تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

روز تلخ...

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387، ساعت: 15:46

بعضی روزهای زندگی خیلی تلخ اند.

امروز هم یکی از اون روزها بود.

اون که داده بود امانتیش را پس گرفت و برد پیش خودش.

کوچولوی ما هم رفت.

خداحافظ فرشته کوچولو...

همیشه دوستت دارم!

زندگی و بازی هاش!

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387، ساعت: 15:17

بازی های زندگی را نمیشه بلد شد ، چون همیشه تا بیای یک بازی را انجام بدی سرنوشت یک بازی جدید برات رو میکنه و اصلا خودتم نمیفهمی چطوری از اون بازی اومدی بیرون و گرفتار این یکی شدی. فقط این را میدونی که باید باهاش همراه بشی تا بتونی موفق بشی.موفق شدن توی زندگی هم نسبی است.

یک موقع هایی توی زندگی اتفاقات عجیبی می‌افته که زنجیر وار اتفاقات دیگه ای را دنبال خودش میکشونه . ممکنه این اتفاقات دوست داشتنی و یا آزار دهنده باشند اما هر چی هست باید انجام بشن.

اما این وسط سختی که داره اینه که ممکن توی بعضی از این بازی ها دل بدی به بازی و بازی هم تموم بشه اما تو دست بردار نباشی.گاهی حتی قبل از تموم شدن بازی هم این را میدونی اما حالا هی خودت را میزنی به همون کوچه معروف چپکی و هی میگی من؟ اصلا من؟ مگه میشه؟ اما ته دلت هی میلرزه و به خودت میگی آخه فلانی ، آخه دیوونه! این کارا چی است میکنی؟ اگه ته بازی خوردی زمین چی؟ اگه هم بازی هات ولت کردن و رفتن و تو موندی و حوضت چی؟ بهتر نیست تو هم این گوشه آهسته بری و آهسته بیای تا خطری نباشه؟

شاید خیلی وقت ها حرف گوش کنی و بگی چشم! شایدم بگی حالا بزار دل بدم به بازی تا ببینم چی میشه! انگار پیش خودت میگی اگه دل ندی و بازی نکنی بعدها بیشتر پشیمون میشی تا این که اصلا از اول بی دل بازی کنی!

داستان غریبی است این زندگی و بازی هاش...!

عاشقان عیدتان مبارک :)

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387، ساعت: 16:16
 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابی طالب


دل ن: امیدوارم بتونم روزی شیعه واقعی باشم!

بخشندگی

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387، ساعت: 18:35

حافظ :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هنودش بخشم سمرقند و بخارا را

 

 امیر نظام گروسی :

اگر آن کرد گرّوسی به دست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارا را

 

استاد انوشه :

اگر آن مهرخ تهران بدست آرد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می‌بخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

 

قربانی!

سه شنبه نوزدهم آذر 1387، ساعت: 1:25
عید قربان مبارک.

به امید این که توی امتحان های زندگی قربانی کنندگان و قربانی شوندگان خوبی باشیم! و بهتر این که تصمیم گیرندگان درستی باشیم!

