تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

قسمت سیزدهم

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387، ساعت: 9:6

مدار و عشق طاهر

 نام درس : مدارهای الکتریکی
 نام استاد : آقای دکتر طاهر

 بعد از اینکه در ترم 2 بسیاری از دوستان در درس فیزیک 2 درجا نمودند ، و از همه مهم تر از آنجا که درس مدارهای الکتریکی  با این درس بسیار مهم ارتباط تنگاتنگی داشت ، عده ای از دوستان که تعدادشان نیز کم نبود به دردسر افتادند.

 اولین تجربه در جهت رایزنی با مدیر گروه وقت دل انگیز رخ داد و ما اولین شرفیابی  را جهت همنیاز نمودن درس مدار با فیزیک (2) را به اتفاق دوستان در محضر آقای مدیر گروه کسب نمودیم و لا غیر. به هرحال بعد از منت فراوان آقای مدیر گروه و نصیحت های شیوخانه ی خویش این درس برای ما هم نیاز گردید.
 
درس مدار و کلاس های آن عالمی داشت. برخی انسان ها به بعضی چیزها و بعضی کس ها علاقه پیدا می نمایند و این علاقه می تواند ماندگار باشد. استاد ماهم طاهر بود و عشق او مدار.

استاد طاهر یکی از اساتیدی بود که علمش را از بر بود و  نیاز به خواندن از روی کاغذ یا اسلاید نداشت. شیوه ی کار استاد به این صورت بود که هر گاه بر سر کلاس حاضر می گردید با جمله ی معروف کاشی خود یعنی آقاجون ( لطفا بکشید )یکی از دوستان را که همیشه برادر بود به پای تخته فرا می خواند و از او می خواست تا مسئله ای را حل نماید و بعضا هم تا آخر مسئله را خود حل می نمود.

هنگامی که نیز درس می داد باید با سرعت یکی از ماشین ها وارداتی آن هم بدون سهمیه بنزین به دنبال صحبت های او می رفتیم تا خدای ناکرده حتی یک واو را نیز جا نیندازیم.به هرحال در این درس برای اولین بار سه امتحان در طول یک ترم دادیم، بحث این سه امتحان به صورت زیر بود:
 
 امتحان میانترم اول:
دوستان شرح های بسیاری از تصحیحات اوراق امتحانی جناب استاد می گفتند ولی ما وقتی آن را باور نمودیم که نمرات دلنشین خود را بر برد مهندسی یافتیم.80 درصد از کلاس نمراتشان زیر 10 بود و این باعث گردید بسیاری از دوستان به فکر حذف درس بیفتند.جناب استاد کاری به راه حل نداشت و حتی اگر n صفحه هم راه حل نوشته بودی ولی جواب آخر را درست ننوشته بودی ، خط بطلانی بود که بر روی آن می آمد.به این روش نمرات بسیار کم شد.

امتحان میانترم دوم : آنقدر افتضاح بود که استاد صدایش را در نیاورد و بسیار لرد منشانه از آن گذشت.

 
امتحان میانترم سوم :
در این امتحان ماشین حساب حرف اول را می زد و اگر کسی این وسیله حیات ساز را در اخنیار نداشت ممکن بود به   بن بست بربخورد که برای برخی این چنین گردید. به هر حال این امتحان گذشت در حالیکه چهره های بسیاری از رایانه ها نگران بود.

نتایج : به غیر  عده ای از بچه ها که تعدادشان به تعداد نیمی از انگشتان پا نیز نمی رسید بقیه که تعدادشان کم نیود با نمره ی 10 پاس گردیدند و 12 نفر نیز به ترم بعدی لینک یافتند.

نتیجه ی اخلاقی : رایانه ها در ترم دو درسی با استادی از گروه برق داشتند که بسیار برایشان زجر آور بود.در ترم 3 نیز درسی با استاد دیگری از گروه برق داشتند که با اینکه تلفات داشت ولی خاطره اش خوش بود.من خیلی فکر کردم و دلیل این تفاوت را در مشکلات دوران بچگی استاد فیزیک 2 یافتم ...

 
                                                                                                                         نویسنده : سیّد 

 
پ ن: نمیدونم این شعر محکمه الهی از آقای خلیل جوادی را شنیدین یا نه.اما واقعا شعر فوق العاده ای است.واقعا باید شنید و بهش فکر کرد! اینم یک قسمت از شعر :

يادته كه چقدر ريا ميكردي  ٬  بنده‌هاي مارو سياه ميكردي  ٬  تا يه نفر دورو برت ميديدي  ٬  چقدر والضالين و ميكشيدي  ٬  اينهمه كه روضه و نوحه خوندي  ٬  يه لقمه نون دست كسي روسوندي؟

لینک شعر در یوتوب (فقط اگه این آقای مدرس یک کم بهتر میخندید بهتر بود)

 
پ ن: دیشب یک خبر جالبی توی اخبار میگفت. میگفت از اول مهر صندوق صدقات الکترونیکی استفاده میشه که بوسیله اون به آدم ها رسید داده میشه که صدقشون را دادن!!!!! و البته میتونین مشخص کنین چقدر از پول را به عنوان صدقه برداره و بقیش را بهتون پس بده!!!
 
پ ن: نارسیس داره روانشناسی شخصیت میکنه ٬ به من که میرسه میگه شخصیت تو تُخس پنهان است!!
 
