تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

بازی بی قاعده!

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387، ساعت: 0:15

 ساعت 12 نصفه شب است و من هنوز بیدارم. باید قاعدتا این موقع خواب باشم اما انگار همیشه همه قاعده ها جور در نمیاد...آهنگ گذاشتم و نمیدونستم چی است! حالا داره میخونه ساعت ساعت سبز عاشقانه است!

بعضی چیزها هست که همیشه درگیرشی. یکیش زندگی است و این که چطور زندگی میکنی. بحث فلسفیش را نمیدونم و زیاد حالیم نمیشه! هیچ وقت آدم پیچیده ای نبودم و معلومات زیادی هم نداشتم! اما زندگی یک روی عادی هم داره. این که تو هستی و چرخه و توالی شب و روز را میگذرونی و کارهایی را میکنی. خیلی ها به این میگن روزمرگی. منم تا همین چند وقت پیش بهش همین را میگفتم. این که صبح از خواب بیدار بشی و بری سر کار بعد برگردی و دوباره فردا. این وسط کارهایی را میکردی که هر چند ممکن بود تکراری نباشن اما به هر حال همیشه تو یک مرز مشخص بودن. بعد یا عادت میکردی یا همیشه افسوس میخوردی یا اصلا نمیفهمیدی چیز بدی است! 

اما گاهی اوقات همه چیز همون طوری نیست که تو فکر میکنی! یک جاهایی از این به قول معروف روزمرگی ، یک اتفاقاتی می افته که چهار چوب هات میشکنه. حالا منم بعضی این چهار چوب ها را شکوندم! چهار چوب هایی که همیشه برام بود و قبولش داشتم اما الان میفهمم که انگار همیشه لازم بوده که بعضی از اون ها شکسته بشه!

نمیگم که از شکستنشون احساس غرور کردم و یا الان آرامش دارم ، نه! من فقط کمی خارج از قاعده بازی کردم. انگار این استرش و دلهره بازی خارج از قاعده برای لحظه های بودنم لازم بود! برای همین در عین ترس همیشگی و شاید کمی احساس ندامت بعضی از قواعد را پس و پیش کردم. اما همین بازی خارج از قاعده را هم روی قاعده انجام دادم! همین طور بی فکر پا را بیرون از خط های قرمز نگذاشتم. سعی کردم به چیز درستی که بودم پشت پا نزنم و حفظش کنم و حالا که درست نگاه میکنم میینم که شاید حتی اون قواعد را قوی ترش کردم! باید انسان بود تا سنجیده شد نه فرشته!

یک چیز دیگم هست که بهش اعتقاد دارم ، اونم این که اونی که همیشه حواسش بهم هست مهره هاش را طوری چید که تو این بازی بی قاعده قوانین را بچینه و مهره هایی را بزاره تا موقع لغزیدن دستم را بگیرن و شاید تشری هم بهم بزنن! خوب که همیشه حواسش هست وگرنه من یادم میرفت! 

حس ترسناک و در عین حال جذابی است. باید مواظب باشم و بدونم که قاعده های بازی بی قاعده چی است!! وگرنه دیگه نمیشه جمعش کرد و عواقبش بر عهده خودم است! 

آهای شمایی که تو این بازی هم بازی من شدین ، اگه جایی قانون ها را فراموش کردم گوشم را محکم بپیچونین و یادم بندازین که هز بازی بی قاعده ای هم روشی برای برنده شدن داره. ممنونم!

دل ن: نمیدونم کوچولو چطوری است! الان با زحمت خودش نفس میکشه اما باید تمام قسمت های بدنش کم کم شروع به کار کنه. توکل کردیم به همونی که کوچولو را به ما داده که این معجزه را سالم برامون حفظ کنه. ممنونم از همه شمایی که به یادمونین و با حرف هاتون دل شادمون میکنین! 

پ ن: بعضی دوستان مجازی هم هدیه های خداوندند به آدم. هدیه های شگفت انگیز! 

خدا را شکر!

