با سلام شروع میکنم به امید این که سلامتی بیاره اما حتی اگه سلامتی هم نیاره مطمئنم محبت میاره پس سلام.
هر چقدر سعی میکنم که پابرهنه ندوم وسط ماجراهای دانشگاه و بچه خوبی باشم و بزارم شما اون ها را بخونید و مدتی گم و گور بشم انگار نمیشه! نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد و نمیخواد که این جا بنویسم! نمیخوام چون حرف های این روزهام دیگه حرف های مشترکی برای گفتن نیست , درگیری های زندگی روزمره است و احساسات من تو این زندگی و خوب نباید برای کسی جالب باشه و خودم هم زیاد برای گفتنش راحت نیستم و یک حرف هایی که نمیشه گفت.اما از اون طرفم میخوام بنویسم چون میخوام!خواستنی که خودم دلیلش را نمیدونم و میدونم! انگار باید این کار را بکنم. احساسات متضادی است و سر کردن باهاش سخت.خیلی ها برای نوشتن این وبلاگ متهمم کردن که از سر بیکاری است و خوشی زده زیر دلم اما واقعا این طور نبود. بگذریم!
یک هفته از ماه مبارک هم گذشت.چند روز دیگم تموم میشه و باز حسرت کارهای نکرده میمونه بر دل.
پاییزم داره میاد.فصل مورد علاقه من.اما تو این پاییز دیگه تو تقویمم نمینویسم به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد! حس خوبی نیست.
با همه وجودم یک خواهش ازتون دارم.تو این ماه عزیز ,تو شب های احیا و تو لحظه های خلوت عاشقانتون با پروردگار دعا کنید نه برای من که برای یک نفر که سخت مریض است و درد میکشه. من دیگه گیج شدم میگن اگه چیزی را با همه وجود از خدا بخواید مخصوصا اگه برای کس دیگه ای دعا کنید اون دعا پذیرفته میشه مگه این که حکمتی برای برآورده نشدنش باشه و من حکمت این درد کشیدن را نمیدونم. خدایا میدونم که همیشه هوای کاربنده هات را داری اما لحظه لحظه زندگی با دردی به این وحشتناکی خیلی سخته.خدایا به محبت بی انتهات قسمت میدم به خوبی و خوشی و هر چه زودتر شفاش بده.خدایا تو که خودت نگفته میدونی , تنهامون نزار.
التماس دعا!
![]()