پ ن: اینایی که تو شرکت هستن آدم های عجیبی اند! هر کس یک جوری است و بعضی هاشون اخلاقای چندان جالبی ندارن.
 

2 سال گذشت...

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387، ساعت: 8:47
 

۲ سال از عمر این وبلاگ گذشت.

و حالا شاید این نقطه ای باشه در آغاز راه ٬ میانه راه و یا در پایان راه...

 

دل ن: و حرف هایی هست برای « نگفتن » ،

حرف هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی آرند .

حرف هایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ،

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ،

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند ،

و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ،

کلماتی که پاره های « بودن » آدمی اند ...

اینان هماره در جستجوی « مخاطب » خویشند ،

اگر یافتند ، یافته می شوند ...

مداد باش!

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387، ساعت: 8:38

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
-
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که
دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست،
او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
 
صفت دوم:
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود
و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر،
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی،
چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،
در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،
زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
 
و سرانجام
پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.
سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد.
بدان که چه می کنی

منبع : اینترنت

 

قسمت دوازدهم : ساختمان گسسته

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387، ساعت: 20:54

خاطرات 141 واحدی

رابطه ی ساختمان های گسسته و دولت مهرورز

تعداد واحد های نوشته شده : 30 واحد

 

ببخشید دیر شد ...

به سبک همان بنده ی خدا بخوانید ( منظورم بچه دبستانی هاست )

 

ما دوباره امروز درس انشاء داشتیم و برای همین من این بار بعد از مدت ها که خیلی ناراحت بودم مشغول انشاء نوشتن شدم. من خیلی به خودم زحمت دادم و فکر کردم تا یک انشای خوب بنویسم که نتیجه ی آن اراجیف زیر شد:

من در مورد درس ساختمان های گسسته خیلی تحقیق کردم ولی آقای جانسون با به من جواب نداد و گفت برو بچه بگذار نسیم بوزد.من هم برای روکم کنی او از مهندس قلزم درخواست کمک نمودم که او چنین گفت :

(( ساختمان های گسسته از بسیاری جهات شبیه دولت مهرورز می باشد.ساختمان های گسسته یعنی اینکه پایه واساس مطالب از یکدیگر گسسته است و هیچ ربطی به یکدیگر ندارد و از هر مطلبی یک مقداری آمده و در کل باید این دوره را بگذرانید.از طرف دیگر  دولت مهرورز نیز از یکدیگر گسسته است و هر روز یک مطلب جدید و متحیر العقول درآن اتفاق می افتد که خاص این دوره است و باید این دوره را نیز تحمل نمود.حال برای اینکه فکر دانش جویان ما با مسائل و اتفاقات این دولت هماهنگ شود این درس را در این رشته در نظر گرفتند.کلا ما باید با گسستگی ها آشنا شویم.))

البته به نظر من مهندس قلزم هم چرت وپرت می گفت و هدف از ساختمان های گسسته این بود که ما خیلی چیز در مورد رابطه ی ریاضی و رایانه یاد بگیریم.

به هرحال ما در آن ترم خیلی کارهای جالبی کرده بودیم وبرای همین استاد درس از ما خیلی ناراحت شده بود. ما خیلی دوست داشتیم آن درس با استاد مربوطه ارائه شود وبالاخره هم بعد از لشگر کشی ها و نامه نوشتن های فراوان موفق شدیم.

ما در آن ترم خیلی ((های کلاس)) شده بودیم.ما در ان ترم خیلی زبان بیگانگان را خواندیم.ما تمام درس ساختمان گسسته را با زبان اصلی خواندیم وبرای همین ما خیلی چیز از انگلیسی یاد گرفتیم.من نمی دانم چرا استاد بعضی از اسلاید ها را ول می کرد.بچه ها می گفتند ترجمه اش را بلد نیست ولی من می گفتم شما خیلی سطحی نگرید و این  مطالب پیش پا افتاده است و استاد می خواهد که مطالب بیشتری را بگوید.

ما در آن ترم با واژه ی کوییز آشنا شدیم.یکی از بچه ها که خیلی بامزه بود همیشه می گفت استاد کوییز بگیرید و    همه ی بچه ها نیز از این حرکت خیلی استقبال می نمودند وهمه نمره ی کامل را می گرفتند...

ما  در آن ترم استاد حل تمرین هم داشتیم.ما در کلاس حل تمرین استاد اجل هیچ چیزی یاد نمی گرفتیم و بچه ها خیلی ناراضی بودند و برای همین اجل چند تا از سوالات میان ترم را طرح کرد تا از خجالت بچه ها در بیاید.

ما در آن ترم با مفهوم علامت > = < هم آشنا شدیم.یکی از بچه ها  در کلاس مفاهیم بسیار سخت ریاضی را به درخواست استاد تدریس نمود.او از روش دست  مفاهیم ریاضی را آموخت و روش ریاضی دستی به نام او ثبت گردید.او استاد MOMO بود.

ما در آن ترم از کلاس گسسته خیلی چیز یاد گرفتیم.ما فهمیدیم که نمره ی 3.5 می تواند 10 شود.

پایان ترم درس ساختمان گسسته خیلی خوش گذشت.استاد درس برای اینکه به ما بفهماند که همیشه استاد بالای سر دانشجو نیست در جلسه ی امتحان حاضر نشد و بجای او استاد ساختیافته حضور یافت که خیلی بچه ها را راهنمایی کرد و برای همین ما سوالاتی که از ایشان پرسیده بودیم  را غلط نوشتیم و نمره مان کم شد.  

