نتایج فوق هم اومد.![]()
برای دوستان و هم کلاسی هایی که نتیجه مطلوب را گرفتن خیلی خیلی خیلی و از صمیم قلبم خوشحال شدم
و برای اون هایی که اونی نشد نتیجشون که میخواستن واقعا ناراحت شدم.![]()
امیدوارم همیشه سالم و شاد باشید و بدونیم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست هر چند در گذر زمان همیشه به این نکته پی میبریم.![]()
پ ن: سلام ملیحه جون.راست میگی؟ خیلییییییییییییییی خیلیییییییییییییی بهت تبریک میگم.انشالله موفق باشی
دل ن: با رویا رفتیم بیرون٬ خیلی خوش گذشت.کلی روحیم شارژ شد و کلی خندیدیم.انگار وسط این هیاهوی کار و زندگی و آدم های دور و بر همچین لحظه هایی لازم و غنیمت است ٬ لحظه هایی که دیگه چیزی از دنیای اطراف نمیفهمی و خودتی و دوستت و شادی های ساده اما عمیق...![]()
پ ن: اردیبهشت هم تموم شد ٬ چقدر زود گذشت![]()
دل ن: میزی برای کار؟ کاری برای تخت؟ تختی برای خواب؟ خوابی برای جان؟ جانی برای مرگ؟ مرگی برای یاد؟ یادی برای سنگ؟ این بود زندگی؟؟؟؟ "حسین پناهی"
معادلات دیفرانسیل
نام استاد : آقایان محمدرضا یاسمیان – ابراهیم ساعتچی
با یکی از دوستانمان که اهل کمالات و دانش فراوان بود بر سر دروس پایه صحبت می نمودیم و از مضرات و مفیدات آن صحبت می نمودیم که به درس شیرین معادلات دیفرانسیل رسیدیم.دوست فرزانه چنین سخن راند که ای یار عزیز معادلات دیفرانسیل این است که من می گویم :
در زندگی آینده ات دچار معادلاتی چند مجهولی خواهی شد که تو را سخت به حل آن وامی دارد.البته شاید نتوانی آن معادلات را که بعضا هم پیچیده هستند حل نمایی. از این رو آغایان وزارت دانش و حل مشکلات جوانان این مملکت این درس را در برنامه ی درسی گنجانده اند تا بینش دانشجویان نسبت به حل مسائل و معادلات پیچیده ی آن تعویض گردد.البته این از بخش اول این درس بود و دیفرانسیل آن جهت رد گمی می باشد تا کسی نسبت به مسائل و مشکلات جامعه در دوران دانشجویی مطلع نباشد و اعتراضی نداشته باشد.
البته من با نظر دوست فرهیخته ام کلا مشکل داشتم و به او گفتم که جنابعالی بسیار منفی نگر هستید.اگر شما نظاره گر باشید ، کلا تمام جهان مشکل دارند و این مختص جامعه ما نمی باشد ما می خواهیم مدیریت جهانی داشته باشیم .برای همین من کلا درس معادلات دیفرانسیل را بخاطر ماهیت ریاضی آن و بالابردن قوای تفکر انسانی دوست دارم.
در بهمن ماه 1382 درس معادلات دیفرانسیل با دو استاد توانای گروه ریاضی ارائه گردید.عده ای از سرباز رایان 82 با استاد یاسمیان و عده ای دیگر با استاد توانا، ساعتچی کلاس داشتند.ما از تیره ی دانشجویان استاد ساعتچی بودیم.دو جلسه ی اول از کلاس استاد توانا را رفتیم و لی از کلاس استاد یاسمیان خبرهایی می رسید.سیل عظیم دانشجویان بود که کلاس درس استاد ساعتچی را رها می کرد و به کلاس استاد یاسمیان کوچ می نمود.بعد از پرس وجوهای فراوان فهمیدیم که دلیل رفتن دوستان به کلاس استاد یاسمیان به شرح زیر است :
1) جوان بودن استاد و برقراری رابطه ی بهتر با استاد جهت آخر ترم
2) شباهت بسیار عجیب یکی از خواننده های لوس آنجلسی به ایشان (بچه های عشق .... به خاطر اینکه نمی توانستند خواننده ی مورد علاقه شان را از نزدیک ببینند ترجیح می دادند کلاس های درس استاد یاسمیان را از نزدیک شرکت نمایند وفیض حضور ببرند.
3) شیوا سخن گفتن جناب استاد و مفهوم بودن سخنان ایشان
4) پخش سریال پاورچین در آن زمان و حضور کاراکتری بنام یاسمن گولا
البته از نظر سواد استاد تبعید شده ی دانشگاه شریف یعنی جناب ساعتچی بسیار فراتر از یاسمیانی بود که مثالات کتاب را در پای تخته کپی می نمود. اگر جناب یاسمیان حکایت امام محمد غرالی و آن راهزن را می خواند باور کنید دگرگون می گردید و علم خود را بجای کتاب در فکر و روحش جستجو می نمود.به هرحال بیشتر کلاس های جناب استاد به کپی نمودن جزوات ایشان طی می شد و برای همین در اواسط ترم بود که کلاس های درس استاد افت شدیدی نمود البته از نظر جمعیت .
پایان ترم درس معادلات دیفرانسیل نشان داد که دانشجویانی که از کلاس استاد ساعتچی به کلاس استاد یاسمیان کوچ نموده بودند ، اشتباه بزرگی در زندگی دانشجویی خویش مرتکب گردیدند و بجای نمره ی بالای 15 به دنبال نمره ی ناپلئونی می گردیدند که بعضا هم موفق نگردیدند. این حسرت از سخنان دوستانی بود که خود اعتراف نمودند که ما باور نمی کردیم که نمره ی 20 بگیریم.البته سرباز رایان 82 نمرات خوبی در این در س اخذ نمودند و جای هیچ نگرانی نبود ...
