مینویسم تا لحظه هاش را فراموش نکنم:
شنبه دفاع داشتیم و ما هم طبق روال 82 ای ها، دقیقه نود اومدیم کاشان ، یعنی صبح شنبه! رسیدیم دانشگاه و رفتیم اول پیش آقای آذری تا باهاشون یکبار دیگه زمان ارائه را هماهنگ کنیم. آقای آذری هم گفت اگه اون موقع کلاسی اون جا نبود باشه وگرنه باید یک جای دیگه را پیدا کنیم!!! بعد از اون رفتیم سایت و خانم سیدی را دیدیم. واقعا اعتقاد دارم که خانم سیدی یکی از انسان های مهربون و دوست داشتنی است. این دو روز هم واقعا ما را شرمنده محبت هاش کرد.چندتایی از بچه های سال پایینی را هم دیدیم.دانشگاه تقریبا بین تعطیل و باز بود.البته شروع کلاس ها هفته پیش بود اما این هفته هم انگار به خاطر تعطیلی وسط هفته خیلی ها کل هفته را تعطیل کرده بودن! یادش به خیر؛ دیگه کی مثل بچه های ما پیدا میشه که صبح شنبه ساعت 8 در اولین روز مقرر شده توسط آموزش با استاد بابامیر کلاس تشکیل بدن!!!
حدودا ساعت 10 بود که آقای ناجی و منتظری هم اومدن!ساعت حدودا 11 بود که رفتیم برای آماده کردن کلاس.البته در امر آماده سازی ویدئوپرژکتور یک سری مشکلاتی پیش اومد که یاد و خاطره مهندس پروژکتور به نیکی یاد شد. بالاخره ساعت حدودا 11:40 دقیقه بود که با تشریف فرمایی دکتر جون و اومدن وحیدی و صباغ و ابراهیم پور مراسم شروع شد.ارائه ها با خوبی و خوشی انجام شد. استادهام انگار با هم کل گذاشته بودن برای سوال پرسیدن و گیر دادن! بچه ها هم خیلی خیلی لطف کردن و اومدن برای ارائه .توی ارائه از 82 تا 85 بودن.
البته به خاطر زمانی که گذشته بود از زمان ارائه کم شده بود و ما مجبور شدیم تو 20 دقیقه کل ماجرا را تموم کنیم . برای همین من خودم نمیدونم ارائم چطوری بود و آیا کسی چیزی فهمید یا نه. این را باید از دوستانی که اون جا بودن پرسید. اما در حین ارائه قیافه بعضی دوستان خیلی دلگرم کننده و امید بخش بود! ممنونم. نکته جالب هم این بود که به گفتهی آقای ناجی پذیرایی اون ها به دلیل بسته بودن تریا کنسل شده بود!!!! منم که گفتم شیرینی نمیدم راست گفتم من با گز اصفهان به صورت کاملا اصیل پذیرایی کردم! دوستانی که نبودن جاشون خالی بود.
اما حس و حالم موقع ارائه : قبل از ارائه وقتی بچه ها داشتن ارائه میدادن دلم میخواست که برم بالا و ارائه بدم. کلا برای ارائم اصلا هول نداشتم بلکه دلمم میخواست که این کار را انجام بدم.موقع ارائه هم بر خلاف ارائه های قبلی کاملا همه را میدیدم و حواسم بود و آرامش داشتم. البته تنها کسی که فکر کنم ندیدم دکتر مینایی بود که پیش پای من همون پایین نشسته بود! بعد از ارائه هم همه خوش و خرم بودیم.
ارائه که تموم شد استادها به سرعت برق و باد رفتن که یک وقت ناهار از دستشون نره. دکتر هم به گفته آقای ناجی رفت خونه مامانش اینا. ما هم دور هم جمع شدیم و راجع به ارائه و چیزهای دیگه حرف زدیم.فکر کنم یک ساعتی گذشت که دکتر خبر داد برگشته و رفتیم پیشش.ازش تشکر کردیم و خداحافظی.شاید این آخرین دیدار ما بود.
بعد از اون در یک اقدام جنگی من و رویا رفتیم پیش خانم فریدونی و برگه های تسویه حساب را گرفتیم و در عرض 1 ساعت از اقصی نقاط دانشگاه حدود 20 تایی امضا گرفتیم.مونده بود صحافی که بچه ها میگفتن عمرا تا فردا بهتون بدن اما طی یک سری تماس تلفنی فهمیدیم که 3 ساعته کار انجام میشه اونم با قیمت 3000 تومان! مشعوفیده شدیم! و تصمیم گرفتیم شب را خوابگاه بمونیم تا کارا فردا تموم بشه. و طبق سنت برای آخرین دور هم بودن 2 نفره با رویا به شهر رفتیم تا یاد ایامی کرده باشیم (شدیدا جای ملیحه و صدیقه و فاطمه و بقیه دوستان خالی بود) شام را بیرون خوردیم و برگشتیم خوابگاه. مریم و زهرا را هم دیدیم و کلی خوشحال شدیم.شب را سالن تلویزیون خوابیدیم که من خیلی بد خوابیدم و کلی اذیت شدم اما گذشت.فردا صبح بقیه امضاها را گرفتیم و مبلغ بدهکاریمون بابت خوابگاه درجه یک دانشگاه را هم فهمیدیم و کلی خوش به حالمون شد و صحافی را هم گرفتیم و خلاصه امضاها تکمیل شد.فقط به خاطر سهل انگاری صحافی روی لبه کناری صحافی طلاکوب نشده بود که خانم غفاری قبول نکرد و این آخرین امضا موند که قرار شد رویا دفعه بعد که میاد زحمتش را بکشه و بعدم با اتوبوس ساعت 5 برگشتیم اصفهان.