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387، ساعت: 12:24

خدا را شکر!

خدا را شکر برای بودن خودش و حس کردنش ٬ برای این که دارمش و دوستش دارم.

خدا را شکر برای بودن خانوادم در کنارم و شادی هامون.

خدا را شکر برای داشتن دوست های خوبم که تو شادی و غم با منند.

خدا را شکر برای بی نهایت چیز که خیلی هاش را حتی درک هم نمیکنم اما هست و بودنم با اون ها معنی داره!

خدایا ٬ شکرت! و ممنونم.

...

دل ن: کوچولو نتونسته تنهایی نفس بکشه. بازم لوله! خدایا توکل به تو...

حرم

یکشنبه نوزدهم آبان 1387، ساعت: 7:24
 

فردا تولد امام رضا است.

عیدتون مبارک.

دلم هوای اون حس و حال حرم را کرده.

پ ن: تو دعاهاتون به یک مریض هم دعا کنید. دعا کنید سالم بمونن!

دل ن: برای خواهرم و برای بچه ای که خودش نمیتونه به تنهایی نفس بکشه دعا کنید. خواهش میکنم.

دل ن: خدایا ۱۹ آبان یک شروع بود. نزار به این زودی به پایانش برسه...

دل ن: کوچولو هنوز تو دستگاه است. امروز گفتن خودش هم کمی نفس کشیده. خدا را صد هزار مرتبه شکر. امیدواریم به لطف خدا. کوچولو را از دعای خیرتون بی نصیب نکنید. از همتون برای محبت هاتون ممنونم.( ۲۲ آبان )

آخر هفته های دوست داشتنی

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387، ساعت: 7:48
 

آخر هفته ها خوب است.

اونم برای یک کارمند خسته و تنبل

هورااااااااا برای آخر هفته

دل ن: خدایا چرا این روزها این قدر صبرم کم شده! خداجون اگه خودت داری صبر میکنی پس به منم قدرت تحمل و صبر و امیدواری بده...

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387، ساعت: 7:29
 

این قدر تنگ نظر و خودخواه نباش لعنتی.

سعی کن بتونی شادی مردم را ببینی و از شادیشون دق نکنی. چی گیرت میاد از این همه بخل و حسد. واقعا ناراحتی بقیه شادت میکنه؟ آخه چطوری میتونی این قدر تنگ نظر باشی؟

عوضی با تو ام ها!

پ ن: مخاطب خاص ندارد!

عشق و صفا :دی

دوشنبه سیزدهم آبان 1387، ساعت: 22:25

  به میمنت و مبارکی و دل خوش و کلی ذوقی که کردم پنج شنبه به امید خدا میخوام برم اردستان تا تو مراسم عقد فاطمه شرکت کنم

کلی به خودش تبریک گفتم و آرزوی خوشبختی کردم اما باز هم از این جا به خودش و آقای همسرشون مجددا تبریک میگم و امیدوارم که بهترین و شادترین لحظه ها را کنار هم و برای همیشه داشته باشن.

 خوب اینم یک 82 ای دیگه که عاقبت به خیر شد. به امید عاقبت به خیری همه 82 ای ها.

 در راسای تکمیل عشق و صفا، بعد از مراسم عقد که منجر به موندن ما تو خونه فاطمه و این ها هم هست، صبح جمعه انشالله میریم کاشان تا کنار رویا و ملیحه و صدیقه و هر کدوم دیگه از دوست جونا که بیاد یک بار دیگه شادی لحظه های با هم بودنمون را پر رنگ کنیم. من احتمالا شنبه را هم میمونم و عصر شنبه بر میگردم و دوباره میرم سر کار و زندگیم. 

و این بود یک آخر هفته استثنایی و پر از عشق و شادی و البته شیطونی  امیدوارم بهترین لحظه ها را داشته باشیم. 

پ ن: وای که چقدر سر زنگ زدن فاطمه ماجرا داشتیم و چقدر با رویا و ملیحه خندیدیم تا بالاخره فاطمه بهم زنگ زد.