نتیجه : البته استاد ساعتچی که هم از نظر تدریس و هم از نظر امتحان بسیار فرهیخته بود در اواخر سال هایی که ما در دانشگاه می چریدیم بنا به خواسته ی بعضی ها به مانند بعضی دیگر شدند (پیدا کنید پرتقال فروش را ....)
نویسنده : سیّد
دل ن: امروز جشن فارغ التحصیلی محمد حسین است!
کوچولوی ما که من هنوز بزرگ شدنش را باور ندارم امروز از مهد کودک فارغ التحصیل میشه![]()
و سال دیگه مدرسه رفتن را شروع میکنه.خداجون خودت همیشه حافظش باش
. به چشم به هم زدنی هم جشن فارغ التحصیلی دانشگاهش میشه ٬ اون روز آیا هستم؟
پ ن: عزیزترین زنگ زده و میگه خداراشکر که دیگه استرس این یک کار را نداری! میگم چه کاری؟ میگه تو اخبار میگفت فردا نتایج ارشد میاد!
میخندم و میگم همون ضرب المثل معروف است که برا ما فوقش لیسانس است
. امیدوارم فردا دل دوستام شاد بشه و بهترین نتیجه ای را بگیرن که به صلاحشون است![]()
![]()
![]()
مبانی 30 یعنی چه ؟
(نکته ی فنی : به سبک دوستانمان در دوم دبستان بخوانید ...)
خانم معلم دیروز به بچه ها گفت که درباره ی درس مبانی برنامه نویسی هر خاطره ای دارید بنویسید.من هم این طور نوشتم :
قلم بر قلب سفید کاغذ می فشارم تا خاطره ام را بنویسم.آقا معلم ما که درس مبانی را تدریس می نمود ، ریش پروفسوری می گذاشت .بچه ها آن روزها می گفتند که او در حال گذراندن دوره ی فوق لیسانس است ولی برای اینکه تابلو نشود و همه بگویند که او خیلی بارش است ریش پروفسوری می گذارد.البته من به آن ها می گفتم که شما چقدر سطحی نگر هستید و همه وقتی دانشگاه می آیند ریش پروفسوری می گذارند.البته ریش انواع مختلفی دارد ، ریش بزی ، پروفسوری ، ریش ستاری ، ریش سه تیغ ، و البته عده ای هم ریش بسیجی می گذارند.یکی از بچه ها می گفت در مملکت ما هرگاه کارت گیر کرد ریش بسیجی بگذارولی من معتقدم که همه ی ادم های ریشی هم خوب نیستند .به عنوان مثال کاظم شفیعی که هنوز پلیس ایران دنبال اوست ریش می گذاشت.البته غیر از آقا پسرها که ریش، مو و طرز لباس پوشیدنشان را تغییر می دهند و همچنین معتاد سربار جامعه می شوند ، دختر خانم ها نیز دماغ ، طرز صحبتشان و ... را تغییر می دهند...
ما در سال اول خیلی از درس برنامه نویسی لذت بردیم.ما در آن جا خیلی چیز یاد گرفتیم.ما برنامه ی هلو ورد را خیلی خوب می نوشتیم.من بعد از آن ترم در مایکروسافت برنامه نویسی می نمودم.ما در آن ترم چند تا پروژه کپی کردیم.البته دو تا از آقا پسرهایمان برای چند تا از خانم ها پروژه می نوشتند . یکی از آن ها خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند .....
ما در آن سال 4 ساعت پشت سرهم برنامه می نوشتیم و برای همین خیلی جان می کندیم.ما درس 30 را روز چهارشنبه ها داشتیم و برای همین تا ساعت های آخر در کلاس بودیم.ما برای اینکه زودتر از کلاس خارج شویم و به اتوبوس برسیم از خودمان مزه می پراکندیم که ما پرواز داریم ...
من درمورد مبانی 30 خیلی تحقیق کردم.البته بعضی از بچه ها برای تحقیق هارد خیلی پول دادند و آن ها می گفتند که استاد حقشان را نداده است.آن ها می گفتند که استاد باید 4 نمره بدهد ولی استاد تنها بیست و پنج صدم داده بود.یکی دیگر از دوستان من یک تحقیق 200 صفحه ای انگلیسی – اینترنتی نموده بود.او خیلی زحمت کشیده بود ...
من در دوران راهنمایی یک ناظم داشتم به نام آقای دهایی.او خیلی ترسناک بود.او بی انضباط ها را فلک می زد.ما برای او نام مستعار 30 گذاشته بودیم.دهایی به حروف ابجد 30 می شد.کلا 30 خیلی وحشتناک بود.
من یک روز به مخترع زبان C زنگ زدم و از او درباره ی تاریخچه آن پرسیدم :
" او گفت زبان 30 در سال 1972 توسط بنده ( دنیس ریچی) طراحی شد.این زبان تکامل یافته ی BCPL می باشد که طراح آن مارتین ریچاردز است.زبان BCPL از زبان B که طراح ان کن تامپسون می باشد نتیجه شده است.علت نامگذاری C این است که بعد از B طراحی شد."
ما یک مولف در رشته ی رایانه داریم بنام عین الله جعفر نژاد.او خیلی مهربان است.او تمامی پروژه هایی که استاد ما می گفت را برایمان در کتابش می نوشت.ما بچه هایمان در برنامه نویسی خیلی وارد شدند چون آن ها از کتاب خیلی استفاده می نمودند. تازگی ها دختر عین الله کتاب چاپیده است و برای همین یکی از بچه های ما خاطر خواه او شده است ...
