تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - جمعه خوب

 

سلام.

خوب دیروز رفتیم اردو و خیلی خیلی خیلی خوش گذشت  جای همه دوست های خوبم که نبودن واقعا خالی بود.انشالله بازم از این کارها میکنیم.

اما شرح واوقع:

 صبح ساعت ۱۰:۳۰ بود که با صدای زنگ اس.ام.اس بیدار شدم و دیدم زینب پیغام داده که آماده باشید تا بریم.ما هم تند تند کارهامون را کردیم و دیگه ۱۱ حاضر بودیم و اومدیم بیرون.بچه های 83 هم بیرون بودن و بعد سلام و احوال پرسی اولیه راه افتادیم .یک سری بچه ها هم شهر بودن که باهاشون هماهنگ کردیم و قرارمون شد دم مدخل.رفتیم مدخل , اول میخواستیم بریم برزک که گفتن برف اومده بعد گفتیم بریم نیاسر که دیدیم خیلی تکراری است برای همین در نهایت تصمیم گرفتیم که بریم قمصر.ماشین گرفتیم و رفتیم کمال الملک و اون جا هم با مینی بوس های اون مسیر رفتیم قمصر.دیگه بر همگان واضح و مبرهن است که از صبح تا آخرین لحظات با هم بودن چقدر ما گفتیم و خندیدیم و با هم شوخی کردیم ( بچه ها هم که همه آشنا و باحال بودن , همه هم که دختر بودیم برای همین شادی دو چندان شده بود ) .

رسیدیم قمصر و اول از همه دو تا توپ خریدیم و یکی را پوسته اون یکی کردیم ( یاد بچه گی ها به خیر همیشه توپ سه پوسته داشتیم ) و شروع کردیم وسطی بازی کردن و کلی جیغ و داد کردیم و خندیدیم.بعد از بازی هم ناهار خوردیم که بچه ها از شهر گرفته بودن ( اسنک ) و این قسمت هم که خوب با شوخی های بچه ها با لذت فراوان همراه بود.البته یک خونواده محترمم کنار ما بودن که داشتن برای ناهار جوجه کباب میپختن!! و ما میدونیم که خیلی هم دلشون میخواست برای ما هم بیارند , اما خوب بیچاره ها اگه میخواستن بهمون تعارف کنند غذاشون کلهم تموم میشد ( بابا آخه ما 16 نفر بودیم! ) برای همین به روی خودشون هم نیاوردن.

بعد از ناهار با بچه ها شروع کردیم به پیاده روی به سمت امام زاده میر سلیمان. یک خیابون طولانی را پیاده رفتیم و تو راه این قدر گفتیم و خندیدیم که حد نداشت ( پدیده آشغالی هم همین جا بوجود اومد!! ) توپ بیچارمون هم که تو این مسیر مرتب شوت میشد زیرش, یک بار رفت زیر چرخ یک ماشین بد! و پرت شد اون طرف اما خوب حادثه به خیر گذشت ( اردو بدون حادثه تمام شد ).تو امام زاده نماز خوندیم و کلی هم عکس گرفتیم و بعد دوباره همون مسیر را پیاده برگشتیم. رفتیم پارک و اول یک چایی داغ خوردیم که کلی تو اون هوای سرد چسبید و بعد هم هله هوله! بعد هم رفتیم و کلی تاب بازی کردیم و یاد روزگار کودکی را کردیم که خیلی این مراسم بهمون خوش گذشت ( مخصوصا اون تاب پنج نفره! ).

بعد از مراسم پذیرایی و بازی دیگه تصمیم به اومدن گرفتیم و شروع کردیم خیابون را پیاده اومدن که واقعا هم خیلی خیابون قشنگی بود. یعنی کلا طبیعت فوق العاده اون جا قشنگ بود ( قابل توجه سارا! ) تا آخر خیابون را رفتیم بعد از شانس خوبمون یک مینی بوس خالی داشت رد میشد که جلوش و گرفتیم و سوار شدیم و بعدم از اون جایی که آقای راننده خیلی مرد خوبی بود ما را تا دم در خوابگاه برد و کلی خوش به حالمون شد و اون جا هم تا خوابگاه بقیه فوتبالمون را کردیم که این بازی تا توی راهروی خوابگاهم ادامه داشت و کلا خوابگاه را ریختیم به هم!

بعد از این که رسیدیم تو اتاق تازه فهمیدیم که چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خسته ایم ( از بس پیاده روی کرده بودیم و بازی ) این بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم. اما از اون طرف تصمیم گرفتیم شام هم درست کنیم برای همین علارغم خستگی فوق العاده شروع کردیم به تدارک دیدن شام و جاتون خالی یک کباب ماهیتابه ای خوشمزه با برنج و لوبیا درست کردیم که خیلی خیلی خوش مزه بود ( محصول مشترک من و صدیقه) بعد ار شام هم رفتیم تلویزیون دیدیم که اول سریال جواهری در قصر و بعد هم از نفس افتاده و تازه بعد از اون هم کلی نشستیم با صدیقه و فاطمه حرف زدیم و دیگه ساعت 1 بود که از خستگی غش کردم و دیگه چیزی نفهمیدم.

اینم ماجرای روز جمعه ما که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و انشالله بازم از این اردوهای عالی دخترونه میریم . همین جا بگم که بچه های 83 خیلی زحمت کشیدن و ایده رفتن هم از اون ها بود و خیلی خیلی هم باهاشون بهمون خوش گذشت ( اون قدر که حتی یک لحظه هم خنده از لبمون نیفتاد ) اما خوب وجود ما 82 ای ها هم گرمی بخش محفل بود!!

 به امید داشتن لحظات شاد تر.

پ ن : کلاس شبیه سازی تشکیل شد.استاد اومد و گفت که قرار بوده کسانی که بهش گفتن امروز کلاس تشکیل نشه تا ساعت ۸ امروز صبح بهش خبر بدن که کلاس هست یا نه ٬ اما کسی به استاد خبر نداده و استاد هم اومده بود . ما رفتیم ۴ نفر بودیم ٬ خیلی بد بود که این اتفاق افتاده بود جلوی استاد کلی خجالت زده شدیم که هم بچه ها نبودن و نمیشد استاد درس بده و هم استاد اومده بود و به زحمت افتاده بود.

خیلی بهتر بود که کسایی که این حرف را زده بودن ٬ حرفشون یادشون نمیرفت...

پ ن ۲: برای عمره دانشجویی امسال اسم نوشتم. خدایا خودت میدونی و دل من...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:48  توسط فازی  |