تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - دیداری شیرین...

 

سلام.

عصر که از سر کار اومدم تصمیم داشتم بگیرم بخوابم تا فردا صبح اما خوابم نبرد ، انگار باید این خاطره را بنویسم تا خیالم راحت بشه! خاطره ای که فکرکردن بهشم برام لذت بخش است.

 

جمعه و شنبه کاشان بودم . این بار انگار بزرگ تر شده بودم یا شایدم رفتار بقیه این طوری بود!

 

جمعه صبح با رویا اومدیم کاشان . از بچه ها هیچ کس تو اتوبوس نبود و من و رویا کلی خندیدیم که فقط خودمون دو تاییم ! تقریبا تا خود کاشان حرف زدیم  و احتمالا بقیه را بیچاره کردیم!

 

رسیدیم کاشان! دیدن دوبارش بعد از مدت ها برام لذت بخش بود و شیرین. خیابون هاش را طوری نگاه میکردم انگار دفعه اول است ، شایدم میدونستم که دفعه بعدی دیگه معلوم نیست کی باشه و برای همین سعی میکردم تا تصاویرش را تو ذهنم بیشتر و بهتر حک کنم.

 

رسیدیم دانشگاه ، و همون صحنه ای را دیدم که پنج سال پیش موقع ثبت نام و برای اولین بار دیدم ، چقدر زمان زود میگذره...

البته پل هوایی را سقف دار کرده بودن که این در راستای جمله معروف "ما که رفتیم همه چی درست شد" بود!

 

ساعت 10 بود که رسیدیم و تو کل آب نما به این عظمت بعد از گذشتن از فرش قرمز و پاسخ به احساسات دوستان و هواداران نامرئی! فاطمه را دیدیم که سر در جیب مراقبت فرو برده بود و زیر تنها سایه کل آب نما نشسته بود! از دور سلام کردیم و خودمون را تو همون یک وجب سایه جا دادیم!مشغول صحبت بودیم که همکلاسی و سید هم اومدن و بعدم مهناز از راه رسید. با اومدن اونا رفتیم کنار مهمانسرا و تو سایه درخت های اون جا نشستیم . بعد از اون ملیحه و صدیقه که شب قبل با قطار اومده بودن همراه با امینه و لیلا از راه رسیدن و کلی همه خوشحال شدیم.نفر بعدی سیما بود که از راه رسید و بعد هم سمیرا و نوروزی اومدن و جمع بچه های 82 تا حدودی جمع شد. البته خیلی از بچه ها نیومدن و جای تک تکشونم خالی بود.بعضی ها کنکور ارشد آزاد داشتن و بعضی هم درگیری های شخصی اما به هر حال جای همشون خالی بود و اگه بودن همه شادتر بودیم.

 

بعد از رسیدن همه بچه ها سید طبق معمول در جهت اعتلای اطلاعات شروع به پرس و جو کردن که آهای اهالی رایان 82 ! بگید که هر کدوم مشغول به چه کاری هستید و البته مواظب باشید که کم نگید که خودم مچتون را میگیرم!!!

