این جا تا ثبت بشه در تاریخ! (شکلک ها از خودم و حساساتم است!
)
"فائزه جون! تو و اين همه استرس ! اونم براي ارائه ! تا جايي كه من يادمه قدرت بيان خوبي داري و از آنجا كه سر كلاس ها خوب سوال مي پرسيدي به احتمال زياد قدرت پاسخگويي خوبي هم داري!![]()
البته احتمال داره كه بعضي اساتيد بخواهند اين همه بلايي كه اين چهار سال سر اونها اوردي و اونها را جلوي مرد و زن ، پير و جوان ! خجلت زده كردي جبران كنند ! به هر حال اونچه كه عوض داره گله نداره!![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دونم بهت گفتم یا نه ! یه بار رفته بودیم پیش وحیدی و وحیدی کلی گله داشت که چرا سر کلاس ذخیره بچه ها خوابند و سوال نمی پرسند و از این جور حرف ها.... و بعد گفت که توی این 82 ای هایی بعضی ها مثل خانم ... هستند که سوال می پرسند و نشون می دند که واقعا گوش کردند و معلومه قصدشون ضایع کردن استاد نیست بلکه می خواند بیشتر بفهمند ! می گفت دانشجو ها باید این طوری باشند!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و ...
اگر چه من خودم آدم بسیار استرسی هستم ولی آدمی به قدرت بیان تو نباید استرس داشته باشه!
راستی توی دفاع بچه ها معمولا دو یا سه استاد بیشتر نمی آید مگر اینکه اساتید خیلی دوست داشته باشند! بعد معمولا وحیدی یه سوالی می پرسی که اتفاقا وحیدی هم قصدش سوال کردنه و فهمیدن !![]()
![]()
"
چرا من تا الان این استاد اعظم را کشف نکرده بودم؟!!!![]()
کم کم دارم هول میکنم![]()
خدایا آرومم کن...
دل ن: وقتی بین همه ی این نگرانی ها با مامان و بابا درددل میکنی و اون ها بهت امید میدن و میگن همه چی درست میشه اون وقت اگه یک کوه مشکلاتم بریزه سرت دیگه دلت گرم شده.چه قدرت و عشقی تو اون نگاه و حرف ها هست که این جور آروم میکنه...
دل ن: دیگه بی خیال.همین!
پ ن: داکیومنتم را همراه با کار عملی برای استاد فرستادم.حالا دیگه یا رد میکنه یا قبول. باید دعا کرد...
دل ن: خستم!
![]()
وبلاگ آپ میکنم در حالی که همچین یک ذره کار دارم که خیلی هم مهم نیست!مثلا نمونه عملی پروژم نصفه است و داکیومنتم را کمی نخوندم و اسلاید ندارم و فکر کنم حدودا 1 هفته دیگه هم دفاع دارم!!! اما خوب اینا که مهم نیست ، مهم اینه که من وبلاگ آپ میکنم!
فعلا و تا لحظه جاری طبق قرار من حدودا یک هفته دیگه باید دفاع کنم ، حالا از چی یا کیش که مهم نیست! مهم اینه که فعل دفاع کردن باید از حالت بالقوه به حالت بالفعل تبدیل بشه! میدونی از این دفاع کردن یاد چی میفتم؟ یاد این میفتم که یک عده ای ریختن سر یک بیچاره ای و دارم میزننش و اون باید از خودش دفاع کنه!! خلاصه داشتم خدمت عزیزتون عرض میکردم که اوضاع فعلا کمی تا قسمتی بی ریخت است و اگه قرار باشه که من 11 دفاع کنم باید چند نفر را استخدام کنم و با خودم ببرم که در بالای سن حرکات ژانگولر و شاید برای عمق بیشتر مطلب! حرکات کمی تا قسمتی موزون انجام بدن بلکه عزیزان بیننده حواسشون بره پیش گنجیشک ها!!!! اما اگه دفاع بیفته عقب دیگه مطمئن باشین که قضیه فرق میکنه و من چون وقت دارم سیرک بین المللی را محض گل روی شما جورش میکنم تا کارا بی نقص باشه!!!
آهان گفتم اگه عقب بیفته، آخه اینم باهال است ، همون طور که دوست جونام گفتن، اگه استاد به آموزش بگه که این دانشجوی من خیلی پروژش خفن است و داره آپولو هوا میکنه و به وقت بیشتری نیاز است پروژه عقب میفته.در این راستا و هر راستای دیگه ای! ما به دکتر جون گفتیم که استاد آخه تو که خودت میدونی من دیگه نمیتونم صبر کنم و باید حتما 11 ام و بلکم زودتر دفاع کنم که ملتی منتظرن اطلاعات در حال فوران من را بشنفن! و فیض کاملی ببرن و یک پا هوشمند تجاری بشن! چرا نمیزاری آخه؟؟؟چرااااااا؟ اما دکتر جون هی اصرار کرد که بابا بزار بیفته عقب تا بازار گرم تر بشه و تو با این پروژت که میخوای دفاع کنی باید صبر کنی تا من چند تا همکلاسی های ینگه ی دنیام را دعوت کنن که حظ کنن من همچین شاگردی دارم!!! و یک چند جایی هم تبلیغات زیر زمینی انجام بدم و اینا که من زیاد وارد ریز مطلب نشدم!! خلاصه هر چی من انکار کردم و خضوع و خشوع کردم و از بس خاکی خودم را نشون دادم دیگه خفه شدم ، از اون طرف دکتر جون اصرار کرد و الّا و بلّا گفت که باید پروژه عقب بیفته.منم که شماها بهتر میدونین چقدر حرف گوش کنم ، این بود که گفتم باشه. اما ، اما فعلا تا اون جایی که خبر دارم دکتر جون درخواستش را به آموزش گل و بلبل گفته اما آموزشمون انگار رفته گل بچینه و گلاب بیاره و یک سری کارهای لازم دیگه و هنوز جوابی به استاد ندادن!!! حالا ببین چقدر هیجان کار بالاست که مثلا در چند روز آینده من میفهمم که مثلا 2 روز دیگه دفاع دارم یا 20 روز دیگه!!! کلا دارم کیف میکنم از این همه خوشی!!! البته من که آمادگیم توپ توپ است و فقط مشکلم اینه که اگه ییهو بهم گفتن 2 روز دیگه باید دفاع کنی دعوت نامه ها را چطوری به چشم انتظاران دفاعم برسونم و این که بلیط هواپیما آیا گیرم میاد یا نه!!! وگرنه که دیگه همه چی حل است و دکتر جون هم دیگه باید تحمل کنه!
خوب حالا که شماهام میدونین اوضاع چطوری است میدونین دیگه!کاریش نمیشه کرد.هان!
آهان راستی میدونم که همتون دوست دارین تو جلسه دفاع من باشین اما کار و بار و درس و مشق و زن و زندگی و بچه و کار خونه و هزار یک مشغله دیگه دارین.باشه من درکتون میکنم. انرژی های مثبتتون را از راه دور بفرستین و خدای نکرده خودتون را به زحمت نندازین و رنج سفر بر خودتون هموار نکنین!
نه بابا راضی به زحمت نیستم اما خوب حالا که اصرار میکنین باشه! اون گل و کادو را هم با پست بفرستین ، دستتون درد نکنه. انشالله تو دفاع هاتون جبران کنم و اگه دفاع هم ندارین تو حمله هاتون!!
دیگه باید برم بخوابم!!!
شب به خیر.
![]()
![]()