تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - ماجراهای دانشگاه 11

 

کم کم پاییزان می گذشت و خبری از تور پاییزه نبود.گفتم که بچه ها پخته تر شده بودند . نمی دانم ولی انگار کسی دیگه خیلی دنبال اردو نبود. با این تفاسیر باز هم چشمه های جوشان غیررسمی ها فعال بود و در تاریخ 30 آذرماه 1384 پیشنهاد برگزاری جشن شب یلدا ارائه گردید.

 

 

شب یلدا - باغ آبشار ( آذر 1384 )

خوب این بار هم پیشنهاد برگزاری جشن شب یلدا مانند مراسم عید نوروز روز برگزاری مراسم ارائه گردید.قرار بر آن شد که مراسم با محوریت هم اندیشی بین رجال انجمن علمی و دیگر دوستان کامپیوتر انجام پذیرد که البته این بار مانند سری قبل نبود.

 

ظاهرا مسئولین امر و کارشناسان فرهنگ و ادب این مرز وبوم اهداف هم اندیشی را درک کرده بودند و به همین خاطر از دادن چنین مجوزی به این مراسم خودداری نمودند.

صحبت های چند باره ی من ودوستان دیگر با معاون دانشکده وقت که الحق و الانصاف مرد بسیار خوبی بود به نتیجه نرسید.

بچه ها غمگین ! بچه ها ناراحت ! بچه ها داغون و خیلی چیزهای دیگه !!!

 

تمام تلاش ها شده بود و دیگر امیدی به برگزاری مراسم در دانشگاه نبود.همه در خوابگاه بودند و عده ای به فکر برگزاری همایش شب یلدا !!

 بعد از مختصری هم اندیشی قبل از همایش با متخصصان امر قرار بر آن شد که دو دستگاه مینی بوس راهوار از شرکت توریستی "جحان مثافر کاشان " به عاریه بگیریم و به سمت جاده ی فین حرکت نماییم.

بچه ها همه راس ساعت 7 شب دم درب بانک تجارت که بعضی مواقع قرار گاه ما بود جمع گردیدند.هادی دوست عزیز و یاور بنده در همه حال ، قبل از مراسم دیدگاه هایی داشت.دیدگاه های او جالب بود.او اعتقاد داشت که :

"چون دانشگاه الان از مقاصد همایش آگاه شده است برگزاری این همایش در جایی غیر از دانشگاه صلاح نیست و فردای مراسم همه ی ما را توبیخ خواهند کرد.به همین دلیل به هیچ وجه حاضر به برگزاری همایش نبود"

بعد از مدتی روضه خواندن در گوش او به یکباره تغییر موضع داد و آن شب هادی فعال ترین بود.فردای آن روز هم خبری از توبیخ نبود.

 

تمام ورودی ها از 81 تا 84 آمده بودند .البته یک میهمان ویژه از بچه های 80 هم آمده بود .

به سمت جاده ی فین به راه افتادیم . باچند باغ ، آبشار ، رستوران و غیر ذلک صحبت نمودیم تا دست آخر قرعه بنام آبشار افتاد.البته اندر باب این مکان صحبت ها بسیار زیاد است ولی در محیط باغ تابلویی خودنمایی می کند که مضمون آن چنین است :

" این آبشار قدمتی 3000 ساله دارد .یکی از تاریخی ترین مکان های کاشان است " .

البته اگر سنگ پای قزوین داشتند شاید ادعا می نمودند که آبشار نیاگارا یکی از شعبه های این آبشار است . به هر حال فکر کنم این ها نیز دانسته اند که صنعت توریسم جزء چند صنعت برتر دنیاست ! الله اعلم   (۱)

 

به داخل باغ قدم نهادیم .بچه مستقر شدند . آن شب ، شب تولد یک آذری (۲) بود.مراسم تولد مصطفی ا. را برگزار نمودیم.

بچه ها بجای اینکه کیک را نوش جان نمایند به یک ابداع جدید دست زدند واین بار کیک پرانی را در دستور کار قرار دادند. عکس ها به وضوح همه چیز را نشان می دهد.البته این ابداع مختص 81 بود.

