تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - ترس و امید

 

گیج باشی ، بترسی ، خودت را بزنی به نفهمیدن ، دلت را به یک چیزایی خوش کنی ، از حرف های بعضی ها دلخوش بشی و از بعضی هاش دل نگران ، بدجور بمونی بین خوف و رجا و شاید بیشتر بری طرف ترس و بعد محکم چشم هات را فشار بدی روی هم و سعی کنی هر جوری هست دلت را به بعضی چیزها خوش کنی که خودتم نمیدونی آیا واقعا اون ها ارزش دل خوش شدن را دارن یا نه! بعد یک دفعه دلت بریزه پایین که وای بر من ، که این زندگی من است که داره میره اما خود این من، مثل یک کبک سرم را کردم زیر برف و به اون چیزی امید دارم که اونی نیست که باید باشه.

بعد پیش خودت فکر کنی که اون اصل کاری مهربون تر از این حرف هاست و قبول داشت که اون چوپان چارقش را بدوزه و جایکش را بروبه! اما بعد بازم فکر میکنی که تو کجا و اون چوپان کجا.تو که عجیب از مسیر دور افتادی.

بعد میبینی کسایی را که تو براشون مظهر خوبی هستی و این فکر تو را سخت آزار میده.تویی که نه ذکرت درست است و نه فکرت ، نه قولت و نه عملت.بعد بازم بترسی اما اون قدر انسان نباشی که دستت را بگیری به زانوت و یک یاالله بگی و بری پی بهتر بودن! نه ، تو باز هم همونی میمونی که بودی و این بدترین قسمت ماجراست.حسرت میخوری به پاکی دلی که میبینی، به صداقت حرفی که تو راز و نیاز یک دوست میشنوی و فقط حسرت میخوری.چرا؟ چی مانع میشه؟ چی؟

جالب تر از همه اینه که تو اوج حماقت و خواری و ذلت ، گاهی به خودت غره میشی که من از خیلی هام بهترم! و این یعنی پستی مطلق، که اون بزرگ با همه قداستش وقتی خواست پست ترین آدم ها را با خودش ببره کسی را جز خودش نبرد  اون وقت تو ، تویی که سر تا پات گناه و عصیان و سرکشی و بی توجهی است به این چنین بودنت غره هم میشی! به قلب سیاهت می نازی یا به سرپیچی ها و اطاعت شیطان کردن هات!!! و چقدر ضعیفی در مقابل یک اشاره ی شیطان و شاید حتی اشاره ای هم لازم نباشه...

و آخر همه ی این ها باز هم دست نیازت را دراز میکنی و میگی الهی العفو ، الهی العفو ، الهی العفو ...

و بعد باز هم میمونی بین ترس و امید ، که اون مهربون است اما آیا تو جایی برای بخشش باقی گذاشتی؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:59  توسط فازی