ما وسط تابستان به کاشان آمدیم و پروژه ی کذایی ساختمان گسسته را تحویل دادیم.یکی از بچه ها پروژه اش را خیلی قشنگ کشیده بود و برای همین استاد به او نمره ی کامل را نداد.

ما آنقدر در گسسته مسلط بودیم که در کنکور مدارج ترقی هیچ کدام از سوالات را جواب ندادیم.این نتیجه ای بود که ما از درس گسسته گرفتیم.

 

                                                                                                                          نویسنده : سیّد 


 

دل ن: دیشب هر کاری کردم خوابم نمیبرد.جسمم خسته بود اما مغزم هوشیار.فکر و خیالای مختلف که خیلی هم خوشایند نبود. اما دارم یاد میگیرم که باهاشون مبارزه کنم.توی این دنیای رنگارنگ یک رنگ بودن سخت است پس باید بری جایی که رنگارنگ ها زیاد دور و برت نباشن!

 

پ ن: یعنی یکی اون مسئول ف ی ل ت ر را به من نشون بده تا من خفش کنم. کفرم در اومد. از صبح تا حالا بیشتر سایت هایی که میرم حالا چه خبری باشه چه علمی چه سرگرمی قیلطر! شده. یک درایور میخواستم داونلود کنم سایتش قیلطر بود. واقعا که...

 

پ ن: هی از دیروز میخواستم یک چیزی را این جا بنویسم حالا یادم نمیاد چی بود

 

دل ن: هر چه نپاید ٬ دلبستگی را نشاید! (سعدی)

 

پ ن: دیروز و امروز هر کدوم ۳ ساعت برق رفته.البته درست است که خوچحال میشویم و برای خودمان خوشیم اما وقتی کارمان مانده باشد که خوشحالی ندارد.اما در هر حالی سال خوبی است برای بی برقی منتها از ۸ صبح تا ۴:۳۰ بعدازظهر

 

پ ن: نمیدونم چرا یکدفعه حالم بد شد.صبح خوب بودم اما الان انگار خیلی حالم خوب نیست.امیدوارم تا عصر خوب بشم.

 

 

خاطرک!

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387، ساعت: 17:49

1- همیشه به نیمه پر لیوان نگاه کن حتی اگه 1 قطره آب توش باشه! و بدون خدا خواست تو بیای کاشان تا به گرمای جهنم راضی بشی! البته اگه آدم های اونجام به باحالی آدم های این جا باشنم که خیلی خوبه!

 

2- نشستم سر کلاس هوش.خدایا عجب کلاسی بود، اصلا بهره نبردم و نفهمیدم.هفته دیگه میان ترم هوش دارم و تا الان تو عمرم یک کلمه هوش نخوندم!

 

3- میان ترم هوش را دادیم.همه کنار هم نشسته بودیم و باحال بود :دی

 

4- خدایا چرا اینقدر سر کلاس های دکتر میخندیم.تازه چهارتایی هم میشینیم ردیف اول!! یک بار از استاد معذرت خواهی کردیم ، خندید و گفت اصلا اشکالی نداره! ولی خدایی اگه نخندیم خوابمون میبره!

 

5- از بس بالای جزوه هامون پیغام و پسغام برا هم نوشتیم و هل دادیم طرف همدیگه و خوندیم و خندیدیم بالاخره صبر استاد تموم شد و یک دفعه پرید رو جزوه یکی از بچه ها و نوشته بالاش را خوند!!! ما همه از این حرکت شک شده بودیم. اما این بار یک شعر عاشقانه بالای دفتر بود و استاد کلی معذرت خواهی کرد! دلم براش سوخت.

 

6- جدا استاد افتاده تو لوپ و هیچ رقمه هم در نمیاد. خسته شدم.

 

7- لباسش خیلی جواد است! آره بالاخره کمال هم اتاقی درش اثر کرده!

 

8- یعنی یک جدول از خودمان در وکرده بودیم و این کار غلطی بود ß (توضیحی که برای ضعف روش های صف و MLF نوشتم!!! )

 

9- به به ناهار خورشت بامیه داریم.دیگه باید برم اتاق.

 

10- فکر ملیحه را به استاد گفتم استاد قبول کرد حال ملیحه گرفته شد و بهم گفت فکر دزدی حروم است!

 

11- چیزو ، ساندیس ، هیشکی ، فضولید ، نکبت ، همه ، قورباغه !

 

12- ... خر!  ß (اوج واکنش وقتی که چیزی را نفهمیدم و استاد هم همین طوری سر سری ازش گذشته)

 

13- بالاخره معماری پاس شدم! سر پروژه معماری خیلی بیچاره شدیم ، 5 شب تا صبح تو سایت بودیم اما بالاخره تموم شد. من حالم از درس های سخت افزاری به هم میخوره.

 

14- خستم.از همه چی خستم.خدایا غریبی بد دردی است.

 

15- نمیدونم چرا ولی من را به خنده میندازه!

 

16- چی میشه من یک روز سر کلاس ها خوابم نیاد؟ انگار اصلا ممکن نیست. خمیازه نکش! اه.

 

17- خوب محاسبات را ول کردم به امان خدا ، هوش و کامپایلر را هم همین طور . فقط انگار سیستم میخونم اونم چون ازش خوشم میاد.راستی سه شنبه و چهارشنبه هم کلاس اضافه سیستم و کامپایلر داریم.خدا رحم کنه دیگه چشم هامون را باز میکنیم و میبندیم فقط استاد را میبینیم!