بعد از آن باز هم بچه ها با دیدن جوی آبی که از آبشار 3000 ساله سرچشمه می گرفت به یاد سنت های پسندیده افتادند و دقایقی را با خاطرات سال های قبل گذراندند.

روشن کردن فشفشه ، ریختن برف شادی و شوخی های خاص هادی ، بادکنک و ترقه از دیگر بخش های همایش هم اندیشی بود.

بعد از آن بچه ها را جهت خوردن یک شام با خاطره به پیاده روی به سمت پیتزا(۳)... سفارش کردیم.نمی دانم ولی خیلی پیاده روی نمودیم. اما بچه ها تا حدودی از این قسمت برنامه که آشنایی با جاده ی فین  و انسان های موجود درآن بود راضی بودند.

شام را نوش جان نمودیم و البته نزدیک بود که در آن شب من وحمید و هادی کار دست خودمان دهیم که بخیر گذشت.

به خوابگاه برگشتیم.البته من به اتفاق تنی چند از دوستان دم درب دانشگاه پیاده شدیم وخبر ندارم که بچه ها چگونه به خوابگاه قدم گذاشتند...

به چند نکته و نتیجه اشاره نمایم :

1-این اولین مراسمی بود که بچه های 82با دوستان خواهر به یک مکان در کاشان می رفتند.در بقیه ی موارد اردو ها خارج از کاشان بود و این در نوع خود بی سابقه بود.

2-تا این جای اردوها و تا آنجا که حافظه ی تصویریم یاری می دهد خانم زهرا ذ. که از بین ما به دانشگاه اصفهان انتقال یافت ثابت ترین فرد اردوها بوده است ,ایضا خانم نویسنده و مسئول فداکار سایت !

 

شب جالبی بود مخصوصا پیاده رویش !!

همین ...  

 



(۱) خواهشمند است این واژه را با زبان شیرین ترکی بخوانید.

(۲) خداوند تمام آذری ها را حفظ نماید از تمام بدی ها و شرها . ایضا دیگر ماهان تولد را !!!!. البته از این دست تولدها در این ماه  گرفته شد که دست تمام دست اندرکاران امر درد نکند.خدا یک در دنیا صد در آخرت ایشان را پاداش دهد !!!!!!!!

(۳) بدلیل نبودن هیچ قرار داد تبلیغاتی از ذکر اسم ایشان معذورم .

 

 


دل ن: اون وقت ها که کوچیک بودیم و تازه به سن روزه گرفتن رسیده بودیم هنوز نمیفهمیدیم که نباید از گرسنگی شکایت کنیم و باید تحمل کنیم! اون وقت آقاجون بهمون میگفت وقتی روز سوم ماه رمضون بشه موقع افطار برای هر بچه یک فرشته از آسمون میاد و یک دونه , برای افطار میزاره توی دهنش و این باعث میشه که از اون به بعد دیگه خیلی احساس گرسنگی نکنه! چقدر این حرف برامون شیرین بود. باورش میکردیم و هزار و یک جور ایراد بهش نمیگرفتیم و از روز چهارم با خیال راحت تری روزها را تحمل میکردیم و واقعا کمتر احساس گرسنگی میکردیم. آقاجون ؛ امروزم روز سوم ماه رمضون بود  اما تو نبودی که بهم بگی , مدت هاست که نیستی . دلم برات خیلی تنگ شده...

 

پ ن: جالبه بعد از 23 سال بالاخره یک بار اسمت تو یک قرعه کشی در بیاد!!!

 

پ ن: فردا و پس فردا یکسری از بچه ها دفاع دارند.تا اون جایی که میدونم از بچه های ما فاطمه , صدیقه , حجه فروش و نقیبی و از بچه های 81  نواب , رشادی , مهناز و لیلا دفاع دارند.دعا میکنم که با وجود شناختی که از اون اساتید محترم!!! دارم کارهاشون به خیر و خوشی انجام بشه.( با کمی پارتی بازی برای صدیقه بیشتر دعا کنید!چون طبق آخرین اخبار که عصری باهاش حرف زدم انگار اذیتش کردن.فاطمه تو هم فردا عالی باش!) کی شه که منم دفاع بکنم و تموم بشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط فازی  |