تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - دچار

 

دچار شدم.

 حالا ميفهمم كه وقتي ميگفتي دچارش شدم يعني چه. ميدوني حالا ميفهمم كه تا خودت درگير اين حس نشي هيچ وقت نميفهمي يعني چه. ميشي عين يك پاندول ساعت كه وقتي اين جايي دلت برا اون جا و آدم هاش تنگ است و وقتي اون جايي دلت براي اين جا و آدم هاش تنگ ميشه.

بهم نخند! تقصير من نبود. نميدونم شايد هم بود؟ نميدونم؟ شايد خودم بايد جلوي خودم را ميگرفتم، اما من نكردم. لذت بودن و با هم بودن را به جون خريدم و از فكر جدايي فرار كردم وچشمم را به نزديك شدنش بستم. اما حالا ديگه اينقدر اين جدايي نزديك است كه دهن كجي هاي مداومش را نميتونم نبينم.

دچار شدم. اما تو هم نگفتي آخرش اين ميشه. فقط گفتي غصه نخور عادت ميكني. عادت!! اين كلمه سحرآميز چه خوب من را خام كرد .به مني كه اون موقع همه زندگيم اين جا بود، همه وجودم اين جا را طلب ميكرد.اما بهم گفتن صبر كن عادت ميكني. و من صبر كردم و نه تنها عادت كردم كه بدجوري هم دچارش شدم اما كسي به من اين طرف سكه را نشون نداد. آخه حالا اين لعنتي آروم نميشه

.حالا، تويي كه اون موقع بهم خنديدي و گفتي ، غصه نخور عادت ميكني باز هم بهم ميخندي و ميگي غصه نخور عادت ميكني و من ميدونم كه آره عادت ميكنم اما خيلي سخت. ميدوني وقتي بدوني با هم بودن شيرينت با همه كسايي كه دوستشون داري  داره به آخر ميرسه اون وقت با هم بودن هم با همه خوشي ، يك غمي را تو خودش داره ، يك غم تلخ.

به من نخند ؛ اين ها دلبستگي هاي كودكانه نيست اين ها يك زندگي با هم بودن است. اما چه كنيم كه جدايي جبر زمانه است و اين سخت ترين جبر است...

دوست های همکلاسیم دوست های خوبی برا بودن...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 13:31  توسط فازی  |