 

18- مرده شور الگوریتم و هر چی را که بهش مربوطه ببرند (3 ساعت قبل از امتحان!) خدایا فقط پاس بشم و شرش کنده بشه دیگه هیچی نمیخوام.

 

19- خیلی خسته بودم رفتم پایین.این کلاس هایی که تو مرکز رشد است هم خودش جالب است.یک دفعه همه چی جور شد که من چایی بخورم. چقدر چسبید. منم نامردی نکردم و رویا و ملیحه و صدیقه را خبر کردم.فکر کن ردیف اول یکهو خالی شد و همه داشتیم پایین چایی میخوردیم!

 

20- با بچه ها نشسته بودیم و معماری میخوندیم.ملیحه که کلی هم تازگی ها با لهجه اصفهانی حرف میزنه از دست من کلافه شد و بهم گفت رم و رام میدونی چی است؟!!! از اون روز شده پایه خنده!

 

21- شبیه سازی! آخه اینم شد درس؟ من اگه بفهمم چی چی را تو این درس شبیه سازی میکنن خوبه! با این استادش.

 

22- سر کلاس مبانی ام.عصر میرم اصفهان و خیلی خوشحالم (16/7/82)

 

 

 

پ ن: از خیلی قدیم ها مینویسم.حالا هر جایی بشه! دفتر خاطرات ، انشا ، وبلاگ و یا روی دیوار!! یکی دیگه از جاها هم لابه لای ورق های دفتر ها و جزوه هام است که احساسات و حوادث همون موقع را مینوشتم. امروز بنا به اتفاق رفتم و خوندمشون.چقدر خاطرات جالبی بودن...

 

پ ن: ببینم این جزوه های من دست شما نیست؟ انگار همش نیست!

 

پ ن : نادر ابراهیمی هم بعد از مدتها بیماری پر کشید و به رحمت الهی رفت! نادر جمله های زیبای زیادی داره.یکی از اون ها اینه : " عشق به دیگری حادثه است، نه ضرورت... عشق به میهن ضرورت است، نه حادثه... و عشق به خدا تلفیقی است از ضرورت و حادثه! " . روزی که آخرین اثرش را امضا کرد گفت : " بگذارید کمی خستگی در کنم،آخر استراحتی بدهید،دیگر نفسم در نمی آید. دستتان را بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید واقعا خیلی تب دارد " و او استراحت کرد اما استراحتی که یک دهه طول کشید تا در آخر گیله مرد کوچک آخرین عاشقانه آرامش را گفت و رفت. روحش شاد!

 

دل ن: رفیق من سنگ صبور غم هاست به دیدنم بیا که خیلی تنهام  هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم .......... اگر که هیچ کس نیومد  سری به تنهاییت نزد  اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش...

 

 

دل ن: یاد کوچه مدینه ، میزنه آتیش به سینه...

 

 

 


ادامه مطلب

به مبارکی!

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387، ساعت: 9:52
سلام.

یک خبر خوب

الهه ازدواج کرده 

مبارکککککککککککککککککککککککک است الهه جون ٬ خیلی خوشحال شدم.انشالله که تا آخر عمر کنار همدیگه به خوبی و خوشی و سلامتی زندگی کنین و روز به روز زندگیتون شیرین تر و شادتر بشه

پ ن: به سلامتی کلیه اهالی کاشان که همکلاسی ما بودن سر و سامون گرفتن دوستان میتونن تقاضای پناهندگیشون را هر چه سریع تر ارسال کنند!

 

دل ن: وقتی یک نفر رو اعصابت پیاده روی میکنه چه میکنی؟ بله درسته بی خیال میشی بزار راهش را بره

پ ن: ۵ روز تعطیلی در پیش است! عجیب میچسبه ها اول همه این که تا لنگ ظهر میخوابم به شما هم خوش بگذره 

پ ن: اگه یک ظرف عسل باشی که روش کمی فلفل پاشیدن اشکالی نداره ، کم کم شیرینیت برای همه معلوم میشه ، اما اگه همون عسل هم با فلفل مخلوط باشه و تا کسی میاد شیرینیت را بچشه دهنش از تندی و تلخیت بسوزه دیگه فایده ای نداره!این جدا بودن از فلفل فقط دست خودت است.

 

پ ن: یعنی من هر کاری بکنم نمیتونم این گروه آریان و آهنگ هاش را دوست داشته باشم.امروز این آلبوم آخرشون به اسم بی تو –  با تو را شنیدم و اصلا خوشم نیومد. من میرم همون محسن چاووشی گوش بدم اونم با ولوم بالا! اونم نشد رضا صادقی گوش میدم.

 

دل ن: در راستای همون تجربیات شخصی که یک بار گفتم آدم های زیادی را میشناسم که به شدت با شخصی مثل امام خمینی مشکل دارن! خیلی هاشون چون الان یک سری آزادی ها را ندارن یا فکر میکنن که اگه امام سردمدار انقلاب نمیشد میتونستن خیلی چیزها را داشته باشن و یا به خاطر خیلی چیزهای دیگه سفت و سخت با ایشون مشکل دارن! من در این مورد نظری نمیدم اما میخوام اینا بدونم که آیا این ها با علم این حرف را میزنن؟ آیا تا حالا شده بشینن کمی در این مورد مطالعه بی طرفانه بکنن؟ آیا شخصیت ایشون را شناختن؟ نشستن پای حرف دو نفر که از نزدیک ایشون را میشناختن؟ و یا هر راهی که به شناخت درست منجر بشه را امتحان کردن؟!  از این قضاوت های بدون آگاهی و از روی قصد و غرض و پیروی های کوکورانه واقعا بدم میاد.

