تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

 

استادان : آقایان قماشی و اسلامی

تعداد واحد گذرانده تا بدین جا :8 واحد

 

در دانشگاه دروسی وجود دارد که به آن ها  می گویند عمومی  ، از اسم آن نیز معلوم است یعنی شرکت برای عموم آزاد است . هدف از این درس ها ، بالا بردن بعد معنوی و البته خود انسانی ما انسان های به ظاهر آدم می باشد...

بر خلاف دروس پایه که به عقیده ی عده ای بالا بردن دید مهندسی ما را بر عهده دارند( هنوز هم حاضرم سرم رو گرو بگذارم که بسیار کمرنگند  ...) ، معتقدم که این دروس اگر در جهت درست آن هدایت شود از سازنده ترین دروس می باشند اما دو صد حیف .. .

 

به هر حال در ترم یک سرباز رایان 82 را دو دسته نمودند و به آن ها گفتند که عده ای  به کلاس استاد اسلامی تشریف ببرید و عده ای به کلاس جناب استاد قماشی .

ترم اول بود و استاد برایمان تفاوتی نداشت .جناب استاد اسلامی روحانی متد جدید در برخورد با جوانان و مسائل دینی بود ، برخوردهای منطقی  وبحث در مورد مسائل مهم شیوه ی کار استاد بود.

در طرف مقابل استاد قماشی نامی حضور داشتند که با متدهای سنتی ، جزویسم و فضای بسته سعی در انتقال مفاهیم اخلاقی به فرهیختگان و روشنفکران به ظاهراز دبیرستان آمده داشتند که در این امر بسیار ناموفق نشان دادند.

 

ما را در کلاس استاد قماشی تبعید نمودند .درس استاد روزهای یکشنبه برگزار می گردید و دوستانی که در کلاس حضور پیدا نمی کردند ، ضررهای هنگفتی می دیدند زیرا جناب استاد در پایان ترم از افاضات خویش در پایان ترم سخن ها می راند که ای دانشجوی فرهیخته ی دودر! برای من بنویس که در کلاس در مورد تقوا چه گفتم!دوستان دانشجو هم مشتی بد وبیراه به دین و مذهب می دادند که ای استاد اگر این اخلاق اسلامی است نمی خواهیم.اما غافل از اینکه دین آن چیزی نبود که  ایشان می گفتند...

 

رسم بر این است که فرهیختگان دانشجو تمامی کلاس های عمومی را دودر نمایند. از این جا بود که  نهضتی بنام  (م دودر ) راه اندازی شد و عده ی زیادی از فرهیختگان به این نهضت پیوستند.کلاس جناب استاد اسلامی آنچنان دلنشین بود که دوستان رایان 82 که اکثرا از تیره بنتان بودند در آن حضور پیدا می نمودند.انشا به خدا ،به امام زمان ، تفسیر یک شعر ، تفکر معنوی از کارهای جناب استاد بود.

 

به هرحال امتحانات جنابان استاد در دو فاز بسیار مختلف انجام گردید.یادم آید آن روزها را که ما به خاطر تمام نکردن یک دور جزوه هول و غمگین بودیم ، خداوند سید رضی را رحمت کناد که  نهج البلاغه را گرد آوردی نمود  وگرنه استاد دوستان دانشجو را مجبور می نمود که بروند و 110 جلد بحار الانوار را از بر نمایند (البته خواندن این کتاب ها در جای خود بسیار پسندیده است ولی برای برخی از فرهیختگان که منتظرند از زمین وزمان گیر به دین ومذهب دهند که هان اگر دین این است که همه ی این ها را به خاطر نمره حفظ کنیم وبعد هم بکار نبندیم ، نمی خواهیم دیندار باشیم و این یک آفت است !)

در طرف مقابل برخی دیگر که در محضر جناب استاد اسلامی فیض حضور داشتند مشغول مرور کردن 20 صفحه سوال و جواب بودند تا استاد به همگان بگوید که ای اندیشمندان ! ای آقایانی که خودرا متولی دین و مذهب معرفی می کنید، دین این نیست که دانشجو را به خاطر نمره به کلاس بکشانید !نمره را فراموش کنید تا دانشجو فکرش معنوی شود.

صد حیف که متد جناب استاد در سال های پایانی که ما در دانشگاه می چریدیم به بن بست برخورد نمود و جناب آموزش روبه جناب اسلامی نمود و گفت که هان ای مرد فرزانه !لوس بازی بس است ، نمره بیشتر از 17 نمی دهی ، حضور و غیاب می کنی و فقط در چارچوب کتاب درس می دهی ،باغ فین وبستنی و حضور در فضای آزاد بس است ، تو باید آن باشی که ما می خواهیم  نه آنکه دانشجو می خواهد .این هم آخر وعاقبت یک نوگرایی اسلامی ، بحث و تعقل و تدبر ...

