تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - ميكرو و آدم هایی با مغز یخی!

 

سلام.

۱-بعد از چند روز اومدم سایت و دارم خاطرات مينويسم.اين چند روز همش خوابگاه بودم.حتي از بلوك هم نيومدم بيرون و سر پروژه ميكرو بودم.خوب سه نفري( من و مهناز و امينه )يك پروژه داشتيم كه پياده سازي تابلوهاي روان بود.بالاخره پس از چند روز كار و تلاش طاقت فرسا ديشب كار تموم شد.البته تموم تموم که نه اما خوب تا الان خوب است. امااااا اما يك اتفاق وحشتناكي افتاد و اونم اين كه من داشتم دنبال يك مقاومت ميگشتم كه يكهو ديدم يك جاي ديگه توي نرم افزار پروتئوس يك" ال اي دي " ديگه هم بود كه شكل مال كتاب بود. بعد الان دارم فكر ميكنم اين استاد سخت افزار كه فقط ظاهر را در نظر داره خداي نكرده فردا بهمون نگه اين اوني نيست كه من ميخواستم. اگه اين طوري بشه من رسما سكته ميكنم. تمام زمان درس خوندنم را گذاشتم روي پروژه ٬ خرواري از درس هاي نخونده اساتيد عزيز ديگه را دارم ٬ چهارشنبه امتحانام شروع ميشه و تازه استاد سخت ! هم بخواد گير الكي و بيسوادي بده ديگه قاطي ميكنم.. حالا دعا كنين فردا تحويل پروژمون به خوبي و خوشي انجام بشه.كه تازه بعدش ميرسيم به پايان ترم ميكرو و قانون ۴۰ درصد نكبت استاد ها كه اگه اون را نگيرم تمام اين پروژه و اين ها الكي بوده. (اي خدا چي بگم )

۲- خوب در جريان بودين كه اوضاع خوابگاه چقدر توپ بود ٬ تا اون جا گفتم كه آب گرممون قطع شد .خوب مسئولين عزيز هم اومدن براي تعميرات و نشون به اون نشون تا امروز (يعني ۳ روز بعد ) ما در فاصله ده متري اتاقمون عمليات جوشكاري انجام ميشد و ديگه برو و بيا و داد و بيداد و صداي پتك و اين حرف ها. پس ما در آرامش كامللللللل پروژه انجام ميداديم ٬ زندگي ميكرديم و بوديم! خلاصه كه امروز بعد از سه روز آب گرم بالاخره وصل شد و ما ديگه از بس ذوق كرديم فقط با آب گرم دست و رومون را شستيم و سوختيم

۳- امروز ناهار ماهي ميدادن. خداوكيلي من تو اين چهار سال دانشجويي همه غذاهاي سلف را خوردم و بدم هم نيومده.اما اين ماهيشون را اصلا دوست ندارم و اگه مجبور نباشم نميخورم.اون وقت ظهري به مليحه كه ميگم من نميام سلف و همين جا تخم مرغ ميخورم حرصش در اومده و ميگه تو را بايد ببرند سربازي تا آدم شي!!! 

آخه مليحه جون من كه ديشب دست پخت تو را خوردم ( البته براي اولين بار تو اين چهار سال از اين كارها كردي ) كه ديگه سربازي رفتن و آدم شدن نميخوام

۴- خوب يك احساس دروني به من ميگه كه من درس هاي زيادي براي خوندن دارم و امتحان ها هم از چهارشنبه شروع ميشه. خوب يك احساس قوي تري هم ميگه كه فاصله زيادي تا افتادن ندارم  اونم با استاد هاي اين ترم كه اصلا كارها شوخي بردار نيست.بيشتر از همه براي شبكه و ميكرو نگرانم.هر چند ميدونم نبايد براي اين چيزها نگران باشم ولي چه ميشه كرد.آدميزاد همينه ديگه.

برام خيلي دعا كنيد.انشالله همسايه ها هم ياري ميكنند تا من اين ترم درس هام را پاس كنم.

اميدوارم شما ها هم موفق باشيد.

 

پ ن : الان دارم از دفتر استاد سخت میام و پروژه میکرو را تحویل دادم. خوب استاد سخت به خاطر بیسوادی خودش که نمیدونست این نرم افزار چه طور دستورات را اجرا و شبیه سازی میکنه نیم نمره به ما کم داد .بهش میگم حالا چرا این قسمت نرم افزار این طوری میگه حالا اینش مهم نیست . میگم خوب لااقل بعدا بگو جوابش چی میشه میگه حالا تا بعد!!! آخه خجالتم خوب چیزی .

نه به خاطر نمره ناراحت باشم نه! ( هر چند بعید نیست شاید همین نمره بعدا برام سرنوشت ساز باشه) حرصم میگیره که منطق این استادای ما فسیل است.تا حالا بارها و بارها این شرایط برای من و دوستام پیش اومده و نتیجه همین شده. شده قانون جنگل ٬ هر کی زور دستش است فرمان میده و هر کاری میخواد میکنه. اکثرشونم همین جور اند.اصلا فکر نمیکنن که آخه بابا یک روزی هم باید جواب این تشخیص های زورگویانتون را بدین.اون وقت یک قدرتی بالاتر از قدرت همه است که باید بهش جواب بدین.

آخر کار هم که بهش میگم استاد ما دقیقا اون چیزی را که شما خواستین پیاده سازی کردیم چرا این نمره را دادین میگه " من دوست دارم این نمره را بهتون بدم.همین" .آخه به این آدم !!!!  و موجوداتی شبیه به این چی میشه گفت؟؟؟!!!

پ ن ۲ : خوب عیدتونم مبارک .این عید که شاید بزرکترین عید ما شیعه ها باشه را من که خیلی دوست دارم.عید عید سادات است.عیدی یادتون نره.

 الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایت امیر المومنین.

  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:46  توسط فازی  |