تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - عید و جدایی و دلتنگی !!!
 

سلام.

الان که دارم مینویسم ساعت حدودا ۱۰ شب است و من در نهایت حد ممکن خستم و خوابم میاد. اگه دیدین دیگه صدام در نیومد بفهمید که همین جور نشسته جلوی کامپیوتر و در حال تایپ خوابم برده!!! ( آخه دیشب تا صبح سایت بودم و فقط یک ساعت تونستم بخوابم ) .الانم سایتم.

این آخرین شبی از امسال است که کاشانم. فردا صبح برمیگردم اصفهان و دیگه تا سال دیگه این طرف ها پیدام نمیشه  

دانشگاه دیگه بیشتر از این نمیتونست ساکت و سور و کور باشه که الان هست. دلم گرفته. دلم برای دوستام که همین یکی دو روز ازشون خداحافظی کردم تنگ شده. دلم بدجوری برای ملیحه تنگ شده که این بار اون زودتر از ما ۳ تا رفت خونه. من دلم برای همه اون هایی که دوستم نیستن هم تنگ شده و خیلی دوستشون دارم......! دلم برای شیطونی هامون تنگ میشه ٬ برای کلاس رفتنامون ٬ خندیدنامون ٬ درس نخوندنامون ٬ دانشگاه را رو سرمون گذاشتنامون ٬ شب تا صبح تو سایت موندنامون ٬ دلم برای همه این ها تنگ میشه و بهتر بگم شده. این دلم حتی برای اون هایی که خیلی مهربون نیستن هم تنگ میشه و دوستشون دارم.

سال داره عوض میشه. همیشه عید را خیلی دوست داشتم هر چند خیلی اتفاق خاصی توش نمیفته اما حس و حالش را خیلی میپسندم.بوی شب بو و دید و بازدید عید خیلی خوش آیند است.

خوب ازتون یک خواهش دارم از همه همه همه دوست های خوبم که این جا را میخونن خواهشی دارم اونم این که اگه اشتباهی کردم و ناراحتتون کردم من را ببخشید و مطمئن باشید که اگه خدای نکرده چنین اتفاقی افتاده به طور حتم هیچ عمدی در کار نبوده و تنها یک شیطنت کودکانه یا رفتار اشتباه بوده.

انشالله که هممون بتونیم همدیگه را ببخشیم و بهتر از اون ٬ همدیگه را دوست داشته باشیم.

کاشان ! خداحافظ تا سال دیگه. امیدوارم تا سال دیگه تو هم بهتر شده باشی .

 

 پ ن : دلم برای کامپیوتر های سایت و خود سایت هم تنگ میشه.  خونمون شده یک جورهایی!

دل ن : عید بعدی این طوری دیگه در کار نیست. امسال سال آخر است...

پ ن ۲ : هورا ٬ بالاخره رسیدم خونه.( جمعه ظهر مورخ ۲۵ اسفند ) حالا دوباره تا چشم به هم بزنم دارم مینویسم که : تعطیلاتم تمون شده! دارم بر میگردم دانشگاه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 21:54  توسط فازی  |