 پ ن: کلی برای دیدن بچه ها ذوق دارم و البته برای دیدن کاشان و دانشگاه و خاطرات قدیم.

 پ ن: در زمان نگارش سطور بالا ، نگارنده بالاخره رفته بوده دندون پزشکی و دندونش را عصب کشی کرده و الان داره کلی درد میکشه!

 پ ن: یک دوست خیلی خوب دارم که اومده بود اصفهان و باهاش دیشب رفتیم بیرون. واقعا از داشتن همچین دوست های خوبی لذت میبرم. یک آدم صاف و صادق و البته کمی حساس و کلی مهربون و خندون. ممنونم دوست جون برای لحظه هایی که با هم داشتیم. انشالله که همیشه لبت خندون و دلت شاد و پر از آرامش و یاد خدا باشه.

 پ ن: حالا چطوری من تا پنج شنبه صبر کنم!!

رنگارنگ!

جمعه دهم آبان 1387، ساعت: 21:52

 1- حس دو گانه‌ای نسبت به این جا پیدا کردم. از طرفی دلم میخواد هنوزم توش راحت باشم و بنویسم از خاطراتم اما از طرفی هم انگار دیگه اون قدر ها راحت نیستم. شاید حرف هایی است عادی اما این که نگران قضاوت بقیه باشی بدون این که حتی بخوای سخت است.حس این که لحظه هات را میزاری کف دستت برای کسایی که لحظه هاشون را نمیبینی! شاید عمر جوونی و شر و شور گذشته و داره میرسه به دوران پیری و محافظه کاری!

 2- آدم ها همیشه چیزی را برای خواستن دارن ، چیزهایی که براشون داشتنش شیرین است و دلشون میخواد که اون چیز یا کس را کنار خودشون و برای خودشون داشته باشن. گاهی حتی نمیدونی که اون چیز دقیقا چی است ، فقط میخوایش! اما خوب همیشه که نمیشه همه چیز را داشت . میشه همون قضیه این که میخوای اما نمیتونی و این جا همون قسمت تلخ ماجراست. حرف های زیادی هست ،یکی این که خیلی وقت ها چیزی را که میخوای به صلاحت نیست و بعد ها میفهمی که چه بهتر که بهش نرسیدی! آره اینا شدید قبول دارم و همین باعث میشه که تا الانم نرسیدن به خیلی از خواسته هایی که شاید خیلی هاش بهترین خواسته ها برای هر انسانی بوده را تحمل کنم اما خوب همون خدایی که صلاحت را میدونسته یک دل لامصبم بهت داده که خیلی این حرف ها حالیش نیست و همیشه غصه ای برای خوردن و غری برای زدن داره! حتی اگه بدونه که نباید این کارا را بکنه. اما ته همه این حرف ها باید باز هم صبر کنه و امید داشته باشه و شاید هم فراموش کنه و این ها نعمت هایی است که همون خدا تو وجودت میزاره تا بتونی ادامه بدی!

خدایا کیف میکنم ازت به خاطر این موجودی که آفریدی! مجموعه ای از هزاران احساس  و حس مختلف ، با دلی که شیطان اون را دید و راهی به درونش نبرد و نفهمید این چی است! و بیشتر کیف میکنم از بودنت و چیدن ماهرانه مهره های بازیت...!

 3- بدم میاد از آدم هایی که برای مظلوم تر از خودشون شاخ و شونه میکشن اما به محض این که به کسای دیگه ای میرسن دهنشون بسته میشه و بله قربان میگن! و بیشتر از اون بدم میاد از فرو مایگانی که برای کسایی که بهشون یا به کارشون احتیاج دارن شاخ و شونه میکشن و خودشون را مثل یک بادکنک تو خالی باد میکنن. امیدوارم زودتر بترکن!

 4- نمیدونم چرا اما حس میکنم وقتی توی کیف پولم 5 تا هزاری دارم بیشتر پول دارم تا وقتی که یک پنج هزاری توش باشه!! نمیدونم چرا شاید حسش مطوئن تر است شایدم من عقلم به چشمم است!!