همکلاسی که مشغول کسب علم در دانشگاه شریف بود اما انگار کمی بچه هوای تهران به سرش خورده بود و البته هر نوع کار کردنی اعم از پروژه ای و غیر پروژه ای و یدی و کدی و خلاف و غیر خلاف و... را شدیدا تکذیب کرد! سید که به قول خودش یک سر داشت و هزار سودا و همه کاری میکرد و آخرشم نگفت از چه راهی پول در میاره! نوروزی هم که بیزینس من! شده بود و تهران شرکت زده بود و ما به این فکر کردیم که آیا جلوی مشتریهاشم همین طوری میخنده! سیما که مشغول زبان خوندن بود تا بشه اولین خارجی جمع و بره مزارع تگزاس تا یک کابوی کاملا محجوب و دوست داشتنی بشه! مهناز جویای کار بود و البته جویای دانش برای فوق امسال تا نشه مثل ما که فوقش براشون لیسانس است!امینه درگیر پروژه بود و البته یک اِن 95 خریده بود که ما فهمیدیم "الکی که نیست ، اِن 95 است"! لیلا که 3 روز تو هفته میرفت سر کار و انگار بچه پولدار شده بود و البته اون روز تولدشم بود و من براش سی دی هایی که پیشم داشت را بردم! ملیحه که در سیمولیت! کردن هوشمندی کارتش مونده بود کلا تمایلی راجع به صحبت از پروژه و چیزها و آدم های! مربوط به پروژه نداشت و به عنوان شغل هم تلویزیون را تریس میکرد، اونم تلویزیون تصویر در تصویر! صدیقه که از یک شرکت پی اچ پی کار در اومده بود و داشت میرفت تو یک شرکت جاوا کار تا با کار کردن به عنوان یک آدم دوکاره کلی حرص بیکارها را دربیاره! رویا که تا قبلش من فکر میکردم از طرف ایریسارفته تو ذوب آهن و ای آر پی کل ذوب آهن رو دوش اون است اون روز فهمیدم که پشت کوره کار میکنه و ذغال میریزه تو کوره و البته تیرآهن رو سر مردم! سمیرا تو یک شرکت پزشکی برنامه مینوشت و من هنوزم فکر میکنم با سرعتی که داشت چه بلایی سر اون سیستم زیر دستش میاد! فاطمه هم که فعلا هم منتظر نتایج کنکور بود و در این بین دانشگاه پیام نور را به فیض میرسوند اما اون ها بهش فیضی نمیرسوندن! و آخرشم من بودم که کاشف به عمل اومد که تو یک شرکت دستمال میکشم و مهندس ها را نگاه میکنم و البته کارای من باعث میشه سایت های طراحی شده فرت فرت هک بشن!

 

بعد از کسب اطلاعات و آگاهی از حال و روز هم بلند شدیم رفتیم خانه های تاریخی ببینیم!!! و به سرپرستی لیلا جاهایی را که روزهای اول اومدن تو اردوی معارفه دیده بودیم بازم دیدیم! و البته از اون جایی که کلا آدم های تنبلی هستیم یک سرداب خنک پیدا کردیم و همون جا نشستیم و لیلا را فرستادیم تا به جای شیرینی تولد برامون بستنی بگیره! در این بین قیافه گردشگران عزیز هم جالب بود که با وارد شدن به اون سرداب نمور و نیمه تاریک و دیدن ردیف نشستگان ما را با مجسمه های شبیه سازی شده اشتباه میگرفتن!!

بعد از خوردن بستنی و مقادیری عکس تکی و دسته جمعی رفتیم برای ناهار و بنا به رای اکثریت ناهار پیتزا خوردیم و از نکات جالب این بود که آون آقاهه! پیتزا فروش دست تنها بود و ما حدودا 1 ساعتی معطل شدیم! و دیگه نمازم تو همون پیتزا فروشی خوندیم. موقع ناهار جمالی  حاتمی و محامد  هم  به جمعمون پیوستن.

بعد از ناهار هم رفتیم پارک مدنی و با خریدن دو عدد توپ پلاستیکی و دو پوسته کردن اونها اقدام به بازی های گروهی اعم از گل کوچیک!! و استپ هوایی کردیم!! و البته بنا به رسم از گذاشتن انواع و اقسام اسم ها روی همدیگه دریغ نکردیم.(اگه شنیدین یک عده ای کاشان را ریختن گِل هم شک نکینین که خودمون بودیم! شرمنده!) بعد از اون هم رفتیم کشتی پرنده سوار شدیم و تا تونستیم جیغ زدیم والکی و راستکی ترسیدیم ! ذکر این نکته ضروری است که همکلاسی بالاخره یک جورایی مجبور شد سوار بشه و دیگه از قیافش نمیگم!

 

خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت و کلا همه بچه ها با نهایت مهربونی و محبت با هم برخورد میکردن و کلی گفتیم و خندیدیم. ممنون از همتونJ

 

بعد از اون همه همگی رفتیم دانشگاه و تو آب نما نشستیم و کلی عکس گرفتیم و دیگه از همه چی حرف زدیم و بعدم چون دیگه ساعت 10 بود رفتیم به قول بچه ها ساندویچ کثیف خوردیم! و بعد دیگه رفتیم خوابگاه.

