سلام به همه دوستای گلم.![]()
![]()
![]()
خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟ خوش ميگذره؟ خوب من اومدم تا دومين قسمت از سفرنامه اصفهان را بنويسم تا يادگاري بمونه.![]()
شب اول را كه براتون گفتم فقط اين ازش ميمونه كه بچه ها رفته بودن سي و سه پل و پل خواجو و شام را هم بيرون حورده بودن.
فردا صبح ساعت 7 بود كه همه گي دم شير سنگي هاي پايين كوه صفه جمع شديم و صعود خودمون را به سمت قله شروع كرديم.البته عده زيادي هم موقعي كه ما داشتيم ميرفتيم بالا داشتن برميگشتن و ما فهميديم كه همچين يك كمي دير اومديم! ![]()
زفتيم بالا و بين راه هم كلي با هم گپ زديم و سر به سر هم گذاشتيم
.تقريبا تا وسط هاي كوه بالا رفتيم و اون جا بود كه عده اي از دوستان مشتاق رفتن تا قله را فتح كنن و عده اي هم راه برگشت را پيش گرفتن (حالا من كجا بودم بماند!!) . پايين هم باغ وحش بود كه كلي شير و خرس خوشگل داشت كه ما براشون ذوق كرديم.وقتي همه بچه ها جمع شدن بساط صبحانه را پهن كرديم و حليم شير و عدسي خورديم كه خيلي هم خوشمزه بودو بچه هاي غير اصفهاني هم كه تا حالا نخورده بودن استقبال كردن.![]()
بعد از كوه و صبحانه رفتيم ناژنون و بين راه هم البته كه آقايون راننده كلي ما را از رانندگي خوبشون بهره مند كردن!
رسيديم ناژنون و اون جا دم يك قهوه خونه پياده شديم اما دم قهوه خونه زده بود از پذيرايي از افراد زير 18 سال و معتادين معذوريم.خوب ما خانم ها كه زير 18 بوديم آقايون هم ... پس مجبور شديم برگرديم.![]()
![]()
![]()
رفتيم باغ پرندگان كه انصافا خيلي هم قشنگ بود و كلي پرنده هاي ناز و بامزه داشت كه ما هي ذوق اون ها را كرديم. پرنده هايي ديديم كه تو عمرمون هم نديده بوديم.
براي ناهار رفتيم ميدان نقش جهان كه يك سفره خونه سنتي داشت كه جاي خيلي با صفا و دلنشيني بود كه به سبك معماري قديم اصفهان ساخته شده بود . متاسفانه بريون نداشت براي همين بچه ها نتونستن بريون بخورن و غذاهاي ديگه را سفارش دادن (كوفته هم خورديم.مرسي!![]()
)
بعد از خوردن ناهار رفتيم يك كم تو ميدون قدم زديم و مسجد امام را هم ديديم كه بچه ها خيلي دوست داشتن.اين جا بود كه دو نفر جديد هم به گروه اضافه شدن!![]()
تقريبا داشت غروب ميشد كه گروه براي خوردن عصرانه راهي هتل كوثر شديم.وارد هتل كه شديم توي كافي شاپ هتل ميز ها همه دو نفره بود!
