عشق در پیراهن مشکی ام می جوشد . از دریچه کوچک سقاخانه پرنده می شوم و روی شانه های مردی می نشینم به نام حسین (ع). چشم هایم را شمع می کنم ، آنچنان می گریم که از نیمه تیره درونم رهایی یابم و به سپیده وصل برسم .
حسین (ع) ... حسین (ع).... حسین (ع)، نذر کرده ام در پیشگاه چشم های عاشق برادرت حضرت اباالفضل (ع) که اگر به حقیقت برسم ، تمام تاسوعاهای عمرم پابرهنه سقای عزاداران باشم .
کجاست آن رعدی که دلم را هزار تکه کند ؟ کجاست آن جرقه ای که بیدارم سازد ؟ کجاست دریای آرامش ؟
بگذار راز دلم بیرون بیفتد . بگذار تا همگان بدانند که این دل زخمی عشق بزرگ است . بگذار از قبیله شیدائیان باشم .
و تنها شانه های استوار توست که می تواند عظمت یک عشق را تاب بیاورد . یا مولا (ع) به بال های کوچک شکسته ام شفا بده ، بگذار نگاه تو مرهم زخم هایم باشد و من به اندازه یک کبوتر اوج بگیرم .
یا مولا (ع) شرمنده ام . شرمنده آزادمردی ات . این زنجیر ها را ببین ، این قفل های دلم را نظاره کن ، افسوس ... افسوس که به شدت اسیرم . دریچه کوچک سقاخانه ، دختری که تمام بنفشه های چادر نمازش را نذر رسیدن به حقیقت کرده است . دلم پرنده می شود و از حنجره عزاداران تو می خواند :
یا حسین (ع) به بزرگی ایثارت قسم ، دلم را و آنچه را که با همه کوچکی ام نذر روشنایی و حقیقت کرده ام بپذیر .
مولا جان ، آرزوی دیدن تو در لحظه پرنده شدن ، آرزوی احساس گرمای دستانت بر پیشانی ام ... چه می نویسم ؟! چه کرده ام که این چنین می خواهم ؟ تردید درهمه سلول های بدنم ، بلاتکلیفی هر روزه بین خوبی و بدی ، درخشش امتیازهای زمینی و کوشش این دل بازیگوش ...
چه کرده ام من ؟! آه ، که هیچ فصلی از دفتر بودنم خالی از لغزش نیست !
دلم برای خودم می سوزد . برای آنچه که با خودم کرده ام . برای آنچه که می توانستم انجام دهم و انجام نداده ام .
آیا جمله ای دارم که خالصانه باشد و به آن ببالم ؟ آیا قدمی برداشته ام که نشان دهم طالب عشق توام ؟ عشق عظیم است و من کوچک .
عشق از نام تو آبرو می گیرد و من چطور می توانم با این همه زنگار در پنهان نام بزرگت آبرودار شوم ؟
یا حسین (ع)، با همه کوچکی ام ، دریچه کوچک سقاخانه را به روی دلم نبند.
لحظه پرنده شدن ، شفاعت تو را می خواهم ...
از: روزنامه کیهان
با نام حسین به سينه ها گل بزنيد
از اشك به بارگاه او پل بزنيد
گوييد كه هر زمان گرفتار شديد
بر دامن ما دست توسل بزنيد
التماس دعا
![]()