تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - دنیای بچه گی

 

سلام

 

۱-از وقتي بچه بودم  تابستون برام جايگاه خاص خودش را داشت اون موقع ها كه خيلي كوچولو بودم و هنوز مدرسه نميرفتم تابستون را دوست داشتم چون خواهر و برادرم ديگه مدرسه نميرفتن و بيشتر خونه بودن و با هم بازي ميكرديم همين طورم بچه هاي همسايه ها كه خيلي با هم جور بوديم و كلي برا خودمون برنامه ميزاشتيم يك چيزي حدود 20 تا بچه از 4-5 ساله كه من جزئشون بودم تا 17-18 ساله همه و همه جمع ميشدم و بازي ميكرديم.

نميدونم شما " زو" بازي كردين يا نه اما اين يكي از بازي هاي مورد علاقه من بود چقدر سر اين بازي ميخنديديم چقدر خورديم زمين چقدر لباسهامون پاره شد اما همش صفا داشت. يا وقت هايي كه "روپولي" بازي ميكرديم اون وقت ما ها كه خيلي بچه بوديم و بلد نبوديم بازي كنيم پول هاي كاغذي را قايم ميكرديم و كلي ميخنديديم و بقيه دنبالش ميگشتن.

جشن تولد هاي بچه گانه اي كه برا هم ميگرفتيم يا اون بار كه همه رفتيم پارك دم خونه تا خودمون ناهار درست كنيم اما بعد از ناكامي دويديم اومديم خونه و ناهارامون را برديم پارك و با هم خورديم.

 عجب روزگاري را گذرونديم.حالا اون جمع دوستانه از هم جدا شدن يك سري خارج از كشوراند يك سري شهر هاي ديگه و هر كسي مشغول گرفتاري هاي خودش شده  حالا مدت ها از اون موقع ها گذشته و ما همه بزرگ شديم خيلي از بچه هاي اون روزها حالا خودشون مامان و بابا شدن اما خوب فكر نميكنم هيچ كدومشون اون روزهاي خوب را فراموش كنند روزهاي بي خيالي و شادي.عجب دنيايي اين دنياي كودكي شايد به خاطر همين عشق و صفايي كه تو اون كه هيچ وقت دوست ندارم آدم بزرگ بشم ، آدم بزرگي كه روحش را به روزمرگي بفروشه و اين قدر غرق زندگي شده باشه كه خنديدن را فراموش كرده باشه.فكر كنم بچه موندن بهتر .

 

2-يك دوست دارم كه فكر كنم از تو لغت هاي كه ياد گرفته " نميدونم " را خوب ياد گرفته آخه هر وقت باهاش حرف ميزنم از همه بيشتر هي ميگه نميدونم البته اين ندونستنش از روي نااميدي و خستگي است.به شوخي بهش ميگم بابا آخه يك كم چيز ياد بگير بلكه اوضاعت خوب شه ميگه هيچي تو مخم نميره . آخه اينم شد حرف ؟   اين جا بهت ميگم كه تا خيلي دير نشده يك تكوني به خودت بده ، تو كه خيلي وقته كه تصميمت را براي نابودي خودت گرفتي و زمين و زمون را مقصر ميدوني اما براي بهتر شدن اوضاع هم تلاش نميكني تويي كه نجنگيده تسليم شدي  نزار آسمون خاكستري زندگيت به شب سياه پيوند بخوره خودت اون را برسون به طلوع خورشيد  خود خودت...

 

گفتند ستاره را نميتوان چيد

و آنان كه باور كردند

براي چيدن ستاره

حتي دستي دراز نكردند

اما باور كن

كه من به سوي زيباترين و دورترين ستاره دست دراز كردم

و هر چند دستانم تهي ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:3  توسط فازی  |