ما در این درس با مفاهیم مختلف آشنا می شدیم.ما با ساختمان سازی و لیست کردن آشنا می شدیم.
یکی از اساتید به من می گفت که قانون نانوشته ی آموزش است که همیشه تعدادی از بچه ها در یک درس زخمی شوند و بنابراین ما در این درس خیلی زخمی دادیم.من هیچوقت نفهمیدم که چرا آنجا که ما درس می خوانیم از معلم های توانمند استفاده می کند...
نتیجه گیری :
پدر مهربان من می گوید اگر آن روز بجای خواندن 30 رفتی بودی برنج می کاشتی الان میلیاردر بودی .من هم به او می گویم چی فکر کردی من می خواهم مثل عمو بیل شوم ...
این بود انشای من ....
پ ن: دیروز بعد کلی تبلیغات شبکه ۲ نشستم کارتون هورتون را ببینم ٬ اما چشمتون روز بد نبینه که در همون ابتدای امر با ضرب جناب احمدی همه حس قشنگم به دیدن از بین رفت و زدم یک شبکه دیگه. این ضرب شاید برای زیر بازارچه خوب بود اما انصافا با هورتون اصلا هم خونی نداشت.![]()
پ ن: در راستای طرح معروف "ما که رفتیم همه چی درست شد" : کلوپ ورزشی!
پ ن: راستی از سال دیگه رشته علوم کامپیوتر تو دانشگاه کاشان احداث/ایجاد/راه اندازی/برقرار میشه!!!
پ ن: آلوین و موش خرماها! فوق العاده است.یک فیلم دوست داشتنی که منی که فیلم دیدنم به شیوه پرشی و تیکه تیکه است را مجبور کرد تا فیلم را کامل ببینم.
پ ن: به خاطر همه کسانی که نمیخواهند و نمیتوانند ببینند که تیمی غیر از پایتخت نشینان اول شود و به خاطر تیم شهرم دوست دارم سپاهان اول بشه و در مقابل فقط به خاطر شخصیت مربی پرسپولیس و نه هیچ کس دیگه ای ناراحت نمیشم که اونها برنده بشن. اما گزینه اول مطلوب تر است مسلما![]()
![]()
این جا یک جای دوستانه و خصوصی است که کسایی که اون را میخونن همه آشنا هستن. قبلا هم گفتم که نقد دوستانه نظرات بقیه اشکالی نداره اما اصلا دوست ندارم نظرات همدیگه را با لحن تند نقد کنید یا خدای نکرده حرفی خارج از محدوده ادب گفته بشه.
حالا این وسط یک نفر - که حدس زدن موجودیتش با توجه به شرایط خیلی هم سخت نیست - کمی پا را از این محدوده خارج کرده. همین جا ازش خواهش میکنم که به این کارها و حرف های مغرضانش خاتمه بده تا مجبور نشم کاری را بکنم که اصلا دوست ندارم و کامنت دونی را تاییدی کنم.
امام حسین علیه السلام فرمودند:
إنَّ شِیعَتَنا مَنْ سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن كُلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ
بدرستی كه شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاك است .
امام محمدباقر علیه السلام فرمودند:
قولوا للناس احسن ما تحبون ان یقال لكم
بهترین چیزی را كه دوست دارید درباره شما بگویند ، درباره مردم بگویید.
![]()
ریاضی 2 و اتوبوس کذایی ...
نام استاد : آقای علی افتخاری
منت خدای عزوجل را که باعث پاس شدن درس ریاضی یک بهر یاران 82 گردید و به استمرارش درس ریاضی 2 .در احوالات محل تعلیم وتربیت فرهیختگان است که دانشگاه کاشان را استاد ، افتخاری نامی بود از تیره ریاضی دانان و نه از تیره ی خوانندگان ، که جناب استاد را در ترم 2 تغییر احوالات درونی افتاد و به یکباره از حالت استدلالی و اثباتی به سرمشق حل کردنی و جزویسم پیوست.
در این ترم در پی عجز ولابه های گروه های موسوم به دودر و درس نخوان که در راس آن ها پسر دقیق رییس دانشگاه حضور داشت و همچنین خرابکاری های نیروهای فشار دو استاد بهر تدریس ریاضی دو بهگزین گردیدند.
سرباز رایان 82 استاد افتخاری را ترجیح دادند و از این رو با دوستان دل انگیز مکانیک هم کلاس گردیدند.از کلاس 75 نفری تنها 30 نفر شرکت می نمودند که این عمل قبیحانه باعث گردید تا استاد دست به عمل ناجوانمردانه ی حضور و غیاب بزند .
در این ترم علاوه بر یادگیری مفاهیم شیرین ریاضی به آموختن متدهای جدید نقاشی جهت رسم انواع زین اسب ، مخروط جهت بستنی قیفی و انواع و اقسام اشکال سهمی گون وهذلولی گون آشنا می شدیم.
از اتفاقات مهمی که در این ترم رخ داد برگزاری امتحان میانترم تستی ریاضی 2 با همفکری و مشاوره اکثر گروه ریاضی بود که آن هم در پی جنگ های خونین و لشگر کشی های دوستان مختلف ، نادیده گرفته شد و همه ی 20 نمره برای پایانترم در نظر گرفته شد.امتحان پایان ترم در نهایت سادگی برگزار گردید و نمره ی خوبی از درس شیرین ریاضی گرفتیم.