تو مراحل امضا گرفتن کارت دانشجویی و تغذیه و خوابگاه را گرفتن و کلا موجودیتم را از دانشجو بودن حذف کردن. خیلی دردناک بود. انگار یکی یکی بندهای وابستگیم به دانشگاه را به شدت قطع میکردن تا دیگه هیچ جوری راه برگشتی نباشه. دردناک بود!
تو این دو روز خیلی خاطره ها را مرور کردم. همیشه تو داستان ها میشنیدم که میگن به هر طرف که نگاه میکردم هزار خاطره برام زنده میشد و من فکر میکردم اینا داستان است اما این بار فهمیدم این حرف ها حقیقت است. این دو روز به هر جایی تو دانشگاه که نگاه میکردم یاد تموم خاطره هاش می افتادم.به سایت آی تی و سیستم عامل تو دانشکده مهندسی که حالا کلاس شده و تموم لحظه هایی که اون جا گذروندیم ، دانشکده مهندسی ، نمازخونه ، دانشکده علوم ، آمفی تئاتر ، آلاچیق ، سلف ، ساندویچ فروشی ، میدون گلنما و خوابگاه و خوابگاه و خوابگاه...
هزار خاطره برام زنده شد و با هرکدومش شاد شدم و بعد براش دلتنگی کردم.
تو جلسه دفاع جای خیلی ها برام خالی بود میدونم که نباید انتظار داشته باشم و ندارم اما دلم میخواست که خیلی از دوستام را ببینم.
اینم از دفاع من.البته این دو روز بدون خاطره تلخ نبود. پستی و نامردی که وحیدی و صباغ در حقم کردن را فراموش نمیکنم اما خوب بعضی آدم ها ارزش فکر کردن ندارن.
ببینم ، حالا مهندس شدم؟ یعنی تمام فاصله مهندس بودن و نبودن به این بود؟!!!
بعد از دفاع خیلی از دوست های گلم زحمت کشیدن و با تلفن و اس ام اس و کامنت بهم تبریگ گفتن و من را شرمنده کردن. واقعا ممنونم از همه شمایی که بهم محبت داشتین .امیدوارم شماهام تو همه مراحل زندگیتون موفق باشید.
تو دوران انجام پروژه خیلی ها کمکم کردن چه فکری و چه عملی.از همشون ممنونم.
مامان و بابا این مدت و مخصوصا این ماه آخر خیلی اذیت شدن که واقعا شرمندشونم.امیدوارم بعد از این بیشتر کنارشون باشم که هر چی دارم از اون ها و به عشق اون هاست.
و خدای مهربون که همه هستی من از اون است. خداجون میدونم تو این مدت خیلی خیلی هوای من و کارهام را داشتی.میدونم که خیلی وقت ها که ناامید شدم تو دریچه ای از امید را به روم باز کردی.ممنون بابت تمام کمک هات. ممنون بابت همه لحظاتی که بودنت من را در برگرفت و دلگرمم کرد.ازت میخوام که همیشه کنارم باشی.
کل زمان انجام پروژم 6 ماه بود. یعنی از شهریور ماه تا بهمن ماه. البته یک ماهی این وسط هیچ کاری نکردم اما بقیش را کم و بیش درگیر بودم. تو این مدت این ماه آخر خیلی سخت بود. اما بالاخره تموم شد. خیلی وقت ها بود که فکر میکردم دیگه نمیشه کاری کرد اما میشد.تجربهی لازمی بود.
و حالا یک مرحله دیگه از زندگیم تموم شد. خوب یا بد گذشت و حالا من موندم و یک دوره جدید. اما تا آخر عمر هیچ وقت خاطرات این دوره زندگیم را فراموش نمیکنم.دوران دانشگاه برام درکل شیرین و دوست داشتنی بود.با خیلی ها آشنا شدم که تو زندگیم تاثیر گذار بودن. دوست های خوبی پیدا کردم که داشتنشون برای هرکسی یک نعمت است. امیدوارم که منم برای اون ها یک دوست بوده باشم و باقی بمونم.
تو این مدت تو وبلاگ خیلی وقت ها از پروژم غرغر کردم. یک بار یکی از بچه ها برام گفت که چقدر غرغر میکنم و بعد از اون دیگه خیلی کمتر گفتم. خیلی شد که نوشتم از سختی هام اما این جا نگذاشتم. بابت همه اون غرغر ها معذرت میخوام و بابت همه همراهیتون ممنونم.
حدودا 10 روز دیگه کنکور ارشد است.دعا میکنم همه دوست های خوبم موفق بشن و به اون چه صلاحشون است برسن.
اینم از نوشته طولانی این بار. هرچند خیلی حرف ها را هم نمیشه زد!
خدای مهربون باز هم بابت همه محبتت هات ممنونم. تنهام نزار...
![]()