سلام.
یک دوستی دارم که مثل خودم مهندس کامپیوتر است البته چند سالی از من بزرگتر است.این دوست من کار تدریس میکنه.چند روز پیش زنگ زد به من و گفت فلانی من بدجوری سرما خوردم و اصلا نمیتونم از جام تکون بخورم و امروزم 6 ساعت کلاس دارم و تو بیا جای من برو.گفتم چه کلاسی هست گفت 2 ساعتش با بچه های راهنمایی است و 4 ساعتشم بچه های دبستان و مسئله خاصی نیست.منم دیگه خراب دوستی و مرام و معرفت!! قبول کردم و قرار شد برم.
پیش خودمم گفتم که دیگه بچه های راهنمایی و دبستان که چیزی نیستن! و با این حرف رفتم سر کلاس.2 ساعت اول با بچه های راهنمایی کلاس داشتم.خوب کامل که نمیتونم براتون شرح بدم که چه بر من گذشت ، اصلا زبان عاجز در بیانش!!!فقط اینا بگم که این بچه ها اصلا برای من تره هم خورد نمیکردن!یعنی اولش خوب بودن و براشون تمرین ساخت پوشه و فایل را گذاشتم اما کم کم شیطونی ها شروع شد یکی مقنعه اون یکی را میکشید اون یکی موهای اون یکی را میکشید یکی شرق میزد تو گوش بغلیش و اون یکی میزد تو شکم اون یکی!!! یعنی اصلا یک وضعیتی بود ها.اولش سعی کردم با شیوه های روانشناسانه برخورد کنم و یا خنده و حرف قضیه را درست کنم اما این موجودات اصلا این حرف ها حالیشون نمیشد که.برای همین از در دیگه ای وارد شدم و ولوم صدا را بردم بالا و کمی دوستانه نصیحتشون کردم! این کار باعث شد که به صورت کاملا مقطعی در حد چند ثانیه قضیه برطرف بشه اما هنوز صدای من پایین نیومده بود بازم شروع کردن!!!یک جایی میخواستم بندازمشون تو رودربایسی برای همین ایستادم یک گوشه و گفتم اصلا هر چی میخواین هم را بزنین تا آروم شین!و پیش خودم گفتم که الان دیگه خجالت میکش اما جلوی چشم های از حدقه در اومده من همه شروع کردن همدیگه را زدن!!!!!واقعا این جا بود که دیگه موندم تو کار این موجودات. البته من بیدی نبودم که از این بادا بلرزم و به هر صورتی که بود با انواع ترفندها کار آموزشی را انجام دادم اما خوب واقعا بچه های وحشتناکی بودن یعنی اینقدر که وقتی زنگ خورد آدم جرات نمیکرد از وسط راهرو رد بشه چون احتمال هر خطری میرفت و در بهترین حالت فقط یکیشون محکم خورد به من و کم مونده بود پرتم کنه تو دیوار!!!
خوب کلاس اول با بهترین خاطره تموم شد و نوبت رسید به بچه های دیستان که دیگه خوب به نظر خودم مشکلی نبود اما چشمتون بازم روز بد نبینه که اینا دیگه از اونا بودن که درسته آدم را قورت میدن.فکر کن اولین کارشون این بود که دو تا بچه کلاس سومی میخواستن بیان تو کلاس اینا و این هام چهارم بودم دیگه نمیدونی چه دعوایی با من میکردن که اینا حق ندارن بیان تو کلاس ما!و ما بهشون جا نمیدیم و دیگه این جا از اول با قاطعیت بهشون فهموندم که این جا کی تصمیم میگیره و قضیه گذشت. سر کلاسم قرار بود یک نقاشی بکشن و و گروه هاشون دو نفره بود و خودشون را کشتن تا بتونن با هم نقاشی بکشن و مرتب یکیشون داشت جیغ میزد و اون یکی دعوا!!! خلاصه این کلاس هم به خیر و خوشی تموم شد و البته دیگه آخر ساعت با هم دوست شده بودیم.
کلاس سوم رسیده بود و من دیگه خسته خسته بودم اما چاره ای نبود.خداراشکر این ها تعدادشون کمتر و سر و صداشون هم کمتر بود اما اینا از این مدلای سریال چهارخونه ای بودن.مثلا از در میرفتم بیرون و برمیگشتم تو کلاس یکهو همه میپریدن تو صورتم و میگفتن پخخخخخخ!!! یا همه دستاشون را میلرزوندن و میگفتن این اعصاب من است و بعد شروع میکردن داستانی را میگفتن که نشون میداد که اون ها 17 سال با یک دبّه دوغ زندگی کردن و یخ حوض شیکوندن و مس سابیدن!!!و خلاصه اینام برای خودشون ماجرایی داشتن.
اون 3 تا کلاس بالاخره تموم شد و جنازه منم رسید به خونه اما برام خیلی جالب بود که بچه های این دوره زمونه واقعا فرق کردن.نمیگم که همه بچه های این 3 تا کلاس این طوری بودن ، توی اون ها بچه های مظلوم و ساکتم بود اما خوب زمان ما معلم یک احترام خاصی داشت که حالا اینا اصلا ندیدم.برای ما یک بزرگتر قابل احترام بود اما این ها با پررویی تمام برخورد میکردن و شاید این طور یاد گرفته بودن.شاید بزرگتراشون با دیدن این رفتار پیش خودشون فکر میکنن که باریک الله بچمون چه سر و زبونی داره اما به نظر من ادب و احترام و حرمت ها را از بینم بردن...
خلاصه اینم از ماجرای یک روز کمی تا قسمتی وحشتناک!
پ ن: مینویسم برای ثبت در تاریخ! استاد محترم پروژه بسیار باحال تشریف دارن و از اون جایی که مدتی در ینگه دنیا زندگی کردن و احتمالا اساتید اون ور آبی هم از این جینگول بازی ها زیاد میکردن!!! ایشون هم تا یک مدت از من خبری نمیرسه جیلینگ جیلینگ زنگ میزنن خونمون!!! و بعد از این که یک سکته ناقص به من بدبخت میدن و بعدم کلی دعوام میکنن که فلانی پس داری چی کار میکنی و کمی تا قسمتی هم راهنماییم میکنن و دوباره طبق معمولم یک خط در میون انگلیسی و عربی و فارسی را مخلوط کردن گوشی را قطع میکنن و من رابا کلی حس خوب!!! تنها میزارن.یعنی کیف میکنم بابت این همه پیگیری.
پ ن2: امروز یک عزیزی ازم میپرسید به نظر تو کلاس دیاگرام را تو کدوم مرحله میکشیم و موقع پیاده سازی چه طوری باید مراحل کار را تقسیم بندی کنیم.منم خوب جوابش را دادم دیگه!!!!!! حالا شما به جواب من چی کار دارین خوب؟!
دل ن: خدایا این بار جواب رد بهم نده.این آخرین فرصت است...
![]()