 

پ ن: واقعا برای اتفاقی که بر سر کتیبه تاریخیمون اومده متاسفم. این واقعا فاجعه است.

 

پ ن: ازسریال روزگار قریب خوشم میاد.قشنگ ساخته شده.

 

پ ن: یعنی باید افتخار کنی به این ذهن های شکوفا و خلاق ایرانی که به هر مناسبتی چنان اس ام اس پرمغز و نوآورانه ای میسازند که همه انگشت به دهن میمونن!!! نمونش را دیگه همه میدونین! اتفاقا چند روز پیش بود که شنیدم ایران یکی از 5 کشور اول جهان در ارسال پیامک است! یکی از همکارا با شنیدن این میخندید و میگفت بیچاره ها از بس راهی برای تفریح و ارتباط ندارن این طوری شدن!!!! آره؟!

 

پ ن : توجه کنید!  در طرح روباه آتشین   و   با فایرفاکس نام ایران را در جهان مطرح کنیم و با دانلود فایرفاکس، رکورد گینس را بشکنید شرکت کنید ٬ ۱ در دنیا و صد در آخرت خیر ببینید

بازم سوال!

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387، ساعت: 11:38
سلام

از اونجایی که از قدیم و ندیم گفتن ندانستن عیب نیست٬نپرسیدن عیب است! و ذکات علم هم ترویج اون است برای همین منم که نمیخوام عیب داشته باشم و شما هم که نمیخواین خدای نکرده ذکات علمتون را ندین! برای همین گفتم بیام بازم ازتون سوال بپرسم تا مثل همیشه کارا رو به راه بشه.

۲ تا سوال دارم :

۱- برای معرفی سریع یک سایت به موتور جستجویی مثل گوگل عزیز! چه باید کرد؟ من این لینک را دارم و سایتم را هم معرفی کردم اما اون طوری که میگه برای این معرفی زمان زیادی باید صبر کرد(بین ۱ تا ۲ ماه!!!) برای همین گفتم بپرسم کسی راه سریع تری میدونه؟ دامنه سایت هم .کام است.

۲- اومدم سوال دوم را بگم که یک ر اهی به ذهنم رسید! امتحان میکنم اگه جواب نداد خدمت میرسم برای جمع آوری ذکات!

پ ن: حالا منم یک چیزی بگم که اگه کسی نمیدونه بدونه

قرمزی چشم ‌‌‌‌(RED Eyes)
زمانی که برای عکسبرداری از سوژه‌های انسانی از فلاش استفاده می‌کنید، ممکن است هاله قرمزی دور قسمت رنگی چشم مشاهده کنید. در عکسبرداری با فلاش پدیده شایعی است به نام قرمزی چشم. علت: مردمک چشم انسان مقدار نوری که به شبکیه چشم می‌رسد را به وسیله تنگ شدن (در نور زیاد) و گشاد شدن (در نور کم) تنظیم می‌کند. اگر فلاش دوربین به‌طور ناگهانی در تاریکی و اصطلاحاً نور کم عمل کند، مردمک چشم در آن لحظه به قدر کافی قادر به واکنش سریع نبوده و متعاقباً مردک چشم اصطلاحاً متورم می‌شود. در نتیجه حالتی به‌وجود می‌آید که به آن قرمزی چشم می‌گویند.راه‌حل:
● فلاش دوربین را در حالت کاهش قرمزی چشم ‌‌(Red Eyes Reduction) قرار دهید. در این حالت، فلاش دوربین در کسری از ثانیه ابتدا یک نور نسبتاً ضعیف ساطع کرده که منجر به واکنش مردمک چشم می‌شود. پس از مرحله عکس گرفته می‌شود. ‌
● سعی کنید به گونه‌ای در مقابل سوژه قرار بگیرید که سوژه با فلاش دوربین تا اندازه‌ای در یک راستا باشند.
● با فلاش عکسبرداری نکنید!!!

دل ن: دیشب من یک لحظه زدم کانال ۳ دیدم اخبار ساعت ۱۰  داره آهنگ "علی کوچولو این مرد کوچک" را میخونه و بعدم یک آقایی را نشون داد کنار یک خانم که یک نی نی هم داشتن و کلی هم شکل همین علی کوچولو بود اما ورژن بزرگش! و بعدم کامران نجف زاده را نشون داد و فهمیدم رفته علی کوچولو را پیدا کرده و ازش گزارش گرفته(واقعا ایول به این ایده و فکر) حالا من دلم سوخته که چرا کامل ندیدم.من دلم میخواد.علی کوچولو یک قسمت بزرگی از شادی های بچه گی من بود وقت هایی که شهر بمبارون میشد و ترس میومد تو دل یک بچه ۳ ساله... حالا کسی لینکی ازش داره برای داونلود؟

سکوت

شنبه یازدهم خرداد 1387، ساعت: 10:35
 

امروز خلوت است و ساکت.

از چهار نفری که با هم توی یک اتاقیم فقط من هستم!

نارسیس سرما خورده و نیومده ٬ مهسا و فریبا هم برای امتحانات پایان ترم مرخصی گرفتن.