 

نمرات آخر ترم جناب استاد اسلامی همگی بیست ونوزده بود ونمرات 90 درصد از شاگردان جناب استاد قماشی زیر 12 ...

 

ببخشید دیگه ...


 

پ ن: خوب در راستای این که همیشه قرار بود نفت بر سر سفره های ما آورده شود و البته هیچ وقت این اتفاق نیفتاد(حتی وقتی بشکه ای ۱۱۵ دلار و بالاتر شد ولی آقایون احتمالا روی ۶۰-۷۰ دلار اون را بسته بودن و بقیش میرفت یک جاهایی!!!) اما خوب به هر حال دیگه تموم شد ٬ بالاخره وعده ها عملی شد و نفت بر سر سفره هامون اومد! و شروعشم از شهر اصفهان بود و مردم نازنینش که همیشه تو همه کارها اولند. دوستان همین الان اگه تشریف ببرید شیر آبتون را باز کنید میبینید که آب شدیدا بو و طعم نفت میده و فقط عیبش اینه که رنگش کمی فرق میکنه!!! به هر حال این جریان هم به خوبی انجام شد و بازم وعده ها مثل همیشه عملی شد تا ما خوچحال و خندان باشیم

 

پ ن: آخه مگه بیکاری که شیفت را میگیری و بعد دیلت میکنی؟!!! خوب همین کارا را میکنی بعد می افتی به غلط کردن که ای وای دیگه اینا ندارمش که!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:4  توسط فازی  | 

 

زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز!‏

(مسعود سعد سلمان )

 -----------------------

زمانه با تو نسازد تو با ‏زمانه ستيز!‏

(اقبال لاهوري)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:50  توسط فازی  | 

 

نام استاد:آقای عبدلی (ترم یک – سال 1382 )

 

من هیچگاه فلسفه ی این 141 واحدی را که در دانشگاه خواندیم را نفهمیدم.ایضا واحدهای بسیار زیادی که از بدو نونهالی تا دوران پیش دانشگاهی نشخوار نمودیم. به هر حال یکی نیست به این جنابان برنامه ریز و مسئولین آموزشی این مرزوبوم پیشرفته بگوید که ای فرهیختگان ای باسوادان آموزشی چرا اینقدر درس تئوری ، چرا اینقدر منطق و تفکر !بابا همه ی جوانان این مرزوبوم انیشتین شدند ، حضور چند تا عمله نیز برای انجام کارهای فنی نیاز کشور است ولی افسوس ما فقط نیوتن و انیشتین و چند تا دانشمند مشهور دیگه می خواهیم. 

بگذریم ...

 

فیزیک (1) یکی از دروسی است که حاضرم سرم را گرو بگذارم که ای فیزیکدانان ارجمند ! این درس هیچ ربطی به رشته ی رایانه ندارد، باور و ملاحظه نمایید که از مطالب این درس در هیچ جای دروس این رشته استفاده  نمی گردد.به هرحال این یکی از دروسی بود که محکوم به پاس نمودن آن بودیم.

در ابتدای امر با دوستان رشته ی الکتریسیته مختلط بودیم و از یک استاد مشترک فیض حضور  می بردیم که ناگاه خبر رساندند که ای سرباز رایان 82 ، شما را استادی عبدلی نام بهگزین نمودیم و تشریف ببرید و روزهای یکشنبه بصورت کامل و روزهای سه شنبه یک در میان حضور پیدا نمایید.ابتدای امر جرقه هایی از اعتصاب در ذهن دوستان شکل گرفت که هان ای آموزش مهندسی ! چرا این همه تبعیض که ناگاه یکی از آن میان فریاد برآورد که ای سرباز رایان 82 بروید خدا را شکر نمایید که استاد عبدلی جهت این امر خطیر برای جنابان و ایضا جناباتان بهگزین گردید.به این ترتیب اتش اعتصاب در نطفه خفه گردید. 

درس فیزیک (1) را با استاد عبدلی آغاز نمودیم.استادی کاملا فیزیکی ، جالب ، تا حدودی یک دنده (همان مرغ یک پا دارد)و البته آسان گیر در سوالات !

 

چند اتفاق خنده آور در این ترم صورت گرفت :

همان طور که عرض نموده بودم قرار بود یکشنبه ها کامل و سه شنبه ها یک در میان به کلاس آییم.در این بین یک اشتباه بسیار کوچک بین سرباز رایان 82 و استاد ارجمند صورت گرفت، مبنی بر اینکه روزهای سه شنبه ای که استاد می آمد سربازان نمی آمدند و روزهایی که سربازان   می آمدند استاد شرفیاب  نمی گردیدند.به هرحال این موضوع هم برای  استاد خوشایند بود و هم برای جنابان و ایضا جناباتان رایان 82. این بازی بسیار دلنشین بود تا اینکه برخی از سربازان که خواستار پیشرفت و ترقی بودند اعتراضی اوردند که ای استاد ما هفته ی آینده می آییمٍ

لطف نمایید شما هم همان روز بیایید.و به این ترتیب بازی قشنگ بین ما و جناب استاد تمام گردید.

