تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - عمودیت به افقیت!

 

سلام به همه دوست های خوبم.

شاید این یکی از شیرین ترین پست هایی باشه که میزارم!

خوب راستش قضیه چهارشنبه را که فکر کنم بدونید اما من باب خالی نبودن عریضه بگم که چهارشنبه صبح همچین یک جورهایی بنده از حالت عمودی به حالت افقی تغییر کردم و در راستای این تغییر دکوراسیون این کف زمین راهروی ما خودش را زد به پیشونی من!!! و خون و خونریزی شد و بالاخره با سلام و صلوات این دو تا جدا شدن! حالا این که چرا من عمودیت را ول کردم و افقیت را پیشه کردم بماند!

خلاصه بعد از اون بود که دیگه همه را انداختم تو دردسر ٬ بیچاره صدیقه و رویا و رقیه و زهرا اولین کسانی بودن که من را با اون صورت خوشگل که الان دو رنگی هم شده بود دیدن و فکر کنم تا ابد تصویر یک چهره نقاشی شده با خون جلو چشمشون بمونه!

بعد از یک سری کمک های اولیه و باند پیچی کردن پیشونی مجروح بنده عملیات امداد و تغذیه شروع شد و از اون جایی که معده این جانب از ظهر روز قبل دیگه خوراکی ندیده بود این بیچاره هام هی دادن ما بخوریم تا بلکه یک وقت نمیریم و رو دستشون بمونیم! ( جاتون خالی یک سوپ خوشمزه ای صدیقه برام درست کرد ! تازه تریپ خوردنش هم مهم بود!! )

گذشت تا ظهر که من تقریبا خواب و بیدار بودم . دیگه ظهر گفتم خوب شدم و بلند شدم برم دست و صورت خونیم را بشورم تا خلق الله بیشتر از این شرمنده نشدن اما خوب چشمتون روز بد نبینه که دوباره یک تریپ افقی اومدم و این بار دیگه تصمیم گرفتم برم دکتر ٬ یا بهتر بگم : ببرنم دکتر! برای همین صدیقه زنگ زد به ملیحه و اون بیچاره هم بدو بدو از سایت اومد و کلی هم از دیدن من نمیدونم چه احساسی بهش دست داد ( آخه من نوفهمیدم! ) و خلاصه آژانس اومد دم در و ما رفتیم اورژانس.

این قسمت را در نهایت عصبانیت من بخونید : همین بس که این اورژانس های کاشان مریض را پاس میدن به هم و هی میگن به ما ربطی نداره! من با اون وضعیتم ۳ تا اورژانس را طی کردم تا بالاخره رفتم بیمارستان بهشتی!

اول رفتیم اورژانس جراحی که اون جا یک آقای خوبی! ۴ تا بخیه زد به این پیشونی بیگناه من. تازه اولش که اومده بخیه بزنه یک پارچه انداخته رو صورتم تا نبینم بعد من با کمال مظلومیت میگم بیهوشی نمیخواد؟؟؟ اونم با تعجب میگه مگه بیهوش نکردن؟؟؟ منم میگم نه! و اون عصبانی میشه.موقعی هم که داشت خیاطیش را میکرد!!! باهام حرف میزد و میگفت چی میخونی؟گفتم کامپیوتر میگه پس سرت را زدی تو کیس!!!

خلاصه عملیات خیاطی که تموم شد رفتیم بخش داخلی و اون جا بود که دیگه این خانم دکتر دست ما را گذاشت تو پوسته گردو و میگفت نمیزارم از بیمارستان بری بیرون. هر چی من میگم هیچیم نیست اون میگه نه برا من مسئولیت داره!خلاصه نشون به اون نشون تا ساعت ۱۲ شب من را بستری کردن ٬ دیگه اشکم در اومد . اونم کجا؟! تو اورژانس تصادفات!!! دیگه من مرتب صحنه میدیدم! باور کنیدجای شما خالی نبود .

تازه مامان و بابا و خواهری و همسرش با محمد کوچولو هم اومدن و دیگه مراسم تکمیل بود.

عصر هم ملاقاتی داشتم!!! سمیرا و مریم و لیلا اول اومدن و بعدم زهرا و مریم و راضیه و رقیه. صدیقه و ملیحه و رویا هم که پیشم بود. شرمنده محبت همشون شدم. نسرین هم تلفنی احوالم را پرسید. بچه ها میگفتن نگهبانی دم در دیگه من را میشناخته.

خلاصه که یک عالمه اتفاق دیگم افتاد که نگم بهتره. فقط این را بدونیند که از دکتر ها کلا خوشم نمیاد و از بیمارستانم متنفرم. امیدوارم همه مریض ها شفا پیدا کنن و بیمارستان ها را دراشون را ببندن.

راستی مهمونی جمعه انگار خیلی خوش گذشته. خدا را شکر. جای ما هم خالی.

بازم از همه دوست های خوبم ممنون که حالم را پرسیدن و تنهام نزاشتن. انشالله تو شادی هاتون جبران کنم.

 

خدا جون حالا میفهمم که درد چقدر بد استو اون لحظه های مریضی اصلا لحظه های خوبی نبود. ازت بابت همه کمک هات ممنون.

 پ ن : صبح رفتم بیمارستان تا بخیه ها را بکشم. اصلا حس خوبی نبود. یادآوری دوباره اون لحظه ها هیچ خوشایند نبود.اما قسمت خوبش این بود که به طور اتفاقی فرناز را دیدم. کلی با هم حرف زدیم.در کل خوب بود. اول که رفته بودم تو اورژانس تا بخیم را بکشم اینقدر خون و خون ریزی دیم که دو تا پا داشتم دو تا هم قرض کردم و فرار کردم اما بعد بالاخره مجبور شدم برگردم                                                                                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط فازی  |