 5- حس میکنم دنیام تغییر کرده. شایدم هیچ تغییری نکرده!!

 6- یک مسافر آسمونی تو راه داریم. امیدوارم بیاد و به سلامت برسه و بمونه.

 7- امسال برام خیلی زود گذشت. واقعا باورم نمیشه بهار و تابستون گذشته باشه و پاییز هم رو به انتها باشه.

 8- وقتی نخوانت دلت میشکنه و برای بعضی ها بدتر میشکنه. دارم عادت میکنم که صبور تر باشم.

 9- میخندم و به بابا میگم خدای ما هم بزرگه و بابا میگن البته!

 10- زورم به خدا نمیرسه! از دعوا کردن باهاش میترسم! بهش اطمینان دارم! از حرف زدن باهاش آروم میشم. گیجم!

 11- بالاخره بارون هم اومد و هوا حسابی سرد شد. بهتر از تابستون میشه باهاش کنار اومد. دلم هوس کرسی کرده!

 12- این جا هم ترافیک شد معضل! صبح ها باید کلی تلاش کنم تا تاخیر نخورم. کلی از وقتهام را رفتن و برگشتن توی ترافیکم. منم هدفونم را میزارم توی گوشم و با موبایلم آهنگ گوش میکنم و سعی میکنم آروم باشم و بی خیال.

 13- نمیدونم من این طوری حس میکنم یا واقعا این طوری است اما بعضی آینه ها آدم را قشنگ تر نشون میدن!! باید بدم تو چشم همه از اون ها کار بزارن!

 14- خدا را شکر دندون پزشکی فردا کنسل شد. وای که چقدر از دندونپزشکی رفتن بدم میاد. هر چه دیرتر بهتر!

 15- اگه یک سوپر مواد غذایی داشتم حتما خودم همه کیک هاش را میخوردم!! نباید هیچ وقت به این شغل فکر کنم!

 16- این که ببینی و بخواهی و نشه سخت است اما ندیده هم اگه درگیر بشی و نشه یا نتونی سخت است!

 17- یک دوست جدید پیدا کردم ، وقتی باهاش حرف میزنم بعضی وقت ها در جوابم فی البداهه شعر میگه ، حرف هاش را به صورت شعر میگه. چقدر این فی البداهه هاش برام شیرین است و البته خیلی وقت ها اشکم را هم در میاره. خدا خیلی مهربون است ، یک آدم هایی را میزاره تو مسیر زندگیت اونم تو لحظه هایی که شاید خودتم درک نکنی چقدر بهشون نیاز داشتی! اون وقت جواب سوالاتت را از زبون اون ها بهت میگه!

 18- گاهی از بد بودن خودم و تکرار مکرر گناهام شرمنده میشم ، اون موقع حتی نمیتونم طلب بخشش کنم!! میزارم کمی بگذره بعدا. اما در عجبم از خودم و این اراده متزلزل!!

 19- یک ساز دهنی داشتیم مال مامان بود . تو بچگی چقدر همیشه آرزو داشتم اون را داشته باشم و آهنگ بزنم اما بابا اجازه نمیدادن! نمیدونم چرا! حالا دادن من کادوش کردم و دادن محمد حسین!! بیخود نیست میگن بچه بادوم است و نوه مغز بادوم!!

 20- یک هفته بابا رفته بودن سفر. خونه خالی شده بود! برنامه زندگی ریخته بود به هم و مخصوصا برنامه صبحانه!!!

 21- دلم میخواد بشینم یک دست روپولی سیر بازی کنم و هی خیابون بخرم و کارخونه بزنم و از بقیه پول بگیرم! بعد برم زو بازی کنم و هفت سنگ و آخرشم خونه بازی.

