1. بعد از تولد، انسان دیگر خسته شده است پس باید در زندگی استراحت کند.
2. دوست بدار رختخوابت را، همچون وجود خود.
3. اگر دیدی کسی استراحت می کند دراستراحت به وي کمک کن.
4. روز استراحت کن، چرا که شب مخصوص خواابيدن است.
5. کار از مقدسات است، به او نزدیک نشو.
6. اگر می توانی فردا کار را انجام دهی، امروز آنرا انجام مده، اگر می توانی آنرا پسفردا انجام دهی، دست نگه دار، پس دو روز آزاد خواهی داشت.
7. تا جایی که می توانی کم کار کن، برای دیگران نیز باقی بگذار.
8. آرام باش! از استراحت کسی نمرده، اما از کار هرچندتا که بخواهی!!!
9. اگر احساس می کنی که به کار احتیاج داری بنشین ، همه چیز خواهد گذشت!
10. اگر کار سلامتی ميآورد، پس بگذار بیماران کار کنند!
![]()
و البته که دوستان هیچ کدوم اهل این کارا نیستن!!![]()
حالا ببین چقدر ملت ضایع میشن اگه به هر نحوی عید بیفته جمعه و البته سر ظهر هم خانم ماه رخ بنمایند !!!!!!!!!!! (این ماه هم اول و آخر این ماه عجیب ناز میکنه ها!)
پ ن 3: حکایت این حاج آقای میوه ممنوعه هم دیدنی. بهش بخندیم یا گریه کنیم؟ حرص کارهاش را بخوریم و فحشش بدیم یا براش دل بسوزونیم؟
یک چیزی را هم - البته با اجازه علمای مربوطه! – بگم.جالبه که این سریال های ایرانی تا قسمت آخر آنچنان سریال را پیش میبرن که اصلا انگار قرار نیست این سریال تموم بشه و بعد ییهو قسمت آخر قضیه را میترکونن!!فکر کنم روشون میشد قسمت آخرم پا در هوا میزاشتن باشه! البته بماند که سریال های وطنی تا حدود زیادی از قسمت اول آخرش پیداست!
پ ن4 : یک پیامک! خوندم که برام جالب بود.از این مدلا که روانشناسی و باید جواب یک سوال را بدی.گفتم این جا بزارم بد نیست تا شما هم استفاده کنید.(هر چند ملتی که من میشناسم و خودمم یکیشونم! میتوانند کاملا آدم را با جواب هایشان له و لورده کنند و تمام اعتماد به نفست را بکشند!!!( دور از جون شما البته!) )
متن پیامک : "اگر اسم آدمها براساس صفات باطنیشون انتخاب می شد، چه اسمی برای من انتخاب می کردید؟ "
پ ن 5: رفتم زولبیا بخرم مغازش خیلی دور بود.خلاصه بعد کلی بیچارگی تو ترافیک و رانندگی تو شلوغی دم افطار که رسیدم آقاهه میگه اگه میخوای از این جعبه آماده ها بهت میدم و الان وقت ندارم برات یک جعبه بکشم!! میگه 25 تا جعبه باید آماده کنم و نمیشه. حالا از من اصرار و از اون انکار.هر چی میگم من اینا را نمیخوام (آخه ما معمولا بیشتر زولبیا میگیریم تا بامیه اما این جعبه ها برعکس بود) آقاهه میگفت نه خانم نمیشه.بعد میگه مشکل نسل من با نسل شما اینه که گفتم حرف هم را نمیفهمیم یکهو آقاهه گفت نه خانم!این چه حرفی؟چرا توهین میکنید؟!!!بعد من مونده بودم که چه توهینی کردم که خودم نفهمیدم!آخرشم مجبور شدم بخرم و بیام (البته زنگ زدم خونه و عین این بچه خوب ها اجازه گرفتم!) بعد دوباره رانندگی تو ترافیک و بیچارگی و رسیدم خونه اون وقت من حالا اعصابم خط خطی اون وقت جناب پدر راه به راه میخندن و میگن فائزه لر نره بازار...! و بعد مامان میگن ربع کیلوش زولبیا است و بقیش بامیه!!!(اینا راست میگفتن) و میخندیدن. دیگه ببین بچه مظلوم را زبون روزه چطوری حرص میدن.
خلاصه اگه یک روزی زولبیا فروش شدین! با مردم خوب رفتار کنین.یادتون نره همیشه حق با مشتری است!
![]()