در کلاس ریاضی 2 علاوه بر یادگیری مفاهیم و اصول کارهای دیگری نیز انجام می دادیم.یکی از کارهای فوق برنامه ی گرفتن اتوبوس جهت عزیمت عده ای از دوستان به نصف جهان بود.
"روز قبل از عاشورا و تاسوعا بود .تمامی بلیط ها فروخته شده بود.کسی را امیدی به بازگشت نبود.همه غمگین وتنها منتظر بودند.فرصت اندک بود.جرقه ای به ذهنم خطور نمود.به پیش آن مرد مهربان رفتم.با او صحبت نمودم و از او یک اتوبوس دربست درخواست نمودم.مبلغی را بابت بیعانه طلب نمود.به او پول را دادم.به دانشگاه برگشتم.برگه ای در برد کوبیدم.از کسانی که می خواهند به شهرشان عزیمت نمایند و بلیط ندارند درخواست می شود تا به کلاس 7 مهندسی به آقای بلیط فروش مراجعه نمایند.آن روز ریاضی 2 داشتیم و بعد از آن کلاس اتوبوس کاملا پر گردید.دوستان شاد بودند چون آن ها تنها نبودند و امید شان ناامید نشده بود..."
البته من هنوز معتقدم که ریاضی در زندگی می تواند به درد بخورد ولی فیزیک ...
پ ن : آزمون مدرك معادل كارشناسي ارشد!!
![]()
سلام.
عصر که از سر کار اومدم تصمیم داشتم بگیرم بخوابم تا فردا صبح اما خوابم نبرد ، انگار باید این خاطره را بنویسم تا خیالم راحت بشه! خاطره ای که فکرکردن بهشم برام لذت بخش است.
جمعه و شنبه کاشان بودم . این بار انگار بزرگ تر شده بودم یا شایدم رفتار بقیه این طوری بود!
جمعه صبح با رویا اومدیم کاشان . از بچه ها هیچ کس تو اتوبوس نبود و من و رویا کلی خندیدیم که فقط خودمون دو تاییم ! تقریبا تا خود کاشان حرف زدیم و احتمالا بقیه را بیچاره کردیم!
رسیدیم کاشان! دیدن دوبارش بعد از مدت ها برام لذت بخش بود و شیرین. خیابون هاش را طوری نگاه میکردم انگار دفعه اول است ، شایدم میدونستم که دفعه بعدی دیگه معلوم نیست کی باشه و برای همین سعی میکردم تا تصاویرش را تو ذهنم بیشتر و بهتر حک کنم.
رسیدیم دانشگاه ، و همون صحنه ای را دیدم که پنج سال پیش موقع ثبت نام و برای اولین بار دیدم ، چقدر زمان زود میگذره...
البته پل هوایی را سقف دار کرده بودن که این در راستای جمله معروف "ما که رفتیم همه چی درست شد" بود!
ساعت 10 بود که رسیدیم و تو کل آب نما به این عظمت بعد از گذشتن از فرش قرمز و پاسخ به احساسات دوستان و هواداران نامرئی! فاطمه را دیدیم که سر در جیب مراقبت فرو برده بود و زیر تنها سایه کل آب نما نشسته بود! از دور سلام کردیم و خودمون را تو همون یک وجب سایه جا دادیم!مشغول صحبت بودیم که همکلاسی و سید هم اومدن و بعدم مهناز از راه رسید. با اومدن اونا رفتیم کنار مهمانسرا و تو سایه درخت های اون جا نشستیم . بعد از اون ملیحه و صدیقه که شب قبل با قطار اومده بودن همراه با امینه و لیلا از راه رسیدن و کلی همه خوشحال شدیم.نفر بعدی سیما بود که از راه رسید و بعد هم سمیرا و نوروزی اومدن و جمع بچه های 82 تا حدودی جمع شد. البته خیلی از بچه ها نیومدن و جای تک تکشونم خالی بود.بعضی ها کنکور ارشد آزاد داشتن و بعضی هم درگیری های شخصی اما به هر حال جای همشون خالی بود و اگه بودن همه شادتر بودیم.
بعد از رسیدن همه بچه ها سید طبق معمول در جهت اعتلای اطلاعات شروع به پرس و جو کردن که آهای اهالی رایان 82 ! بگید که هر کدوم مشغول به چه کاری هستید و البته مواظب باشید که کم نگید که خودم مچتون را میگیرم!!!