 

یکی دیگر از مفرح ترین ساعات مربوط به فیزیک (1) ،  کلاس حل تمرین این درس بود که دانشجویی از تیره ی فیزیکدانان و از اهالی مزدوج محله که سبیل باریک او انسان را بیاد بوخوالد می انداخت ، مسئولیت آن را بر عهده داشت. مسئله ای که از ساعت اول بر روی تخته سیاه رسم می گردید و تا آخر فقط خنده ی سربازان آخر کلاس را به همراه داشت.جناب استاد حل تمرین تنها چیزی را که علاقه به حل ان داشتند ، حل زنجیرهای مختلف از جمله چنبره ، مستطیلی ، یزدی (ببخشید اون دستمال یزدی است )،  حلقوی و ... بود.سربازان آخر کلاس هر جلسه ای تهدید به اخراج و افتادن می شدند که در پایان ترم هم نتیجه ای از ان تهدیدات پیدا نگردید.

 

آخرین مبحث هم مربوط به امتحان پایان ترم این درس بود .آخرین جلسه استاد ارجمند مسئله ای را حل نمود بنام اسباب بازی تیتر .حدودا 3 صفحه ای حل داشت.جناب استاد وصیت نمود که ای فرهیختگان این را بخوانید.حاضران ، غایبان را خبر دادند و همگی این مسئله را درک نمودند

 

در پایان ترم اولین مسئله اسباب بازی تیتر بود ، دوستان به روش های مختلف آن را حل نمودندکه عبارت است از :

1- عده ای که از تیره ی ببخشید خر خوانان بودند آن را حفظ نموده بودند که این کار ریسک بالایی داشت و امکان داشت که در بین آن ، راه حل  فراموش گردد.

2- عده ای دیگر به همراه خود تقلبی بهر استفاده آورده بودند که این روش هم پرت زیادی داشت و امکان دستگیری توسط مراقبان جلسه بود که این اتفاق برای یکی از دوستان شفیقم افتاد.

3- البته عده ای از تیره ی بانوان که یکی از ایشان در روز امتحان در صندلی جلوی من قرار گرفته بود با باز نمودن زیپ کوله پشتی و دیدن حل این سوال به مقابله با این سوال  می پرداختند.

4- شاید هم عده ای این سوال را فهمیده بودند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

به هرحال سه نتیجه این درس داشت :

 

1- هیچ کسی نمی تواند ادعا کند که این درس را برپایه ی فهم ودرک مسائل فیزیکی پاس نموده است و نمره ی محشر گرفته است.

2- جناب استاد در حال حاضر هم که سال 1387 می باشد این سوال را به دانشجویان می دهند( چقدر نوآوری و خلاقیت)

1-      اگر آن روز به جای حل مسئله ی تیتر به کاشت گوجه فرنگی پرداخته بودیم ،حالا یکی از تاجران گوجه بودیم.

 


 

پ ن: بسیار بسیار معتقدم که کامپیوتر یکی از احمق ترین ٬ مزخرف ترین و البته بی شعورترین موجودات! میباشد که در بسیاری مواقع کاری جز نابودی اعصاب کاربر بیچاره ندارد.

 

پ ن:آب اصفهان برای ۴۸ ساعت قطع است. قطع نشد اما آب چاه است.

 

پ ن: با مهناز حرف میزنم ٬ میخنده و میگه وای چقدر اصفهانی حرف میزنی! میخندم و میگم خوب الان دیگه در عمق زادگاه خودمم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:14  توسط فازی  | 

 

مقدمه : سلام خدمت همه دوستان خوب و عزیزم. انشالله که حال همه گی خوب بوده باشه و مثل من تو این هوای خوب سرما نخورده باشین!

اگه خاطرتون باشه من اون اوایل اعلام کردم که هرکدوم از دوستان که تمایل دارن مطلبی بنویسن و بزارن تو وبلاگ این کار را انجام بدن و منم بعد از تصویب! این کار را میکنم. از این بین فقط جناب سید این کار را انجام دادن و سری داستان های اردوهای 82 را به رشته تحریر در آوردن که کار خیلی قشنگی بود و البته بقیه دوستان هم – چه اونهایی که در اردوها بودن و چه اونهایی که نبودن – با نظراتشون به این کار کمک کردن.

حالا دوباره این طور که معلوم است بازم جناب سید دست به قلم شدن و این بار میخوان داستان ها ، برداشت ها و خاطراتشون را از 141 واحد درسی دانشگاهی بنویسن.امیدوارم که این کار به خوبی و خوشی شروع بشه و به سرانجام برسه.

از شما دوستان خواننده هم میخوام اگه نظری دارین یا خاطره ای از این درس در همین کلاس یا کلاس دیگه ای بگید تا همه لذت ببرند.

