تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

!

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387، ساعت: 9:17
 

در این جا نوشته ای بود که به دلایل غیر فنی اعم از حذف قطع برق و در عوض گران شدن آن ٬ قهرمانی از آخر ایران در المپیک ٬ کمبود بعضی امکانات و مسائلی از این دست حذف شد!

موید و پیروز باشید

پ ن: خیلی خوشحالم که هادی ساعی طلای المپیک را برد.به خاطر خودش و شخصیت انسانی و قوی اون.مبارک باشه

ساز من

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387، ساعت: 16:6
 

موسیقی وحشتناکی میشود اگر هر کسی ساز خودش را بزند!

پ ن: دیروز رفتیم سینما! فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" را دیدیم و در تمام طول فیلم دعا میکردم که زودتر فیلم تموم بشه! از بس که فیلم بیخودی بود. بعد من نمیدونم چرا این فیلم منتخب تماشاگرا شده بود. دیگه انگار روزگار دیدن فیلم هایی که تو سالن سینما مجذوبت کنن و تا مدت ها هم ذهنت را درگیر کنن گذشته. حتی کارگردان های خوب هم مثل قدیم هاشون فیلم نمیسازن. احتمالا تا مدت ها دور سینما رفتن را خط میکشم.

پ ن: شنیدم استاد یوسفان مدیر گروه جدید شدن.تبریک به همه دانشجویان. فکر میکنم بشه چشم انداز روشن تری را برای گروه کامپیوتر در نظر گرفت. البته از همین جا به سایر مدیر گروه ها اخطار میدم که تو جلسه وسط حرف ایشون حرف نزنن وگرنه عواقبش با خودشون است!!

نیمه شعبان

شنبه بیست و ششم مرداد 1387، ساعت: 15:51
 

نیمه شعبان است.

آهای آقایی که صاحب جشنی ٬ نمیخوای بیای شمع ها را فوت کنی؟...

اما خودم چی؟

 آیا من خودم و مجلس را برای اومدنش آماده کردم؟

دعا کن که بتونم آماده بشم و تو هم بیای...

دل ن: عاشق این همه شور زندگی توی این شب هام :)

دوست

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387، ساعت: 10:0

دوستي را دوست، معني مي‌دهد

قهر هم با دوست، معني مي‌دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي است


(قیصر امین پور)

پاستا و مخلفات

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387، ساعت: 9:15
سلام.

در راستای گردش های دو نفره من و رویا دیروز به پیشنهاد رویا قرار شد بریم یک کافی شاپ نزدیک مجتمع کوثر.وارد شدیم و دیدیم که کلی هم خوشگل است و با کلاس و چیدمانشم قشنگ بود. اول که منوی دستی نداشت و باید از منوی دیواری استفاده میکردیم! ما هم قبول کردیم ولی خوب روی منوی دیواری اسامی کمی را میشناختیم!!! یعنی از این مدل کافی شاپ ها که اسامی عجیب و غریب خارجی میزارن! کلی با رویا خندیدیم و شروع کردیم به ترجمه. مثلا یک چیزی داشت به اسم هلسی اسکین و من و رویا گفتیم هلسی که یعنی سالم و اسکین هم یعنی پوست! پس در نتیجه حتما یک پوست سالم و تر و تمیز را قلفتی میکنن و میدن بخوریم!!!!!!!

کلی خندیدیم و آخرشم گارسونش را صدا زدیم و ازش توضیح خواستیم. بعضی هاش را اونم نمیدونست!!! تازه بدتر از همه این که قیمت هاشم معلوم نبود!!

اوضاع سختی بود ٬ اسامی نا آشنا و قیمت های مجهول! و تازه در کنار همه این ها این بود که چند نفر کنار ما و در قسمت کناری داشتن دکور کافی شاپ را درست میکردن!!!! یعنی جدا این احساس برنامه های طنز را حس میکردی که طرف نشسته برنامه اجرا میکرد و یکهو همه میومدن وسط و میز و صندلی میبردن و میاوردن!!!

خندم گرفته بود و به رویا میگفتم عجب جای توپی است! بعد از گارسون پرسیدم ببخشید این جا چند وقت باز شده؟ اونم گفت ده روز بیشتر نیست! یعنی ما احتمالا جز اولین مشتری ها بودیم!

با در نظر گرفتن تمامی شرایط اون جا را ترک کردیم و تصمیم گرفتیم یک سه شنبه دیگه بریم اون جا تا کمی اوضاع بهتر باشه!!

بعد از اونم رفتیم هتل عالی قاپو که اون جا هم ماجراهای خودش را داشت مخصوصا از نوع رولت مخصوص عباسیش!!!

پ ن: از این سایت کتاب های صوتی که توی پیوندهای روزانه گذاشتم یک کتاب پیدا کردم که کلی از خاطرات قشنگ بچه گی های من و با خودش داره.خروس زری پیرهن پری -احمد شاملو  خیلی خوب است.

دل ن: دلم بینهایت برای محمد کوچولو و خواهری و همسرش تنگ شده.

پ ن: کد نویسی مثل باز کردن یک کلاف سر در گم میمونه که با باز کردن هر گره تازه گره های جدیدی خودشون را نشون میدن و بیچاره میشی تا کل این کلاف صاف و یک دست بشه. ولی خوب وقتی میرسی به یک کلاف صاف و یک دست لذت شیرینی را حس میکنی.

خنگول

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387، ساعت: 10:53

وایییییییییی!

این دات نت و اس کیو ال و همه فک و فامیلشون خیلی خیلی دور از جون شما آدم های بی فکر و خنگی هستند!

یعنی برای یک تعیین نکردن مقدار متغیر کاراکتر ٬ کلهم استور پروسیجر و پروژه دات نت و بقیه مخلفات رو هوا بود و هیچ رقمه هم جواب نمیداد!!! اون وقت من هر چی را بگی چک کردم! آخه یک حرفی ٬ نقلی ٬ ایمایی ٬ اشاره ای ٬چیزی!

ببین چقدر وقت من را معطل خودتون کردین! میخواین کلا پاکتون کنم از دایره هستی ساقط بشین؟ هان؟!

پ ن: این ۴۰۰ امین پست این وبلاگ است

پ ن: یک ضرب المثل فرانسوی میگه : "خداحافظی کمی از مرگ است!"

دل ن: تولد امام حسین ٬ حضرت ابالفضل و امام سجاد را تبریک میگم.انشالله که روزهای شیرین و پرخیر و برکتی داشته باشین و به همه دعا کنید.

نه!

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387، ساعت: 14:29
 

تو شرکت همه شیر موز سفارش دادن اما من گفتم نه!عجب نه سختی بود...!

پ ن: نیم ساعت بعد از اتفاق بالا --> هیچ مغازه ای باز نبوده !

پ ن: دیروز رفته بودم خرید این شعر روی دیوار یکی از مغازه ها بود : " دیریست غریبه ای مرا می پاید  ٬  عاشق شده بر دو چشم مستم شاید  ٬  امروز دلم حقیقتی را فهمید  ٬ دیوانه ز دیوانه خوشش می آید "

پ ن:قابل توجه رویا -->  انگار شنیدم خاتمی گفته نه! درسته؟

علاقه

پنجشنبه دهم مرداد 1387، ساعت: 9:4

دیروز تعطیل بود. عیدتون با این که گذشت مبارک باشه.مبعث بود و عیدی بزرگ.

امروز اومدم سر کار اما خداراشکر که پنج شنبه است و تا ظهر سر کارم و بعد هم دوباره تعطیلیم.

این همه علاقه به کار و محیط کاریم من را کشته!!!

- دیشب خواب بدی میدیدم.توی خواب خیلی اذیت شدم :(

- این روزها دلم گرفته. باید بازش کنم! خداجون کمک کن.

- دلم میخواد یک کارایی را بکنم ٬ بعد هیچی ازش باقی نمونه اما نمیشه! برای همین جرات انجامش را ندارم!

- اگه میشد سرنوشت را از سر نوشت آیا اونا از سر مینوشتی؟!

ماجرای ملیحه و پروژه پایانی!

دوشنبه هفتم مرداد 1387، ساعت: 12:54

 زمان : ۸:۳۰ صبح دوشنبه

موقعیت : من در حال زنگ زدن به ملیحه بودم تا قبل از دفاع آخرین روحیه ها را بهش بدم!

نتیجه: موبایل ملیحه مرتب میگفت که در حال حاضر تماس امکان پذیر نمیباشد!!

----

زمان: : ۹ صبح دوشنبه

موقعیت : من در حال زنگ زدن به ملیحه بودم چون دیگه کم کم نگران شده بودم!

نتیجه: موبایل ملیحه همچنان میگفت که در حال حاضر تماس امکان پذیر نمیباشد!! و من بیش از پیش نگران شدم!

----

زمان: : ۹:۳۰ صبح دوشنبه

موقعیت : من در حال زنگ زدن به ملیحه بودم چون دیگه خیلی نگران شده بودم!

نتیجه: ملیحه گوشی را جواب داد و من در اولین کلام گفتم مبارک باشه خانم مهندس! و ملیحه گفت خانم مهندس کجا بود؟من هنوز تو قطارم!!!!!

نتیجه گیری : من فهمیدم که ملیحه از ۱ نصفه شب تا ۷ صبح توی ایستگاه قطار بوده و قطار ۶ ساعت تاخیر داشته!!!!!!!!!!! و تازه الان تونسته با بدبختی به استاد خبر بده و ایشون هم قبول کردن و قرار شده ۱۲:۳۰ دفاع کنه.

نتیجه گیری اخلاقی : این که چه بر سر اعصاب و روان ملیحه توی اون مدت اومده از هیچ کس پنهان نیست و این موقعیت ملیحه واقعا من را ناراحت کرد در حالی که هیچ چاره ای جز دعا کردن نداشتم.

------

زمان: : ۱۱:۴۵ صبح دوشنبه

موقعیت : من در حال زنگ زدن به ملیحه بودم تا موقعیت را بسنجم!

نتیجه: ملیحه همون موقع توی ایستگاه قطار کاشان بود و در حال حرکت به سمت کاشان! با هماهنگی که با رویا کرده بود رویا در حال آماده سازی کامپیوتر و هماهنگی با اساتید بود.رویا کاشان بود و مدرکش را هم گرفت٬ مبارک باشه!

==> قلب ها در سینه میزد و نگرانی بیداد میکرد.

-----

زمان: : ۱۲:۲۵ ظهر دوشنبه

موقعیت : من در حال زنگ زدن به رویا بودم چون دیگه اگه به ملیحه زنگ میزدم ممکن بود استرس بگیره!

نتیجه: رویا و ملیحه توی کلاس ۱۹ بودن و ملیحه داشت به ویدئو پرژکتور ور میرفت بلکه روشن بشه! اسلاید هاش باز شده بود و مشکلی نداشت و اون جور که رویا میگفت خیلی هم قشنگ شده بود. من با ملیحه آخرین صحبت ها را هم کردم و بهش گفتم که استرس نداشته باشه و با توکل به خدا دفاع کنه و آرامش داشته باشه.

-----

زمان : ۱۲:۵۰ ظهر دوشنبه

موقعیت : احتمالا الان ملیحه داره اون بالا صحبت میکنه و استاد را مجاب میکنه که واقعا تو این مدت زحمت زیادی کشیده و پله های رسیدن به مهندس شدن را تند و تند طی میکنه.

انشالله که بهترین نتیجه را بگیری ملیحه جون. شیرینی هاتم از جانب من بخور! از صمیم قلب دلم میخواست اون جا بودم تا کنارتون باشم اما الانم از این راه دور قلبم بهت خیلی خیلی نزدیک است و برات دعا میکنم...

دل ن: مسافرای حرم عشق امروز میرن.دارم میرم فرودگاه برای بدرقه. فکر کن وقتی اون کوچولوی دوست داشتنی من لباس سفید بلند میپوشه و جلوی خونه خدا دعا میکنه چقدر دوست داشتنی تر میشه.خدای خوبم ٬ خواهری و همسرش و محمد کوچولو دارن میان مهمونی تو ٬ خودت حفظشون کن و کاری کن که سفر خیلی خوبی داشته باشن. بین همه مهمونات منم لایق مهمونیت کن...

قسمت پانزدهم

شنبه پنجم مرداد 1387، ساعت: 12:44

ریاضی مهندسی و داستان های دنباله دار آن

استاد مربوطه : آقای ذراتی

 

بعد از اینکه به اتفاق دوستان عزیزمان در رشته های مختلف موفق به گذراندن دروس شیرین ریاضی و معادلات شدیم نوبت به درس شیرین تر از جانمان یعنی ریاضیات آن هم از نوع مهندسی شد.در ابتدای امر عریضه نویسی دوستانی که فیض حضور از محضر استاد ساعتچی را نبرده بودند بلای جان کلیه مسئولین اعم از رییس و معاون و غیر ذلک شد.البته مسئولان امر نیز به مانند مهرورزان دروغین هرگونه همکاری جهت اعتلای حقوق دانشجویان را قول مساعد دادند.

بگذریم،به هرحال بعد از کش وقوس های فراوان استاد ذراتی این وظیفه ی خطیر را برعهده گرفت و به تدریس این درس شیرین پرداخت.

از نکات جالب در این ترم این بود که پسر رییس دقیق دانشگاه البته در بعد سمتهای سازمانی به اقوام خویش،  سردسته  آشوبگران دانشگاه در تعویض اساتید بود. امتحان میانترم ریاضیات مهندسی در نهایت تعجب همگان در ژانر بسیار سختی برگزار گردید تا جایی که دوست شفیقم شیخ حمید الدین قسم یاد نمود که ای جانان برادر مرا تاب چنین درسی نیست و اگر مصلحت باشد آن را به جرگه ی حذفیات لینک می دهم.

به هر حال حدود 40 درصد از دوستان محترم حذف نمودند و بقیه به حیات خویش ادامه دادند.

تاریخی ترین امتحان پایان ترم ریاضی مهندسی در کلاس ما برگزار گردید.از آن جایی که مراقبان عزیز در امتحانات دانشگاهی ، نوعا از کارمندان دانشگاه می باشند و برخی را تاب ایستادن 120 دقیقه ای نمی باشد ، ما خوشحالترین مردمان شدیم.

کارمند عزیز مراقب جلسه بعد از اینکه دید توده ی عظیمی از کلاس را خواهران محترم پر نموده اند و تنها دو انسان خورده شیشه به مانند من ودوست شفیقم در کلاس حضور داریم ، کلاس را به امان خدا واگذار نمود و برفت.این رفتن همانا و تقلب های سلسله واری هم همانا....

بعدا می گویند که چرا ما اینقدر پیشرفته هستیم .این نتیجه ی همان فرهنگ خودباوری و اعتماد به جوانانمان است.باور نمی کنید نگاهی به دولت مهرورز بیندازید ....

البته در کنار این همه تفاسیر اگر کسی در همان ترم مشخص ریاضیات مهندسی را اخذ نمی نمود ، به مشکل خنسی برخورد می نمود و در نتیجه ممکن بود که تا ترم های متوالی در این درس سیر نماید.

البته باور بفرمایید که ریاضیات مهندس گونه بسیار راحت بود ...

 


 

دل ن: یک موقع هایی واقعا خسته میشم و حس میکنم برای این همه کار ضعیفم.انگار هر روز وجودم تحلیل میره.راه فراری هم نیست.این خستگی فیزیکی خستگی روحی را هم منجر میشه.

 

پ ن: یک همکار دارم که هر روز صبح وقتی میاد این جوری روز را شروع میکنه : "سلام ٬ وای ... " و به جای این ۳ تا نقطه انواع جملات ناامید کننده و غر غر های مختلف قرار میگیره. سعی میکنم بهش دلداری بدم اما دیگه واقعا اعصاب خرد کن شده

 

پ ن: چایی ریختم و رفتم بشینم پشت میزم که نمیدونم چی شد که لیوان از دستم سر خورد.اومدم لیوان و بگیرم که نیفته چایی ها همش ریخت روی دستم و حسابی سوختم.مدیر بخش نشسته بود اون جا و این صحنه را دید اما هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد! گاهی وقت ها فکر میکنم آدم ها چقدر با هم فرق دارن...!

 

پ ن: وقتی خواب کسی را میبینی شاید به این خاطر که به اون فکر میکنی حالا چه مستقیم و چه غیر مستقیم و در ضمیر ناخودآگاهت ٬ اما آیا این که اون هم به تو فکر میکنه باعث این اتفاق میشه؟آیا امواج مغزی آدم ها این تاثیر را ایجاد میکنه؟

 

پ ن: فکر کن آدم چقدر میتونه جالب باشه! رئیس شرکت برداشته یک دستگاه خودروی ام وی ام برای قرعه کشی کاربران اينترنت شرکت قرار داده (این جا) که تا آخر تابستون بهشون بده اون وقت وقت حقوق کارمندا که میشه از هر بدبختی بدبخت تر است.شیطون میگه برم کل بساطشون را بریزم به هم تا بفهمن با برنامه نویس سیستم قرعه کشی بد برخورد نکنن! تازه کارمندای شرکت و وابستگانشونم حق شرکت ندارن!!! یعنی آدم ها موجودات خیلی عجیبی هستن.

 

 پ ن: دیروز به این فکر میکردم که هیچ کس نیست که مسئولیتی تو زندگی نداشته باشه و کاملا بی خیال باشه!

 

پ ن:  --> یک دوست محترمی این کامنت را برای بنده به صورت خصوصی گذاشتن و من هم با اجازشون میزارم این جا چون بسیار برام جالب بود

""شیطون میگه برم کل بساطشون را بریزم به هم تا بفهمن با برنامه نویس سیستم قرعه کشی بد برخورد نکنن"
بعد از پست قبلي كه در مورد كشتار بود ، با اين جمله كلاً با اين نتيجه رسيدم كه شما از شركت بياييد بيرون ، براي خودتان بهتر است . از ما گفتن بود"

 

پ ن: فردا دوشنبه ساعت ۹ صبح به میمنت و مبارکی ملیحه از پروژه پایانیش دفاع میکنه و ملتی شاد میشن و خانم هم مهندس میشن! ملیحه جون تبریکات من را هزاران بار پذیرا باش. انشالله تو درس و کار و زندگی موفق باشی و بدون که همچین موقعیت هایی فقط ۱ بار رخ میده

 

 

کشتار!

چهارشنبه دوم مرداد 1387، ساعت: 17:48
 

یعنی هر چی آدم احمق و زبون نفهم و بیسواد است را باید کشت تا دیگه حرف های بی منطق و توقعات بیجا نداشته باشن.

والله!