دنیای عاشقانه

جمعه پانزدهم آذر 1387، ساعت: 11:58

دنیایی که ما توی اون زندگی میکنیم دنیای عجیبی است. پر است از اتفاقات خوب و بد که آدم ها را شاد و غمگین میکنه و این شادی و غم هم نسبی است و ممکن از یک اتفاق یک عده شاد و یک عده غمگین بشن. اما یک سری از کارهاست که به طور فطری همه را شاد میکنه و اون محبت و عشق آدم ها به همدیگه است و این عشق و محبت چیزی است که میتونه همه را شاد کنه. مثلا دیروز توی تاکسی که سوار بودم دختر کوچولوی راننده هم کنار من نشسته بود و فکر کنم پدرش از مدرسه اونا میبرد خونه. اما چیزی که این وسط خیلی قشنگ بود این بود که این پدر هر موقع میخواست دنده را عوض کنه دست کوچولوی دخترش را تو دست میگرفت و بعد این کار را میکرد و بعد یک لبخند هم به اون کوچولوی دوست داشتنی میزد.این صحنه واقعا لذت بخش بود و شاید تا مدت ها تاثیر شیرینی روی من گذاشت که با به یاد آوردنش بی اختیار لبخند میزدم. یا مادرو دختری که چند روز قبل توی اتوبوس دیدم و دیدم که تو کل مسیر این مادر و دختر 10 سالش با هم گفتن و خندیدن و شیطنت کردن. یا دوستی که وقتی باهاش از عرض خیابون میگذشتیم هر نیمه خیابون را میومد طرفی می ایستاد که جلوی ماشین ها باشه و به نوعی مراقب من باشه یا زن و شوهری که توی جاده دیدم و همسر مسافت زیادی دستش را جلوی چشم های خانمش گرفته بود تا راحت بخوابه و آفتاب اذیتش نکنه. این ها همه اتفاقات خیلی ریزی هستن که میتونه دلیل شادی برای مایی که حتی فقط ناظر اون صجنه ها هستیم هم باشه.

یکی از بدی های آدم بزرگ ها اینه که انگار هر چقدر بزرگ میشن برای شاد شدن دنبال دلیل های بزرگ تری میگردن و دیگه یک اتفاق ساده اون ها را شاد نمیکنه یا به قول خودشون ارزش شاد شدن الکی نداره!!! شاید برای همین باشه که خیلی وقت ها دلم این بزرگ شدن را نمیخواد ، حتی اگه از طرف همون ها انگ بچه بودن و بی عقل بودن بخورم. اگه بزرگ شدن اینه که شادی ها را از خودم دریغ کنم من این بزرگ شدن را نمیخوام و امیدوارم آدم بزرگ های این طوری هم در اطرافم روز به روز کمتر بشن.

امیدوارم شما هم شادی های کوچیک را از خودتون دریغ نکین.

 پ ن: مدتی است سریالی را میبینم به اسم لاست. شاید دیده باشین و یا در موردش شنیده باشین. به نظرم سریال جذابی است. امتحان کنین. البته هشدار میدم که کاملا وقتتون را در اختیار میگیره و به قولی معتادتون میکنه پس دقت کنین!

 دل ن: کوچولو هنوز توی دستگاه است. هنوز نیومده داره به سختی برای بودن میجنگه. امیدوارم توی این مبارزه سالم بمونه و برای پیروزیش لبخند بزنه.

 پ ن: محبوبه این هفته عروسیش است و من را هم دعوت کرده کاشان.نمیدونم میرم یا نه هر چند احتمالش خیلی کم است اما تبریک میگم عزیزم. امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشی حتی با این که پناهندگی به ما ندادی :))

 دل ن: پارک ، اس ام اس ، پیکان قدیمی ، کلاه ، حرف ، پریدن از دیوار پارک ، رستوران ، باغ ، نیمکت ، تخت ، چایی نبات!

 پ ن: فرندفید یا به قول بچه ها فرفر دنیایی است شیرین که دوست های با محبتی را برام با خودش آورده.

 پ ن: هوای آذرماه اصفهان خیلی سرد شده.دلتون گرم باشه!

 پ ن: دندونپزشکی :-|

در میان پختگان عشق او خامم هنوز

جمعه هشتم آذر 1387، ساعت: 11:28

بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز

ساقیا یک جرعه ده زان آب آتشگون که من

در میان پختگان عشق او خامم هنوز

 دل ن: دل نوشته ها را مجال نوشتن نیست. شاید چون دل خودشم نمیدونه !

 پ ن: خواستم کامنت دونی را ببندم بعد دیدم دلیلی برای این کار نیست! راستی حالتون چطوره؟خوبین؟

پ ن: به زودی این جا تغییراتی میکند که خوشگل است