از همه و مخصوصا آقای سید ممنونم.

 

تذکر) من هیچ دخل و تصرفی در نوشته نمیکنم و اون چه میخونید نوشته های جناب سید میباشد.

 

 


 

قسمت اول (ریاضی یک )

استاد : آقای علی افتخاری

 

دوران دانشجویی هم دوران عجیبی است .دورانی در کوچه پس کوچه های توهم ، دانایی ، نادانی ، جهل و ...

شاید به جرات بتوان گفت یکی از بهترین دوران بودن در دانشگاه ، حضور در کلاس های درس است.البته حضور در کلاس نه از جهت یادگیری بلکه از جهت اتفاقات خنده آور و مفرحی که در این چهار دیواری دوران تعلم روی می دهد...

مهرماه سال 1382 بود که استارت درس های دانشگاه را زدیم.همان طور که معمول است دوستان دانشجوی از دبیرستان آمده ابتدا باید خرواری از دروس پایه را می گذراندند تا حساب کار دستشان اید که دانشگاه ، دبیرستان نیست بلکه جایی است جهت تعلم و یادگیری !!

به هر حال در ترم یک سال 1382، 14 واحد بهر دوستان رایانه ی 82 انتخاب گردید تا ببینند که یاران چند مرده حلاجند.درس ریاضی یک و استاد علی افتخاری سر آغازگر دوران تحول در نوع بینش دوستان دانشجو بود.

استاد با کلاس ،باسواد ،جدی ، صدایی با آرامش و البته کمی تا قسمتی سوسول مآبانه ....

استدلال در دروس و قضایا شیوه ی کار استاد بود .سوالات اثباتی خوراک کار جناب استاد بود و البته این نوع خوراک به مذاق دوستان از دبیرستان آمده خوش نمی آمد.کلاس درس جناب استاد با حضور دوستان برق و مکانیک بانضمام رایانه ی 82 تشکیل می گردید.در این بین چند نفری حضور داشتند که همیشه جواب سوالات جناب استاد را می دادند و ایشان از جواب ها بسیار خوشوقت می گردیدند و مثبتی بهر جنابان دانشجو قرار می دادند.

مبحث اعداد مختلط یکی از پرسروصداترین نوع مباحث علوم ریاضی از بدو خلقت می باشد.جناب استاد ریاضی به این مبحث رسیده بود و تدریس را اغاز نمود.دوستان فیلسوف دانشجو که عادت به نوشتن جزوات و حل کردن سوالات غیر مفهومی و غیر اثباتی داشتند ، نظریه ی غلط تدریس نمودن مبحث اعداد مختلط توسط جناب استاد را ارائه نمودند و به دنبال آن یک جماعتی که حوصله ی کلاس و درس و مشق و از این جور چیزها را نداشتند پیرو این نظریه گردیدند و به مکتب پوچ گرای ((جزویسم )) پیوستند .سروصدا و لشگر کشی های دوستان رشته های رایانه ، الکتریسیته و  نیکانیکی پیرو این مکتب ره به جایی نبرد و نظریه ی این گروه با شکست روبرو گردید.گویند که این گروه از بقایای نسل مکتبی بود که گالیله را محکوم به زندان نمودند...

اواسط ترم بود که دوستان متوجه گردیدند که استاد افتخاری استاد دانشمند و باسوادی می باشد و از این رو همگی به اتفاق به دودر نمودن کلاس پرداختند تا بتوانند از جناب استاد علم های فراوانی را به توشه برند.

یکی از دلمشغولی های دانشجویان دانشگاه ، امتحان می باشد.البته در این برهه از زمان است که مکتبی دیگر پا به عرصه گذاشت و به مکتب ((شب امتحانی )) رسمیت پیدا نمود.البته این مکتب بسیار زود در بین اقشار فرهیخته ی دانشجویان جا پیدا نمود و در حال حاضر یکی از پرطرفدارترین جنبش ها در جامعه ی فرهیختگان می باشد.

خواندن نمره های میانترم در کلاس درس ریاضی یک از خنده دارترین صحنه های این چهار سال بود.استاد نام دانشجو را صدا می زد و نمره ی او را در ملاء عام می خواند.فرهیختگانی که  می دانستند چه اراجیفی در برگه ی پاسخ نامه نوشته بودند که جناب پاسخ نامه از خواندن آن شرمسار می شد دم بر نمی آوردند و ترجیح می دادند که نمره ی ان ها پرایویت نزد استاد و خدای خود باقی بماند.

عده ی دیگری از همان گروه نیز دست از جان شسته بودند ، بسیار خالصانه به درس نخواندن خود اعتراف می نمودند و به مانند رستم دستان ، دستان خویش را تا 2 متری بالامی کشیدند که ای استاد من هستم و استاد با سری از روی تاسف نمره ی ایشان را می خواند.

