تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

این روزها ...

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388، ساعت: 10:39

    رفتار من عادی است
    اما نمی دانم چرا
    این روزها
    از دوستان و آشنایان
    هرکس مرا می بیند
    از دور می گوید :
                           این روزها انگار
                           حال و هوای دیگری داری!
    اما
    من مثل هر روزم
    با آن نشانیهای ساده
    و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
    مثل همیشه ساکت و آرام
   
     این روزها تنها
    حس می کنم گاهی کمی گنگم
    گاهی کمی گیجم
    حس می کنم
    از روزهای پیش قدری بیشتر
    این روزها را دوست دارم
    گاهی
    - از تو چه پنهان -
    با سنگها آواز می خوانم
    و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
   
     این روزها گاهی
    از روز و ماه و سال ، از تقویم
    از روزنامه بی خبر هستم
    حس می کنم گاهی کمی کمتر
    گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
    این روزها گاهی خدا را هم
    یک جور دیگر می پرستم  

    این روزها دیگر
    تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
    گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
    یک روز کامل جشن می گیرم
    گاهی
    صد بار در یک روز می میرم
    حتی
    یک شاخه از محبوبه های شب
    یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
    گاهی نگاهم در تمام روز
    با عابران ناشناس شهر
    احساس گنگ آشنایی می کند
    گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
    آهنگ یک موسیقی غمگین
    هوایی می کند
    اما
    غیر از همین حس ها که گفتم
    و غیر از این رفتار معمولی
    و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
    حال و هوای دیگری
    در دل ندارم
    رفتار من عادی است 

                                                                       قیصر امین پور  

 

دختر

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388، ساعت: 8:18

امروز تولد حضرت معصومه (س) و روز دختر است.

بی تعارف باید بگم که دختر بودن سختی های زیادی داره و این زیاد یعنی گاهی واقعا زیاد و خیلی سخت اما با همه این سختی ها من خوشحالم که دخترم

هیچ کس هم که یادش نباشه و این چیزها را قرتی بازی و سوسول گری بدونه اما خودم میتونم به خودم تبریک بگم و با خودم بزنم قدش !

روز دختر به شما دخترهای خوبم مبارک

پ ن : چند روز پیش داداشم ازم پرسید دلت میخواست اگه میتونستی توی زندگیت جای کی بودی؟ خوب راستش فکرش را نکردم اما جای خودم خوبه.فقط کمی سختی هاش کمتر بشه که دیگه عالی است

می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388، ساعت: 8:10
تو رو از خاطرم برده ، تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این ، فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره ، عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی ، تو رو از ذهن من شسته


خدایا فاصله ات تا من ، خودت گفتی که کوتاهه
از این جا که من ایستادم ، چه قدر تا آسمون راهه

من از تکرار بی زارم ، از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم ، شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشم های کورم ، عذاب کهنه ی خوابو

چرا گریه ام نمی گیره ، مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا می رم ، کجای جاده دلتنگه

می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره
سر راه بهشت من ، درخت سیب می کاره

مهندس کامپیوتر :دی

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388، ساعت: 8:33

چهار تا مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر با يه ماشين در حال مسافرت بودن كه يهو ماشين خراب ميشه. خاموش ميكنه و ديگه هر چي استارت ميزنن روشن نميشه. ميگن آخه يعني چي شده؟!

مهندس برقه ميگه: احتمالاً مشكل از مدارها و اتصالاتو سيم كشي هاشه. يكي از اينا يه ايرادي پيدا كرده.

مهندس مكانيكه ميگه: نه بابا، مشكل از ميل لنگ يا پيستوناشه كه بخاطر كار زياد انحراف پيدا كرده.

مهندس شيميه ميگه: نه، ايراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگيشو از دست داده.

در اينجا ميبينن مهندس كامپيوتره ساكته و هيچ چي نميگه. بهش ميگن: تو چي ميگي؟ مشكل از كجاست؟ چيكارش كنيم درست شه؟

مهندس كامپيوتره يه فكري مي كنه و ميگه: نميدونم، ولي بنظرم پياده شيم، سوار شيم شايد درست شده باشه!!!!!!!!

پ ن : یعنی دقیقا این یعنی خود مهندس کامپیوتر و تجربیاتش ، میدونین که

بود و نبود

دوشنبه بیستم مهر 1388، ساعت: 3:50

صبح از روی پل پیاده رد میشدم ٬ سوز سردی وزید و یخ کردم و برای همون یک لحظه حواسم رفت به سردی که ناگهانی خودش را زد توی صورت و وجودم.