بازم خداراشکر که این پنجره بغل دستم است وگرنه حسابی این جا ساکت بود!

دل ن: آلبوم آخر محسن چاووشی را خیلی دوست دارم - همون آلبومی که ترانه های فیلم سنتوری را داره - شعرهاش غریب است و دلنشین.

دل ن: خیلی وقت ها مجبوری به خاطر بعضی صلاح و مصلحت ها چشمت را روی بعضی خواسته های دلت ببندی٬ سخت است اما باید تحمل کرد.

ای عزیزترین...

چهارشنبه هشتم خرداد 1387، ساعت: 10:12
 
 این متن احتمالا براتون تکراری است ٬ اما این چیزی از ارزش نوشته کم نمیکنه! خط خط این نوشته گرانبها است.به امید برآورده شدن همه آرزوها و امیدهاتون!!
 
ای عزیزترین...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کار ِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره  گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی !!!!!!

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مال ِ من است

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باش

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بی آغازید

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم ای عزیز ترین!

 

(اما به نظر من بازم کلی چیزهای خوب دیگه هست که میشه آرزو کرد)

 

قسمتی از متن شعر به زبان اصلی در ادامه مطلب! 

دل ن: قدیم ترها که کنکور داشتم روانشناسان میگفتن برای خودتون یک پاداش در نظر بگیرید و بگید اگه تا فلان موقع درس خوندی اون پاداش مال تو میشه! منم که اصلا اهل این حرف ها نبودم و کلا با وجدانم کنار میومدم و هر وقت میخواستم پاداش تو دستم بود . خوب این شاید مال این بود که خوندن درس چیز اجباری نبود که مجبور باشی تا فلان ساعت حتما سر درست باشی ٬ اما حالا که رفتم سر کار دیگه قضیه فرق میکنه و باید همون برشی از زندگی را هر روز تکرار کنم. اما! ٬ اما حالا دیگه روانشناسی مفید فایده شده و اون پاداش هم در نظر گرفته شده! برای همین که از اول هفته که میام سر کار منتظر عصر سه شنبه ام و این طوری انگار کمر هفته میشکنه و هفته کاری کوتاهتر به نظر میرسه و بعد اون ۳ ساعت طلایی از راه میرسه٬ سه ساعتی که از دنیای جدی کاملا جدا میشی و پرت میشی وسط یک عالمه خنده و حرف دل و خوشی و دوستی. در همین راستا دیروز این ۳ ساعت را توی هتل عباسی گذروندیم وکلی با رویا بهمون خوش گذشت و البته یک سری کارای فاجعه هم انجام دادیم. دیگه جایی هم نبود که تو این مدت تو هتل ندیده باشیم!! شرح ماجرا زیاد است پس همین جا ختمش میکنم. رویا جون ممنون

پ ن: میخوام پیشنهاد بدم از این صندلی هایی که تخت میشن بخرن تا برای وقت هایی که برق میره به درد بخوره! کمر نمونده برام ننه!

دل ن: یک دوست واقعی حتی اگه ازت دور باشه٬ حتی اگه ازت دلخور باشه٬ حتی اگه باهات به ظاهر سر سنگین باشه اما یک دوست است و دوست یعنی یک دنیا محبت پاک و بی آلایش و مهربونی های غافلگیر کننده و این که تو لحظه های خوب به یادت است و دلت را شاد میکنه. خدایا شکرت بابت داشتن دوست های واقعی که واقعا نعمت اند و باعث شادی و آرامش.

 


ادامه مطلب

یادش به خیر...

دوشنبه ششم خرداد 1387، ساعت: 9:49
 

پارسال بود ٬ چقدر زود گذشت ٬ چه لحظه هایی داشتیم ٬ چقدر هیجان ٬ چقدر التهاب ٬ چقدر شادی ٬ چقدر عشق...

چه لحظه هایی را گذروندیم ٬ اولین لحظه ای که تو ماشین بودیم و گنبد آقا را از دور دیدیم ٬ اون اذن دخولی که گرفتیم ٬ اون زیارت هایی که کردیم ٬ اشک های بچه ها و حس و حالشون ٬ کمک ها و دلگرمی هامون و اون وداعی که با آقا کردیم تا همیشه تو ذهنم میمونه و تو صفحه دلم هک شده. چه لحظه هایی بود ٬ از یک جنس دیگه...

اگه با همه وجودم چیزی را بخوام رفتن دوباره این سفر است. دلم با همه وجود هوای زیارت کرده. خدایا تو بخواه تا دوباره برم.اگه طلبیده بشی دیگه هیچی جلودارت نیست...

مشهد

آخرین اردو

سوال؟

یکشنبه پنجم خرداد 1387، ساعت: 15:11
سلام.

من ۱ سوال دارم. اگه کسی میدونه یا کسی را میشناسه که بدونه ممنون میشم بهم جواب بده.

صورت سوال : من یک فرم ایمیل دارم که شامل چند تا جعبه متن(textbox) است.این جعبه ها شامل نام و نام خانوادگی و موضوع نامه و آدرس فرستنده و متن نامه است. وقتی من روی دکمه ارسال کلیک میکنم با توجه به کدی که دارم اطلاعاتی شامل آدرس فرستنده(From) و موضوع نامه(Subject) و متن نامه(Body) در صندوق پستی گیرنده نشون داده میشه چون این ها جز ویژگی های شی mail هستند که من در ابتدا تعریف کردم.

