دلم میخواست خونه بودم اما نمیشه.خوب همیشه که همونی نمیشه که من بخوام! اما خدا را شکر میکنم که این جا بودن برام لذت بخش است. پیش بچه ها لحظه ها شیرین است.
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:59  توسط فازی
|
مینویسم تا یادم بمونه کی بودم و چی کار کردم...
__________________________
بايد امشب بروم بايد امشب چمداني را که به اندازه تنهايي من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم که درختان اقاقي پيداست دورها آوايي است که مرا مي خواند...