همکلاسی که مشغول کسب علم در دانشگاه شریف بود اما انگار کمی بچه هوای تهران به سرش خورده بود و البته هر نوع کار کردنی اعم از پروژه ای و غیر پروژه ای و یدی و کدی و خلاف و غیر خلاف و... را شدیدا تکذیب کرد! سید که به قول خودش یک سر داشت و هزار سودا و همه کاری میکرد و آخرشم نگفت از چه راهی پول در میاره! نوروزی هم که بیزینس من! شده بود و تهران شرکت زده بود و ما به این فکر کردیم که آیا جلوی مشتریهاشم همین طوری میخنده! سیما که مشغول زبان خوندن بود تا بشه اولین خارجی جمع و بره مزارع تگزاس تا یک کابوی کاملا محجوب و دوست داشتنی بشه! مهناز جویای کار بود و البته جویای دانش برای فوق امسال تا نشه مثل ما که فوقش براشون لیسانس است!امینه درگیر پروژه بود و البته یک اِن 95 خریده بود که ما فهمیدیم "الکی که نیست ، اِن 95 است"! لیلا که 3 روز تو هفته میرفت سر کار و انگار بچه پولدار شده بود و البته اون روز تولدشم بود و من براش سی دی هایی که پیشم داشت را بردم! ملیحه که در سیمولیت! کردن هوشمندی کارتش مونده بود کلا تمایلی راجع به صحبت از پروژه و چیزها و آدم های! مربوط به پروژه نداشت و به عنوان شغل هم تلویزیون را تریس میکرد، اونم تلویزیون تصویر در تصویر! صدیقه که از یک شرکت پی اچ پی کار در اومده بود و داشت میرفت تو یک شرکت جاوا کار تا با کار کردن به عنوان یک آدم دوکاره کلی حرص بیکارها را دربیاره! رویا که تا قبلش من فکر میکردم از طرف ایریسارفته تو ذوب آهن و ای آر پی کل ذوب آهن رو دوش اون است اون روز فهمیدم که پشت کوره کار میکنه و ذغال میریزه تو کوره و البته تیرآهن رو سر مردم! سمیرا تو یک شرکت پزشکی برنامه مینوشت و من هنوزم فکر میکنم با سرعتی که داشت چه بلایی سر اون سیستم زیر دستش میاد! فاطمه هم که فعلا هم منتظر نتایج کنکور بود و در این بین دانشگاه پیام نور را به فیض میرسوند اما اون ها بهش فیضی نمیرسوندن! و آخرشم من بودم که کاشف به عمل اومد که تو یک شرکت دستمال میکشم و مهندس ها را نگاه میکنم و البته کارای من باعث میشه سایت های طراحی شده فرت فرت هک بشن!
بعد از کسب اطلاعات و آگاهی از حال و روز هم بلند شدیم رفتیم خانه های تاریخی ببینیم!!! و به سرپرستی لیلا جاهایی را که روزهای اول اومدن تو اردوی معارفه دیده بودیم بازم دیدیم! و البته از اون جایی که کلا آدم های تنبلی هستیم یک سرداب خنک پیدا کردیم و همون جا نشستیم و لیلا را فرستادیم تا به جای شیرینی تولد برامون بستنی بگیره! در این بین قیافه گردشگران عزیز هم جالب بود که با وارد شدن به اون سرداب نمور و نیمه تاریک و دیدن ردیف نشستگان ما را با مجسمه های شبیه سازی شده اشتباه میگرفتن!!
بعد از خوردن بستنی و مقادیری عکس تکی و دسته جمعی رفتیم برای ناهار و بنا به رای اکثریت ناهار پیتزا خوردیم و از نکات جالب این بود که آون آقاهه! پیتزا فروش دست تنها بود و ما حدودا 1 ساعتی معطل شدیم! و دیگه نمازم تو همون پیتزا فروشی خوندیم. موقع ناهار جمالی حاتمی و محامد هم به جمعمون پیوستن.
بعد از ناهار هم رفتیم پارک مدنی و با خریدن دو عدد توپ پلاستیکی و دو پوسته کردن اونها اقدام به بازی های گروهی اعم از گل کوچیک!! و استپ هوایی کردیم!! و البته بنا به رسم از گذاشتن انواع و اقسام اسم ها روی همدیگه دریغ نکردیم.(اگه شنیدین یک عده ای کاشان را ریختن گِل هم شک نکینین که خودمون بودیم! شرمنده!) بعد از اون هم رفتیم کشتی پرنده سوار شدیم و تا تونستیم جیغ زدیم والکی و راستکی ترسیدیم ! ذکر این نکته ضروری است که همکلاسی بالاخره یک جورایی مجبور شد سوار بشه و دیگه از قیافش نمیگم!
خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت و کلا همه بچه ها با نهایت مهربونی و محبت با هم برخورد میکردن و کلی گفتیم و خندیدیم. ممنون از همتونJ
بعد از اون همه همگی رفتیم دانشگاه و تو آب نما نشستیم و کلی عکس گرفتیم و دیگه از همه چی حرف زدیم و بعدم چون دیگه ساعت 10 بود رفتیم به قول بچه ها ساندویچ کثیف خوردیم! و بعد دیگه رفتیم خوابگاه.
دم در خوابگاه هم از اون جایی که دیگه کارمون به هیچکی بند نبود و هیچ کی نمیتونست هیچی بهمون بگه در نهایت ریلکسی گفتیم که تا الان تو آب نما بودیم و هیچ نوع کارتی اعم از دانشجویی و خوابگاه و غیره نداریم و اصلا دانشجو نیستیم و مهمون هیچکی هم نیستیم و الان هم داریم میریم تو! میتونی جلومون را بگیر!! آخی بعد 4 سال لازم بود وگرنه عقده ای میشدیم! بعد هم که دیگه خسته و کوفته رسیدیم خوابگاه و کلی هم تلاش کردیم بیدار بمونیم تا حرف بزنیم اما دیگه خواب ما را در ربود!