گاهی بودها را نمیبینیم چون به بودشون عادت داریم ولی وای به روزی که اون بود نابود بشه...

خدایا درکم را بالا ببر تا بتونم از بودهام لذت ببرم و قبل از نابودنشون قدرشون را بدونم.

امان !

سه شنبه چهاردهم مهر 1388، ساعت: 17:17
مشتری زبون نفهم

رئیس زبون نفهم

:-|

روان باش

شنبه یازدهم مهر 1388، ساعت: 16:22
زندگی آب روان است روان میگذرد

آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد


پ ن : پس باید با این رونی پیش رفت و سعی کرد به بهترین حالت هم پیش رفت :)


جنگجو

جمعه دهم مهر 1388، ساعت: 23:0
یک جنگجو گاهی خسته میشه اما باید ببینه میتونه به خودش اجازه بده که خسته بشه یا نه و حتی بدتر از اون باید ببینه میتونه اون خستگی را بروز بده یا نه ! جنگجو همیشه میجنگه اما بدترین حالت برای یک جنگجو زمانی است که از چیزی که براش میجنگه خیلی مطمئن نباشه و اون دلیل جنگیدن هم گاهی آزارش بده و در ضمن کسایی که باهاشون میجنگه دشمن نباشن! یک زمانی هم چاره ای جز جنگیدن براش نمیمونه اما ذره ذره تحلیل میره !

دارم میجنگم... !

چراغت را روشن کن !

پنجشنبه نهم مهر 1388، ساعت: 12:50

یک موقع هایی چراغ مسنجرت را روشن میزاری و بعد یک هو یک کسایی بهت پی ام میدن که شاید در ظاهر خیلی دور باشن اما با این کار خیلی محبتشون نزدیک میشه

متعلقات !

دوشنبه ششم مهر 1388، ساعت: 10:21

دلم هوای دانشکده مهندسی و متعلقاتش را کرده

دلم خیلی هوای خوابگاه و متعلقاتش را کرده

دلم کمی هم هوای دانشکده علوم و متعلقاتش را کرده

دلم زیاد هوای سر کلاس نشستن ها و شیطنت ها و متعلقاتش را کرده

دلم هوای آمفی تئاتر و متعلقاتش را کرده

دلم تا حدی هوای سلف و متعلقاتش را کرده

دلم هوای پیاده روی های مسیر خوابگاه و دانشگاه و متعلقاتش را کرده

دلم هوای با هم بودن هامون و متعلقاتش را کرده

...

دل است دیگه ! گاهی این طوری میشه !

حال

دوشنبه ششم مهر 1388، ساعت: 8:57
حال من دست خودم نیست ٬ دیگه آروم نمیگیرم !

خدا جون مثل همیشه دست خودت گذاشته ...

 

توقع

یکشنبه پنجم مهر 1388، ساعت: 16:30
توقع زیادی ندارم ٬ زیادی هم توقع ندارم !

 

پس چرا این قدر سخته؟

 

آخر

جمعه سوم مهر 1388، ساعت: 16:53
فکر میکنی آخرش چی میشه؟

 

فکر میکنم ...

 

 

 

پاییز

چهارشنبه یکم مهر 1388، ساعت: 9:19

پاییز است ... اول مهرماه ...

پاییز همیشه برام دوست داشتنی ترین فصل سال بوده و هست.

چقدر دلم میخواست امسال اول مهر به جای این که برم سر کار برم دانشگاه و باز بشینم پشت اون نیمکت ها و با همون دوست ها روزگار بگذرونم. این خواستن فقط و فقط از شیرینی خاطرات روزگار دانشجویی سرچشمه میگیره و شاید کمی هم از سردرگمی الان.

راستش من هنوزم باور نمیکنم بزرگ شدنم را و سر کار رفتنم را. انگار زورکی است !

اما نمیشه توی مسیر زندگی ایستاد چون اگه به ایستی اون وقت یکهو یک موج میاد و یا زیر پات را خالی میکنه و یا پرتت میکنه جلو و ممکنه بخوری تو یک تخته سنگ بزرگ و حتا ممکنه غرق بشی! پس بهتر است همراهش شنا کنی تا بتونی به بهترین حالت با اون امواج خروشان زندگی کنار بیای.