اما ویژگی از جمله نام و نام خانوادگی برای شی میل تعریف نشده. حالا من چطوری میتونم محتوای دو تا جعبه متن نام و نام خانوادگی را هم ارسال کنم؟

فکری که خودم کردم این بود که اون ها را هم همراه با محتوای متنی نامه بفرستم ٬ به این شکل :

mail.Body =body.Text+name.Text+family.Text

با این کار این اطلاعات را به همراه متن نامه در ایمیلم میبینم اما پشت سر هم و بدون فاصله. حالا سوال اینه که چطوری میشه بین اطلاعات ارسالی داخل کد #C فاصله (اینتر) گذاشت تا اون ها را تو خطوط جداگانه بخونه؟ یعنی چی باید در کد #C نوشت تا در اجرا بین family.Text و name.Text و  body.Text اینتر را اعمال کنه؟

پ ن : با n\ نتونستم حلش کنم اما اون طوری که سرچ زدم فقط همین را دیدم. کسی میدونه طریقه استفاده صحیحش چی است؟

پ ن: string newline = System.Environment.NewLine هم کمکی نمیکنه!

جالب است

شنبه چهارم خرداد 1387، ساعت: 11:54
ساعت ۱۱ صبح! (۱۱ صبح میگن یا ۱۱ پیش از ظهر؟!!! )

مکان : یکی از چهار راه های مرکزی شهر (همین زیر پنجره اتاقم)

وضعیت : از پنجره که بیرون را نگاه میکنم انبوه ماشین ها را میبینم که در رفت و آمد اند و بلکم یک موقع هایی کلی هم تو ترافیک می مونند.بعد به این فکر میکنم که اکثر آدم ها این موقع تو محل کارشون هستن ٬ پس اینا کیند؟ جالب که همیشه هم همین قدر شلوغ است.

نمیشه گفت همه آدم های بیکاری هستن که اومدن با ماشیناشون بگردن! یا کسایی هستن که سر ظهر را برای گردش و تفریح انتخاب کردن. پس جریان چی است؟ چه شغل های هیجان انگیزی میتونن داشته باشن که همش مجبور نباشن پشت ۱ میز نشسته باشن؟

دل ن: باید قبول کنیم که متاسفانه خیلی وقت ها قضاوت ما راجع به آدم هایی که دورادور و به واسطه بقیه میشناسیمشون در اثر حرف هایی که از بقیه شنیدیم.حالا اگه این حرف ها خوب باشه ما دید خوبی پیدا میکنیم اما اگه این دید بد باشه ما هم اون شخص را جز دسته آدم های منفور قرار میدیم و چه بسا خودمون هم در شناسوندن اون به بقیه از گفتن یک سری حرف های نامربوط چیزی کم نزاریم!  و حتی خیلی هم جدی پر و پا قرص طرفدار این بشیم که فلانی خیلی آدم بیخودی است ٬ حتی با این که ندیدیمش!!! این حرف در مورد موقعیت های دیگه ای هم صادق است٬ مثلا شما فردی را دورادور میشناسین که در یک موقعیت شغلی یا خانوادگی یا ... است و شما به واسطه بدی که از افرادی در این صنف یا خانواده دیدین اون را هم با همین چوب میرونین! و این ها اتفاقات و تصمیمات بدی که ما میگیریم. اما بعضی وقت ها که شانس بیاری و بشینی پای حرف های اون طرف یا خودت از نزدیک درگیر کارهاش بشی میفهمی که میان تصور تو و واقعیت دنیایی فاصله است! اون وقت که بدجور شرمنده میشی.امیدوارم همیشه این صبر و تحمل و شناخت را تو وجودمون داشته باشیم که صبر کنیم تا آدم ها را درست بشناسیم و بعد تصمیم بگیریم. (از دفترچه تجربیات شخصی)

پ ن: این چند وقت برق خیلی میره و میاد.آخریش همین دیروز بود که ۳-۴ بار برق رفت و اومد (معلومم نیست کجا بی اجازه میره ٬ بچه اختیار سر خود شده!). یادش به خیر ٬ اون موقع ها که بچه بودیم هم همین طور بود و تابستون ها کلی بی برقی داشتیم! حالا بازم امسال بی برقی شروع شده . راست و دروغش را نمیدونم اما میگن تو این شرایطم ما به آذربایجان برق صادر میکنیم تا خونه هاشون روشن باشه!! یک چیزایی تو پس زمینه ذهنم از این دارم که کسایی از حقی حرف میزدن که مسلما  مال ما بود و میشد ازش محبت آمیزانه! برق گرفت اما انگار فعلا این حق و حقوق هم رفته پیش بقیه داداشی هاش و دارن برا خودشون دور از ما خوش میگذرونن!!! خلاصه که تو روزنومه و همه جا گفتن که امسال بی برقی زیاد داریم.حالا تو شرکت باشم و برق بره که مشکلی نیست استقبالم میکنم! اما تو خونه را نمیدوستم!والله!