صبح را پیش امینه صبحانه خوردیم و بعد اون کفش آهنی خوشگل را پامون کردیم و رفتیم برای گرفتن مدرک و به خودمونم قول دادیم که هر طور بشه امروز این مدرک کذایی را میگیریم و شر خلاص!! اول رفتم عکسم را دادم اداره رفاه و بعدم پیش خانم غفاری و بالاخره این حاشیه کنار صخافی به تایید ایشون رسید و ملتی شاد شدن! بعد بدو بدو رفتم کتابخونه و پایان نامه را تحویل دادم که کلی خودم را تحویل گرفتن! بعد خدمت جناب ناظمی رسیدم که با کلی قیافه مظلوم و تلاش و اصرار برای گرفتن مدرک از این مرحله هم گذشتم و بعد تازه رسیدم به جناب مازوچی و مراحل بعدی.فشرده دادن دستمون و رفتیم دنبال مدیر گرئه و امضاش که خوردیم به تعطیلی ناهار.تو این حیت استاد وحیدی را دیدم و کلی حرف زدیم. انگار جنس حرف ها دیگه ماهیت استاد و دانشجویی نداشت انگار بدون هر احساس ترس یا ملاحظه کاری بود. حرف های خوبی بود و من بازم فهمیدم که همیشه باید شرایط همه را در نظر گرفت. استاد بابامیر را هم دیدم و کلی استاد تحویلم گرفت!استاد علی پور را هم تو مرکز کامپیوتر دیدم و سلام علیکی کردیم. خلاصه بعد ناهار استاد صباغیان نامه را امضا کرد و بازم دوباره آموزش کل و گشت و گذار تو اتاقای اون جا .دیگه یک جایی که یک برگه دادن دستم و ازم امضا گرفن و گفتن برو ثبتش کن گفتم بعدش بیام همین جا دوباره؟ اون وقت همه خندیدن و گفتن نه دیگه بعدش تموم شده و من با کلی ذوق گفتم تموم شده؟ و کلی ذوق زده شدم و بالاخره ساعت 2:40 بعدازظهر مدرک محترم و عزیز و دوست داشتنی و اینا را گرفتم! و دیگه اکثر رشته های ارتباطیم با دانشگاه گسسته شد.
بعد از اون هم آخرین تریا را رفتیم و بعد هم سری به سایت زدم ، سایتی که با نبودن بچه های خودمون جای چندان دلچسبی نیست. بعدشم بدو بدو رفتیم خوابگاه و وسایلمون را برداشتیم و با ملیحه و صدیقه خداحافظی کردیم و من و رویا و سیما رفتیم ترمینال و من به این فکر میکردم که دیگه کی میتونم بازم بچه ها را ببینم...
خدایا ممنون بابت کمک هات و بابت همه لحظات شادی که داشتم. تو دانشگاه وقتی بچه های سال پایینی را میدیدم و از دلتنگیم برای دانشگاه و روزهای قبل میگفتم و این که چقدر دوست دارم بازم اون روزها و با هم بودن هامون تکرار بشه اون ها با تعجب نگاهم میکردن و شایدم تو دلشون بهم میخندیدن اما خوب اونا که نمیدونن من چه دوست های خوب و همکلاسی های نازنینی داشتم که وجود تک تکشون لازم بود تا جمع دوستانمون همیشه رنگ و بوی محبت و شادی و شیطنت داشته باشه. خاطرات این چهار سال دانشجویی هیچ وقت از ذهنم نمیره و همیشه به شیرینی ازشون یاد میکنم. خداراشکر...
![]()
بعدازظهر است ٬ تازه ناهار خوردم ٬ در ۴۸ ساعت گذشته خیلی بدو بدو کردم و در عوض خیلی کم خوابیدم ٬ شدیدا خوابم میاد ٬ به خاطر شرایط محیطی امکان خوابیدن برام نیست* ٬ به همین علت که نمیتونم بخوابم و خوابم میاد سرم درد گرفته و به عنوان حسن ختام برنامه باید ارور برنامه ای را بگیرم که خیلی هم عجیب و غریب است!![]()
* آخه چطوری جلوی چشم همکارا و پشت میز بخوابم؟ کار شرکت را چی کار کنم؟ اصلا درستش نیست.
پ ن: مجبورم هی چایی بخورم! اون وقت آهن غذام را چی کار کنم؟![]()
عجب مشکلاتی داریم ها!!!![]()
![]()
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم. گفتی: .::من به شمانزدیکم ( بقره/186 ) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم . گفتی:.:: خدای خودراباتضرع وپنهانی وبی آنکه آوازبرکشی ،درصبح وشام یادکن (اعراف/205) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی:.:: آیا دوست نمی داریدکه خدا هم درحق شما مغفرت (واحسان)فرماید ؟! (نور/22) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی: .:: از خدای خودآمرزش طلبید وبه درگاهش توبه وانابه کنید (هود/90) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: .:: آبا مومنان ندانسته اندکه محققا خداست که توبه بندگان را می پذیرد ؟! (توبه/104) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: .:: خدا بخشنده گناه وپذیرنده توبه (بندگان باایمان)است.(غافر/2-3) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: .:: البته خدا همهی گناهها ن را، چون توبه کنیدخواهدبخشید. (زم53)
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: .:: به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/135) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم گفتی: .:: هماناخداآنان راکه پیوسته به درگاهش توبه کندو هم پاکیزگان دوراز هرآلایش را دوست می دارد (بقره/222)
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی: .:: آیا خدای مهربان برای بندهاش کافی نیست؟ ( زمر/36)
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: .:: ای کسانیکه ایمان آورده اید. ذکرحق ویاخدا (به دل وزبان ) بسیارکنیدودائم صبح وشام به تسبیح ذات پاکش بپردازید. اوست خدایی که هم اووهم فرشتگانش برشمابندگان رحمت می فرستندتاشما را ازظلمتها ی جهل وگمراهی بیرون آرد وبه عالم نوررساند. و اوبراهل ایمان بسیارمهربان است (احزاب 41-43)
خدایا!فرصت راز و نیازم ر ا در خلوت دلپذیر بندگی به بار می نشانم . من همان گدای غریبی هستم که عرض حاجت دل بینوا و درد مندم را با جام تهی ای که دست گرفته ام به پیشگاه مقدست می آورم و از درگاهت خواستارم که رویای وصال مرا تعبی کنی.
![]()
وقتی نعمت برقی فیزیک 2 درس می دهد ...
