در عرض این چهارسالی که در ولایت بزرگ مرد ایران یعنی جناب امیرکبیر بودیم ، مکان های بسیاری را سیر نمودیم . یکی از مکان هایی که دوستان بسیاری خواستار دیدار آن بودند ، ابیانه نام داشت.البته نمی دانم چرا ولی این دیدار تا فروردین ماه 1386به تاخیر انجامید.بعد از اردوی نشلج طبق قول و قرار های محکمی که فی مابین یاران منعقدگردید قرار بر آن شد که سرکی به آن دیار نیز بکشیم و مردمان آن وادی را نیز از فیض حضورمان بی بهره نگذاریم ...
اردوی ابیانه – بهار 1386
یادم آید آن روزگارانی را که البته دیری نیست که از آن دوران گذرد که چگونه برای گردآوری چند عدد ابن برای همراهی بنده در اردوی ابیانه چه مشقت هایی که نکشیدم و چه رنج ها که نبردم.
آری ! این شرح حال شیخ ما بود که برای جور نمودن چندین Boys برای این اردو چه مشقت ها که نکشید. قضیه از این قرار بود که دوستان ثابت اردوها یعنی محمد و هادی و علیرضا هر یک بنا به دلایلی از حضور در این اردو شانه خالی نموده بودند و شیخ حمید الدین ما نیز بدلیل کسری تعداد واحد بیشتر روزها را در نصف جهان طریقت می نمود. به هر حال بعد از هزاران ارتباط با سیم و بی سیم توانستم اشکان و مسعود از 84 را در آخرین دقایق شامگاهان و محمد مهدی 84.5 را به جمع پسران اضافه نمایم.خانم های 82نیز این بار با همان ترکیب ثابت و سیستم مشخص و صد البته حضور یک نیروی جدید در ترکیب گام به این همایش نهاده بودند.
امینه – سمیرا – وجیهه – سیما – مهناز- ملیحه – رویا- فائزه – سمانه – لیلا – فاطمه و البته لیلای 84
یکی از دوستان آشنا به مسائل ابیانه اندر باب وجه تسمیه این روستا سخن ها می راند که از این قرار بود :" سال ها پیش پیری از مردمان ولایت گل و گلاب به ولایتی که امروز ابیانه نام نهاده شده است گام گذاشت.پیر به دنبال کسب وکاری بود تا معیشتی نماید و قوتی جهت همسر وفرزند آماده نماید. از آنجا که یانه های ( هاونگ ) بسیار در آن دیار خودنمایی می نمود و جناب پیر از هر کاری درمانده بود ، به شغل شریف آب در هاونگ کوبیدن اهتمام ورزید و البته این کار چند حسن داشت :
1- نام آن روستا را به پاس آن پیر، ابیانه یعنی پدر هاونگ نام نهادند .
2- ضرب المثل آب در هاون کوبیدن از این جا درست گردید و نسل به نسل به ما رسید .
3- پیر بعدها جناب جوانش را برای تحصیل به خارجه فرستاد که این کار با استقبال اهالی آن ولایت همراه گردید."
غذا این بار به مدد آشپزان ماهر و چیره دست خوابگاه باز هم ا ل و ی ه بود و باز هم مانند همیشه خوشمزه . مرکب راهوارمان به مدد یکی از دوستان ، مرکب بود.این بار با مینی بوسی طریقت راه نمودیم که از سیستم صوتی دیکس دار بهره می برد و البته یک راننده ی فوق العاده و باطراوات به نام امیر .
نمی دانم چه تعدادی از یاران رایانه شهر ابیانه را دیده بودند ولی بازهم دیدن آن خالی از لطف نبود .مسیر راه بسیار زیبا بود و البته راه های پروپیچ وخم جاده ی نطنز – ابیانه .
به ابیانه رسیده بودیم . روستایی تاریخی که شرح های بسیاری راجع به آن جاری است : " ابیانه روستایی قرمز رنگ ، دهکده ای با زنان و مردان مسن و پا به سن گذاشته ، جوانان درس خوانده که بیشتر آن ها در خارجه و البته پایتخت طریقت می نمایند، درختانی با شکوفه های سیب و گلابی و گیلاس و ....کوچه باغ هایی که بهترین لحظات را می توان در آن سیر نمود و البته مردمانی که خیلی مهمان نواز نبودند و بابت هر کار و هر چیزی به فکر اهداف مادی بودند.به هرحال پا به روستا نهادیم.