برشی از زندگی

پنجشنبه دوم خرداد 1387، ساعت: 10:51

 صبح نماز را که میخونه دوباره میخوابه و موبایلش را هم کوک میکنه برای ۱۰ دقیقه مونده به ۷ .خوابش نمیبره تا حدود یک ربع به ۷! و درست سر به زنگاه صدای زنگ بلند میشه اما دکمه اش را میزنه تا ۱۰ دقیقه دیگه زنگ بزنه اما به هر حال باید بیدار شد وگرنه دیر میرسه و تاخیر میخوره! یک کمی ورزش میکنه و بعد میره برای خوردن صبحانه. حالا ساعت حدودا ۷:۵ دقیقه است. رادیو را روشن میکنه تا هم زمان با صبحانه خوردن اخبار هم گوش کنه! اما از کله سحر داره راجع به توافق لبنان و گرانی نفت و بسته پیشنهادی حرف میزنه. نون و پنیر و شیر را از یخچال در میاره و یک چایی هم میریزه و لقمه را میگیره و بعد میشینه روی زمین و میخوره ٬ حس میکنه اون جوری لذت بخش تر است اخبار هم خداراشکر تموم شده و رادیو داره صبح به خیر اصفهان را پخش میکنه.باید ناهار ببره -چقدرم این کار زور داره- ظرف های غذا را که از شب قبل آماده کرده از یخچال در میاره و آمادشون میکنه.حالا ساعت شده ۷:۱۷ دقیقه.سریع مسواک میزنه ٬ لباس میپوشه و آخرین نگاه را تو آینه قدی دم در میکنه و میره از در بیرون و تو آخرین لحظه یک نگاه میکنه به اتاق مامان و لبخند میزنه حالا ساعت ۷:۲۲ دقیقه است.

 ۱۰ دقیقه ای باید پیاده بره تا برسه به ایستگاه اتوبوس.توی مسیر از کنار یک بانک میگذره و از پشت شیشه دودی بانک به زحمت نگاهی به ساعت میندازه ٬ حالا حدودا ۷:۲۵ دقیقه است.۴ قل را میخونه و بعد دعا میکنه برای عزیزاش و از خدا میخواد که کمکش کنه.

میرسه به ایستگاه و امیدوار مجبور نباشه دنبال اتوبوس بدوه! سوار میشه و معمولا جایی برای نشستن نیست و مسیر هم پرترافیک.صبح است و معمولا همه ساکت و خواب آلودن و گاه به گاه صدای خمیازه ای از اطراف میاد.البته اگه دختر و پسرای دبیرستانی تو اتوبوس باشن تا وقتی پیاده بشن کلی مخ همه را میخورن و بلند بلند حرف میزنن تا اون یکی گروه بشنوه و زیر زیرکی به هم نگاه میکنن و میخندن و اون با دیدن این صحنه ها فکر میکنه عجب دنیایی این نوجوونی.

میرسه به ایستگاه و پیاده میشه و باید یک ۱۰۰ متری بره و دوباره سوار اتوبوس بشه از جلوی بانک که میگذره سریع نگاهی به ساعت میکنه ٬ حالا ساعت حدودا ۷:۴۷ ددقیقه است.اگه زودتر رسیده بود این دو تا خیابون را پیاده میرفت و از هوای عالی کنار زاینده رود لذت میبرد اما حیف که الان نمیتونه.سوار اتوبوس میشه.سومین ایستگاه پیاده میشه و تند میره تا برسه به شرکت. بالاخره میرسه و وقتی از پله ها بالا میره میگه خدایا به امید تو و وارد شرکت میشه و کارت میکشه. حالا ساعت حدودا ۸:۵ دقیقه است.

کامپیوتر را روشن میکنه٬ پرده را میکشه و پنجره را باز میکنه و نگاهی به رودخونه میندازه و لبخند میزنه.غذا را میزاره تو یخچال و با بچه ها حال و احوال میکنه و بعد برمیگرده پشت کامپیوتر و تو ذهنش مرور میکنه که امروز باید چی کارا بکنه و مشغول میشه.تا ظهر با ارور ها و بد قلقی های برنامه سر و کله میزنه. ظهر میشه و نماز میخونه و بعدم میره پایین برای ناهار.ناهار را میخوره و بر میگرده سر کار اما خستس و خوابش میاد ولی چاره ای نیست باید تحمل کنه. اون موقع است که دلش برای روزهای بی خیالی و شاد و آزاد گذشته تنگ میشه. بازم مشغول به کار میشه و هر چند وقت یک بارم یک دستور جدید و یک کار جدید ازش میخوان که باید سریع انجام بده اما اون ها که نمیفهمن چی میخوان! اون ها فقط میخوان! زمان میگذره و میشه ۴:۳۰ و اگه کار فوری نداشته باشه که مجبور به موندن باشه بار و بندیل را جمع میکنه و پر میکشه به طرف خونه تا زندگی را شروع کنه!

خاطرات

پنجشنبه دوم خرداد 1387، ساعت: 10:4

بعضی آهنگ ها برای مدتی دلپذیرند ٬ بعضی کمی بیشتر و بعضی کمی کمتر اما به هر حال یک روزی خسته کننده میشوند.

اما انگار بعضی هاشون -اونهایی که خاطره ای در پسشون داری- هیچ وقت تکراری نمیشن. امروز توی آهنگ هام رسیدم به این آهنگ و دوباره همه خاطرات گذشته اومد تو ذهنم. شبهای رفتن داداشی و بعد هم رفتن من و اشک هایی که بعدها فهمیدم در نبودنمون با این آهنگ ریختن و غصه خوردن.چقدر ناسپاسم...

کی اشکات و پاک میکنه شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه ی کی مرحم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره
برگ ریزونای پائیز کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه برگهای زرد و خسته
کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا

کی ازسرود بارون قصه برات میسازه
از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره
نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره
نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره