1- حس دو گانهای نسبت به این جا پیدا کردم. از طرفی دلم میخواد هنوزم توش راحت باشم و بنویسم از خاطراتم اما از طرفی هم انگار دیگه اون قدر ها راحت نیستم. شاید حرف هایی است عادی اما این که نگران قضاوت بقیه باشی بدون این که حتی بخوای سخت است.حس این که لحظه هات را میزاری کف دستت برای کسایی که لحظه هاشون را نمیبینی! شاید عمر جوونی و شر و شور گذشته و داره میرسه به دوران پیری و محافظه کاری!
2- آدم ها همیشه چیزی را برای خواستن دارن ، چیزهایی که براشون داشتنش شیرین است و دلشون میخواد که اون چیز یا کس را کنار خودشون و برای خودشون داشته باشن. گاهی حتی نمیدونی که اون چیز دقیقا چی است ، فقط میخوایش! اما خوب همیشه که نمیشه همه چیز را داشت . میشه همون قضیه این که میخوای اما نمیتونی و این جا همون قسمت تلخ ماجراست. حرف های زیادی هست ،یکی این که خیلی وقت ها چیزی را که میخوای به صلاحت نیست و بعد ها میفهمی که چه بهتر که بهش نرسیدی! آره اینا شدید قبول دارم و همین باعث میشه که تا الانم نرسیدن به خیلی از خواسته هایی که شاید خیلی هاش بهترین خواسته ها برای هر انسانی بوده را تحمل کنم اما خوب همون خدایی که صلاحت را میدونسته یک دل لامصبم بهت داده که خیلی این حرف ها حالیش نیست و همیشه غصه ای برای خوردن و غری برای زدن داره! حتی اگه بدونه که نباید این کارا را بکنه. اما ته همه این حرف ها باید باز هم صبر کنه و امید داشته باشه و شاید هم فراموش کنه و این ها نعمت هایی است که همون خدا تو وجودت میزاره تا بتونی ادامه بدی!
خدایا کیف میکنم ازت به خاطر این موجودی که آفریدی! مجموعه ای از هزاران احساس و حس مختلف ، با دلی که شیطان اون را دید و راهی به درونش نبرد و نفهمید این چی است! و بیشتر کیف میکنم از بودنت و چیدن ماهرانه مهره های بازیت...!
3- بدم میاد از آدم هایی که برای مظلوم تر از خودشون شاخ و شونه میکشن اما به محض این که به کسای دیگه ای میرسن دهنشون بسته میشه و بله قربان میگن! و بیشتر از اون بدم میاد از فرو مایگانی که برای کسایی که بهشون یا به کارشون احتیاج دارن شاخ و شونه میکشن و خودشون را مثل یک بادکنک تو خالی باد میکنن. امیدوارم زودتر بترکن!
4- نمیدونم چرا اما حس میکنم وقتی توی کیف پولم 5 تا هزاری دارم بیشتر پول دارم تا وقتی که یک پنج هزاری توش باشه!! نمیدونم چرا شاید حسش مطوئن تر است شایدم من عقلم به چشمم است!!
5- حس میکنم دنیام تغییر کرده. شایدم هیچ تغییری نکرده!!
6- یک مسافر آسمونی تو راه داریم. امیدوارم بیاد و به سلامت برسه و بمونه.
7- امسال برام خیلی زود گذشت. واقعا باورم نمیشه بهار و تابستون گذشته باشه و پاییز هم رو به انتها باشه.
8- وقتی نخوانت دلت میشکنه و برای بعضی ها بدتر میشکنه. دارم عادت میکنم که صبور تر باشم.
9- میخندم و به بابا میگم خدای ما هم بزرگه و بابا میگن البته!
10- زورم به خدا نمیرسه! از دعوا کردن باهاش میترسم! بهش اطمینان دارم! از حرف زدن باهاش آروم میشم. گیجم!
11- بالاخره بارون هم اومد و هوا حسابی سرد شد. بهتر از تابستون میشه باهاش کنار اومد. دلم هوس کرسی کرده!
12- این جا هم ترافیک شد معضل! صبح ها باید کلی تلاش کنم تا تاخیر نخورم. کلی از وقتهام را رفتن و برگشتن توی ترافیکم. منم هدفونم را میزارم توی گوشم و با موبایلم آهنگ گوش میکنم و سعی میکنم آروم باشم و بی خیال.
13- نمیدونم من این طوری حس میکنم یا واقعا این طوری است اما بعضی آینه ها آدم را قشنگ تر نشون میدن!! باید بدم تو چشم همه از اون ها کار بزارن!
14- خدا را شکر دندون پزشکی فردا کنسل شد. وای که چقدر از دندونپزشکی رفتن بدم میاد. هر چه دیرتر بهتر!
15- اگه یک سوپر مواد غذایی داشتم حتما خودم همه کیک هاش را میخوردم!! نباید هیچ وقت به این شغل فکر کنم!
16- این که ببینی و بخواهی و نشه سخت است اما ندیده هم اگه درگیر بشی و نشه یا نتونی سخت است!
17- یک دوست جدید پیدا کردم ، وقتی باهاش حرف میزنم بعضی وقت ها در جوابم فی البداهه شعر میگه ، حرف هاش را به صورت شعر میگه. چقدر این فی البداهه هاش برام شیرین است و البته خیلی وقت ها اشکم را هم در میاره. خدا خیلی مهربون است ، یک آدم هایی را میزاره تو مسیر زندگیت اونم تو لحظه هایی که شاید خودتم درک نکنی چقدر بهشون نیاز داشتی! اون وقت جواب سوالاتت را از زبون اون ها بهت میگه!
18- گاهی از بد بودن خودم و تکرار مکرر گناهام شرمنده میشم ، اون موقع حتی نمیتونم طلب بخشش کنم!! میزارم کمی بگذره بعدا. اما در عجبم از خودم و این اراده متزلزل!!
19- یک ساز دهنی داشتیم مال مامان بود . تو بچگی چقدر همیشه آرزو داشتم اون را داشته باشم و آهنگ بزنم اما بابا اجازه نمیدادن! نمیدونم چرا! حالا دادن من کادوش کردم و دادن محمد حسین!! بیخود نیست میگن بچه بادوم است و نوه مغز بادوم!!
20- یک هفته بابا رفته بودن سفر. خونه خالی شده بود! برنامه زندگی ریخته بود به هم و مخصوصا برنامه صبحانه!!!
21- دلم میخواد بشینم یک دست روپولی سیر بازی کنم و هی خیابون بخرم و کارخونه بزنم و از بقیه پول بگیرم! بعد برم زو بازی کنم و هفت سنگ و آخرشم خونه بازی.
22-" و گفت : ای پسران من ، همه از یک دروازه به شهر در نیایید، بلکه از دروازه های مختلف وارد شویدو من با این سفارش چیزی از قضای خدا را از شما دور نمیتوانم داشت. فرمان جز برای خدا نیست. بر او توکل کردم و توکل کنندگان باید بر او توکل کنند.چون همان گونه که پدرشان به آنها فرمان داده بود وارد شدند این کار چیزی را در برابر خدا از آنان برطرف نمیکرد جز این که یعقوب نیازی را که در دلش بود برآوررد. (سوره یوسف آیه 68) ." چقدر برام جالب بود. زندگی است و نیازهای دل!
23- این روزهای پاییز و زمستون چقدر کوتاه است. از سر کار که میرسم خونه هوا معمولا تاریک شده و بعد با این که تا آخر شب چند ساعتی وقت هست اما انگار حسابش نمیشه کرد! هر چند این شب ها طولانی و کشدار. چقدر تو این شب های طولانی نبودن مامان جون و آقاجون را بیشتر حس میکنم..
24- فکر کنم هیچ وقت سر کار رفتن برام عادی نشه. هنوزم حس میکنم یکهویی پرت شدم وسط زندگی. انگار توی تصورات من کار هنوز هم مال باباهاست و آدم بزرگ ها! شایدم فکر میکنم کوچولوام!!
25- معلق بودن بد حسی است. باید رسید به یک ساحل و یک گوشه بالاخره آروم گرفت. من هم ساحل میخوام.
26- دلم یک کیف کولی میخواد که دو پشته بندازم پشتم و راه برم. چرا نمیشه؟
27- محمد میره کلاس اول و مشق هم مینویسه! چه حسی بود مشق نوشتن. مشخ یا مقش! چقدر دور شدم از حس مدرسه. انگار دیگه اصلا دلم نمیخواد برگردم به اون دوران. به قول مامان هر دورانی مال خودش است. اما دانشگاه برام یک چیز دیگه بود. هنوزم تو خاطرات شیرینش سیر میکنم. دلم هوس دانشگاه کرده!
28- کمتر فکر کردن هم بعضی وقت ها بد نیست. باید خودت را بزنی به بی خیالی و نزاری فکر کنی!
29- بعضی قید و بندها دست و پای آدم را میبنده و من نمیدونم که آیا اصلا درست فهمیدمشون یا نه!
30- دلم یک مسافرت میخواد.
31- من در تو نوری را دیدم...