عده ای دیگر نیز بودند که به اصطلاح ماکس کلاس می شدند و آن روز خوشبخت ترین مرد یا زن ( ببخشید پسر و دختر ) دانشکده می شدند .دوستان پسر ماکس شده در این دوران سرشان شلوغ بود چون آن ها ماکس های کلاس بودند.

از گروپ رایانه ی 82 ، شیخ حمید الدین ماکس ریاضی گردید و ایشان را به عنوان یکی از دانشجویان زرنگ در بین دانشجویان نشان داد.

تکیه کلام بسیار معروف جناب استاد(( ذهنم خسته است)) بود که این جمله تا سال های سال ورد زبانمان است .از این رو که ایشان با استفاده از جان بخشی به اشیاء نشان داد که نه تنها استاد ریاضی است بلکه هم استاد ادبیات نیز می باشد.

پایان ترم ریاضی یک به خوبی و خوشی تمام گردید. در این بین دانشجویی دیگر از تیره ی بانوان خود را به عنوان دانشجوی درس خوان و زرنگ نشان داد.گویند که ریاضی شیرین بود و فاطمه فرهاد آن ...

نمره 20 جناب این دانشجو باعث تاسف عده ای شد که نتوانسته بودند نمره ی خوبی بگیرند که ای فلانی این چه نمره ای است مگر اینجا دبستان است که البته به نظر عده ای دیگر این نمره آخر کلاس بود.

البته عده ای از نردبان ریاضی یک افتادند ، عده ای ناپلئونی صعود نمودند عده ای دیگر سرافرازانه ...

 

ودیگر هیچ ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:39  توسط فازی  | 

 خیلی جالب بود.

دیروز داشتم از کنار مسجد شیخ لطف الله رد میشدم ٬ دیدم ۳ تا دختر دبیرستانی ایستادن و کنارشون هم ۳ تا خانم و آقای مسن خارجی بودن و داشتن رو کاغذ چیزی مینوشتن. اول فکر کردم که از این جواد بازی هاست! و اینا دادن اونا براشون خاطره بنویسن تو همین فکرها بودم که از کنارشون رد شدم و از گوشه چشم یک نگاه رو برگه ها انداختم و یک دفعه این طوری شدم :  بعد  بعدم !

میدونین چی دیدم ؟ این ۳ نوجوان آینده ساز زرنگ برگه های سوالات چهار گزینه ای درس زبانشون را داده بودن به این ۳ تا خارجی بیچاره تا براشون جواب بدن و اون هام داشتن همین کار را میکردن

واقعا از این همه استعداد و توانایی در استفاده از فرصت ها در شگفتم عمرا ماها از این فکرا به ذهنمون برسه!

از این به بعد با دقت بیشتری به آدم های اطرافتون نگاه کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:4  توسط فازی  | 

 

هر کسی توی زندگی عقاید و اعتقاداتی برای خودش داره که براش مهم اند.

خیلی وقت ها ما این عقاید را به خاطر رعایت حال طرف مقابل یا خجالت از اشتباه بودن یا بی ارزش بودن اون یا حتی ترس از مسخره شدن یا جدل بر سر اون و یا چیزهای دیگه عنوان نمیکنیم و در عین این که همچنان به اونها معتقدیم و بهشون عمل میکنیم اما در بیانشون مقابل کسایی که اون اعتقاد را قبول ندارن سکوت می کنیم .

اما این کار همیشه کار درستی نیست.

باید عقایدت را عنوان کنی و بقیه هم باید به عنوان یک انسان به اونها احترام بذارن. همون طوری که تو این کارا انجام میدی. هر کس در پذیرفتن یا نپذیرفتن عقاید آدم های دیگه آزاد است اما احترام گذاشتن به اون ها نشونه شخصیت خودش است.

خیلی چیزها هست که شاید در نظر ما اشتباه بیاد اما برای یک نفر واقعا ارزشمند باشه ٬ باید یاد بگیریم که به اونها احترام بذاریم و باهاشون کنار بیاییم و اگه هم واقعا به نظرمون اشتباه است و تصمیم به تصحیح اون فکر و عقیده داریم اول کاملا مطمئن باشیم که توانایی درست این کار را داریم و بعد اقدام کنیم.

پ ن: از دسته عقاید شخصی!

پ ن: آقای ضیایی با اجازتون من لینک مطلب آخرتون را گذاشتم توی پیوندهای روزانم ٬ آخه نوشته خیلی دوست داشتنی بود.

پ ن: خیلی بد است ٬ هیچ خبری از بارون های بهاری نیست.میگن بازم خشکسالی است .خدا خودش کمک کنه.

پ ن: بهار اصفهان واقعا رویایی و زیبا است.این جا شهر محبوب من است.

پ ن: میتوانم قبول کنم که نسل ما امتداد صیقل داده شده نسل قبل باشد اما نسل جدید هیچ جوری کنار نمی آید.زود ما را کنار میگذارند!

پ ن: روی تقویمی که روی میز است برای فردا که ۲۰ فروردین است نوشته "روز ملی فناوری هسته ای". نمیدونم این فناوری تو سال های بعد اوضاع را به چه جهتی میبره!

پ ن: تو به من خندیدی    و نمی دانستی    من به چه دلهره از باغچه همسایه     سیب را دزدیم    باغبان از پی من تند دوید    سیب را دست تو دید     غضب آلوده به من کرد نگاه    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک    و تو رفتی و هنوز     سالهاست که در گوش من آرام آرام     خش خش گام تو تکرار کنان    می دهد آزارم     و من اندیشه کنان غرق این پندارم     که چرا  خانه کوچک ما سیب نداشت ...

پ ن: الان که توی میلم نگاه کردم دیدم قرار سالانمون پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه 1387 - ساعت 10 صبح است.خوب فکر میکنین پنج شنبه بهتر است یا جمعه؟ البته میتونیم برای گلاب گیری هم یک فکرایی بکنیم که آخرین!!! اردو را بریم و ببینیم اون کی است؟ حالا من از الان گفتم تا تلنگری باشد بر ذهنتان

دل ن: اینا خیلی خیلی دوست دارم :

گنجشک لالا، سنجاب لالا آمد دوباره مهتاب بالا لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی... لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی... گلدون خوابید، مثل همیشه قورباغه ساکت، خوابیده بیشه گلدون خوابید، مثل همیشه قورباغه ساکت، خوابیده بیشه لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی... لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی... جنگل لا لا لا لا برکه لا لا لا لا شب بر همه خوش، تا صبح فردا شب بر همه خوش، تا صبح فردا لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی...

پ ن: عجب بارون محشری اومد. خدایا شکرت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:38  توسط فازی  | 

 

 در آزمون درسی مدرسه شیوانا یکی از شاگردان نتوانست نمره قبولی را به دست آورد و نفر آخر شد او از این بابت خیلی ناراحت بود مضاف بر این که بقیه شاگردان نیز سر به سرش میگذاشتند و دائم او را نفر آخر صدا میزدند.

 

او غمگین و ناراحت به دیوار گوشه حیاط تکیه داده بود و به روبرو خیره شده بود شیوانا ناراحتی شاگردش را دید نزد او رفت و کنار او روی زمین نشست و از او پرسید از این که نفر آخر شدی خیلی ناراحتی؟

 

شاگرد گفت آری استاد هیچ فکر نمیکردم نفر آخر شدن این قدر سخت باشد به خصوص که دلیل این کوتاهی هم نه به خاطر نفهمیدن درس که به خاطر تنبلی و بازیگوشی است این حق من نبود که نفر آخر شوم ولی به هر حال تنبلی کار خودش را کرد و آن اتفاقی که نباید بیفتد افتاد

 

شیوانا گفت در هر آزمونی همیشه یک نفر آخر میشود آن یک نفر همیشه از این بابت خیلی ناراحت و غصه دار می شود و برای مدتی احساس ناخوشایندی را در خود حس میکند که این حس برای بعضی غیر قابل تحمل و عذاب آور است

تو اکنون با نفر آخر شدن نگذاشتی این احساس بد به سراغ بقیه دوستانت برود پس از این بابت تو به یکی از بچه های ضعیف این مدرسه کمک کردی شاید اگر این گونه به مسئله نگاه کنیم ناراحتی ات قابل تحمل تر شود

 

 

در اوج شکست هم میتوان دلیلی برای آرام تر شدن پیدا کرد مهم این است که این دلیل را خودت پیدا کنی و نگذاری غم بیش از حد بر وجودت غلبه پیدا کند بلکه بر عکس شکست تلنگری شود برای این که با انگیزه ای چند صد برابر قبل تلاش کنی.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:44  توسط فازی  | 

 

رسیدیم به سیزده به در! ۱۳ به در خوبی داشته باشید و بهتون حسابی خوش بگذره.

لطفا زیاد به درخت ها آویزان نشوید و سبزه ها را بیچاره نکنید و به هم گره شان نزنید!

 

اگر هم در منزل تشریف دارید باز هم خوش بگذره.

 

ما که هنوز معلوم نیست چی کار میکنیم. کلا با دقیقه ۹۰ صفا میکنیم

 

فعلا امشب این خانم و آقای طبقه بالا مهمان دارند و آنجاییم تا ببینیم چی میشه.

 

هی راستی ٬ عیدم تموم شد ها!!! تموم!