نام درس :فیزیک 2
تعداد واحد گذرانده شده : 16 واحد
در اینکه شیخ نعمت برقی یکی از بزرگترین فیزیکدانان ولایت کاشان ، ایران و حتی جهان و جزوات سربه مهر او از پر مفهوم ترین و با دانش ترین جزوات این مرزوبوم است تردیدی نیست .کمتر کسی را از خرد وکلان می توان یافت که از سخنان نغز و منم های ایشان چیزی بخاطر نداشته باشد و گه گاه کام جان را به شهد سخنان او شیرین نساخته باشد..در احوالات او عجب نیست که ایشان را با داشتن مدرکی به نام فوق لیسانس ، گذشت زمان و تحول دوران علم و اندیشه در طراوت و تازگی افکار او تاثیری نگذاشته باشد و چنانچه خود او در احوالاتش در چهاردیواری تعلم می فرماید، که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند ،( مقصود این است که تا دانشگاه کاشان هست نعمت برقی هم هست )
مطالب بالا برگرفته از کتاب در احوالات شیخ نعمت برقی اثر یکی از زخم خوردگان فیزیک 2 ....
گویند که رایانه ها ترم دو را جور دیگری آغاز نمودند .در این ترم دوستان قدرت انتخاب داشتند و همه می توانستند که استاد درس خود را ، خودشان انتخاب نمایند.برای همین بود که بیشتر بچه های ما دوست داشتند که این درس را با استاد اسباب بازی تیتر بردارند ولی خوب از آن جا که درس فیزیک 2 یکی از ضروری ترین و پایه ای ترین دروس رشته ی رایانه بود تدریس این درس به استادی از تیره ی الکتریسیتان افتاد.در باب این استاد همین بس که ایشان فکر می نمودند مغناطیس و میدان های الکتریکی را او کشف نموده است و اساتید اعظمی همچون گاوس ، فارادی و دیگران از نتایج آزمایشات او استفاده نموده اند. به هر حال ظلم بزرگی در حق رایان 82 نمودند و کلاس درس فیزیک دو را با کلاس مغناطیس اشتباه گرفتند و اسباب دردسر 25 نفر را فراهم آوردند.
از این 25 نفر 9 نفر با ارفاقات استاد به نمره ی ناپلئونی رسیدند و 16 نفر دیگر را به خاطر درس بسیار کم اهمیت مانند فیزیک 2 به ترم دیگر لینک یافتند.البته در این میان چند نفر بر حسب هوش سرشار خویش از فیزیک (2) نمره ی قبولی را گرفتند ...
از خاطراتی که در این ترم داشتیم می توانم به مورد زیر اشاره نمایم :
امتحان میان ترم فیزیک 2 بود.در جمع دوستان برادر که نشسته بودیم ، خواهری از تیره ی باهوشان نیز حضور داشت.در یک آن شیطنت پسرانه مان گل نمود و به اصطلاحی شاخ در جیب یک از دوستان نهیدیم که ای همکلاسی از این خواهر محترم تقاضا نما که در امتحان اجازه دهد که از روی برگه ی ایشان تقلبی نمایی ، قابل ذکر است که با این خواهر محترم در حالت معمولی امکان صحبت وجود نداشت چه برسد به تقلب !
برادر محترم نیز شاخ به صورت فجیعی در جیبش رفت و این درخواست را از خواهر محترم نمود ، خواهر محترم نیز ابتدا کمی بروبر او را پایید و سپس به او گفت چییییییییییییی !
برادر گرامی تا آخر جلسه 180 درجه روی خود را از خواهر محترم گردانده بود که به او بگوید چه فکر کرده ای، این تقاضا فقط برای رو کم کنی برادران بود و نه چیز دیگری ...
به هر حال در ترم بعد استادی فیزیک دو را تدریس نمود که فیزیک 2 را به مانند پتک محکمی بر سر دانشجویان مهندسی می کوبید ..
شیوه ی کار استاد در هم پیچاندن چند استوانه و سپس قرار دادن آن ها در یک مخروط و دست آخر گذاشتن در یک کره بود تا دانش جو بتواند به راحتی میدان و پتانسیل الکتریکی را پیدا نماید.دانشجوی بدبخت هم اراجیفی در برگه ی امتحانی می نوشت که استاد شرم تصحیحش می آمد.
به هرحال در این ترم نیز عده ای به بلای خانمان سوز فیزیک 2 گرفتار آمدند.فقط یک چیز را می دانم و اینکه درس فیزیک دو در رشته ی رایانه به درد هیچ مبحثی نمی خورد.خود آقایان نیز این را می دانند ولی می خواهند دانشجویان گرامی مهندسی را اذیت نمایند.این را خود آقایان فیزیک گفتند....
به هرحال خداوند از گناه این دو استاد در گذرد و بس ...
نکته های حرفه ای :
در باب پاس نمودن درس دو راهکار بکار بندید ، ممکن است جواب دهد تا آن جایی که ما به عینه دیدیم که نمره ی 4 و 3 تبدیل به ده گردید و یک کار را اصلا انجام ندهید که ... :
1- رو به استاد نمایید و با کمال پررویی بفرمایید که هان ای استاد من می خواهم به خانه ی بخت بروم و پدر زن بنده نیز استاد دانشگاه می باشد و اگر یک آن بفهمد که من درسی را افتاده ام ، مرا از رسیدن به معشوقه ی خویش محروم می نماید.با حالت بسیار جدی ( این موضوع کارگر است و برای یکی از بچه ها جواب داد)
2- شرمنده ام ولی خوب اگر با دختر خانمی تریپ لاو دارید او را به جلو بیندازید و از او خواهش نمایید که با استاد صحبت نماید ،استاد صحبت خانم ها را به زمین نمی اندازد مگر اینکه دیگر استاد با او بسیار چپ باشد ، باور کنید مانند رییس جمهور مهرورز معجزه ی هزاره ی سوم می شود.این عمل را یکی از دوستان تیره ی الکتریستان بکار بست و 3 خود را 10 نمود.