بساطمان را پهن نمودیم و صبحانه ای باب میل دوستان همراه ،تهیه نمودیم. در بحبوحه ی بلعیدن بودیم که صدای زنگ و هک شدن نام یک دوست سفر کرده بر صفحه ی گوشی همراه موجودیت خود را اعلان نمود.او محمد مقتدایی بود که به همراه شیخ حمیدالدین به مکان همایش آمده بود تا دیگر شیخ 82 احساس تنهایی ننماید.شک نکنید که هدف تنها این بود و بس !!!
صبحانه تمام گردید ، رجال حاضر در اردو خیلی میلی به صبحانه نداشتند و به همین خاطر تا آخرین دقایق به احترام سفره بر جای خود میخکوب شده بودند.
بازی و سربه سر گذاشتن خرک بی نوایی که تنها منبع در آمد و معیشت خانواده ای بود ، بخشی از سرگرمی های دوستان همراه بود.
رجال هنوز به احترام سفره ، میخکوب بساط پهن شده ، بودند ، در حالیکه نسوان گرامی در تپه های اطراف مشغول انداختن عکس های گوناگون بودند.
آرام آرام نزدیک ظهر می شد و دوستان در انتظار ناهار آن روز.ناهار که غذایی طبق چند اردوی قبلی بود خورده شد و دوستان به بازی مفرح هفت سنگ روی آوردند.این بار جماعت نسوان یک بازیگر حرفه ای رو نموده بود .این بازی بدون هیچگونه آسیبی به روال خود ادامه داد Becauseشیخ حمیدالدین حضور نداشت!!!
گشت و گذار در کوچه باغ های ابیانه از دیگر برنامه های دوستان همراه بود .به یاد کودکی خویش نظری افکنده بودیم و بازی آهو و خرگوش را رونق دادیم.بازی بسیار مفرحی بود و انواع واقسام اسم ها ...
سری عکس های تکی دوستان، بسیار زیاد بود.لحظات بسیار خوشی را در کوچه باغ های ابیانه سپری نمودیم و در انتهای بازی نیز معرفی بازیکنان حاضر در بازی آهو وخرگوش پایان دهنده ی مراسم بود.البته این معرفی تنها مشمول حال رجال گردید و خواهران گرامی هیچ .البته راویان مدعی می باشند که دوربین خاموش بوده است ولی خوب ما که هنوز باور نکرده ایم !!
سوار بر مینی بوس راهوار گردیدیم .حرکات ویراژی حاج امیر باعث شادابی دوستان گردیده بود و البته مراسم دستمال چرخانی رجال بخت برگشته .
از آن جا که دوستان آن موقع رفتن به خوابگاه را ناصحیح! می دانستند ، تصمیم بر آن گرفته شد که مختصر اتراقی در پارک مدنی نیز نماییم و از آب وهوای مفرح کاشان !!!!بهره ی لازم را ببریم.فوتبال و والیبالمان را بازی نمودیم و شام وبستنی را نوش جان نمودیم و به خوابگاه عزیمت نمودیم.
البته عده ای از یاران به همراه محمد و با اتوموبیل آخرین سیستمش !! راهی خوابگاه گردیدند و عده ای اندر رسیدن مرکبی در گوشه ی خیابان .پیچاندن آزانس دانش و سوار گردیدن بر مینی بوس متفاوت از مینی بوس ابیانه از دیگر شاهکارهای ما بود.
و این بار آرزوی ما به تحقق پیوست و نیروی امنیه ی دانشگاه برای اولین بار به جمع اردو روندگان 82 گیر چند پیچ ، پیچاند. بچه ها بسیار شادمان بودند و با دادن اسم های خود ودرج در کاغذ های باطله انتظامات به داخل خوابگاه عزیمت نمودند.
ابیانه تمام گردیده بود ولی آن روز یکی از مفرح ترین ، شادترین و جذاب ترین اردوهای 82 را به نمایش گذاشتیم هر چند عده ای تمایل به خوردن آب از لوله های آب ابیانه نداشتند.
همین ....
![]()