تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - دلشوره

 

كمتر از يك هفته از موندن باقي مونده. خوب خودمم نميدونم چه حسي نسبت بهش دارم. فقط اين را ميدونم كه اين بار حسّم نسبت به يك اتفاق ، نه فقط براي همون اتفاق كه براي تمام اتفاقات و پيش آمدهايي است كه در پس اون اتفاق اولي رخ ميدن و مهم تر از اون ، رخ نميدن...

 

رخ دادن ها و ندادن هايي كه شايد دليلش خودم باشم و اون چه از خودم باقي گذاشتم اما ترسم از اينه كه اون فقط دليل باشه و نه مطلوب و مطلوب به خاطر دليل از دست بره و تنها آتش حسرتي هميشگي باقي بمونه و خاكستر وجود. ترسم از تمام لحظاتي است كه ميگذرن و من هيچ كاري براي حفظشون نميتونم بكنم و مهم تر از همه ترسم از تمام خواسته هايي كه بخوام اما نبايد بخوام و نفهمم كه نبايد بخوام و در تب نگفتن و نتونستن ِ گفتن ِ اون خواسته بمونم و بسوزم و دير بفهمم كه نبايد ميخواستم.

 

مهربانم ، بزار هاله اي از تو من را فرا بگيره تا تمام رخ دادن ها و ندادن هاي آزار دهنده نتونه روحم را لمس كنه و بهم درايت و شعوري بده تا بفهمم و بتونم درك كنم.

مثل هميشه دستم را به سمتت دراز كردم . اون را بگير ، خواهش ميكنم!

 

 

پ ن : حالا ميفهمم كه نبايد خيلي هم وابسته بود. به اين رسيدم كه همه اونقدري كه تو به خاطرات گذشتت وابسته اي و براش ارزش قائلي وابسته نيستن و البته اين نه يك گناه كه شايد تنها عادتي هميشگي براشون باشه. و چقدر دلم ميخواد همه مثل اوني بودن كه با صداقتي گزنده و پشت ظرافتي پنهان گفت كه اگه جايي تو ذهنم موند اون وقت خاطرات را نگه ميدارم.

اما يك دريچه اميد هميشه هست، خدا اينقدر مهربون هست كه هميشه كسايي را گذاشته كه ميتوني با همه وجودت به محبتشون اعتماد كني ٬هر چند تو بدترين آدم دنيا باشي.

 

 

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 0:5  توسط فازی  |