 

موضوع انشاء :

۱- عید خود را چگونه گذراندید؟

۲- با عیدی های گرفته و نگرفته چه میکنید؟ آیا چون ایام کودکی به بانک بابا منتقل میشود  یا تصمیم جدیدی دارید؟

 

دل ن: بعضی چیزها خیلی اذیتم میکنه ٬ یکیش اینه که کسی با گوشه و کنایه بهم حرفی را بزنه و مخصوصا که اون چه مد نظرش است توقعی مزخرف و احمقانه باشه.پس بهتر پیش نیاد وگرنه خیلی چیزها فرق میکنه.

 

دل ن: خدایا حالا تازه فهمیدم اون چیزی را که سالها عاجزانه ازت خواستم و بهم ندادی و به خاطر ندادنش چقدر دلشکسته شدم چه حکمتی در ندادنش بوده.وای که چقدر مهربون بودی در ندادنش.امیدوارم حالا که اون مشکل برطرف شده لایق بشم.

 

پ ن: حالا میفهمم که چرا بعضی ها کاسه کوزه را جمع میکنن و میزارن و میرن.بعضی وقت ها لازم است و باید کاری را کرد که درست است.

 

پ ن: عید دیدنی هام تموم شد و دوباره برمیگردیم به روال سابق زندگی :)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14:10  توسط فازی  | 

 

رفته بودیم خونه دختر خالم مهمونی و عید دیدنی . بحث شد سر این که یک بلوتوث جدید اومده که خیلی جالب است و باید حتما شنید. به خاطر همین ما هم بلوتوثمون را روشن کردیم و این تکه ناب را از موبایل پسرخاله گرفتیم.

 

اما چی هست این؟ شاید شنیده باشید ، جریان یک آرایشگاه مجازی است که شما در نقش یک مشتری وارد شدین و بعد آرایشگر میاد تا سرتون را صفا بده!  و شما کاملا این عملیات را درک میکنید و گاهی از شدت واقعیت حتی میترسین و از دست آرایشگر فرار می کنین!!!

 

البته و صد البته نکته ای که وجود داره اینه که شما حتما حتما باید این ام پی تری را با هندز فری گوش کنید تا بتونید در فضای اون آرایشگاه مجازی قرار بگیرید و این تکنولوژی را درک کنید وگرنه هیچ درکی از اون نمیکنید!یعنی باید از یک گوشی استفاده کنید تا درک فضای سه بعدی براتون ایجاد بشه و شنیدن از راست و چپ براتون فرق داشته باشه.

 

بعد از همه این تعاریف حالا اگه می خواید اون را بشنوید سه راه دارید ، یا باید بیاید تا من براتون بلوبوث کنم! یا باید بگردید یک نفر که داره را پیدا کنید تا اون برانون بلوبوث کنه!! یا هم این که خیلی سر و سنگین برین و به قول علمای اهل فن virtual barbershop+MP3 را گوگل کنید!!! (همون سرچ خودمون است!)

 

اینم بگم که ترجیحا در یک مکان آرام و با چشمان کاملا بسته وارد آرایشگاه بشید !!

 

من که به شخصه خیلی خوشم اومد ، شما را نمیدونم!

 

پ ن : امروز صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم که یک لایه خاک و شن زرد و قرمز روی شهر را گرفته! یعنی قشنگ شهر قرمز شده بود و هوا تیره و تار بود. کسی نگفت این ها چی بوده ، بعضی گفتن دیشب صحرای طبس طوفان شده و این نتیجه اون است اما بعضی هم گفتن که دیشب اصلا باد نیمیومده!! بعضی هام مشکوک تر بودن و گفتن شاید داشتن روی "حقّ مسلم"!!! امتحانی ، چیزی میکردن و اینم اثراتش است!

خلاصه که معلوم نشد بالاخره این ذرات قرمز رنگ از کجا اومدن و احتمالا مهم هم نبوده! امیدوارم نریم جزء تاریخ و بعدها به عنوان قربانیان علم از ما نام ببرن!

 

دل ن: از مجموعه "مرد هزار چهره" خوشم میاد. طنزش تلخ و گزنده است واقعیت های درستی را بیان کرده.امیدوارم بعدش کارگردانش بازم کار کنه! 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:26  توسط فازی  | 

دل ن: فقط خودم میدانم که چقدر برای این کار و اتفاق ناامیدم! خدایا هیچ تلقینی هم کارگر نیست.معجزه که نمیشود.بلد نیستم!انگار یا من زود پرت شده ام وسط بازی زندگی یا این قدر تنبلم که همیشه برایم زود است!فکر کنم دومی درست تر استا برسه به آخرش من کامل تحلیل میرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:33  توسط فازی  | 

 

سلام.

تولد حضرت محمد(ص) و امام صادق مبارک باشه.

شاد باشید و روزهاتون بهاری باشه.

پ ن: عید دیدنی ها داره میرسه به کوچیک ترهای فامیل ٬ انگار این جاها بیشتر خوش میگذره 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 21:45  توسط فازی  | 

 

از اون جایی که شب قبل تا پاسی از شب بیدار بودم بنابراین ساعت را گذاشتم روی 8:45 صبح تا بیدار بشم اما خوب انگار ذهنم بدجور درگیر تحویل سال بود و برای همین من خواب آلود ساعت 8 ناخودآگاه بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد!!!

تلویزیون را روشن کردم اما مثل همیشه هیچ خبر خاصی نبود و انگار نه انگار که یک ساعت دیگه سال تحویل میشه! البته اگه غیر از این بود جای تعجب داشت. آخرین صبحانه 86 را خوردم ، شایدم اولین صبحانه 87 را! من که بالاخره نفهمیدم این زمان بین 12 نیمه شب تا لحظه تحویل سال میشه چندم!!!

 

کم کم سر و کله خواهری و همسرش و محمد کوچولو و بعد از اونها هم داداشی و خانمش پیدا شد و جمع خانواده جمع شد. یادش به خیر بچه گی ها وقتی مامان جون و آقاجون زنده بودن همیشه سال تحویل خونه اونها و پیششون بودیم حتی اگه سال تحویل نصفه شب بود. چقدر دلتنگ اون لحظه هام...

 

سفره هفت سین را چیدیم و عکس های یادگاری را انداختیم و بعد بابا شروع کردن دعای تحویل سال را خوندن و ما هم باهاشون می خوندیم . همیشه لحظه تحویل سال برام یک حس غریبی داره انگار یک جور جدا شدن تو خودش داره یا هم یک چیز دیگه است ، درست نمیدونم اما غریب است .

 

 بالاخره توپ در رفت و سال تحویل شد.

 

دیگه بعدم که بازار تبریک و عیدی داغ بود که کلا خوش گذشت!! بعدم دیگه به حرف و خنده گذشت تا ظهر که پلو ماهی معروف را خوردیم و از شرش راحت شدیم!!! (خوب من چندان ماهی دوست ندارم!)

 

اینم از اولین روز سال جدید. امیدوارم شما هم روز خوبی را گذرونده و روزهای خوبی را در پیش رو داشته باشید.

 

پ ن: درسته که عید دیدنی و دیدن آشنایان و اقوام را دوست دارم اما یک سری جاها هست که چندان راغب به رفتن نیستم،اما چه میشه کرد! و البته برعکس بعضی جاها هست که دلم نمیخواد از اون جا برم! و همه این ها به آدم ها بستگی داره.

 

پ ن : میدونم که گفتن در اعتراض به عملیات ننگین گران کردن اس ام اس (از لجشون نمیگم پیامک!) قرار شده بود از فرستادن اس ام اس خودداری کنیم اما خوب وقتی دوستان لطف میکردن و اس ام اس میفرستادن دور از ادب بود که لطفشون را بی پاسخ بگذارم و جواب ندم ، این بود که من همه را جواب دادم اما خوب دیلیوری هیچ کدومش به دستم نرسید!!!!! (این مخابرات با این همه نوآوری!!! و شکوفاییش!!! من را کشته) خواستم از همین جا بگم که من هیچ کاره بیدم!

 

پ ن: چه میکنید با عیدی های دریافتی؟ هر چند دیگه بد دوره زمونه ای شده و فقط خونواده اند که عیدی درست و حسابی میدن اما خوب بازم شکر کنید. راستی من یک بانک خوب برای سرمایه گذاری سراغ دارم.شما پول ها را بفرستین پیش من بقیه کاراش با من! چه کنم دیگه ، خراب رفاقتم!

 

پ ن: در خوردن آجیل و شیرینی و میوه و شیرینی 2 حالت را رعایت کنید : اگر در منزل خودتون هستید کاملا رعایت کرده و جلوی شکم مبارک را بگیرید اما اگر در مهمانی تشریف میبرید با رعایت و انجام کلیه مراحل لازم تا جان در بدن دارید بخورید و بیاشامید. اما شدیدا دقت کنید که در اواخر مهمانی پیش دستی خود را که مسلما کوهی از آشغال آن را پر کرده است به طور کاملا مخفیانه با مال بغل دستی بیچاره عوض کنید. اگر هم پیش دستی نفر بغل دستی از مال شما فاجعه تر است دیگر خیلی ضایعید که این جا نیشستین!!!

 

دل ن: آهای شمایی که تشریف میارین منزل خودتون عید دیدنی و منزل ما را منوّر میکنین، بد نیست یک نشونی هم از خودتون به جا بزارید ها! بابا ما هم که یک جا میریم و نیستن روی یک کاغد مینویسیم آمدیم اما نبودید! خوب شما هم یک چیزی بگین که دل این صاحاب خونه شاد و شنگول بشه.بنده خدا هی میاد میبینه نومه ها و پیغام و پسغام های! های شما کم رسیده اون وقت هی غصه میخوره! لطفا کسی نگران دیتا بیس بلاگفا هم نباشه! شیطون میگه... ای لا اله الا الله ، عجبا!