تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - نشلج
 

سلام. امروز صبح با بچه ها رفتيم نشلج. خيلي خوش گذشت. جاي اون هايي كه نبودن خالي. اما الان نميتونم بگم چون واقعا از خستگي دارم ضعف ميكنم.

 انشالله ميام مفصل تعريف ميكنم.

 

اما عجب اردويي بود امروز. كلي جالب و مفرح بود و البته اكشن!!!


پ ن : يك ضد حالي خوردم امشب ؛ اساسي! فكر كن منتظر يك چيزي باشي كه خودت قبلش كلي دلت را صابون زدي براش و منتظر هستي كه يكهو بهترين اتفاقي كه ميخواي بيفته و آرزوهات جامه عمل بپوشن! اما بعد ببيني كه اون چيزي كه شد يك چيزي تو مايه هاي 180 درجه با اون چه كه خيال ميكردي فرق ميكنه.

خوب اين ضد حال ديگه ، اونم از نوع اساسيش!!!

 

بعد ميگن چرا جوون ميره خودكشي ميكنه! ( هان؟!!!!!!!!! نه بابا ! پيداست كه من الان خستم و نميفهمم چي دارم ميگم! )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط فازی  |