خوب خودمم فراموش کرده بودم!
یک سال گذشت از روزی که آخرین بند اتصال من به دوران چهارساله دانشجویی هم قطع شد و با دفاع از پروژه دانشجویی به اصطلاح مهندس شدم!!
چه روزی بود و چه روزگاری. اگه رویا امروز اس ام اس نمیزد و تبریک نمیگفت شاید اصلا یادم نمیومد که پارسال همچین روزی چه حس و حالی داشتم! ممنون رویا جون ، ممنون خانم مهندس خوشگل!
پروژه پایانی من با موضوع هوش تجاری (BI) برای من و خودش داستانی بود. از روزی که بالاخره با دکتر مینایی به توافق رسیدیم و شد استاد پروژه من تا تحقیقات بعدی و رفتن به کاشان و اومدن و سرچ و جستجو و فحش دادن به خودم و پروژه و ...!! و بیچارگی برای پیدا کردن یک دیتا بالای یک میلیون رکورد اطلاعات و تایپ و کار عملی و بقیه بیچارگی ها! و در اون بین رفتنم سر کار که اول یک دوره دو ماهه تدریس تو یک آموزشگاه بود و بعد سختی اصلی شروع شد. یادم نمیره دی ماه که اومدم سر کار فعلی ماه آخر زمان برای دفاعم بود. کار جدید و استرس های اون یک طرف و اوج گرفتن کار پروژه هم از طرف دیگه من را تبدیل کرده بود به یک موجود طفلکی اساسی!!! صبح ساعت 7 از خونه میزدم بیرون و تا 4:30 عصر سر کار بودم و دوباره از 5:30 که میرسیدم خونه پای کامپیوتر و پروژه بودم تا 12 که جنازم میرسید به رختخواب و این برنامه یک ماه منِ خرد و خاکشیر بود !!
و بالاخره 20 بهمن برام زمان دفاع تعیین کردن!
یادم است دفاعم ظهر بود و من و رویا صبح رفتیم. من به عنوان شیرینی گز خریدم و بردم! هیچ استرسی نداشتم ، بلکه بیشتر مایل بودم که این کار را انجام بدم و ارائه بدم. رفتم بالا و با آرامش ارائه دادم. فکر کنم یک جایی هم خندم گرفت! ای بابا خوب یادم نیست!!
و تموم شد و من مهندس شدم!!
و شاید این آخرین درس دوران دانشجویی با همه سختی هاش تنها درسی بود که نمیخواستم تموم بشه! آخه با تموم شدن اون، دوران شیرین دانشجویی من هم تموم میشد! اما خوب زمان میگذره و کارها باید انجام بشه و من هم از اون دوران جدا شدم و حالا دیگه مدت هاست که حس و حال دانشجویی از سرم افتاده و غرق شدم توی دنیای کار و دنیای بزرگترها اما صادقانه که نگاه کنم هنوز هم دلم برای اون روزها بیتاب است ، برای با هم بودن هامون ، شیطنت هامون ، کلاس رفتن هامون ، حرص خوردن هامون از دست استادها ، سلف و غذای اون ، خوابگاه و همه لحظه های شیرینش ، اردوهامون و همه و همه و همه لحظه های اون سال ها.
زمان بر نمیگرده و هر دوره ای حسی را میطلبه اما واقعا خوشحالم که این دوران قسمت خیلی شیرینی از خاطرات من را داره که یادآوریش برام لذت بخش است و دوست های خیلی خیلی خوبی را برام داشت که دنیایی از خوبی ها هستند!
خدایا شکرت برای همه چیز!