و نميشد اون وسط ميزها را به هم چسبوند براي همين رفتيم كافي شاپ سنتي كه تو حياط داشت اما اون جا هم فهميديم كه چايي را يا با غذا ميدن يا با آش رشته !! كه خوب اوني نبود كه ما ميخواستيم.براي همين بار و بنديلمون را جمع كرديم و رفتيم بيرون ...![]()
![]()
چون هيچ جوري نميشد ما عصرانه نخوريم پس رفتيم هتل سوئيت و اون جا بالاخره تونستيم يك چيزي بخوريم
.هر چند اين كافي شاپ هم ماجرايي داشت اونم اين بود كه خيلي از بچه ها اول بستني ميخواستن كه نداشت براي همين نسكافه سفارش دادن و من شير كاكائو گرفتم. وقتي آوردن مال من يك ليوان خيلي بزرگ بود كه خيلي هم خوشمزه بود و مال بچه ها يكي يك فنجون كوچولو كه تازه از اين نسكافه آماده ها كه بسته بندي!!! ديگه قيافه دوستان را خودتون تصور كنين.![]()
بعد از كافي شاپ بچه ها داشتن براي قسمت بعدي ماجرا تصميم ميگرفتن كه همانا شام و محل اون بود ( كل اردو به خوردن و تصميم گيري براي اون گذشت![]()
) اما چون بچه ها سير بودن تصميم گرفتيم يك چرخي تو شهر بزنيم تا بچه ها صفا كنن! براي همين يك يك ساعتي هم خيابون هاي اصفهان را گشتيم كه كلي هم صفا داشت ( همين جا بگم كه اگه موبايل نبود كلا ما بيچاره بوديم چون همش همديگه را گم ميكرديم و ديگه معلوم نبود كه تكليف چي بود) بعد از گز كردن خيابون ها با ماشين رفتيم شام بخوريم! پيتزا آنجل را كه خاطراتي از كودكي همكلاسي را تو خودش داشت انتخاب كرديم ، هر چند اون خاطرات كه ماشالله بزرگ هم شده بود خودش درگير كلي خاطره ديگه بود!!!! اميدوارم خاطرات آيندتون بهتر باشه...![]()
پيتزا فروشي را ريختيم به هم و ميز و صندلي ها را آورديم كنار هم نشستيم يك شام خوشمزه خورديم كه حسابي چسبيد.بعد از شام هم قسمت غم انگيز ماجرا كه همانا تصفيه حساب بود شروع شد كه آه از نهادمون در آورد. ديگه ساعت 11 بود كه رفتيم خونه و جمعه را اين طوري سپري كرديم.
شب مليحه اومد خونه ما براي همين تصميم گرفتيم شنبه صبح دوتايي بريم بيرون آخه براي شنبه برنامه دسته جمعي نداشتيم.ساعت 9 بود كه رفتيم ميدان نقش جهان و عمارت عالي قاپو را ديديم و بعد از اون هم از چهلستون بازديد كرديم.خوب خيلي خيلي قشنگ بود.من خودمم با اين كه بچه اصفهانم دفعه اول بود ميرفتم و براي همين كلي ذوق كردم.واقعا اين دو تا عمارت حيرت انگيز بود.البته چون سقف هاش يك 20 متري بالا تر از زمين بود گردن من و مليحه رو به سقف ها خشكيد!!![]()
بعد از اين بازديد تاريخي رفتيم چهارباغ كمي قدم زديم و بعد هم رفتيم سي و سه پل تا از زاينده رود خداحافظي كنيم.چقدر هم كه رودخونه قشنگ شده بود و همين دل كندن را سخت تر ميكرد.
بعد از اون هم به جبران روز قبل با مليحه رفتيم بريون خورديم
كه جاي همتون خالي خيلي خوب و خوش مزه بود. بعد هم كه ديگه رفتيم خونه و با مامان و بابا خداحافظي كردم (اين بار اصلا نتونستم درست و حسابي مامان و بابا را ببينم
).
و در آخرين قسمت ماجرا هم اومديم ترمينال و با اتوبوس ساعت 2 اومديم كاشان.
خوب يك چيزهايي را بايد بگم اونم اين كه اين دو روز به بعضي ها خيلي زحمت داديم.همه دوستاني كه لطف كردن و ما را با ماشين اين طرف و اون طرف بردن كلي ما را شرمنده كردن.بچه هايي كه براي جمع و جور كردن كارها زحمت كشيدن هم ازشون ممنونم.![]()
اميدوارم كه به بچه هاي غير اصفهاني حسابي خوش گذشته باشه و خاطره شيريني از اصفهان و اصفهاني ها تو ذهنشون مونده باشه.به من كه به شخصه خيلي خيلي خوش گذشت.ببينم حالا ميتونين راجع به اصفهان و اصفهاني ها نظر بدين؟![]()
جاي خيلي ها هم خالي بود كه اگه قسمت شد اردوهاي بعدي با هم ميريم.![]()
![]()
خوب فكر كنم خاطره طولاني شد!
شاد باشيد و ماندگار.![]()
![]()