3- از هرگونه اعمال قد گیرانه و یکدنده بودن بپرهیزید.هنگامی که جلوی استاد می ایستید سر را کمی تا قسمتی کج رو به پایین ، لب و لوچه کمی آویزان و با حالت زاری صحبت نمایید.مانند بنده از حق و عدالت و از این مسائل بی اهمیت صحبت ننمایید وگرنه ...
پ ن: منیره جون ممنون بابت لطفت اما امکان این که ۵شنبه بیام را ندارم.شنبه هم کاشان میمونم اما باید برم دنبال کارای مدرکم.تو برو و انشالله بهت خوش بگذره. بازم مرسی عزیزم![]()
دل ن: برای جمعه بی قرار و شادم...![]()
دل ن: یک موقع هایی دیگه از دست و پنجه نرم کردن با زندگی خسته میشم ٬ اما بدیش اینه که نمیشه بی خیالشم بشی!!پس مجبور میشم که دوباره برگردم. انگار همین چرخه هم خودش یک جور زندگی است...
![]()
وقتی استاد زبان در انگلیس درس بخواند...
نام استاد : دکتر زارعی
ترم دوم را با درس زبان عمومی دکتر زارعی آغاز نمودیم.در کل کلاس ATTRACTIVE ای بود و دانشجو از بودن در آن تا حدی احساس نشاط می نمود.
استاد ازفرنگ برگشته سال های اولی بود که در دانشگاه تدریس می نمود و هنوز حال وهوای دوران دانشجویی خود در شهر منچستر را در ذهن می پروراند .به هرحال آنچه که در این کلاس به وضوح دیده می شد ظلم به برادران عزیز بود.برادررایان 82 آنچنان در کلاس مورد بی مهری استاد قرار می گرفتند که شاید اگر جایی برای خودکشی بود حتما این کار را می کردند.
قضیه از این قرار بود که استاد هنگامی وارد کلاس می شدند تنها یک طیف را در کلاس می دیدند و آن هم تیره ی بانوان بود که در اکثریت سیر می نمود.جواب سلام ما را نمی داد و از اول تا آخر کلاس از جناباتان خانم سوال و جواب ، گفت و شنود و ... می نمود.
به هر حال این وضعیت برای دوستان خواهر نیز چندان جالب نبود و اکثر اوقات تغییر مکان های بسیاری را در کلاس شاهد بودیم.البته ناگفته نماند ما از این وضعیت تا حدی راضی بودیم چون در بیشتر جلسات مشغول گپ زدن در گوشه ای از کلاس بودیم و استاد نیز در گوشه ای از کلاس مشغول سوال و جواب از دوستان خواهر ...
کلاس بیشتر به خنده می گذشت .روزی استاد از دایر نمودن مرکز خرید وفروش چای با دوستان 82 در وسط دانشکده ی علوم صحبت می نمود و روزگاری دیگر از ایجاد بستنی فروشی .
روزی را به یاد می آورم که استاد متنی را به زبان کاشانی آورد و روبه بچه ها نمود که ای رایانه ها کدامتان این متن را می خوانید.دوستان کاشی خود را مخفی نمودند .در این میان شیطنت بنده گل نمود و برای خواباندن کل دوستان شروع به خواندن این متن نمودم.در باب خواندن این متن تنها می گویم که خداوند از من بگذرد زیرا تن استاد سپهری و چند تن دیگر را در آخرت لرزاندم.
در اکثر دانشگاه های ایران رسم بر این است که دوستان خواهر در یک طرف کلاس و یاران برادر در گوشه ای دیگر از کلاس نشیمن می نمایند تا شاپره نیششون نزنه ...
در دانشگاه ما نیز رسم همین بود .روزهای اولیه از سال1383 بود ، دوستان خواهر جهت نشان دادن حرکتی ، روال معمول را برهم زده بودند، همگی اینبار به سمت راست کلاس عزیمت نموده بودند .قبلا خواهران در سمت چپ کلاس می نشستند.به هر حال ما برادران که گیج نشدیم و بسیار خونسردانه در جای خالی و جای دوستان خواهر جلوس نمودیم.
در دانشگاه و البته فکر کنم که در رشته ی رایانه 82 ، واژه ی سلام در بین جنابان و جناباتان(البته عده ای از یاران) معنا و مفهومی نداشت.اگر کسی کارش به دیگری گیر می نمود با هزار سختی که انگار می خواست قله ی قاف را بکند سلامی از ته حنجره برمی آورد . در دیگر موارد و البته عده ای از دوستان از شعاع 400 متری یکدیگر حرکت می نمودند.
این عوض نمودن جا کار خود را کرد و یکی از خواهران رایان 82 که خیلی عادت به سلام به جنابان نداشت ، بر روی عادت همیشگی با ورود به کلاس و سلامی مخصوص به خود به سمت جای سابق خواهران رو گرداند.عوض خواهران محترم ، چهره های نکره ی تیره ی برادران به او سلام گفت و این باعث خنده ی جماعتی شد که حاضر بودند به اثری از اثر سنجاق ته گرد بر روی دیوار نیز بخندند.
امتحان پایان ترم با معلوم بودن متن ها که توسط استاد بهگزین شده بود فرصت خوبی بود تا نمره ی دلپذیری از این درس بگیریم.