 22-" و گفت : ای پسران من ، همه از یک دروازه به شهر در نیایید، بلکه از دروازه های مختلف وارد شویدو من با این سفارش چیزی از قضای خدا را از شما دور نمیتوانم داشت. فرمان جز برای خدا نیست. بر او توکل کردم و توکل کنندگان باید بر او توکل کنند.چون همان گونه که پدرشان به آنها فرمان داده بود وارد شدند این کار چیزی را در برابر خدا از آنان برطرف نمیکرد جز این که یعقوب نیازی را که در دلش بود برآوررد. (سوره یوسف آیه 68) ."  چقدر برام جالب بود. زندگی است و نیازهای دل!

 23- این روزهای پاییز و زمستون چقدر کوتاه است. از سر کار که میرسم خونه هوا معمولا تاریک شده و بعد با این که تا آخر شب چند ساعتی وقت هست اما انگار حسابش نمیشه کرد! هر چند این شب ها طولانی و کشدار. چقدر تو این شب های طولانی نبودن مامان جون و آقاجون را بیشتر حس میکنم..

 24- فکر کنم هیچ وقت سر کار رفتن برام عادی نشه. هنوزم حس میکنم یکهویی پرت شدم وسط زندگی. انگار توی تصورات من کار هنوز هم مال باباهاست و آدم بزرگ ها! شایدم فکر میکنم کوچولوام!!

 25- معلق بودن بد حسی است. باید رسید به یک ساحل و یک گوشه بالاخره آروم گرفت. من هم ساحل میخوام.

 26- دلم یک کیف کولی میخواد که دو پشته بندازم پشتم و راه برم. چرا نمیشه؟

 27- محمد میره کلاس اول و مشق هم مینویسه! چه حسی بود مشق نوشتن. مشخ یا مقش! چقدر دور شدم از حس مدرسه. انگار دیگه اصلا دلم نمیخواد برگردم به اون دوران. به قول مامان هر دورانی مال خودش است. اما دانشگاه برام یک چیز دیگه بود. هنوزم تو خاطرات شیرینش سیر میکنم. دلم هوس دانشگاه کرده!

 28- کمتر فکر کردن هم بعضی وقت ها بد نیست. باید خودت را بزنی به بی خیالی و نزاری فکر کنی!

 29- بعضی قید و بندها دست و پای آدم را میبنده و من نمیدونم که آیا اصلا درست فهمیدمشون یا نه!

 30- دلم یک مسافرت میخواد.

 31- من در تو نوری را دیدم...

 

خستم :(

سه شنبه هفتم آبان 1387، ساعت: 17:46
 

ساعت شیش ربع کم است!

هنوز سر کارم

دم رفتن  یک کار جدید فوری پیش اومد

هوا تاریک شده و من سرم از بس به مانیتور لعنتی نگاه کردم درد میکنه و کمر و زانو برام نمونده

ادامه کار به فردا صبح حواله شد

خستم...

پ ن: بعضی وقت ها جدا  به این دخترای هم سن و سال خودم که کاری جز پول خرج کردن و خوش گذرونی ندارن حسودیم میشه

پ ن: هر چند این فقط مال بعضی موقع هاست اما هست!

دل ن: سلام به همه دوست های خوبم که کلی بهم روحیه دادن و خستگی را از تن و روحم بردن ممنونم از شما و شاکرم از خدا برای داشتن شما بله حرف هاتون درست است ٬ این چیزها وجود داره و خوب شاید نمک کار و زندگی واقعی هم باشه اما غرغر کردن هم بالاخره لازم است در ضمن این که گفتین کسایی به روز من آرزومندن را قبول دارم و این که همیشه هم دلم نمیخواد خوش بگذرونم و این فقط مال بعضی وقت هاست ٬ اما خوب هست. اون پی نوشت دوم هم توضیح پی نوشت اول بود نه برای کل متنم به هر حال بازم از همتون ممنونم

الو

پنجشنبه دوم آبان 1387، ساعت: 13:12
الو؟

یعنی صدا میرسه؟

من که امیدوارم برسه.

میدونم میرسه.

امیدوارم!