تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - واگویه...

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان. بعضی چیزها توی خمیره بعضی ها نیست و برای یک ساده دل تا خنجری از پشت در روشنایی روز و نه تاریکی شب!زخمی اش نکند و چه بسا راهی دیار باقی اش ننماید بعضی چهره ها و قلب های نامهربان همان زیبا رویی است که خودشان نشان داده اند.فرشته نیستم و ادعایی هم ندارم که چه بسا کورکورانه و در هزاران وعده گاه دست هزاران ابلیس را در هزاران لحظه و وعده بوسیده ام ولی نخواسته ام و یا نتوانسته ام این چنین دورو باشم نکته ای است که حماقت ، خوش بینی بیش از حد و به قولی ساده تر خریت را درمانی نیست.سخت است،. فکر میکنم آنهایی که خورده شیشه های وجودشان بیشتر است خیلی راحت تر توی این جنگل بی در و پیکر سر میکنند تا اویی که با تلنگری از واقعیت و دورویی و نامهربانی نفس کشیدن برایش سخت میشود و اشک های همیشه آماده ش فرار میکنند و قلبش هزار پاره میشود و هزار بار از خودش میپرسد چرا؟به کدامین گناه؟ به گناه ساده بودن؟ به فکر بودن یا به گناه بد نبودن؟!!! فراموش میکند که از بین همه آدم ها فقط چند نفر هستند که او را میخواهند به خاطر خودش و واقعا دوستش دارند بدون هیچ قید و شرطی.

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان.بارها و بارها نوشته ام و رها کرده ام. چقدر دلم میخواست قلبتان را ببینم.از چهره ها خسته ام.از خودم هم خسته میشوم. دل خوشی های کودکانه این روزها و کارهای بچه گانه برای آرزویی که حتی محال بودن هم برایش زیاد است.همیشه حرف هایم باید بوی خنده بدهد ولی هیچ فکر کرده ای پشت آن به ظاهر حرف های کودکانه چیست؟ آنقدرها هم سطحی نیست اما تو هم بی گناهی ، چگونه باید از پشت آن حرف های به ظاهر روزمره و ساده و کمی حتی اذیت کننده بفهمی که این جا چه میگذرد!زبان نگاه را هم اگر بفهمی باز هم بیهوده است چون نیستی .اما ای کاش میدانستی ، ایکاش... کاش عقل را کمی بیشتر میگذاشتی.آخ اگر میتوانستم قلبتان را ببینم آنوقت آرام میشدم و بیشتر کاش تو میتوانستی!ایکاش میفهمیدی .شاید هم میدانی، این تلخ تر است.حالا حال تو را میفهمم و برای خنده های کودکانه ام دلتنگ میشوم.باید قدرت کاری را پیدا کنم اما میگذارم همین طور آرام آرام برود. گاهی میگویم لعنت بر این غرور اما همه اش این نیست ترس هم جای خود دارد.میگذارم این قایق سرگشته برای خودش برود تا ببینم کجا ساحل میگیرد.به خاطرحرمت حرف های همه این سال ها نگذار مرداب ساحل گاهش باشد.

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان.شما با منید با همه خوبی ها و بدی هایتان.چه لحظه هایی که که غرق شادی ام میکنید و چه لحظه هایی که مرا میشکنید.اما رحمی کنید و اگر میشکنید هم آرام تر که این تکه های شکسته را سخت میتوان بند زد آخر این روزها بند زن از کجا پیدا کنم؟.نمیدانم چرا نمیتوانم خیلی خوب باشم و فقط ببخشم. باید کمکم کنی.

 

بیهوده سعی میکنم ترکتان کنم و یا حتی نادیده بگیرمتان اما گاهی مجبور میشوم ، اجباری تلخ و گزنده که خودم را بیشتر از شما آزار میدهد البته اگر شما آزاری ببینید! مواظب خودتان باشید و کمی بیشتر مهربان باشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:43  توسط فازی