تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - خاطرات یک روز شاد!
 

امروز خیلی خوب بود.

البته واضح که منظورم قسمت امتحانش نیست. این آخرین امتحان درسی! (البته کسی از آینده که خبر نداره!) را هم دادم در حالی که از ۵ سوال امتحان به ۳ سوال درست جواب دادم و ۲ تا را از بیخ و بن غلط حل کردم! اما مهم اینه که به قول حامد " دیگه تموم شد!".

بعد از امتحان هم از اون جایی که صبح بعد از صبخانه کلی آی کیو زده بودم و ساکم را تو سلف جا گذاشته بودم ٬ بدو بدو همراه سَمی و وجیهه رفتم سلف تا ساکم را بردارم و برم ترمینال. اما از اون جایی که ساعت ۱۱:۴۰ بود و امکان رسیدن به اتوبوس ساعت ۱۲ کم بود تصمیم گرفتم با اتوبوس ۱ برم و خیال خودم را راحت کنم. از اون جایی که قرار نبود ناهار را دانشگاه بخورم خوب ناهارم رزرو نداشتم پس رفتم پیش آقای هیزمی و علاوه بر این که ساکم را گرفتم یک ژتون ناهارم گرفتم به صرف قرمه سبزی و ماست و هندونه!

ناهار را که جای شما خالی خوردیم دیگه ساعت حدودای ۱۲:۱۵ بود این بود که بار و بندیلم را جمع کردم و اومدم سایت تا یک فایلی را بردارم و بیام.خانم سیدی تا من را دیده طبق معمول بدجنسیش گل میکنه و میگه پس چرا نمیری؟؟؟ منم که دیگه کلی از این همه علاقه ذوق زده شده بودم و زبونم بند اومده بود ساکم را انداختم رو کولم و از سایت زدم بیرون و ترک اون دیار کردم!

قسمت بد ماجرا این بود که باید میرفتم ترمینال (از بس بد مسیر است این ترمینال)  این که چقدر بدبختی کشیدم بماند ٬ فقط همین را بگم که ۱:۳ دقیقه رسیدم ترمینال و اتوبوس رفته بود! تازه کجا؟ رفته بود دفتر جهان مسافر!!! کلی داغ کردم اما دیگه نمیشد کاریش کرد.( یک بار میخواستم زود برم ها!) خلاصه تا ساعت ۲ شد و سوار شدیم و اومدیم . یک آشنای قدیمی هم همسفرم بود.

یک فیلم هم گذاشته بود که روی هر چی فیلم مزخرف بود را سفید کرده بود " اگه میتونی من را بگیر" . حالا خوبه کتابی که از یک دوست گرفته بودم همرام بود و حوصلم سر نرفت.( نخوابیدم چون اصلا نمیتونم تو اتوبوس بخوابم!)

بالاخره بعد از همه این ماجراها رسیدم اصفهان و بدو بدو اومدم خونه. وای وقتی مامان و بابا را دیدم و بغلشون کردم انگار آرامش همه دنیا را بهم دادن. کلی خوش گذشت. بعد از اون هم تا ۱۲ مهمون داری بود و شادی و خنده.الانم که کلی خستم و میخوابم بخوابم تا فردا ظهر!

خلاصه که بعد از این همه وقت امروز واقعا بهم خوش گذشت.خانواده یعنی کسایی که هیچ وقت از بودن کنارشون سیر نمیشی و لحظه لحظه بودنت لبریز لذت است.  

پ ن : حامد بهم میگه فروغ ِ بابا!!! ٬ چه کنیم دیگه!

پ ن ۲: یک سری از دوستام فردا امتحان میکرو دارن! از اون جایی که کاملا حسشون را درک میکنم واقعا برای همشون دعا میکنم که موفق باشن.

پ ن ۳: رویا و ملیحه و امینه امشب اومدن خونه ما. کلی زحمت کشیدن و شرمنده کردن (مخصوصا ملیحه که رنج سفر را متحمل شده بود ) .شب خیلی خوبی بود. ممنونم.

دل ن: خدا جون تو كه من را ميشناسي، پس لطفا من را اين طوري آزمايش نكن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:1  توسط فازی  |