تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - قبولی
 

بالاخره قبول کرد!

خداراشکر!

بعد از این همه درگیری استاد جون بالاخره کار من را قبول کرد

حالا دیگه باید دفاع کرد...

دل ن: ملیحه جون بابت همه زحمت هات ممنون عزیزم. خیلی خیلی دوست دارم

پ ن: یک دوست گلی که خیلی برام عزیز است این ها را برام فرستاده.با اجازش میزارم این جا تا ثبت بشه در تاریخ! (شکلک ها از خودم و حساساتم است!)

"فائزه جون! تو و اين همه استرس ! اونم براي ارائه ! تا جايي كه من يادمه قدرت بيان خوبي داري و از آنجا كه سر كلاس ها خوب سوال مي پرسيدي به احتمال زياد قدرت پاسخگويي خوبي هم داري!
البته احتمال داره كه بعضي اساتيد بخواهند اين همه بلايي كه اين چهار سال سر اونها اوردي و اونها را جلوي مرد و زن ، پير و جوان ! خجلت زده كردي جبران كنند ! به هر حال اونچه كه عوض داره گله نداره!

نمی دونم بهت گفتم یا نه ! یه بار رفته بودیم پیش وحیدی و وحیدی کلی گله داشت که چرا سر کلاس ذخیره بچه ها خوابند و سوال نمی پرسند و از این جور حرف ها.... و بعد گفت که توی این 82 ای هایی بعضی ها مثل خانم ... هستند که سوال می پرسند و نشون می دند که واقعا گوش کردند و معلومه قصدشون ضایع کردن استاد نیست بلکه می خواند بیشتر بفهمند ! می گفت دانشجو ها باید این طوری باشند!و ...
اگر چه من خودم آدم بسیار استرسی هستم ولی آدمی به قدرت بیان تو نباید استرس داشته باشه!
راستی توی دفاع بچه ها معمولا دو یا سه استاد بیشتر نمی آید مگر اینکه اساتید خیلی دوست داشته باشند! بعد معمولا وحیدی یه سوالی می پرسی که اتفاقا وحیدی هم قصدش سوال کردنه و فهمیدن ! "

 چرا من تا الان این استاد اعظم را کشف نکرده بودم؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:30  توسط فازی  |