دم در خوابگاه هم از اون جایی که دیگه کارمون به هیچکی بند نبود و هیچ کی نمیتونست هیچی بهمون بگه در نهایت ریلکسی گفتیم که تا الان تو آب نما بودیم و هیچ نوع کارتی اعم از دانشجویی و خوابگاه و غیره نداریم و اصلا دانشجو نیستیم و مهمون هیچکی هم نیستیم و الان هم داریم میریم تو! میتونی جلومون را بگیر!! آخی بعد 4 سال لازم بود وگرنه عقده ای میشدیم! بعد هم که دیگه خسته و کوفته رسیدیم خوابگاه و کلی هم تلاش کردیم بیدار بمونیم تا حرف بزنیم اما دیگه خواب ما را در ربود!

 

صبح را پیش امینه صبحانه خوردیم و بعد اون کفش آهنی خوشگل را پامون کردیم و رفتیم برای گرفتن مدرک و به خودمونم قول دادیم که هر طور بشه امروز این مدرک کذایی را میگیریم و شر خلاص!! اول رفتم عکسم را دادم اداره رفاه و بعدم پیش خانم غفاری و بالاخره این حاشیه کنار صخافی به تایید ایشون رسید و ملتی شاد شدن! بعد بدو بدو رفتم کتابخونه و پایان نامه را تحویل دادم که کلی خودم را تحویل گرفتن! بعد خدمت جناب ناظمی رسیدم که با کلی قیافه مظلوم و تلاش و اصرار برای گرفتن مدرک از این مرحله هم گذشتم و بعد تازه رسیدم به جناب مازوچی و مراحل بعدی.فشرده دادن دستمون و رفتیم دنبال مدیر گرئه و امضاش که خوردیم به تعطیلی ناهار.تو این حیت استاد وحیدی را دیدم و کلی حرف زدیم. انگار جنس حرف ها دیگه ماهیت استاد و دانشجویی نداشت انگار بدون هر احساس ترس یا ملاحظه کاری بود. حرف های خوبی بود و من بازم فهمیدم که همیشه باید شرایط همه را در نظر گرفت. استاد بابامیر را هم دیدم و کلی استاد تحویلم گرفت!استاد علی پور را هم تو مرکز کامپیوتر دیدم و سلام علیکی کردیم. خلاصه بعد ناهار استاد صباغیان نامه را امضا کرد و بازم دوباره آموزش کل و گشت و گذار تو اتاقای اون جا .دیگه یک جایی که یک برگه دادن دستم و ازم امضا گرفن و گفتن برو ثبتش کن گفتم بعدش بیام همین جا دوباره؟ اون وقت همه خندیدن و گفتن نه دیگه بعدش تموم شده و من با کلی ذوق گفتم تموم شده؟ و کلی ذوق زده شدم و بالاخره ساعت 2:40 بعدازظهر مدرک محترم و عزیز و دوست داشتنی و اینا را گرفتم! و دیگه اکثر رشته های ارتباطیم با دانشگاه گسسته شد.

بعد از اون هم آخرین تریا را رفتیم و بعد هم سری به سایت زدم ، سایتی که با نبودن بچه های خودمون جای چندان دلچسبی نیست. بعدشم بدو بدو رفتیم خوابگاه و وسایلمون را برداشتیم و با ملیحه و صدیقه خداحافظی کردیم و من و رویا و سیما رفتیم ترمینال و من به این فکر میکردم که دیگه کی میتونم بازم بچه ها را ببینم...

 

خدایا ممنون بابت کمک هات و بابت همه لحظات شادی که داشتم. تو دانشگاه وقتی بچه های سال پایینی را میدیدم و از دلتنگیم برای دانشگاه و روزهای قبل میگفتم و این که چقدر دوست دارم بازم اون روزها و با هم بودن هامون تکرار بشه اون ها با تعجب نگاهم میکردن و شایدم تو دلشون بهم میخندیدن اما خوب اونا که نمیدونن من چه دوست های خوب و همکلاسی های نازنینی داشتم که وجود تک تکشون لازم بود تا جمع دوستانمون همیشه رنگ و بوی محبت و شادی و شیطنت داشته باشه. خاطرات این چهار سال دانشجویی هیچ وقت از ذهنم نمیره و همیشه به شیرینی ازشون یاد میکنم. خداراشکر...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:15  توسط فازی  |